گروه حوادث: لحظه ها به كندي از كنار هم مي گذرند. عقربه هاي ساعت به ۱۱ و ۳۰دقيقه نزديك مي شوند. مجيد در آغوش مددكار بهزيستي از دقايقي قبل به دفتر روزنامه آمده است، تا امتحان بزرگ شناختن « مادر» را در كنارمان بدهد وشاگرد ممتاز شود آن هم در سه سالگي.
۲۰ خرداد خودمان در برگ دوازدهم از آلبوم جويندگان عاطفه نوشته ايم كه اسم اين پسر بچه مجيد است. او را ۱۰ بهمن ماه سال ۸۰ در محوطه اداره سرپرستي تهران رها كرده اند. حالا مجيد در جمع ماست، او ميهمان گروه حوادث شده است، تا بزرگترين حادثه در زندگي رقم بخورد.
پسرك در عالم بچگي، در انتظار لحظه اي است كه به بهزيستي باز گردد و با بچه ها، بچه هاي تنها و بي گناه چون خودش بازي كند.
مجيد در جوابم كه مي پرسم: منو دوست داري؟ خيلي بي غل و غش مي گويد: نه!
زن پريشان به دفتر روزنامه آمده است. برادر و همدم مجيد راهم با خودش آورده است. كنار ميز حوادث، وقتي كه زن و پسرك مي ايستند. سكوت بر ما حاكم شده است. همه دلشان مي خواهد كه مجيد مادرش را بشناسد. نگاه مجيد از بيسكويتي كه دستش است، به روبرو مي افتد. زيباترين، جاوداني ترين و پرهيجان ترين لبخند به ثبت مي رسد.
مجيد مادرش را شناخته است. حالا سر كوچكش بر شانه هاي پردرد مادر است. مادري كه بيش از چهارماه آرامش خود را به خاطر پسرك گم كرده است. پسرك تمام اندوه و دوران تنهايي را در كنار مددكاران اش جا مي گذارد. پسرم كي تو رو گم كرد؟
ـ بابا
آن طرفتر پسرك، مجيد را در آغوش گرفته است. انگار اين همه روز تنهايي بايد همين جا به فراموشي سپرده شود.
مجيد با ديدن مادر و برادر نام واقعي اش را كه «مهدي» است به ياد آورد.
حالا او بازبان كودكانه به مددكار شيرخوارگاه مي گويد: اسم من مهديه. من ديگه پيش بچه ها بر نمي گردم.
و روي به من مي كند و باهمان لبخند زيبا كه از لحظاتي قبل روي لبهايش نشسته مي گويد: خاله دوستت دارم.
مهدي در آغوش مادر مي رود. مي رود تا براي هميشه پس از گذراندن مراحل قانوني به خانه بازگردد، خانه اي كه پدر بي رحمانه او را پس از طلاق از آن گرفته و در خيابان رها كرده بود.
حالا مجيد نه، «مهدي» رفته است. لبخندش، تنها لبخندي كه پسرك از تمام وجود زده بود، در قلبمان حك شده است. دلمان مي خواهد اين لبخند را روي لب تمام آنها كه رها شده اند، تمام آنها كه تنها مانده اند بنشانيم، و تمام تنهايي ها، غم ها، بي كسي هايشان را كنار خودمان جا مانده ببينيم. اي كاش مي شد.