|
|
|
براي ۵ شهيد گمنامي كه در بوستان قائم (عج) به خاك سپرده شدند
|
|
|
|
|
|
محفل انس
|
|
|
|
|
نجوا با طلائيه و لاله هايش
|
|
|
طلائيه! با من سخن بگو و پرده از رازي بردار كه سالها تو و خداي تو شاهد آن بوده ايد. طلائيه! چقدر غمگيني. آن روز سرافراز و امروز سر به زيرانداخته اي. با كسي سخن نمي گويي و سكوت پيشه كرده اي. اما سكوت تو بالاترين فرياد است و خفتگان را بيدار مي كند و بيداري را در رگهاي انسانهاي به ظاهر زنده مي ريزد. اينجا همه از سكوت تو مي گويند و من از سكونتي كه در تو يافته ام و تا امروز چقدر از تو و نفس هاي طيبه ات، از تو و از رازهاي سر به مهرت، از تو و مردان بي ادعايت كه مس وجود را به طلاي ناب شهادت معامله كردند، دور بوده ام. چه احساس حقيري است در من كه توان شنيدن قصه هاي پرغصه ات را ندارم. طلائيه! مي گويند، اينجا جايي است كه شهيدان حسين وار جنگيده اند و من از بدو ورود به خاك پاكت، تشنگي را در تو ديده ام و انتظار اهالي خيام را به نظاره نشسته ام اينجا، چقدر بوي حنجره هاي سوخته مي آيد و چقدر دستها تشنه وفايند. طلائيه! من در اين سرزمين حتي به قمقمه هاي عطشان سلام مي دهم و سراغ عباس هاي تشنه لب را از آنان مي گيرم . مگر مي توان سالك عاشورا بود و تشنگي را فراموش كرد و از كنار حلق هاي شعله ور بي تفاوت گذشت. طلائيه! من با تمام وجود در تو جاري مي شوم تا در ميان نيزارها و نيزه شكسته ها، سرهاي ستاره گون برادرانم را به دامن گيرم و برايشان از زخم بگويم، از اسارت، از تنهايي، از غربت، از… طلائيه! از فراز همه روزهايي كه بر تو گذشت بر من ببار و تشنگي اين دل در كوير مانده را فرونشان. مي خواهم در تو جاري شوم، مي خواهم رمز شكفتن و پرواز را از تو بياموزم و بدانم بر شانه هاي زخمي تو چه دلهايي كه آشيان نكرده اند. طلائيه! مي گويند «همت» از همين نقطه آسماني شده است، عاشقي كه در پي ليلاي شهادت در بيابانهاي زخم خورده طلائيه مجنون شد. من امروز آمده ام ردپاي او را تا افق هاي بي نهايت و در امتداد عشق جست وجو كنم. اينجا عطر او لحظه ها را پركرده است و دستهايش هنوز مهرباني را منتشر مي كند. طلائيه! من از سكوت راز آلودت درسها آموخته ام! با من سخن بگو! حميدرضا عسكري مورودي
|
|
|
|
|
براي ۵ شهيد گمنامي كه در بوستان قائم (عج) به خاك سپرده شدند
به زيارت عشق
|
|
|
ده روز از به خاكسپاري ۵شهيد گمنام در بوستان قائم(عج) يافت آباد مي گذرد. راهت دور است وآنجا برايت ناشناس؛ اما روح پاك شهيدان است كه تو را به آنجا مي كشاند. غروب آفتاب است و نواي دلنشين اذان به گوش مي رسد كه به آنجا مي رسي. درانتهاي بوستان، مسجد نوسازي را مي بيني كه چراغهايش خاموش است ؛ گويا هنوز افتتاحش نكرده اند. بي صبرانه در انتظاري تا مزار شهداي گمنام را بيابي … درجلوي مسجد، چيزي پيدا نيست.آن را دور مي زني و در پشت مسجد، برروي سكويي دايره اي شكل ، ۵مكعب سيماني كه رويشان ، شمعهايي را روشن كرده اند، نظرت را جلب مي كند. چند زن و مرد و كودكاني كه روي خاك و در كنار مزار شهدا نشسته اند و زيرلب، چيزهايي زمزمه مي كنند، صحنه اي ديدني را در پيش چشمانت به وجود آورده است. كنجكاو مي شوي تا از نحوه به خاكسپاري اين شهيدان بيشتر بداني . پيراهن آبي وشلوار سرمه اي پيرمردي كه درگوشه اي ايستاده است ، اين احتمال را در ذهنت قوت مي بخشد كه او يكي از نگهبانان بوستان است . به سراغش كه مي روي ، مي گويد : «جمعه دوهفته پيش، ساعت ۱۰صبح بود كه اين شهدا را به اينجا آوردند. جمعيت زيادي براي تشييع شان آمده بود. تمام اين محوطه بزرگ، مملو از مردم بود. شب جمعه گذشته هم تعدادي از بروبچه هاي بسيج، مراسم هيأت شان رادراينجا برگزار كردند. مراسم بزرگ و زيبايي شده بود ، دركنار شهدا چه حال خوبي داشتند… هرروزهم تعداد زيادي از مردم براي زيارت شهدا به اينجا مي آيند. گمان مي كنم كه اگر مسجد، افتتاح و مقبره شهدا هم ساخته شود، تعداد بيشتري ازمردم به اينجا بيايند. البته تعدادي از افرادي هم كه به پارك (بوستان) مي آيند، از وجود اين شهدا بي خبرند. بايد مسؤولين براي اطلاع رساني به كساني كه به اين پارك مي آيند، تابلوها و پلاكاردهايي را نصب كنند...» چندروزي بيشتر از آرام گرفتن اين پنج كبوتر گمنام در آغوش خاك نمي گذرد و هنوز فرصت براي ساختن مقبره اي زيبا و پرشكوه باقي است . يكي از زائران ، خود را اهل يكي از روستاهاي استان مركزي معرفي مي كند و با بغضي كه در گلويش نهفته است ، مي گويد: «نبايد همه اين عزيزان را در تهران به خاك سپرد. ماهم دل داريم. مسؤولين مربوطه بايد هواي ماشهرستانيها و روستايي ها را هم داشته باشند. ما هم دوست داريم كه شهرو روستايمان، ميزبان چندشهيد گمنام باشد. اي كاش حداقل دراين قضيه ، بين ماو تهرانيها تبعيض قائل نشوند. البته دربعضي از شهرها، شهدايي دفن شده اند، اماخيلي از شهرها هنوز توفيق ميزباني اين شهداي گمنام نورسيده را نداشته اند، آخر ما هم آرزو داريم…» چهره شهر با چادر سياه شب كه پوشيده مي شود، زائران نيز اندك اندك راه خانه و كاشانه خود را پيش مي گيرند وشهداي گمنام ، با شمعهاي روشن روي مزارشان ، تنها مي شوند. تنهاي تنها… اما نه تا هميشه ، چراكه فردا، باز شاهد عاشقاني هستند كه به زيارتشان آمده اند. به زيارت عشق… ميثم رشيدي مهرآبادي
|
|
|
|
|
نشريات پايداري
دهليز انتظار
ستار ابراهيمي فرمانده ي گردان پياده اي است كه درميان ده ها قايق، تنها قايق او به مدد غواص هاي خط شكن در آن سوي اروند رود مي رسد وبعد از يك روز نبرد درساحل عراق مجبور به بازگشت شده و به ناچار داخل يك كشتي درفاصله اي نزديك به ساحل دشمن پنهان مي شود. دهليزانتظار، روايت لحظات پراضطراب اين فرمانده آسماني است. • تنهاتراز ديروز
مجموعه غزل سروده هاي شهرام مقدسي، شاعرخوش قريحه شمالي كه از ابتدا دل در گروه ادبيات جنگ داده و براي اهالي جنگ مي سرايد.
• مسافر صبح
وقتي شهيد صيادشيرازي مسافر ملكوت شد، دلهاي زيادي سوخت . اما شاعران دل مويه هاي خو درا به زبان آوردند و به آيينه شعرنقش زدند مسافر صبح مجموعه اشعارشاعراني است كه به ياد آن سفر كرده سروده اند.
|
|
|
|
|
محفل انس
دوستان همرزم خود را بيابيد و با آنان محفل انس تشكيل دهيد
آقاي مهدي لطفي يكي از خوانندگان صفحه ادب و فرهنگ پايداري با ارسال عكسي از دوران رزمندگي خود از همرزمانش كه در عكس حاضرند خواسته است تا يكبار ديگر در روزنامه ايران دور هم جمع شوند و محفل انس تشكيل دهند. آقاي لطفي در شرح عكس نوشته است؛ اين عكس در هشتم تيرماه سال ۶۶ در منطقه عملياتي سومار گرفته شده و نفرات حاضر در عكس عبارتند از: ايستاده از راست ، بهنام اميري ، آزاده سرافراز فرهاد كشوري و مهدي لطفي (فرستنده عكس) نشسته از راست؛ بهروز لطفي ، آزاده شهيد رضا كربلا مهدي و جواد كوهي. از همرزمان آقاي مهدي تقاضا مي شود جهت هماهنگي با تلفن ۸۷۶۱۱۹۸ بخش ادب و فرهنگ پايداري تماس بگيرند.
|
|
|
|