پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۸۲ - ۴ رمضان ۱۴۲۴
Thu, Oct 30, 2003
گزارش روز
شماره ۲۶۲۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
جوان
هزارويك شهر
چشم انداز
ويژه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
نگاهي كوتاه به چند نقطه از شهر و مردم آن
همشهري هاي من
• مسيح علوي
141996.jpg
در اين دنياي وانفسا و پر از قانون و مقررات پيچ در پيچ قانون ديگري هم هست كه نه لايحه دارد و نه تبصره و نه مصوبه. نه مكتوب است و نه مدون. قانوني است كه خيلي ها با آن آشنايي دارند و خود را موظف به اطاعت از آن مي دانند. اين قانون مي گويد وقتي از جلوي قنادي رد مي شوي و همه آن شيريني هاي رنگارنگ را مي بيني دم نزني و ساكت باشي. وقتي از جلوي بوتيك لباس ردمي شوي و چشمت به ويترين مي افتد، چيزي نگويي و نبيني. قانون بازهم برايت تبصره مي آورد كه وقتي مي خواهي سوار ماشين شوي به جيبت نگاه كن و سرت را پايين بينداز و داخل اتوبوس شو. اين قانون مي گويد با چشمهاي پراز اشك و التماس بچه هايت را ببيني و به خواسته هاي كوچكشان يك «نه» بزرگ بگويي. اين قانون تا قبرستان هم باتو مي آيد و مي گويد كه بايد يك قبر ارزان بخري و حق خوابيدن در آرامگاههاي پولدارها را نداري.
همگي اين قانون را به خوبي مي شناسيم و به رعايت آن تن مي دهيم. اين قانون بي بضاعت هاست.
ـ شهرك
اين جا شهرك غرب است و اين صدا هم صداي راديو پيام نيست كه مدام اعلام كند تمامي راههاي دنيا از شمال به جنوب و از شرق تا به غرب ترافيك شديد در پاساژ گلستان، ايران زمين، مجتمع تجاري ميلاد نور، ساختمانهاي بلند، همه چيز، تميز و شيك و با كلاس به نظرمي رسد. پنجشنبه بعدازظهر در هيچكدام از مناطق نزديك به مكانهاي خريد عمومي اين منطقه جاي پارك ماشين پيدا نمي شود. داخل يكي از مجتمع هاي تجاري كه مي شويد تا چشم كار مي كند، آدم مي بينيد. همه شيك پوش و آخر مد.
اينجا هيچ كس به ديگري كاري ندارد. تنها مسأله مدل ماشين است و آخرين مدل مو و شلوار جين و… مغازه ها مملو از تازه ترين لباسهاي ميلان و ادكلن هاي پاريس است و مانكن هاي مصنوعي و طبيعي به تبليغ انواع و اقسام مدلهاي جديد لباس مشغول هستند. اينجا چانه زدن امري سخت ناپسند به شمار مي رود و هيچ دليلي ندارد آدم بخاطر قيمت يك دمپايي «صدهزارتوماني» با صاحب مغازه چانه بزند. آدمها اينجا جور ديگري هستند. كافي است چند عدد كاغذ «فال حافظ» به دست بگيري تا به تو توجه كنند و دل بسوزانند و گرنه ممكن است در صورت مردن از گرسنگي هيچكس هم به تو توجه نكند. جوانها در ميان هم غوطه مي خورند. جواناني با شكل و شمايل منحصر به فرد كه بدون شك در هيچ كجاي ديگر اين شهر (البته جز بالاي شهر) نمونه هاي آنها را نمي توانيد ببينيد. جواناني كه تبديل به مانكنهاي در حال حركتي شده اند كه تنها فرقشان با مانكنهاي ثابت احتمالاً سگي است كه در دست دارند و يا گوشي تلفن همراهشان. جوانان اين منطقه نه راجع به مسائل روز سياسي جهان بحث دارند كه بكنند و نه مسائل و معضلات روز اجتماعي و نه به اين فكر مي كنند كه شب قرار است باخود چه مقدار پول به خانه ببرند. در اين نقطه از شهر كمتر جواني را پيدا خواهيد كرد كه شب با فكر تهيه جهيزيه خواهر كوچكش به منزل برود و يا به فكر تهيه داروي مادر در رختخواب افتاده اش باشد كه بعد از مرگ پدر سكته كرده است. اينجا صحبت بيشتر برسر آخرين مدل لباس فلان خواننده و مدل موي فلان هنرپيشه و پژوي ۲۰۶ «اميرتازي» است و يا اگر مشكلي پيش بيايد، احتمالاً بچه ها به خاطر «آرش متال» كه در راه شمال و براثر مصرف زياد قرص شادي به درخت كوبيده بود، چندقطره اي اشك بريزند.
اينجا شهرك است و تمام راهها از شمال به جنوب، شرق تا غرب به اين جا تنها به همين جا ختم مي شود.
ـ ميداني براي آزادي
اينجا مرز شهر من است. با سمبلي پرافتخار. نمادي از شهرهاي بزرگ كه خيلي ها دوست دارند وقتي پاي به اينجا مي گذارند او را در آغوش گرفته و باهم عكسي به يادگاري بگيرند و شايد در بازگشت به شهر خودشان تنها يادگاري كه با خود مي برند هم همين عكس باشد و يا شايد تنها يادگاري كه از دنيا باخود مي برند هم همين عكس. اينجا همه نوع آدمي را مي تواني ببيني. همه در رفت و آمدند. دود، بوق ماشين، فرياد وامسافرا، ترافيك و… اعتياد. اعتياد در اين نقطه از شهر بيداد مي كند. اينجا شايد تنها نقطه اي از شهر باشد كه به راحتي مرگ را سودا مي كنند. زنان و مردان نشسته برحاشيه ميدان در اوج شلوغي و ترافيك تنها منتظر رسيدن مرد موتورسوارهستند كه با دست پرمي آيد. وقتي مي رسد انگار كه سفير خوشبختي آمده است، همه به دنبال او راه مي افتند، او نازمي كند و آنها مي خرند و تو شاهد تمام اين اتفاقات هستي و هيچ ككي هيچ كس را نمي گزد.
ـ بوف كور
غذا. نعمتي كه بسياري در اين شهر به آن محتاجند. نعمتي كه بسياري از كودكان يتيم اين شهر شبها بدون آن سر به بالين مي گذارند. نعمتي كه بسياري به خاطر آن دست به انواع و اقسام كارهاي خلاف مي زنند و نعمتي كه عده اي آن را مي خورند و بيشترش را به سطل آشغال مي ريزند.
رستوران بزرگ بالاي شهر. با دكوراسيون اروپايي. مشتري هاي كلاس بالا با ماشين هاي آنچناني. بچه گرسنه است. تكه اي از ساندويچ را كه مي خورد، سير مي شود و ديگر ميلي به خوردن باقي آن ندارد. اينجا كاري بس ناپسند است كه شما بقيه ساندويچ را در كيسه اي گذاشته و با خود به بيرون رستوران ببريد. سطل زباله، اينجا مكاني است براي ضيافت. بچه گرسنه است. گرسنگي عقل از سر آدم بزرگ مي برد پس او معاف است. قدش تا نيمه هاي سطل هم نمي رسد. به زور بالا مي رود و خم مي شود و در آخر با سطل به زمين مي افتد. اما خوشحال است. فتح بزرگ انجام شده است و ديگر مجبور نيست امشب به خاطر يك لقمه نان گدايي كند. وقتي با حرص ساندويچ را گاز مي زند دوست داري زمين را گاز بزني. اينجا شهر من است.
ـ عشق طاهر
نامش طاهر است. هشت سال سن دارد و هر روز صبح از ميدان خراسان مي آيد به قول خودش بالاي شهر. يك سالي است كه كار مي كند. از جلوي هر مغازه اي كه رد مي شود، وارد شده و مي پرسد: «آقا واكس مي زني؟»
طاهر يك سالي است كه واكس مي زند. اين كار را به تعليم و اجبار پدر يادگرفته و مشغول به انجام آن شده است. مادرش دو سال است كه از پدر طلاق گرفته. علت اين موضوع هم زياد فكر كردن نمي خواهد. «اعتياد». صبح از خانه بيرون مي زند و شب بعد از شايد كيلومترها پياده روي در شمال شهر با مترو به خانه برمي گردد. طاهر زياد درآمد ندارد. شايد هفته اي دو يا سه هزار تومن. البته به قول خودش «اگر هوا خوب باشد!» طاهر بيشتر نان خالي مي خورد و بازهم به قول خودش «اگر بخواهم و هوس كنم» شايد ماهي يكي دو بار ساندويچ. طاهر ۸ ساله فقط كلاس اول را درس خوانده است. كيف مدرسه طاهر به جاي كتاب مملو از واكس و فرچه است. دستهاي طاهر به جاي رنگ خودكار قرمز و آبي، سياه واكس است ولي صورت طاهر مملو از يك چيز است. معصوميت. طاهر به خوبي مي داند اگر او نبود، «بابا نه آب داشت نه نان.»
ـ دختران شهر من
دختر خسته است. بعد از پنج، شش ساعت كار به دانشگاه رفته و حالا بعد از چند ساعت سركلاس نشستن مي خواهد به خانه برگردد. كنار خيابان مي ايستد. ترافيك و دود ماشين ها به اندازه كافي اعصابش را داغان كرده است. سوار ماشين مي شود و حركت مي كند.
به اطراف نگاه مي كند. به مغازه ها، آدمها، بچه ها، درختها. آنقدر محو تماشاي اين صحنه هاي هر روزه است كه اصلاً متوجه نگاههاي موذي پسري كه بغل دستش و بر روي صندلي نشسته است، نباشد. اما انگار نه. نگاههاي پسر سنگيني مي كند. با اخم به او نگاه مي كند اما پسرك به گستاخي لبخند مي زند. ماشين به انتهاي مسير رسيده است اما انگار اين تازه آغاز راه براي اوست. چون قرار است بعد از ساعتها خستگي حسابي اعصابش در و داغان شود.
پسر درمقابل ديدگان همه دنبال او مي افتد. در جواب حرفهاي چرت و پرت پسر دوست دارد برگردد و محكم به صورت او بكوبد. مردم نگاه مي كنند و بي تفاوت مي گذرند. طاقتش تمام مي شود. برمي گردد و محكم جواب او را مي دهد. مردم بازهم بي تفاوت از كنار اين قضيه مي گذرند. اتفاقي كه هر روز مي بينيم و عادت كرده ايم بي تفاوت از كنار آن بگذريم. اينجا شهر من است و اين دختر نه خواهر، نه همسر، نه فرزند من، اين دختر همشهري من است.
ـ اين گزارش ادامه دارد
اين گزارش متأسفانه ادامه دارد. اما نمي توان آن را ادامه داد. اين گزارش و اين سوژه سالهاست كه صفحات بسياري از روزنامه ها را پر مي كند و بازهم هيچ اتفاقي نمي افتد. اين گزارش حتي قدرت اين را هم دارد كه تبديل به صدها عنوان كتاب شود. اين گزارش تنها چند نمونه از معضلات شهري است كه ناخواسته كمرش پهن شده است و گرفتار مشكلات شده است. اين گزارش تنها حاصل چند نگاه كوتاه و گذرا به نقاط مختلف اين شهر است. اين يك دفاعيه نيست. يك گزارش است. يك درددل. درد دلهاي شهري كه انگار در اوج توجه فراموش شده است. اين گزارش را تا سالها هم مي توان ادامه داد اما اين گزارش را نمي توانم ادامه دهم. اين گزارش سياهنمايي نيست. سينمايي هم نيست. تنها يك نگاه چندثانيه اي به نقاط كوچك اين شهر است. شما هم اگر خوب نگاه كنيد تمام اينها را متأسفانه خواهيد ديد. اين گزارش ادامه ندارد.
عبور از پل فيروزه
دو چهرگي ايراني
دوچهرگي ايراني كه آن همه در ادبيات از آن حرف زده شده است و نمونه هاي روزمره اش را هم زياد مي بينيم، از محيط ناامن سرچشمه گرفته است. يك رو را به ظاهر نشان دادن و در باطن چيز ديگر انديشيدن، آن قدر طبيعي شناخته شده كه كم كسي درباره آن ترديد يا تعجب مي كند. ولي در هر حال اين خصلت موجب كشمكش دروني گرديده و مقدار زيادي از نيرو و وقت و حواس مردم را به هدر داده.
تا زماني كه ايراني دو چهر گي خود را تعديل نكرده، دليل برآن است كه در عدم امنيت رواني به سر مي برد. با شم قوي اي كه تجربه هاي تاريخي به او بخشيده آموخته است كه بايد كانون مغزش را به بيروني و اندروني تقسيم كند: يك در را باز نگه دارد و ديگري را بسته. حتي مردم ساده روستايي و ايلي هم نتوانسته اند بي كمك اين دو چهر گي زندگي خود را به راه ببرند . به اين حساب است كه ما افراد را در محيط خصوصي وعمومي آن قدر متفاوت مي بينيم. از خودي و بيگانه و محرم و نامحرم كه در كتابها حرف به ميان آمده، منظور آن است كه در «مجلس خاص» (به قول حافظ) دو چهرگي به يك چهرگي تبديل گردد.
حافظ دو چهرگي را درد بزرگ ايراني خوانده و درست است. تا زماني كه چنين است تكليف هيچ كس با جامعه روشن نيست و مي توان تصور كرد كه در اين وضع كار چنداني از پيش نرود.
دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن، حقوقدان ـ ۱۳۷۶


|   شناسنامه   |   آرشيو   |