|
|
|
معماى پليسى شماره ۴۷
|
|
|
|
پليس خانواده
|
|
|
|
|
معماى پليسى شماره ۴۷
آدمكش اجاره اى
|
|
|
مهدى ابراهيمى پاسخ معماى پليسى شماره ۴۴ آواز مرگ دليل نخست: وقتى بازپرس و همسرش بالاى سر جسد «بابك» رسيدند روى گونه هاى آنان قطرات آب ديده مى شود كه با توجه به گرم بودن هوا و آفتاب تند مى شد حدس زد كه آنان دقايق يا ثانيه هايى پيش از رودخانه بيرون آمده اند. اين درحالى بود كه «بابك» در بازجويى ها گفت: حدود يك ساعت پيش اين اتفاق افتاده است و او چون قدرت حركت نداشت نتوانسته اقدامى كند و فقط گريه كرده است، اگر چنين ادعايى صحت داشت همه صورت او و مقتول بايستى خشك مى شد و آثارى از قطرات آب برجاى نمى ماند. دليل دوم: بابك گفت كه وقتى جسد «بهنام» در رودخانه ۲۰۰مترى ازمن فاصله پيداكرد كوله پشتى ها را روى زمين انداختم به آب زدم و پس از مسافت زيادى، جسد او را بيرون كشيدم. اين درحالى بود كه در صحنه حادثه، كوله پشتى ها درچندقدمى دو دوست افتاده بود و از آنان دور نبود.
ساعت ۴ عصر بود كه «شراره» درحال بازگشت از شركت به خانه بود، سرراه ميوه و حبوبات خريد و چون دستانش پربود وقتى به درخانه رسيد ديگر حوصله بازكردن كيف و برداشتن كليد را نداشت. چندبارى زنگ خانه را زد اما هيچكس آن را بازنكرد، تصوركرد «مقصود» براى سرزدن به پدرش به مغازه او رفته است با سختى در را بازكرد و داخل شد وقتى در برابر به هم ريختگى اثاثيه كمدها قرارگرفت وحشتزده شد و با صداى بلند شوهرش را صدازد اما باز صدايى نشنيد، خريدها را درگوشه اى گذاشت و خانه را ترك كرد. دقايقى نگذشته بود كه «شراره» همراه دوزن و مرد همسايه وارد خانه اش شد از روى اثاثيه كمدديوارى گذشت و وارد اتاق خواب شد. هنوز كاملاً داخل اتاق نشده بود كه همسايه ها صداى فرياد او راشنيدند و وقتى بالاى سرش رسيدند «شراره» بيهوش شد. درچندقدمى اين زن، جسد شوهرش افتاده بود. همزمان با تماس مردهمسايه با پليس، نرگس خانم روى صورت «شراره» آب پاشيد تا او را به هوش بياورد، وقتى چشمانش را بازكرد شروع به گريه كرد. او و «مقصود» يكسالى نمى شد با همديگر ازدواج كرده بودند، همديگر را بشدت دوست داشتند و ازدواج آنها درحالى انجام شد كه خانواده ها مخالف بودند. «مقصود» دريك شركت خصوصى مسؤول امورمالى بود و ازنظر مالى در وضعيت خوبى قرارداشتند، «شراره» كه پرستار بيمارستان بود سعى مى كرد كمك خرج شوهرش باشد، «مقصود» نيز مردمهربانى بود و هيچ دشمنى نداشت. بازپرس روحى درخانه اش بود كه موبايل كشيك زنگ خورد، او بايستى خود را به تهرانپارس مى رساند درحالى كه از ميهمانانش عذرخواهى مى كرد خانه اش را ترك كرد و سوار بر خودروى خودش به راه افتاد. بازپرس روحى وقتى در برابر ساختمانى كه قتل داخل آن رخ داده بود از خودرو پياده شد به جمعيت نگاهى كرد. حلقه امنيتى را پشت سر گذاشت و وارد راه پله ها شد، او ابتدا روى پله ها نشست و با دقت به چندقطره خون كه به سختى ديده مى شدند خيره شد. بعد جلوى در ورودى ايستاد، قفل ها كاملاً سالم بودند و هيچ شكستگى اى روى درچوبى ديده نمى شد و مشخص بود قاتل هركسى كه هست با «مقصود» آشنا بود و درغياب «شراره» به ديدار شوهر وى رفته است تا نقشه شوم خود را اجراكند. درهاى كمدديوارى بازبودند و اثاثيه آن به هم ريخته بود، بازپرس روحى قبل از رفتن به محل وقوع جنايت سرى به آشپزخانه زد، زيركترى روشن بود و از صداى آن مشخص بود كه آب ته كترى نيز بخار شده است. يك سينى با دو استكان روى ظرفشويى ديده مى شد كه يكى از ليوان ها پر از چايى بود، بازپرس روحى بدون دست زدن به چيزى به سمت اتاق خواب رفت، صداى گريه هاى «شراره» درگوشه اتاق پذيرايى شنيده مى شد، وقتى وارد اتاق شد جسد «مقصود» را ديد، تعداد ضربات چاقو به اندازه اى زياد بود كه چهره «مقصود» را به سختى مى شد شناسايى كرد. جسد طاقباز كنارتخت افتاده بود، لباس رسمى بيرون به تن داشت و آثار جراحات نشان مى داد كه هيچ تقلايى براى نجات جان خودش انجام نداده است و قاتل او را غافلگير كرده است. گاوصندوق خانگى دست نخورده گوشه اتاق ديده مى شد، چند جعبه خالى طلا هم دراطراف آن افتاده بود، موبايل مقتول كنار زنجير طلايش روى عسلى كنار تختخواب قرارداشت. بازپرس روحى سرنخى از قاتل و انگيزه او كه غير از سرقت بود دراتاق خواب به دست نياورد. وقتى به هال پذيرايى برگشت روى مبل نشست و به زيرسيگارى روى ميز خيره شد. داخل آن چهار فتيله سيگار ديده مى شد كسى كه آن سيگارها را كشيده بود انگار خيلى عصبى بود. چون به اندازه اى به سيگارها پك زده بود كه به جز توتون آن حتى بخشى از فيتلر سيگارها نيز سوخته بود يعنى هيچ سيگارى را اسراف نكرده بود و تا ته آن را كشيده بود. نوع سيگار مهم بود، بازپرس روحى به مارك آن دقيق شد همگى از نوع سيگار قهوه اى رنگ MORE بودند. وقتى بازپرس روحى مى خواست خانه مقتول را ترك كند، مأموران تشخيص هويت دوربين فيلمبردارى را به كارانداختند و «شراره» به درخواست بازپرس همراه او به خانه يكى از همسايه ها رفت تا به چندسؤال جواب بدهد. ابتدا به زن جوان دلدارى داد بعد او را آرام كرد تا بتواند سؤالاتش را بپرسد، وقتى «شراره» از شيون كردن دست برداشت، بازپرس روحى شروع به بازجويى كرد. \ «مقصود» دشمنى نداشت؟ > او مرد نازنينى بود نمى توانست دشمن داشته باشد. \ آخرين بار كى با شوهرت تماس داشتى؟ > دوساعت قبل از اينكه او به خانه بيايد، ساعت ۱۲ ظهر بود كه به موبايلش زنگ زدم. او هميشه سرساعت ۲ظهر به خانه مى رسيد، ازمن خواست شام قورمه سبزى درست كنم بخاطر همين وقتى از بيمارستان برمى گشتم كلى خريدكردم. اما... \ او نگفت ميهمان دارد؟ > حرفى از ميهمان نزد اما گفت قرار است تعميركار شركتش را به خانه ببرد تا شوفاژهايمان را درست كند. \ مطمئن هستى ميهمانش همان تعميركار شركت بود؟ > من از هيچ چيز مطمئن نيستم، شوكه شده ام. \ از خانه چيزى به سرقت رفته است؟ > اثاثيه به هم ريخته بودند اما تا آنجايى كه من ديدم سرقتى صورت نگرفته است. \ جعبه هاى خالى طلا چه؟ > اين جعبه ها هميشه خالى اند چون طلاها در گاوصندوق هستند و كليدش هميشه در يكى از كابينت هاى آشپزخانه است. \ اين تعميركار را مى شناسى؟ > او را «نعمت» صدامى زنند، مرد قوى هيكلى است البته من تاكنون او را نديده ام و هميشه «مقصود» از اين مرد تعريف مى كرد. \ شوهرت سيگار مى كشيد؟ > او اصلاً اهل اين حرفها نبود، سيگار نمى كشيد. \ كدام يك از آشناهايتان سيگار قهوه اى رنگ MORE مى كشد؟ > اگر سيگار قهوه اى رنگ باشد همان تعميركار از اين نوع سيگارها مى كشد، چندبارى كه من درخانه نبودم و «مقصود» تعميركار را به خانه آورده بود وقتى به خانه مى آمد زيرسيگارى را پر از اين نوع فيلتر سيگار مى ديدم چندبارى از شوهرم خواستم «نعمت» را هوشيار كند به اين اندازه سيگار نكشد. \ پس او مى تواند قاتل باشد؟ > اگر او قاتل است خدا ازش نگذرد، «مقصود» هميشه و همه جا هواى او را داشت اگر «نعمت» قاتل باشد خودم خفه اش مى كنم. بازپرس روحى دستور بازداشت «نعمت» را صادركرد، اين مرد وقتى در برابرش قرارگرفت ديد كه واقعاً قوى هيكل است، حدود ۵۵سال سن دارد، موهاى جوگندمى، سبيل هاى پرپشت شانه زده به گونه اى كه لب هايش ديده نمى شد و از فاصله دورنمى شد سبيل را از ريش تميز داد. چهره دلنشينى داشت، حرف زدنش نيز شبيه پهلوان هاى قديمى بود، نعمت، وقتى شنيد مهندس «مقصود» كشته شده است با دستان پر از انگشترش روى پيشانى كوبيد و گفت: ـ آدم هاى خوب زود مى ميرند!، آهى كشيد بعد از بازپرس روحى اجازه گرفت، دست به جيب پيراهنش برد، سيگار قهوه اى رنگ با مارك MORE بيرون آورد، روى لب گذاشت و شروع به كشيدن آن كرد. هنوز نيمى از سيگار را نكشيده بود كه «نعمت» آن را روى زمين انداخت و با گذاشتن پاشنه كفش روى آن، آتش را خاموش كرد. بازپرس روحى كه همه حركات «نعمت» را زيرنظرگرفته بود، آرام گفت: «شما متهم رديف اول ما هستيد؟ حرفى براى گفتن دارى؟» ـ چرا من! مهندس بهترين دوستم بود، خانواده ام هميشه او را دعا مى كنند، خيلى دست من را گرفته من نمك خورده و نمكدان شكسته نيستم. \ ظهركجابودى؟ > از شركت به همراه مهندس «مقصود» خارج شدم او من را در ميدان بهارستان پياده كرد. \ يعنى تو براى تعمير شوفاژ به خانه مهندس نرفتى؟ > من اصلاً تعميركار شوفاژ نيستم، درست است كه خيلى ازتعميرات خانه مهندس را من انجام مى دادم اما اين بار كار من نبود. \ ردپاها نشان مى دهد تو قاتلى؟ > من قاتل نيستم، هرجا هم بنشينم اين را مى گويم، من قاتل نيستم!! بازپرس روحى دربازجويى از «نعمت» به هيچ نتيجه اى نرسيد، اين مرد هيچ شاهدى نداشت كه تأييدكند ظهر حادثه بعد از جدايى از مهندس «مقصود» به خانه اش رفته است، همه اعضاى خانواده در مسافرت بودند و اين ادعا مبهم ماند. همه كاركنان شركت نيز شهادت دادند روز قتل مهندس «مقصود» به همراه «نعمت» از محل كارش خارج شده است. اين سرنخ ها وقتى تكميل شد كه پزشكى قانونى اعلام كرد آزمايشات روى فتيله ها نشان مى دهد آثار برجاى مانده از بزاق دهان قاتل با «نعمت» مطابقت دارد و متعلق به او است. ديگر شكى وجودنداشت كه «نعمت» قاتل است. بازپرس روحى با صدور بازداشت موقت اين مرد را به اتهام قتل روانه زندان كرد اما «نعمت» اصرارداشت بى گناه است. چهارسال از اين جنايت مى گذشت، پرونده «نعمت» با توجه به تأكيد او بر بى گناهى اش و عدم وجود اعتراف ازسوى او به نتيجه اى نرسيده بود، بازپرس شمس كه با انتقال يافتن بازپرس روحى به استان گيلان، پرونده هاى او را رسيدگى مى كرد وقتى به اين پرونده پيچيده رسيد دستور داد تا «نعمت» از زندان احضار شود. بازپرس شمس در مطالعه پرونده متوجه شد كه «شراره» پس ازمرگ مهندس به اصرار خانواده اش براى رهايى از مشكلات روحى و روانى با رئيس يك كلينيك تخصصى ازدواج كرده است. وقتى «نعمت» روبروى بازپرس شمس قرارگرفت سراغ همكار او را گرفت، بازپرس بدون اينكه جوابى به اين سؤال بدهد به ظاهر او دقيق شد و با خنده گفت: هركس زندان مى افتد مدجديدى رومى كند تو هم كه ريش و سبيل بلندكرده اى و موهايت را تا شانه هايت ريخته اى؟! مگر درآنجا آرايشگر نيست كه تو را اصلاح كند. ـ جناب بازپرس، اشتباه مى كنيد من از ۳۵سالگى ام همين تيپى بودم، موهايم كاملاً سفيدشده است اما هيچگاه موها و محاسنم را كوتاه نكرده ام، از روز اول بازداشت همين ريختى بودم. \ يعنى تو واقعاً قاتل نيستى؟ > باوركنيد قاتل نيستم! \ پس قاتل كيست؟ > وقتى ديدم شراره خانم درهمه مراحل عليه من سوگندمى خورد شك كرده ام كه كاسه اى زيرنيم كاسه باشد و قتل زير سر خودش باشد. \ همه مدارك و مستندات نشان مى دهد تو قاتلى؟ > مى دانم، اما من قاتل نيستم همه چيز ساختگى است. «نعمت» كه به حالت التماس افتاده بود وقتى ماجرا به اينجا رسيد سيگارش را نيمه سوخته انداخت روى زمين بعد دستش را روى سينه اش گذاشت و از هوش رفت. ديگر امكان بازجويى وجودنداشت. «نعمت» به بيمارستان زندان انتقال داده شد و بازپرس شمس كه خيلى علاقه مند به كشف واقعيت شده بود، پرونده قتل مهندس «مقصود» را بازكرد و شروع به مرور آن كرد، از بخت او بازپرس روحى همه جزئيات را موبه مو نوشته بود. اما يك مورد را بى توجه ناديده گرفته بود. فرداى آن روز «شراره» در اتاق كار بازپرس شمس روبروى او نشسته بود، با دقت حركات اين زن را زيرنظرگرفت. بعد با حالتى قاطع گفت: برخلاف ادعاى شما كه روز قتل با شوهرت تماس گرفته اى و حتى سفارش پختن قورمه سبزى را از او شنيده اى طبق اين پرينت تلفن شما هيچ تماسى با «مقصود» نداشته ايد و دروغ مى گوييد! «شراره» بدون اينكه بداند پرينتى دركارنيست و بازپرس شمس به او يكدستى مى زند خودش را باخت و پس از چهارسال پذيرفت كه براى قتل «مقصود» و ازدواج با رئيس كلينيك با پرداخت ۳ميليون تومان آدمكش اجيركرده بود و صبح روز جنايت اين آدمكش را درخانه اش پنهان كرده بود، من از مدت ها پيش سيگارهاى نيمه سوخته «نعمت» را نگهداشته بودم و روز قتل با استفاده از چوب سيگار براى اينكه بزاق دهان «نعمت» او را متهم كند، سيگارها را تا ته كشيدم. *** خوانندگان گرامى با اشاره به تنها يك دليل بازپرس شمس در بى گناهى« نعمت» و متهم كردن «شراره» پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد تا برنده جايزه ويژه معماى پليسى باشيد.
|
|
|
|
|
پليس خانواده
دلارهاى تقلبى
|
|
|
راننده مشغول تميز كردن شيشه هاى مينى بوس بود كه با صداى سلام مردى توجهش به او جلب شده و دست از پاك كردن شيشه ها كشيده و ضمن پاسخ به سلام او، نگاهى به ظاهر مخاطب خود انداخت. مردى جوان با كت و شلوار و پيراهن يقه بسته وعينك طبى به چشم كه ريش مرتب و نسبتاً بلندى داشت در حالى كه كيف دستى چرمى به دست گرفته بود با ظاهرى آرام و متين جلوى او ايستاده بود. در همان نگاه اول مى شد حدس زد كه مرد جوان بايد كارمند اداره اى باشد. راننده همانطور كه سرتاپاى مرد را ورانداز مى كرد پرسيد: امرى داشتيد؟ مرد جوان پاسخ داد: عرضى خدمتتان داشتم، براى انجام كار ادارى نياز به مينى بوس داشتيم راهنمايى كردند كه به شما مراجعه كنم. راننده در حالى كه پارچه نم دار دستش را به آينه مينى بوس آويزان مى كرد پاسخ داد: مينى بوس هاى دربست همين جا هستند، شما براى چه كارى و چه مدتى نياز به مينى بوس داريد و آيا كار شما داخل شهر است يا خارج از شهر؟ مرد جواب داد: خير قربان، مينى بوس را براى يك مأموريت ادارى در داخل شهر نياز داريم و احتمالاً تا ساعت ۴ بعدازظهر هم بيشتر طول نمى كشد. راننده كه از روى تجربه مى دانست ادارات دولتى در دادن پول اندكى سخت گير و مقرراتى هستند با لحنى كه مشخص بود زياد تمايلى براى انجام اين كار ندارد، گفت: راستش را بخواهيد گرفتارى كارهاى داخل شهرى به مراتب بيشتر از خارج شهر است، ضمناً زياد فرقى نمى كند كه كار شما تا ساعت ۴ بعدازظهر طول مى كشد براى ما يك روز تمام محسوب مى شود.مرد كه احساس كرده بود راننده زياد تمايلى به اين كار ندارد براى قانع كردن او اظهار داشت: البته حق با شماست و بنده ساعت خاتمه كار را براى اطلاع جنابعالى عرض كردم، از بابت دستمزد نيز نگران نباشيد حتماً رضايت شما را جلب خواهيم كرد. راننده كه صلاح را در اين مى ديد از ابتداى كار مبلغ كرايه و نحوه پرداخت آن را مشخص كند، موضوع را با مرد در ميان گذاشت و پس از قدرى صحبت و چانه زدن بالاخره راضى شد كه به طور دربست براى يك روز در خدمت مرد باشد. با تعارف راننده مرد جوان سوار مينى بوس شده و اندكى بعد راننده مينى بوس را به حركت درآورده و پرسيد كه كجا بايد برود. مرد جوان به جاى آنكه مستقيماً محل يا مقصدى را براى راننده مشخص كند اظهار داشت: خدمت شريف شما عرض كنم، بنده مأمور دادستانى مستقر در بانك مركزى هستم و قصد دارم به روال هميشگى كه هر ماه به طور غيرمترقبه از صرافى ها و مغازه هايى كه كار خريد و فروش ارز را انجام مى دهند سركشى به عمل مى آوريم، امروز هم به اتفاق جنابعالى و عده اى ديگر همين كار را انجام دهم، ولى از آنجايى كه در دفعات قبل متأسفانه بعضى از همكاران ما كه با صرافى ها دوستى و بده بستان دارند موضوع را لو داده و قبل از عزيمت ما، تلفنى به دوستانشان خبر داده بودند، اين دفعه تصميم گرفتيم كه به طور محرمانه و بدون اطلاع همكاران ادارى، مأموريت را انجام دهيم تا صرافى ها غافلگير شده و اگر موارد خلافى وجود دارد نتوانند از چشم ما پنهانش كنند، مضافاً اينكه اخيراً خبر رسيده كه مقاديرى دلار تقلبى نيز در بازار توزيع شده كه ضرورت داشت در اسرع وقت و به طور كاملاً محرمانه به اين كار رسيدگى شود. راننده كه با موضوع جالب و هيجان انگيزى روبرو شده بود با تعجب سؤال كرد: ببخشيد حاج آقا كه فضولى مى كنم، ولى شما مى توانستيد اين مأموريت را با اجاره كردن يك اتومبيل از آژانس هم انجام دهيد ديگر چه لزومى داشت كه مينى بوس را براى كارتان انتخاب كنيد؟ مرد جوان در حالى كه لبخندى بر لب آورده بود پاسخ داد: ما هميشه اين جور مأموريت ها را با تعدادى از نگهبانان و كارمندان خودمان انجام مى داديم زيرا نياز است كه به محض بازرسى از يك مغازه صرافى، براى آنكه صاحب مغازه با خروج ما نتواند ديگر همكارانش را در جريان بازرسى قرار دهد، يكى از نگهبانان را تا خاتمه برنامه بازرسى از تمام صرافى ها پيش او مى گذاشتيم، بنابراين حداقل ده پانزده نفر را در اين مأموريت همراه داشتيم ولى امروز كه دستور داده اند مأموريت كاملاً محرمانه باشد ناچاريم به جاى مأموران خودى از افرادى استفاده كنيم كه هيچگونه آشنايى قبلى با صرافى ها نداشته باشند، به همين خاطر قصد دارم از كارگران و جوانانى كه در ميادين منتظر كار هستند براى انجام اين مأموريت استفاده كنم. راننده كه با توضيحات مرد اندكى قانع شده بود سؤال كرد: حالا دستور مى فرماييد كجا بروم؟ مرد جواب داد: در همين مسير كه به طرف اداره مى رويم چند ميدان هست كه هميشه تعدادى جوان جوياى كار در آنجا جمع مى شوند، از همين ميدان اول شروع مى كنيم تا ببينيم چه مى شود. راننده به نشانه تأييد سرى تكان داده و پس از گذشتن از چند خيابان، به اولين ميدانى كه رسيد نگاهى به جوان انداخت و منتظر دستور او شد. مرد در حالى كه به خيابان هاى اطراف ميدان نگاهى مى انداخت با دست به راننده اشاره كرد كه در ضلع شمالى ميدان توقف كند. راننده در قسمتى كه مرد نشان داده بود مينى بوس را متوقف نمود. تعداد زيادى كارگر در گوشه اى از خيابان بعد از ميدان در كنار جدول نشسته و يا در پياده رو ايستاده و چشم به خيابان دوخته بودند. مرد پس از پياده شدن از مينى بوس با نگاهى كنجكاو به سر و وضع آنها نگاهى انداخته و چند نفر از آنها را كه داراى محاسن بوده و نسبتاً سر و وضع بهترى نسبت به بقيه داشتند را صدا كرده و مشغول صحبت با آنها شد. كارگرهاى ديگر هم كه متوجه شده بودند او به دنبال استخدام نفر است اطرافش تجمع كرده و هر يك سعى مى كرد نظر او را به خود جلب كند. مرد بالاخره پس از سوار كردن چند نفر از كارگرها به مينى بوس، خودش هم به سرعت سوار شده و از راننده خواست كه حركت كند. در ميدان بعدى نيز به همين ترتيب تعدادى كارگر انتخاب و سوار مينى بوس شدند. مرد جوان پس از اينكه احساس كرد به تعداد كافى كارگر سوار مينى بوس شده اند از راننده خواست كه به سمت بانك مركزى حركت كند. پس از رسيدن مينى بوس به نزديكى محل، مرد از راننده خواست كه در كنار خيابان توقف كرده تا او به داخل اداره رفته و برگ مأموريت و ديگر اوراق لازم را با خود همراه بياورد. راننده نيز مينى بوس را قدرى جلوتر متوقف كرده و پس از پياده شدن مرد، با نگاه او را كه به سرعت از پله هاى جلوى ساختمان بالا رفته و وارد اداره مى شد را تعقيب نموده و سپس سيگارى از جيب بيرون آورده و پس از روشن كردن آن، چشم به خيابان دوخت. چند نفر از كارگرها كه داخل مينى بوس نشسته بودند از راننده سؤال كردند كه آيا محل كار آنها اين جا است؟ و راننده براى آنها توضيح داد كه اصلاً موضوع كار ساختمانى در بين نيست و آنها را براى انجام يك مأموريت ادارى انتخاب كرده اند. كارگرها كه كنجكاوى شان تحريك شده بود شروع به سؤال هاى مختلف درباره نوع كار و ميزان دستمزد آن نمودند و راننده كه كلافه شده بود با حالتى تشرگونه آنها را به سكوت واداشته وگفت: اين قدر سؤال نكنيد، براى شما چه فرقى مى كند كه نوع كار چه هست، همين قدر كه از شما باربرى و حمالى نمى خواهند بايد خوشحال باشيد، شايد هم بخت و اقبال با شما يار بود و براى مأموريت هاى بعدى نيز ازشما استفاده شد. كارگرها كه سؤال كردن بيشتر را جايز نمى ديدند به اميد آمدن مرد و توضيحات او چشم به در ساختمان دوخته و سكوت كردند. ده دقيقه بعد مرد در حالى كه كيف چرمى را در يك دست و پوشه اى را نيز در دست ديگر داشت از در خارج شده و پس از گذشتن از خيابان سوارمينى بوس شد. راننده از او سؤال كرد كه حركت كند يا خير؟ مرد از او خواهش كرد كه قدرى تأمل كند و سپس همانطور كه وسط مينى بوس ايستاده بود رو به كارگرها كرده و گفت: برادران عزيز توجه كنيد، ما مأمورين دادستانى هستيم و شما را براى انجام يك مأموريت ادارى انتخاب كرده ايم، اگر هر كدام از شما خوب از عهده كارى كه به او مى گويم برآيد امكان دارد كه ترتيب استخدام موقت او داده شود، البته كارى كه از شما مى خواهيم اصلاً سخت نيست ولى بايد احساس مسؤوليت كرده و با جديت آن را انجام دهيد، هر كس هم از شما سؤالى كرد بگوييد ما از طرف دادستانى آمده ايم و حاج آقا رئيس ما است، تا هر سؤالى دارند از خود من بپرسند. درباره دستمزد هم خيالتان راحت باشد. دوبرابر دستمزدى را كه براى كارگرى مى گرفتيد به شما پرداخت خواهد شد، از همين حالا هم سعى كنيد سرو وضع خودتان را مرتب كرده ويقه پيراهنتان را ببنديد تا قيافه مأمورها بشويد. اگر سؤالى نيست صلواتى فرستاده تا حركت كنيم. با بلند شدن صداى صلوات كارگرها، راننده مينى بوس را روشن كرده وبه دستور مرد جوان، به سمت خيابانى كه محل خريد و فروش ارز بوده ومغازه هاى صرافى درآن جا واقع بودند حركت كرد. به محض رسيدن به محل، مرد يكى از كارگرها را كه ازبقيه مرتب تر بود انتخاب كرده و پوشه اى را كه همراه داشت به دست او داد، سپس از بقيه خواست كه در مينى بوس منتظر باشند تا يكى يكى آنها را صدا كند. پس از پايان آموزشهاى لازم كه به كارگران داد، مرد همراه كارگر پوشه به دست از مينى بوس پياده شده و به داخل اولين مغازه صرافى رفت. ضمن سلام وعليك با صاحب مغازه و معرفى خودش به عنوان مأمور دادستانى ونشان دادن كارت شناسايى و برگ مأموريت، اظهار داشت كه به علت رواج دلارهاى تقلبى دربازار، مأموريت دارد كه كليه دلارهاى موجود درصرافيها را كنترل كرده ودلارهاى مشكوك به تقلبى بودن را براى بررسى بيشتر به بانك مركزى ببرد. مرد صراف كه از اين موضوع تعجب كرده بود با ديدن برگ مأموريت و كارت شناسايى مرد، با ترديد سؤال كرد : ببخشيد حالا ما بايد چكار كنيم؟ مرد با حالتى جدى پاسخ داد: عرض كردم، بنده مأموريت دارم تا دلارهاى موجود شما را بررسى كنم واگر مورد مشكوكى مشاهده شد آن را گزارش كنم، حالا لطف بفرماييد و موجودى دلارى خود را به ما نشان بدهيد. مرد صراف به شاگردش اشاره كرد كه از داخل گاوصندوق دلارها را بيرون آورده و روى ميز قرار دهد. مرد جوان نيز دلارهاى چيده شده روى ميز را به دقت نگاه كرده ويك بسته صد دلارى را از بين آنها برداشته و پس از يادداشت شماره سريال آنها، رو به مرد صراف كرده و گفت: متأسفانه به نظر مى رسد اين صد دلارى ها ازهمان دلارهاى تقلبى باشند كه وارد بازار شده، البته به قدرى شبيه اصل هستند كه مشكل مى شود آنها را تشخيص داد وحتماً بايد به بانك مركزى برده شوند تا در آنجا با دستگاه مخصوص مورد بررسى قرارگيرند. مرد صراف كه به وضوح ازاين گفته مرد ناراحت شده بود پاسخ داد: يعنى چه حاج آقا، بعد از عمرى صرافى فكر مى كنيد هنوز دلار تقلبى را از اصلى تشخيص نمى دهم، اين دلارها همگى اصل هستند و بنده نمى توانم اجازه بدهم آنها را با خودتان ببريد. مرد جوان كه سعى مى كرد خودش را خونسردنشان دهد جواب داد: اولاً تشخيص نهايى به عهده كارشناسان بانك مركزى است، ثانياً ما كه نمى خواهيم دلارها را همين جورى با خودمان ببريم، مسلماً طبق مقررات اول صورتمجلس كرده وشماره تمام دلارها را نيز درآن قيد مى كنيم، ثانياً رسيد تحويل گرفتن دلارها را به شما مى دهيم و تا قبل از ظهر اگر ان شاءالله دلارها اصلى باشند آنها را به شما بر مى گردانيم، اين كه ناراحتى وعزاگرفتن ندارد، ضمناً يكى از همكاران بنده هم اينجا خدمت شما خواهند ماند درصورتى كه خود شما هم مايل باشيد مى توانيد همراه ما به دادستانى بياييد. مرد صراف كه دچار واهمه شده بود از اينكه يكى از مأموران تا برگرداندن دلارها پيش او مى ماند، قدرى دلش گرم شده و سكوت كرد. مرد جوان نيز پوشه را از دست همراهش گرفته وهمانطور كه گفته بود مراتب را صورتمجلس كرده وشماره دلارها را نيز درصورتمجلس قيد و در زير آن نيز رسيد تحويل را امضا و يك نسخه از آن را به دست مرد صراف داد. سپس بسته صد دلارى را دربين كاغذ صورتمجلس پيچانده ودرداخل كيسه اى پارچه اى كه از كيفش بيرون آورده بود قرارداد. درخاتمه از مرد همراهش خواست كه به يكى از مأمورها بگويد به داخل مغازه بيايد. با آمدن يكى از كارگرها به داخل مغازه مرد رو به مرد صراف كرده و گفت همانطور كه گفتم همكار بنده اينجا پيش شما خواهند ماند ومراقب خواهند بود كه شما موضوع را به ديگر همكاران وصرافى ها اطلاع ندهيد تا ما بتوانيم كار بازرسى را ازهمه صرافيها به خوبى انجام بدهيم. ان شاءالله دراين فاصله نيز دلارها را براى بررسى به اداره خواهم فرستاد واگر تشخيص بدهند كه آنها اصلى هستند تا يك ساعت ديگر به شما برگردانده خواهد شد. مرد صراف كه چاره اى جز انتظار نداشت سكوت كرده و مرد پس از خروج ازمغازه وى به صرافى بعدى كه چند قدم آن طرف تر بود رفته و به همان نحو، پس از بازديد دلارهاى موجود، تعدادى از آنها را كه مشكوك به تقلبى تشخيص داد ضمن صورتمجلس كردن و گذاشتن يكى از كارگرها درمغازه، درداخل كيسه گذاشته وبه سراغ مغازه صرافى ديگر رفت. مرد جوان به همين ترتيب تمام مغازه هاى صرافى كه در آن خيابان واقع بودند را بازرسى واز هركدام آنها مقاديرى دلار به ظن تقلبى بودن را ضمن صورتمجلس كردن تحويل گرفته و پس ازاينكه درآخرين مغازه كارش تمام شد به كارگر همراهش دستور داد كه شما درهمين جا باشيد ومراقبت كنيد كه بچه ها ازمغازه ها خارج نشوند تا من به اتفاق راننده به اداره رفته وپس از تحويل كيسه وانجام تشريفات قانونى، مجدداً پيش شما برگردم. سپس خودش با كيسه پر از دلارها سوار مينى بوس شده واز راننده خواست كه به طرف بانك مركزى حركت كند. دربين راه نيز مقدارى پول از جيب خارج كرده وبه راننده داد و گفت: چون امكان دارد بررسى كالاها قدرى به طول انجامد شما زحمت كشيده و با اين پول به تعداد كارگرها وخودتان چلوكباب خريده و بين آنها تقسيم كنيد. با رسيدن مينى بوس به جلوى بانك مركزى، مرد از آن پياده شده وبه راننده تأكيد كرد كه پس از دادن غذا به كارگرها، خودش نيز همانجا منتظر باشد تا مرد به اتفاق مأمورين انتظامى به محل مراجعه كند. مرد جوان پس از پياده شدن از مينى بوس همراه كيسه پر از دلارها به داخل ساختمان رفته و پس از دقايقى كه مطمئن شد مينى بوس ازمحل دور شده است، از ساختمان خارج شده وبه طرف موتو سيكلتى كه از اول صبح درنزديكى ساختمان پارك كرده بود رفته وبا حوصله، كيف وكيسه را روى ترك بند بسته و با سوارشدن و روشن كردن آن از محل دور شد. يكى از صاحبان صرافيها كه از ديربرگشتن مرد مشكوك شده بود دور از چشم كارگرى كه درمغازه او مراقب بود به كسى تلفن نكند، مراتب را به كلانترى محل اطلاع داد و زمانى كه راننده مينى بوس با چلوكبابهاى خريدارى شده به محل رسيد با ازدحام مردم ومأمورين انتظامى روبرو شد كه با ديدن او ، وى را نيز دستگير و همراه كارگرهاى ديگر جهت بررسى بيشتر به كلانترى بردند. توصيه انتظامى درصورت مراجعه افرادى كه خود را مأمور معرفى مى كنند، چنانچه موارد مشكوكى احساس شد، بهتر است كه درهمان ابتداى كار ودرحضور خود آن شخص مراتب را به كلانترى محل يا تلفن ۱۱۰ اطلاع داده و از آنها كسب تكليف شود.
|
|
|
|
|