|
|
|
مرده ريگ سنت روشنفكرى
|
|
|
اشاره: مكتوب حاضر، متن سخنرانى دكتر مرتضى مرديهاست . نشستى كه به همت انجمن علمى دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه علامه طباطبايى برگزار شده بود.صورت مكتوب اين سخنرانى حاصل زحمت دست اندركاران اين انجمن بوده است كه با اندكى تلخيص در اختيار خوانندگان قرار مى گيرد. گروه انديشه آنچه من اسم آن را سنت روشنفكرى مى گذارم جريانى است كه حدود دو يا سه قرن است كه در دنيا قوام گرفته، فعال و تأثيرگذار بوده است. در اين معنا، «روشنفكرى» جريانى است متأثر از فلسفه روشنگرى كه مبارزه فرهنگى و اجتماعى و نقد قدرت و سنت را محور حركت خود قرار مى دهد و به تدريج با گرايش چپ به سمت ارزش هايى كه مهمترين آنها نفى سلطه و به منظور برقرارى عدالت است، پيش مى رود. تصورم اين است كه بسيارى از افراد در كشورها و دوره هاى مختلف به اين معنا «روشنفكر» ناميده مى شده اند، علاوه بر پاره اى اوصاف چون اهل قلم، اهل مطالعه، داراى دغدغه انسانى و اجتماعى بودن، به طور جدى و بنيادى به عنصر حركت و فعاليت اجتماعى و مبارزه سياسى در نفى سلطه وابسته بوده است، و چنان كه دليل خواهم آورد، بزرگترين اشتباه و آفت آن هم همين تلاش رمانتيك و ناعقلانى در نفى هرگونه سلطه خصوصاً سلطه سياسى بوده است. نيز چنان كه دليل خواهم آورد، آنچه در اواخر دهه پنجاه در ايران صورت گرفت، ريشه در همين اشتباه داشته است. اما براى رسيدن به اين موضوع ناگزير از تمهيد پاره اى مقدمات هستيم. دو فيلسوف سياسى هستند كه شما آنها را مى شناسيد: هابز و لاك و هر دو بحث معروفى دارند درباره وضع طبيعى، كه به گمان من عمده اختلاف نظر آنها در فلسفه سياسى از تصورى كه آنها نسبت به وضع طبيعى دارند، بر مى خيزد. وضع طبيعى يعنى وضع انسان ها در زمانى كه هنوز حكومتى در كار نيست. طبيعى يعنى صناعت حاكميت سياسى هنوز برقرار نشده است و جامعه از سامان و سازمان سلسله مراتبى برخوردار نيست. تفاوت نظر اين دو فيلسوف درباره وضع طبيعى، كه دقيقاً مبناى حركت آنها به سمت تعريف نوع حاكميت است، اين است كه در نظر هابز، انسان در وضع طبيعى مثل فروشنده اى است كه جنسى مانده و فاقد متقاضى و در حال اضمحلال دارد، به محض اينكه خواستگارى براى آن پيدا شود، بدون درنگ سعى در واگذارى آن دارد. اين جنس، «آزادى طبيعى» و آن خواستگار، «حاكميت سياسى» و بهاى پرداختى، «امنيت» است. در هر شرايطى، هر كسى كه بتواند اين پرچم را بلند كند شما بايد تسليم آن شويد. از نظر هابز انسان در وضع طبيعى دچار يك وضعيت به سختى قابل تحمل است. به دليل رقابت شديد و غالباً خشن انسان ها براى دستيابى به مطلوب هاى كمياب، وضع طبيعى مى تواند به شدت بحرانى و كاملاً خطرناك باشد. بنابراين، در چنين وضعيتى، هركسى و با هر شرايطى كه بتواند حكومت را در اختيار بگيرد و امنيت اوليه را تأمين كند و نظمى در جامعه برقرار كند، انسان ها بايد آن را بپذيرند و نبايد مخالفتى داشته باشند. اما در نظر لاك، انسان ها در وضع طبيعى همچون مثل صاحب جنسى هستند كه نه در حال فاسد شدن است و نه ضرورتى براى خلاصى از آن وجود دارد؛ نه بحرانى ايجاد مى كند و نه نگهدارى آن خطرناك است. انسان ها در غياب حاكميت سياسى تقريباً بدون مشكل حادى زندگى مى كنند. روشن است كه در چنين شرايطى آزادى طبيعى به حكومتى فروخته مى شود كه مقدار زيادى خوشبختى، سعادت و ... براى انسان ها به همراه آورد، نه فقط يك امنيت ساده. از نظر هابز انسان ها چون دچار اضطرار براى خروج از اين وضعيت هستند، به هر حكومتى تن مى دهند ولو اينكه يك حكومت مستبد و مطلقه باشد. براى لاك حكومت بايد خيلى چيزها داشته باشد، و علاوه بر تضمين امنيت و مالكيت، بايد پيام آور امورى چون دموكراسى، بيطرفى، احترام، عدالت، رفاه باشد تا مردم حاضر به پذيرش آن گردند و آزادى طبيعى خود را به او تسليم كنند. اين دو چشم انداز از وضع طبيعى براساس دو نوع انسان شناسى استوار است:در انسان شناسى هابز، انسانها موجوداتى خواهشگر هستند كه از عقل، اولاً و با لذات، به عنوان ابزار بهينه سازى همين خواهشگرى ـ در رأس آن صيانت ذات ـ استفاده مى كنند. دو وصف مهم آنها يكى «طمع» است و ديگرى« ترس». بر اثر همين دو صفت ـ ميل به دست آوردن مطلوبات خود و ترس نسبت به از دست دادن آنها ـ به مسابقه قدرت دست مى برند. ترس و صفى است كه به يمن آن انسان تن به تبعيت از يك قدرت غالب و قاهر مى دهد، و، اين گونه، نظم اجتماعى برقرار مى شود. اما در انسان شناسى لاك، انسان موجودى عاقل است و مهم ترين وصف او تربيت پذيرى او است كه به حسب اين وصف مى تواند آن اوصافى را كه هابز مطرح مى كند، نداشته باشد. در اينجا به نقطه عطف بحث مى رسيم. اينكه شما دريافتتان از انسان و انسانها چگونه باشد، تأثير بسيار مهمى دارد كه در بحث سياست و سلطه چه موضع گيرى اى داشته باشيد؟ در تعريف لاك انسان همان چيزى است كه هابز مى گويد، ولى براساس تربيت. يعنى انسان ها مستقيم يا غيرمستقيم به واسطه حاكميت سياسى چنان تربيت مى شوند كه طماع، خودخواه و ... هستند، نه به خودى خود و به صورت طبيعى. لاك نظريه اى دارد كه سياسى نيست ولى تأثير بسيارى در فلسفه روشنگرى و جنبش روشنفكرى دارد و آن نظريه معروف «لوح سفيد» است. لاك در اين نظريه اپيستمولوژيك مى گويد كه انسان دانش پيشينى ندارد. ادعايى كه مى تواند غلط نباشد. ولى به تدريج از اين نظريه كه انسان «دانش پيشينى» ندارد و ذهن انسان مثل لوح نانوشته است، يك برداشت غلط صورت گرفت مبنى بر اين كه انسان «گرايش پيشينى» هم ندارد و به اين ترتيب، نوعى انسان شناسى ايجاد و تقويت شد كه مدعى بود انسان ها داراى فطرتى پاك هستند. يعنى به خودى خود اقتضاى هيچ عملى، يا حتى (برحسب معناى ديگر پاك) هيچ عمل بدى را ندارند. درحالى كه حتى اگر بخش عقل نظرى ذهن انسان نانوشته باشد ولى بخش عقل عملى آن چنين نيست. انسان با گرايش هاى خاص و بسيار قوى به دنيا مى آيد كه مشخص ترين آن اميال غريزى است و اين خواهشگرى غريزى انسان را به سمت افكار و ايده هاى خاصى مى كشاند؛ ايده هايى كه در حكم ابزارهايى جهت رسيدن بيشتر و بهتر به آن اميال است. متعاقب اين مغالطه، تصويرى از انسانها رايج شد كه مطابق آن، انسانها خود به خود عيبى ندارند. بنابر ايده مذكور، تصويرى كه هابز از انسان ارائه مى كند، انسان بعد از اجتماع، انسان خارج شده از وضع طبيعى است، يعنى انسانها بد نبوده اند، بد شده اند. انسانها پاك و لا اقتضا به دنيا مى آيند، سيستم آنها را بد مى كند. تصور كنيد كه اين ايده چقدر مى تواند از جريان روشنفكرى دلربايى كند. مردم پاكند، حكومتها فاسدند. سلطه سياسى جامعه را فاسد مى كند. با اين مبنا، شغل روشنفكران روبه راه مى شود، آگاهى به مردم، مبارزه با حكومت، نقد سنت و قدرت. بدون فكر به اين كه پس طبيعت انسان چه مى شود. بارها ديده ام وقتى چنين سخنانى مطرح مى شود، حمله هاى شديداللحنى از طرف مخالفان صورت مى گيرد كه دو مدعا در بر دارد: يكى اين كه اين سخنان محافظه كارانه است؛ ديگر اين كه تعابيرى مثل «طبيعت انسان» تعابيرى مابعدالطبيعى و ذات گرا و لذا، مبهم و بى ارزش است، اما درباره مدعاى اول، اين جمله كه اين سخنان محافظه كارانه است، دقيقاً يعنى چه؟ يعنى اين صحبتها راه تغيير را بر روى ما مى بندد، اوضاع را همان طور كه هست، پذيرفتنى جلوه مى دهد. فرض كنيم چنين باشد و تا حدودى هم البته هست. اما از اين «غلط بودن» آن استنتاج نمى شود. به استناد يك تالى فاسد عملى و يك پيامد منفور (تنگ شدن يا بسته شدن راه تغيير) نمى توان به نادرستى مقدمه رأى داد. اعتراض دوم مدعى است كه مدعاى ما ذات انگار، متافيزيكى و بنا بر اين غير قابل اعتنا است. از قضا، اين اتفاقى نيست كه ذات انگار بودن در فرهنگ روشنفكرى به اتهامى تبديل شد كه به صرف انتساب آن به يك ايده (يا يك انديشمند) بى مايه بودن آن (يا او) را اثبات مى كرد. اين در واقع نوعى مصادره به مطلوب است. فرزندان معنوى كسى كه در پى تغيير جهان بود، نه تفسير آن، ذات انگارى را نه به دليل نادرستى آن، بلكه به اين سبب كه مزاحم ايده آل تغيير و تغيير ايده آل بود، انكار كردند. البته ذات انگارى به معناى اين كه هر موجودى يك ماهيت ثابت «يك بار براى هميشه تعريف شده» دارد، نه درست است نه حتى در ميان متافيزيستها هم حاميان زيادى دارد، ولى نفى اين روايت از ذات انگارى البته به اين معنا نيست كه اشيا هيچ ماهيتى ندارند و هر چيزى به هر چيزى قابل تبديل است. اوصافى از انسان كه در اين بحث اهميت اساسى دارد، از قبيل ميل شديد به صيانت نفس، به رفع نيازهاى فيزيولوژيك و به تبع آن، طمع و ترس جزو ذات انسان است، به اين معنا كه در همه انسانها موجود است، در اكثريت قريب به اتفاق آنان، دامنه واريانس محدودى دارد و ميزان تغييراتى هم كه از طريق تربيت ـ اعم از مثبت يا منفى ـ مى تواند روى آن اعمال شود، نسبت به شدت ميل، اندك و البته بسيار تدريجى و همراه با هزينه است. چرا روشنفكران كه على القاعده بايد واقع بين تر و كم تعصب تر باشند، اصرار داشته اند كه انسانها خميرى بى شكل و مطلقاً قابل تربيت اند؟ چرا كتاب لاك، انجيل روشنفكرى شد؟ اگر در ميان جريانهاى روشنفكرى تحول خواه اين ايده انسان شناختى به وفور پذيرفته شد، به خاطر اين بود كه اين تئورى زمينه تغييرات به آنها مى داد و آنها از اين حيث احساس توانايى در تغيير و ساختن مى كردند. انسان شناسى لاك بهترين زمينه براى اين باور روشنفكران بود كه انسانها به بهترين وجه تربيت پذيرند، اين سوژه ها، با استعداد تغيير تا بى نهايت، در دست شما هستند، براى اينكه يك جامعه بهشتى از آنها بسازيد. اگر انسانهايى را مى بينيد كه همه يا غالباً طماع، شهوت ران، زورگو، ترسو و... هستند، به خودى خود اين طور نيستند، بلكه با وجود اينكه داراى لوحى سفيد (به معناى فطرت پاك، يا ذات لا اقتضا) هستند، ساخت سياسى آنها را به اين سمت مى كشاند. سلطه و منشأ اصلى آن سلطه سياسى حاكميت، سرمنشأ همه اين انحرافها است. روسو در «اعترافات» خود به صراحت سياست و حاكميت سياسى را منشأ تمام مشكلات اجتماعى معرفى مى كند، ايده اى كه ايمان روشنفكرى شد. باعث شد كه تصويرى در ذهن ايجاد گردد، مبنى بر اينكه انسانها موجوداتى هستند على الاصول پاك و كاملاً تربيت پذير كه سلطه سياسى در جهت مطامع خود روشهايى را در پيش مى گيرد كه اينها را به موجوداتى در حال رقابت خشن، خودخواهى، گرگ صفتى و... تبديل مى كند. نتيجه اينكه سلطه سياسى چيز بدى است. اين عملاً كشيده شد به آنارشيسم، يك آنارشيسم مضمر، مخفى كه مفاد پنهان آن، اين بود: دولت خوب، دولتى است كه نباشد، هر نوع دولتى! هرچند روشنفكران در ظاهر براى برقرارى دولت خوب تلاش مى كردند، ولى شدت و عمق بدانديشى و بدگويى آنان در باب حكومتها، حكايت از اين داشت كه دعوا بيشتر بر سر حاكميت است تا حكومت. در روايت روسويى، دولت مطلوب به يك آيينه براى اراده عمومى فروكاسته شد و در روايت ماركسيستى اعتقاد بر اين بود كه روزى دولت به كلى محو مى شود. البته نمى گفتند بايد برگشت به وضع طبيعى. حتى روسو كه از آن چنين برداشت مى شد، با نقد ديگر فيلسوفان روشنگرى مواجه شد. ولتر در نقدى تند نوشت كه با تحليل روسو لابد ما بايد به جنگل برگرديم. به جنگل بازنگشتند، ولى تفكرى در ميان آنها رايج شد كه شايد خسارت آن خيلى كمتر از خسارت رفتن به جنگل نبود و آن، جريانى بود كه به نام «روشنفكرى» شكل گرفت كه نه مثل يك حزب بود، نه اساسنامه مصرحى داشت، يك جريان در حال تموج بود، ولى اين مرام در آن مسلم گرفته شد كه «مردم بد» و «حكومت خوب» نرمهاى تناقض آميز هستند. لازمه سخن اينها اين بود: دادن تمام حق به مردم و تمام ناحق به حاكميت. نتيجه اين، اراده يك آسيب شناسى رومانتيك از مشكلات اقتصادى و اجتماعى و ارائه اين فرمول بود كه اگر سلطه حكومت را برداريد، همه چيز درست مى شود و حاصل اين جريان اين بود كه در طول دو قرن گذشته شايد مهمترين فاكتور اثرگذار در تحولات سياسى در سراسر جهان از اروپا تا آمريكاى جنوبى، از آفريقا تا آسيا چيزى بود به نام انتقاد بى امان، مبارزه سياسى، شورش و تلاش براى برپايى انقلاب، مبارزه نكردن سياسى ـ اجتماعى مساوى بود با مردن. به تعبير شريعتى، اگر در صحنه نيستى، هر كجا كه خواهى باش، علم، جهل، نماز، شراب و... فرقى نمى كند، چرا كه همه اينها ابزار فريب حكومتها است. به عقيده من، اين تفكر پشتوانه اصلى بسيارى از تكاپوهاى غالباً پرهزينه و كم فايده سياسى در طول دو، سه قرن گذشته بوده است؛ خصوصاً در ميانه قرن نوزده كه فعاليتهاى انقلابى در اروپا گسترش يافت و در ربع سوم قرن بيست كه همين فعاليتها در جهان سوم گسترش يافت. چيزى كه بحرانهاى بسيار به بار آورد و نتايج منفى فراوانى داشت. ادامه دارد
|
|
|
|
|