جمعه ۲۶ فروردين ۱۳۸۴ -
Fri, Apr 15, 2005
خانواده (گزارش اصلى)
۳۱۰۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
آرشيو
عشايرايران در برزخ
گردنه هاى دشوار كوچ !
207330.jpg
ليلا موسوى زاده
كوچ روى ديگر زندگى عشاير و ايلات است.
دشت ها، مراتع، گوسفند، نواى نى چوپان و زندگى زير چادر، تفنگ، اسب و لباس محلى و آداب و رسوم برجسته عشاير، مثل جنگ، راهزنى و گله دارى. اما تمام اين واژه ها و تصاوير و سمبل ها، نگاهى از دور به اصل ماجرا است با تمام جذابيتى كه از دور دارند و در واقع به نوعى رؤياهاى خيلى از ما درنوع زندگى اينگونه مردم به تصوير درآمده است. با نگاهى دور از اصل ماجرا، شايد بزرگترين مزيت زندگى ايلاتى و عشايرى دركشورى زلزله خيز، فرار از خرابى و ماندن زيرآوار و تلفات جانى است؛ اينكه زندگى در زير چادر پس از زلزله براى اين مردم شناخته شده تر از تمام مردم ايران است. اما اين فقط يك بعد قضيه و احتمال است. اصل ماجرا وضعيت، شرايط ناهموار و برخوردار نبودن از حداقل امكانات زندگى شهرى است. امكانات عشاير و ايلات دركشور ما كمتر از كوچكترين روستاها است.
به تازگى طرح اسكان عشاير مورد بررسى قرارگرفته كه طبق بررسى ها و نظرات افرادى كه متولد و بزرگ شده در بين همين مردم هستند، اجراى اين طرح الزامى است كه بايد بسته به شرايط خاص صورت گيرد.
اسكان عشاير
در شرايط كنونى و در دنياى امروزى كه هرروز تمدن در زندگى انسان بيشتر رسوخ مى كند، بيش از يك ميليون و ۳۰۰هزار نفر عشاير دركل كشور داريم كه تنها ۴۵ هزار نفر از اين عشاير در ۲۱ استان كشور اسكان يافته اند، حال چگونگى شرايط و نوع زندگى آنها و از همه مهمتر، روحيه اين مردم است.
محمد بهمن بيگى، بنيانگذار آموزش و پرورش و به نوعى تمدن در زندگى عشيره اى و كوچ نشينى است.
شاگردان او امروزه از افراد موفق هستند كه تمام رشد و تغيير از زندگى ايلاتى را مديون استاد خود مى دانند.
دركتاب بخاراى من ايل من كه تأليف محمدبهمن بيگى است به مقوله اسكان در قسمتى اينگونه پرداخته شده است:
« دوران درخشانى بود، مملكت بر بال زرين تمدن بزرگ در پرواز بود. تالارها، گالرى ها و نگارخانه ها پر از پرده ها و تصاوير دل انگيز بود.
نواى جانفزاى ترقى از هرگوشه اى به گوش مى رسيد. سالى نبود كه نوازندگان جهان بر آرامگاه الهام بخش حافظ و در بارگاه شكوهمند كوروش گرد نيايند و آواى جاه و جلال ايران را با سازهاى بادى به گوش جهانيان نرسانند. درچنان كشورى، حضور يك جمعيت بى سروپا و چادرنشين، آن هم در دو قدمى مهدفرهنگ و فضيلت نمى توانست شرم آور باشد.
درچنان زمانى عبور و مرور يك مشت قبيله قرون وسطايى ازكنار جشن هاى افتخارآميز هنرى نمى توانست مايه ننگ و خفت شود.
اگر چشم هنرمندان و هنرشناسان به اين خانه به دوشان مى افتاد، آبروى مملكت برباد مى رفت. اين دوره گردان حق ناشناس نه فقط باعث خجلت، بلكه اسباب زحمت هم بودند و با آنكه راحت و آسوده علف بيابان را مى چريدند و بى منت پا افزار كوهها را زيرپامى گذاشتند، باز هم به هر دستاويزى موى دماغ حكومت مى شدند. بيهوده نبود كه صبر زمامداران به سرآمد و برآن شدند كه اين لكه هاى زشت را ازچهره دلاراى ميهن بزدايند.
عبورشان را ازمعابر عمومى ممنوع ساختند. آمارگران حكومت، وجود گروهى از آنها را انكاركردند و از شمار جمعيت بقيه كاستند و به خصوص در فارس آنقدر كاستند كه از ايلات قشقايى، خمسه و ممسنى چيزى برجاى نماند. به كاربردن كلمه «عشاير» در مكاتبات رسمى و دولتى موقوف شد. فرمان تغيير اين كلمه صادر گشت، چنين نام و نشانى در خور شأن و شوكت كشور نبود. لغت پردازان تركيب «دامداران متحرك» را ابداع كردند ليكن همه اين تلاشها و تقلاها بى ثمرماند.
اختفاى اين همه آدم بيابانگرد ممكن نبود. وجود داشتند. پنهان نمى ماندند. خودشان دوپا و حيواناتشان چهارپا داشتند. حركت مى كردند، كوچ مى كردند. توله سگ ها، مرغ ها و بچه هايشان را كنار پاتيل و پياله هاى مسى و غربال و هاون هاى چوبى، روى خر و گاو مى بستند و زندگى شرم آور خود را به تماشاى بيگانگان مى گذاشتند. چشم سياحان و مسافران هوايى را نمى شد، بست. از آن بالا مى ديدند، دوربين هاى قوى داشتند، عكس بر مى داشتند، راه ديگرى نماند.
قتل عامشان امكانپذير نبود ناچار دست به تخته قاپو و اسكان آنان زدند. كار از فارس كه رسواتر ازهمه جا بود آغاز شد. اسكان قبايل قشقايى وارد برنامه هاى عمرانى كشور شد. به همت مديران لشگرى و كشورى و با دستيارى پيمانكاران دلسوز، نخستين شهرك اسكان درمركز يكى از طوايف بزرگ آماده بهره بردارى و افتتاح شد.»
با دو ديدگاه مى توان به مقوله اسكان عشاير پرداخت. اول اينكه با تعصب و احساسى به اين قضيه نگاه كنيم و به نوعى قصه ها و آرزوهايمان را در زندگى عشاير جست و جو كنيم.
چون بشر ذاتاً طبيعت گرا است و زندگى شهرنشينى اغلب ما را به كلى ازكوچ و زندگى ايلاتى دوركرده و به نوعى به شكل قصه، به نوع زندگى عشاير مى نگريم.
امرالله فرهادى آردكپان متولد ايل قشقايى، ۴۸ ساله و مدرس رشته گرافيك در دانشگاه و از گرافيست هاى شناخته شده و از شاگردان محمدبهمن بيگى بوده است، مى گويد: ريشه هاى من هنوز در زادگاهم است و به محض اينكه فرصتى پيداكنم به آنجا مى روم و دركمتر از يك ساعت عادات شهرى خود را ازدست مى دهم و به اصل خود برمى گردم، مثل آنها روى زمين چهارزانو مى نشينم و در سينى غذامى خورم. ايلاتى چه اسكان بشود يانشود، عشق و علاقه اش را به ايلاتى بودن ازدست نمى دهد.
درحقيقت اگر ايلاتى را از شكل و فرم خاص خودش خارج كنيم و آن را جايى اسكان بدهيم كه مطلوب نظر او نباشد و كوه و دشت را روبه روى خودش نبيند و دنبال گوسفندانش هى هى نكند او را كشته ايم.
كوچ، دام و مرتع همه زندگى ايلاتى است. تير و تفنگ و شكار آميخته با روحش است. هنوز هم ساز و ناقاره ورقص جزو فرهنگ و آدابش است.
به هرحال با اين خصلت ها، بزرگترين خيانتى كه مى شود به ايلات كرد، اسكان دادنش است. اكثر بزرگان عشاير حاضر نيستند در شهر زندگى كنند، آنها اگر به شهر بيايند زود مى ميرند، اما جوانترها قصه متفاوتى دارند. واقعيت چيزديگرى است.
اسكان عشاير از زمان رضاشاه مطرح شده بود. ولى هيچوقت عملى نشد. باوجود تلاش ها و اقداماتى كه صورت گرفت، ايلاتى ها به اسكان تن ندادند، چون اسكان عشاير باملاحظات و مطالعات ويژگى هاى عشاير صورت نگرفته بود، اگر قرار باشد با سيستم قهر و غضب حكومت و با اجبار آنها اسكان پيدا كنند، آنها هيچ وقت نمى پذيرند و به محض اينكه شرايطى پيدا كنند از آن سيستم فرار مى كنند.
اسكان وعواقب حاشيه نشينى
واى به روزى كه كوچ نشين، حاشيه نشين شود. ايلاتى ها با غرور و آداب و رسومى كه بين خودشان دارند اگر به شهرها بيايند و به صورت پراكنده رها شوند، عواقب ناخوشايندى در بر خواهد داشت.
براى اسكان عشاير بايد از افراد تحصيلكرده و آدمهاى مثبت و كارآمد كه مزاياى اسكان را مى فهمند استفاده كنيم و برنامه واقع بينانه اى بريزيم. مسعود رضوى فقيه محقق و پژوهشگر كه از اهالى ايل بختيارى است مى گويد: «عشاير بايد در همان مناطقى كه هستند يكجانشين شوند. اگر عشاير به شهرهاى بزرگ بروند و با مردم ادغام شوند نه تنها حركت مثبتى نيست، بلكه همهمه و برخورد پيش مى آيد. اگر عشاير شغل نداشته باشند و مورد تحقير قرار بگيرند با توجه به شيوه زندگى و جنگجو بودن آنها انحطاط و جرم جنايت رخ مى دهد، مثل همان كارگرهايى كه از روستاها به شهرها مى آيند و شرايط نامناسبى دارند، عشاير بايد در ييلاق و قشلاقى كه دارند در جايگاه مخصوص خودشان اسكان پيدا كنند و همانطور كه يك عده در سردسير اردبيل اسكان يافته اند و برخى ديگر در مناطق گرمسير كشور زندگى مى كنند.»
فرهنگ و تمدن اكتسابى
ايلاتى ها و عشاير ما فرهنگ پذير هستند. بهترين نمونه ها انسانهاى موفقى كه شانس آموزش داشتند. شايد اگر به صورت آمارى به افراد تحصيلكرده عشايرى نگاه كنيم؛ تعداد انسانهاى موفق در ميان آنها بيشتر از شهرهايى باشد كه همه كودكانشان امكانات آموزش داشته اند. پس نبايد اين استعدادها ناديده گرفته شوند.
محمد بهمن بيگى در كتابش مى نويسد: «خان از مردان روشن و كمياب ايل بود. قسمتى از عمرش را در شهرها به سر آورده بود. با دفتر و كتاب انس و الفت داشت. چادرش پر از كتاب بود. كتاب نتوانسته بود او را از ايل و ايل نتوانسته بود او را از كتاب جدا سازد. اهل انديشه و تفكر بود. با خانهاى ديگر فرق داشت. با بسيارى از برنامه هاى دولت ناسازگار بود. راه حكومت را در كار اسكان قبايل بيراهه مى دانست.»
هنگامى كه فرمانده عاليقدر اسكان، نظرش را درباره شهركهاى اسكان پرسيد او با لحنى صريح گفت: اين شهركها به درد نمى خورند. برنامه تان غيرعملى است با سر نيزه هم نمى توان مردم را توى شهركها نگاه داشت.
ماكت شهر زيبا بود؛ شبيه به هر شهر امروزى. درختهاى بلند و سايه دار همه جاى شهر را آراسته بودند. چند جفت زن و مرد خوشبخت روى بعضى از نيمكت ها آرميده بودند. زنها ژاكت مى بافتند، مردها روزنامه مى خواندند. شهرك اسكان بى اندازه مجهز بود. پارك، سينما و سالن شهردارى داشت.
تأسيسات دامپرورى؛ دامپزشكى؛ پرواربندى و اسطبل هاى نگاهدارى حيوانات دور از شهر بودند. اين تأسيسات را دور از شهر ساخته بودند تا چوپانها و گله داران عشاير پاكيزه و تميز و سالم بمانند.
فرمانده اسكان و يارانش با شور وحرارت دقايق طرح را براى حاضران بيان كردند و همه را انگشت به دهان ساختند به جز خان همه مدهوش ابتكار و نبوغ مهندسان و پيمانكاران شدند. وقتى نظر خان را پرسيدند با صراحت و جسارت گفت: «شهرتان شهر قشنگى است. ولى به درد عشاير نمى خورد شهرهاى قشنگى ساخته ايد. شما مسكن را با اسكان اشتباه كرده ايد. هر دو كلمه يك ريشه دارند ولى با هم فرق مى كنند. مسكن را درآمد و عايدى قابل سكونت مى كند. وقتى كه مسكن عايدات را قطع كند ديگر مسكن نيست. جهنم است.
شما تنها در خيال مسكن بوده ايد. به يادتان نبوده است كه اسكان مسأله پيچيده و دشوار ديگرى است. كار شما براى كسانى كه همه چيز دارند و فقط مسكن ندارند سودمند است ولى براى عشاير كه بايد همه چيز خود را از دست بدهند تا صاحب مسكن شوند خطرناك است.
كاش اين بودجه هنگفت صرف ساختن جاده هاى ييلاقى و قشلاقى مى شد. كاش اين پول كلان صرف تهيه آب زراعتى در مناطق ايلى، صرف ايجاد كارخانه هاى توليدى در مسير و مأواى عشاير و صرف باسواد كردن مردم چادرنشين مى شد. اگر چنين كرده بوديد بسيارى از مردم عشاير با ميل و رغبت يكجانشين مى شدند.»
عشايرو ايلات ما تغييرپذير هستند. به هر حال آنها هم مثل تمام انسانهاى ديگر فكر وانديشه دارند. اگر شرايط بهتر و آينده روشن ترى را در پيش روى خود ببينند، آن را انتخاب مى كنند. به گفته رضوى فقيه عشاير و ايلات ۷هزار سال است كه بدون كمترين تغيير و پيشرفتى زندگى كرده اند و شيوه زندگى آنها هيچ تفاوتى با گذشته نكرده است.
ما نگران لباس و زبان عشاير هستيم يا آينده و پيشرفت كودكان عشاير. بله، لباس، زبان، موسيقى فولكلور همه جزو ميراث ما هستند اما نحوه زندگى عشاير جزو قشر عقب مانده ما است. عده اى معتقدند كه عشاير نمى توانند متمركز و يكجانشين شوند. ما درباره زنبور عسل صحبت نمى كنيم؛ بحث ما درباره انسان است كه بسيارى از آداب و فرهنگ را به صورت اكتسابى مى آموزد.
207249.jpg
آنها اگر بدانند كه شرايط به نفع آنها است و باعث بهبود زندگى و آينده آنها مى شود با آن كنار خواهند آمد. عشاير اگر تمركز را نپذيرفتند به اين دليل بوده كه شرايط سازگار با فرهنگ و نوع زندگى و به نفع آنها نبوده است. كسى كه تعدادى گوسفند داشته و زندگى نسبتاً راحتى كه به آن عادت كرده، تفريح و شكار و طبيعت بكر، به راحتى تغيير شكل نمى دهد، مگر در صورت آينده روشن تر.
نسل جوان عشاير
بدون شك هر حركتى كه براى ايلات صورت مى گيرد به نفع نسلهاى جوانتر و نسلهاى آينده است. همانطور كه گفته شد افراد مسن.
نسبت به اين تغيير پافشارى بيشترى دارند، مگر براى فرزندانشان. فرهادى مى گويد: «تنها چيزى كه قبل از انقلاب باعث شد ايلات سربه راه شوند آموزش فرزندان بود . پدر من اگر ياغى بود وقتى مى ديد فرزندش زير چادر سفيد نشسته و درس مى خواند دست از ياغيگرى مى كشيد چون براى امنيت بچه هايى كه درس مى خوانند ارزش قايل بودند.»
جوانى را از همين ايلاتى ها مى شناسم كه ديپلم دارد و امكان زندگى در شهر برايش فراهم است، اما دخترى را براى ازدواج انتخاب كرده كه پدرش گله دارد و مى خواهد چوپان شود. به هرحال به دليل وجود ارتباطات و كل تغييراتى كه درجهان رخ داده، عشاير خواه ناخواه به زندگى شهرى نزديك مى شوند. برخى سنت ها و عادات ابتدايى آنها به مرور زمان از بين مى رود، البته بسيارى از رسوم و عادات به اين زودى ها تغيير نخواهد كرد.
شيوه ازدواج براى تركمن ها به اين صورت بود كه داماد بايد عروس را از چادر مى دزديد و پس از آن مى توانست با دختر ازدواج كند اما پس از مدتى اين رسم كم كم جنبه نمايشى پيدا كرد. پس به مرور زمان و با فرهنگ سازى بعضى از رسوم از بين مى روند.»
زندگى اردوگاهى
به اين اسكان وتمركز بايد نظام و سازمان داد، در غيراين صورت عشاير نابود مى شوند، مثل سرخپوستان آمريكايى كه در اردوگاهها محصور شدند. اگر اين نظام و اسكان با سلوك يك ايلاتى متناسب نباشد، آنجا به يك اردوگاه تبديل مى شود و پس از مدتى همه تلاش عشاير فرار يا طغيان است. اسكان عشاير در شهرهاى اطراف به صورت پراكنده فاجعه آميزترين كار است. اگر عشاير حاشيه نشين شوند مكانى كمى بالاتر از حلبى آباد در كنار شهرها به وجودمى آيد يا آنها در شرايط نامتناسب به آدم هاى افسرده و دلمرده اى تبديل مى شوند. وضعيت عشايرى كه كوچ كنند به مراتب بهتر از اسكان يافته هاى بى امكانات است. حداقل اينكه آنها با همين كوچ و شرايطى كه دارند سازگار شده اند.
سيستم زندگى يك ايلاتى به صورت پراكنده است ، آنها خصوصيت همجوار بودن در يك كوچه را ندارند به خصوص اينكه بخواهندخيلى سريع در سيستم شهرى جمع شوند. بايد فرايندى طى شود ، يك نسل يا دو نسل از عشاير آموزش ببينندو فرهنگسازى شود.
رضوى فقيه مى گويد: تغيير شكل نبايد خيلى سريع باشد جوامعى كه به سرعت يكجانشين مى شوند به جاى يكجانشينى به زندگى اردوگاهى تبديل مى شوند كه زمينه مساعدى براى روييدن علف هاى هرز، جرم و جنايت، اعتيادو آدم كشى است.
كوچ
محمدبهمن بيگى مى گويد: «مردم ،عشاير، توريست و جهانگرد نيستند. براى تماشاى كوه و جنگل و عكسبردارى از مناظر و مزايا به راه نيفتاده اند. آنها بيش از هركسى از زندگى پردردسر خود رنج مى برند. هرصبح بار مى بندند. هرشام بار مى گشايند. پاى پياده عرض و طول فارس را مى پيمايند. شب و روز به دور خودشان مى چرخند. اين همه زحمت و مشقت فقط براى نان بخور و نمير است. مردم عشاير به دنبال آب و علف هفت كوه و صحرا هستند و جز اين راهى براى نجات كس و كار خود از چنگ گرسنگى ندارند. اگر اين راه را برآنان ببنديد بى آنكه راه معيشت ديگرى نشانشان دهيد حكم اعدامشان ر ا صادر كرده ايد.
كوچ براى بقا و به دست آوردن امكانات است. اگر شرايط زندگى و معيشت فراهم شود اين كوچ و جابه جايى به حداقل مى رسد.
به هرحال كوچ يا سفر به نوعى از شيرينى هاى زندگى هرانسانى است كه گاهى براى تصريح و عوض شدن روحيه لازم است اما كوچ ايلاتى براى خوشگذرانى نيست. كوچ براى عشاير تبعات مثبت و منفى دارد. تبعات مثبت آن در قديم اين بود كه آنها كمتر بيمار مى شدند. به دليل جابه جايى مرگ و مير كمترى داشتند، هميشه آماده رزم و مبارزه بودندو به دليل اينكه يكجا متمركز نبودند مورد قتل و غارت قرار نمى گرفتند. اما آن مزايا در زندگى امروزى معنايى ندارد. چيزى كه در حال حاضر وجود دارد، جوامعى بسته با خرده فرهنگ كه از نظر ما دوست داشتنى هستند.»
ديدگاه مشترك
ديدگاه مشتركى كه بين اكثر كارشناسان ومحققان وجود دارد اين است كه عشاير بايد اسكان داده شوندو رفته رفته با مرور زمان به فرهنگ شهرى و تمدن دنياى امروزى نزديك شوند. اما اين كار بايد با برنامه ريزى و تحقيق و بررسى صورت گيرد كه اگر شتابزده بدون تعيين بودجه و امكانات مناسب اين تغيير صورت گيرد نه تنها تبعات مثبت ندارد بلكه شرايط بدتر هم مى شود. در حال حاضر شهرهاى بزرگ و كوچك ما با معضل بيكارى و كمبود امكانات مواجه است، هنوز مردم زلزله زده بم اسكان نيافته اندو هزار ناگفته ديگر...
پس نبايد با زندگى يك ميليون و ۳۰۰هزار نفر آدم كه در شرايط سخت زندگى مى كنند بازى كرد و وضعيت آنها را از آنچه كه هست بدتر كرد. اما امكان فراهم كردن شغل ، امكانات رفاهى ، آموزشى، بهداشتى و ... امرى ناگزير است.با حرف هاى بهمن بيگى به پايان نزديك مى شويم، پايانى كه هنوز هزاران چرايى بدون پاسخ دارد.
«به شهر رسيدند. شهر سرجايش بود. با ديوارها، خيابانها، چهارراهها، ميدانها و با خانه هاى نو ودرهاى بسته.
ايل رفته بود. ايل شبانه فرار كرده بود. به كوه و بيابان زده بود. از بيم گرسنگى ، از بيم برهنگى ، از بيم سرما و گرما گريخته بود.
تنهاموجود زنده ايلى كه در شهرك اسكان برجاى مانده بود گاو زرد لاغرى بود كه ناى تكان خوردن نداشت و در سايه ديوارى افتاده، آخرين نفس هايش را مى كشيد.
شهرك اسكان متروك ماند. شهرك هاى اسكان متروك ماندند و اكنون پس از بيست وچندسال به شكل چهار ويرانه در گوشه و كنار فارس برجاى
مانده اند.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |