|
|
|
گفت وگو با گوهر خيرانديش
ببخشيد، من «گوهر» هستم!
|
|
|
آرش نصيرى
قرارمان براى مصاحبه را در دفتر يك آموزشگاه سينمايى گذاشتيم. وقتى در سالن انتظار منتظر پايان كلاس ايشان بودم به انرژى فراوانش آفرين گفتم. چون مى دانستم حدود سه ساعت است كه كلاسش شروع شده و صدايش از داخل كلاس مى آمد كه همچنان با حرارت داشت حرف مى زد و لابد با انرژى تمام درسهايش را بازى مى كرد. وقتى مدير آن آزمايشگاه گفت كه «تازه قبل از آن هم جاى ديگر درس داده است» خيلى تعجب كردم. تقريباً اميدم براى انجام مصاحبه در آن شب قطع شده بود اما نشستم كه اقلاً براى يك روز ديگر قرار بگذارم، اما وقتى كه از كلاس بيرون آمد حدود يك ربع ساعت در بيرون از كلاس باشاگردانش بحث كرد و سر آخر گفت كه براى مصاحبه آماده است، از غبطه و تعجب نزديك بود شاخ دربياورم. (اينها را گفتم كه بدانيد خانم خيرانديش چقدر پرانرژى است ؛ لطفاً بزنيد به تخته.) من معمولاً دوست دارم مصاحبه ام در حالت خوب مصاحبه شوندگانم باشد اما آن روز اتفاقاتى پيش آمده بود كه ناراحت بود و خستگى و كار زياد را هم كه گفتم اما وقتى مصاحبه را شروع كردم يك خانم پرانرژى روبرويم نشسته بود. بعداً مى بينيد كه گفت وگو را با «گوهر خيرانديش» شروع كرديم كه با معنى است. ايشان هرچند كه هم گوهر است و هم خيرانديش اما تصورم از اين خانم هنرمند «يك شيرزن است». يك همسر وفادار، يك مادر مهربان و يك زن جسور و مرد (اگر خانم خيرانديش از اضافه كردن كلمه «مرد» بدشان نيايد) حالا شما هستيد و بخشى از يك مصاحبه نسبتاً طولانى با خانم گوهر خيرانديش، بخشى كه برمى گردد به شيراز و ماجراى آشنايى شان با همسر مرحوم شان جمشيد اسماعيل خانى هم. راستى، انگار جمشيد اسماعيل خانى در مصاحبه حضور داشت، گوهر دو نفر است. خانم خيرنديش! ابتدا بگذار برگردم به دورانى كه كلمات را شناختيد. از كى متوجه شديد كه «خيرانديش» مى تواند برايتان يك كاراكتر درست كند؟ يعنى زمانى كه دانستيد كه اگر بخواهيد به معنى اسمتان توجه كنيد بايد يكسرى از كارها را بكنيد تا اسمتان بامسا بشود... خيلى سؤال جالبى است. ده سالم بود كه داستانهاى راديو را گوش مى دادم و به زن برادرم كه باسواد خانه مان بود مى گفتم مى شود به من بگويى چندسالم مى شود؟ سال هزار و سيصد و چند را بلد نبودم. انگشتانم را گرفت شمرد و گفت ده سال. من آن زمان داستانهاى راديو را گوش مى دادم و مى فهميدم. آن زمان آقاى على احمدى يكى از صداهاى خوب و عاشق پيشه راديو را داشت. من هميشه وقتى به داستانهاى شب گوش مى كردم صدايش خيلى برايم جذاب بود. آقاى على احمدى وسط صحبتهايش گفت: چه مرد خيرانديشيه! من داد زدم و گفتم: «فاميل منو گفت». زن برادرم برايم توضيح داد كه خيرانديش يعنى چه. خيرانديشى يعنى چه. الآن خيلى برايم جالب است كه شما اين را پرسيديد. اسم خودم را دوست نداشتم به عنوان «گوهر». نمى فهميدم يعنى چه. فكر مى كردم يك اسم املى است و مادرم يك اسم قديمى را رويم گذاشته و اسمم بايد امروزى و سوسولى باشد. آن زمان دوست نداشتم و نمى فهميدم. اگر تعريف از خودم نباشد امروز وقتى مى خواهم خودم را پشت تلفن معرفى كنم و بگويم گوهر هستم باور كنيد پشت آن مجبور مى شوم معذرت بخواهم. مى گويم ببخشيد اين اسم را مادرم رويم گذاشته. از روى تبختر نيست كه گوهر هستم بلكه اسمم گوهر است. تازه بعد از آن مى خندم و مى گويم خيرانديش هم هستم. مى گويم ببخشيد اگر خودخواهى به خرج مى دهم و باز هم مى گويم كه خيرانديش هم هستم. لابد آنهايى كه زنگ مى زنند تأكيدو تصديق مى كنند كه شما هم گوهر هستيد و هم خيرانديش... نمى دانم اين صحبت شما را تعريف حساب كنم يا طعنه؟ تعريف حساب كنيد... خيلى متشكرم. (بعد از كمى تعارفات معمول) فقط يك اشكال وجود دارد. «گوهر خيرانديش» (اگر فقط به معنى اين عبارت توجه كنيم) بيشتر بيانگر چهره مثالى يك زن است. زنى كه مهربان است، خيرانديش است، به فكر ديگران است و كلاً حالتى ظريف دارد در حالى كه شما بيشتر يك زن قوى و به اصطلاح شيرزن به نظر مى رسيد... شما لطف داريد و اگر من بخواهم بپذيرم فكر مى كنم كه من يك زن صادق، يك مادر صادق، يك بازيگر متعهد و صادق هستم. اگر كه كمى جسور به نظر مى رسم و شما مى گوييد شيرزن، اين به خاطر تربيت درست همسرم در خانواده است. همسرم ما را طورى آموزش داده كه هرگز در برابر تهديد، نبود امكانات، توهين ها و هر چيز ديگرى سر تعظيم فرود نياوريم بلكه طورى برخورد كنيم كه هم شخصيت مان را حفظ كنيم و هم بتوانيم كمى آموزش بدهيم. من زياد ادعاى بلد بودن ندارم ولى هميشه سعى كرده ام كه طورى برخورد كنم كه از رفتارم ديگران چيزى ياد بگيرند نه اينكه توى ذوق شان بخورد. كمك به همه آدمهايى كه به من نياز دارند و يك جور تواضع كه جزو وجود من شده است. بدون تعارف. آن موقع كه آقاى على احمدى داشت آن قصه ها را مى گفت و وسطش گفت «چه مرد خيرانديشيه» شما تهران كه نبوديد؟ نه خير. من تا سال۵۶ در شيراز بودم.دردانشكده هنرهاى دراماتيك قبول شدم و كوچ كرديم و به تهران آمديم. در شيراز معمولش اين است كه اگر كسى ذوق و استعداد هنرى داشته باشد و يا علاقه به كار هنرى داشته باشد و بخواهد بعداً نويسنده يا بازيگر شود و برود در دانشكده هنرهاى دراماتيك درس بخواند، اولين چيزى كه به ذهنش مى آيد حافظ و سعدى هستند. شما هم شايد از ژانر سفر شروع كرديد... اتفاقاً نه. گوهر خيرانديش با وجود آنكه عاشق حافظ است و پدر و مادرش با ديوانش تفأل مى زدند اينقدر بلد نبود كه بتواند حافظ را بفهمد. من هنوز هم حافظ را سخت مى فهمم. بدون ادعا. با تفسيرهاى كتابهاى مختلف، حافظ را متوجه مى شوم، همه اش به دنبال معانى پيچيده تر اشعار حافظ هستم تا تفأل و معانى روبنايى اشعارش. بيشتر به دنبال معانى زيرينش هستم. قبلاً نبودم و بلد هم نبودم . سعدى را بيشتر در كتابها مى خوانده ام و قصه هاى گلستان و بوستان. اينجا هم فكر نمى كنم قرار باشد شعار دانستن اين دو شاعر بزرگ را بدهم كه در قله رفيع شعر قرار دارند بلكه من بيشتر بچه جسورى بودم كه با كارهاى نمايشى كه خودم در خانه انجام مى دادم خانواده ام را سرگرم مى كردم، نه با شعر. يك روز دكتر مى شدم، يك روز پرستار و يك روز اداى خانم معلم را درمى آوردم و يك روز خاله مى شدم و يك روز مامان. حتى يك روز بابا شدم. من هميشه در حال بازى كردن با همبازيان بودم و با عروسك هايم هم زياد بازى مى كردم. من هميشه در دنياى تخيل بودم و با حافظ و سعدى فاصله زيادى داشتم. من بلد نيستم شعار بدهم. حتى اگر با كلمه گوهر در شعرهاى حافظ و سعدى برخورد مى كرديد باز هم جلب نمى شديد؟ مى دانم كه كدام شعرها را مى خواهيد بگوييد ولى اينها همه مال بعد است. مال زمانى است كه من آمدم به دانشگاه. من شعور فهميدن سعدى و حافظ را دير به دست آوردم. هنوز هم كم مى دانم. تعارف كه نمى كنيد؟ نه. تعارف نمى كنم. عين واقعيت است. اشعار حافظ و سعدى طورى است كه ممكن است آدم آن را آن طور كه بايد نفهمد اما آنقدر مى فهمد كه بتواند از آن لذت ببرد ، حتى اگر بچه باشد ... ... هميشه بوده . در شيراز هميشه حافظ براه بوده . خانم نسرين رنجبر - شاعره ايرانى - كه دوست خوب من است تنها همكلاسى من بود كه شعر را خيلى خوب مى خواند و من دست و پا شكسته مى خواندم و حتى فتحه و ضمه را درست بلدنبودم اما از ظن خودم يار حافظ مى شدم و آن زمان من يك دختر كاملاً احساسى بودم و وقتى شعر حافظ را مى خواندند من براى رد يا قبول شدنم و يا احساس عاشقانه ام با آن شعر احساس نزديكى مى كردم. آن موقع ها كتاب ديگرى را هم خوانده بوديد كه خوب نفهميده باشيدش؟ من به طور كلى رمان خوان بودم. مثلاً «پر» اثر ماتسين را در ۹ سالگى خواندم. كلاً عادت به خواندن رمان داشتم: آخرين نبرد ويكتور هوگو را كه قطر زيادى هم داشت هنوز يازده سالم نبود كه خواندم من خوره رمان خواندن بودم . من منظورم اولين سؤالى بود كه خوانديد و متوجهش نشديد... پر اثر ماتسين اولين كتابى بود كه خواندم و متوجه شدم . كتابى كه خواندم و متوجه نشدم مارسل پروست بود كه در همين سنين بالا هم خواندم و متوجهش نشدم اعتراف مى كنم. مثلاً من خودم در سنين نوجوانى «تصوير دوريان گرى» اثر اسكاروايلد را خواندم و اصلاً هيچ چيز از آن را نفهميدم. تا الان هم هنوز نفهميدم كه چطور آن كتاب را تمام كرده بودم... من خيلى وقت ها خيلى چيزها را مى خوانم و نمى فهمم ولى نصفه ولش مى كنم. من مثل شما نيستم كه تا آخر بخوانم. از آن جهت كه ما نمايشى فكر مى كنيم و رشته ما هم نمايش شد اين كتاب تصوير دوريان گرى كه گفتيد از آن جمله كتابهايى كه من هميشه از آن كم مى آورم و خيلى هم دوستش دارم . اين روزها فكر مى كنم چقدر خوب است كه فرصت داشتم كتابهايى را كه قبلاً خوانده ام ودوستشان داشتم دوباره مرور كنم. «سرخ و سياه »استاندال را در دوره دانشكده كه خواندم توانستم با تعريف آن براى دوستم نمره دوستم را برسانم به نوزده. خانم مريم آخوندى كه الآن ايران نيست . من وقتى درس بالزاك و« سرخ و سياه» را براى كلاس آقاى محمد حقوقى كه استادمان بود خواندم كه بچه ام چند روزه بود و من مجبور بودم در خانه بمانم و به بچه ام شير بدهم و درسهاى دانشكده را در خانه مى خواندم. البته وقت زيادى داشتم و دوستانم كه وقت نداشتند من داستان را برايشان تعريف مى كردم و آنها از اين طريق نمره هاى كلاسشان را مى گرفتند . من همانطورى كه گفتم خوره رمان خواندن بودم و پس از آن به تاريخ رجوع كردم و تاريخ برايم جذابيت رمان را پيدا كرد . اولين بار در كجاى شيراز به مدرسه مى رفتيد؟ دبستان هاتف چهار راه مشير چسبيده به خانه خودمان . چون چسبيده به خانه خودتان بود اينقدر آدرسش را دقيق بلديد يا اينكه همه آدرسها را مى توانيد دقيق بگوييد؟ نه آن زمان اين دبستان اتفاقاً دبستان مطرحى بود و خوشبختانه خانه ما نزديك آن بود . دبيرستان را هم به دبيرستان شهدخت مى رفتم كه يك چهار راه با خانه ما فاصله داشت و اتفاقاً آن هم يكى از دبيرستانهاى معتبر شيراز بود . در شيراز آن موقع با چه كسانى برخورد كرديد كه همان موقع چهره بودند يا اينكه بعداً به نام و شهرتى رسيدند؟ چقدر جالب ! من زمانى كه چهارده سالم بود و كار تئاتر كردم ، جمشيد اسماعيل خانى همسرم با من آشنا شد. به دبيرستان ما آمده بود . نمايشنامه «عروس» نوشته فريده فرجام را با من كار كرد و همان موقع مرا برد به خانه هاى فرهنگ و هنر آن زمان كه آن هم يك چهار راه بالاتر از خانه مان بود و مادرم دستور داد كه هيچ كس نيايد كه دخترم را بياورد و ببرد . خودم اين كار را مى كنم . ولى جمشيد اسماعيل خانى از همان زمان تكليف خودش را با خانواده ام روشن كرد كه من دختر شما را دوست دارم و مادر من هم چون مادرى بود با عقايد مذهبى مرا در چهارده سالگى به عقد جمشيد اسماعيل خانى در آورد. من هم او را دوست داشتم و ما هر دو كار تئاتر را با هم اين طورى شروع كرديم. او مرا برد به خانه هاى فرهنگ . در آنجا آدم هاى بزرگى بودند . آقاى كريمى نقاش معروف آن زمان در آنجا و در كلاسهاى نقاشى تدريس مى كردند. آقاى صفرى موسيقيدانى كه هنوز در شيراز مطرح هستند آن موقع تار مى زدند و موسيقى و سلفژ ياد مى دادند و دوستانى كه الآن مى بينيد همه چهره هستند در كلاس هاى على شجاعيان كه كارشناس امور هنرى اداره تئاتر شيراز بود شركت داشتند . مثل آقاى امين تارخ ، حسن شيرازى ، مهدى وثوقى راد ، حميد مظفرى كه هم كارشناس تئاتر و هم بازيگر مطرح بود و هست ، حبيب دهقان نسب ، محمود پاك نيت ، خانم مهوش صبركن، آقاى مجيد افشاريان كه يادش گرامى باد و هميشه پارتنر مقابل من بود و در ميرزاكوچك جنگلى بازى كرد و در اين اواخر در «به رنگ صدف» بازى كرد ، خانمشان خانم زهرا سعيدى كه همين الآن بازيگر بسيار سرشناسى هستند اينها همه در آن كلاس بودند . آقاى مجيد اوجى كه الآن تهيه كننده مطرح تلويزيون هستند كه سريال همسايه ها ، سفر سبز و شبى از شب ها را تهيه كردند كه من در اين هر سه بازى كردم و در گذشته مجموعه اى به نام «اين شرح بى نهايت» را درست كردند كه خانم گلچهره سجاديه، آقاى ناصر هاشمى ، آقاى پرويز پورحسينى در آن بازى كردند . خلاصه آنكه هنرمندان زيادى در آن كلاس بودند كه الآن يا تهيه كننده هستند يا بازيگر هستند ، يا كارگردان و يا قصه نويس . ماشاءالله عجب كلاس پربارى بود با اين توضيح كه حسن پورشيرازى را گفتيد حسن شيرازى... ببخشيد حسن پورشيرازى . بازيگران شيرازى زيادى در تهران هستند كه شما چهره هايشان را مى شناسيد . مهدى فقيه آن زمان در آن كلاس بود . احمد سپاسدار شايد الآن در شيراز مانده، آقاى احمد علامه كه در سريال تفنگ سرپر نقش بسيار اساسى داشتند و خيلى بازيگران ديگر و ديگرانى كه طراح صحنه، طراح لباس ، قصه نويس و ... هستند و من متأسفم كه حضور ذهن ندارم. و نمى توانم اسامى شان را بگويم. اولين بارى كه به صورت جدى روى صحنه اى ظاهر شديد مال بعد از چهارده سالگى بود يا قبل از آن؟ دركارهاى كلاسى آقاى شجاعيان كه كار مى كرديم نمايشنامه اى بود به نام «غاك» كه اسماعيل خانى نقش مقابل مرا بازى مى كرد و بعداً كه با هم آشنا شديم كارگردانى كارى را به عهده گرفت به نام عروس كه من دركلاس نهم بودم، در دبيرستان ناظميه شيراز آن را اجرا كرديم و تماشاچى آن بسيار زياد بود. خود جمشيد اسماعيل خانى كارش را از سنين خيلى پايين شروع كرده بود و تا آن موقع درنمايشنامه هاى زيادى بازى كرده بود. «درختان ايستاده مى ميرند» كار بسيار حرفه اى اش بود و پس از آن «چهار صندوق» بيضايى را من ازش ديده بودم. من هنوز كارم را شروع نكرده بودم ولى او كارش را با كارهاى حرفه اى شروع كرده بود. «چهار صندوق» آقاى بيضايى را دركجا ديده بوديد؟ در تالار شمس از جمشيد اسماعيل خانى و بازيگرى مهدى فقيه، حبيب دهقانى نسب، زنده ياد مجيدافشاريان و خود جمشيد كه نقش مترسك را بازى مى كرد. آقاى بيضايى به شيراز آمدند و من درچهارده سالگى با ايشان آشنا شدم. نمايشنامه «پروار بندان» آقاى دكتر ساعدى را بازى كردم كه ايشان آمدند شيراز و با ايشان هم آشنا شدم. اينها مال بعد از اينهاست نه؟ نه. اينها مال همان سن است كه با جمشيد آشنا شدم و ايشان مرا با اين آدم ها آشنا كرد و خيلى ازاستادان ديگر. وقتى «بلبل سرگشته» را بازى كردم آقاى نصيريان به شيراز تشريف آوردند و خيلى از ما تعريف كردند. بسيار نمايش ما را دوست داشتند. وقتى كه نمايشنامه رستم و سهراب را بازى كردم خانم ملك جهان خزايى كه طراح لباس بسيار درجه يكى هستند، آن زمان طراحى لباس مرا به عهده گرفتند... ايشان كه شيرازى نيستند؟ نه خير. خانم ملك جهان خزايى در فرانسه زندگى مى كنند و بيشتر وقت ها براى كارهايشان به تهران مى آيند. آن موقع ايشان وقتى نمايش ما را درحدى ديدند كه مى خواستيم در جشنواره توس اجراكنيم آقايان نصيريان و انتظامى به عنوان سرپرستان گروه آمدند و ما را هدايت كردند و در آن نمايش نقش تهمينه را داشتم آقاى دهقانى نسب نقش سهراب، مرحوم مجيد افشاريان رستم و اسماعيل خانى نقش پدرم، شاه سمنگان را بازى كرد و آقاى مهدى فقيه موبد و آقاى محمود پاك نيت هم يكى از ملازمان دربار بود. آقاى حميد مظفرى و آقاى ضيائيان به عنوان نقال بودند. آن نمايش آنقدر حرفه اى اجرا شد كه در تالار پهلوى سابق شيراز كه الآن نمى دانم اسمش چيست و اساسى ترين و حرفه اى ترين سالن شيراز بود اين كار به صحنه رفت با طراحى لباس خانم ملك جهان خزايى. پس اولين كار حرفه اى كه شما با آن شروع كرديد همين كار است... ... مى توانم بگويم كه حتى اولين كار حرفه اى كه با آن شروع كردم همان نمايشنامه «عروس» بود كه طراحى و اجراى دكور آن را يك گروه بسيار حرفه اى انجام دادند كه هنوز هم كار مى كنند و جمشيد اسماعيل خانى كارگردانى آن را به عهده داشت و بچه هايى كه الآن مطرح هستند درآن كارمى كردند. جداى از قضيه عاشق شدن شما داشتيد با آقاى اسماعيل خانى كار حرفه اى هم... ... بله. غير از مشق عشق، مشق كار هم مى كرديم (خنده)... و بعد مشق همسردارى... آيا شما داشتيد با يك آدم معروف ازدواج مى كرديد؟ من در شيراز زياد ايشان را نمى شناختم ولى درجامعه تئاترى همه ايشان را مى شناختند. و ايشان هم لابد يك استعداد درشما ديده بود با توجه به اينكه از شما بزرگتر هم بودند... بيشتر از پنج سال از من بزرگتر نبود ولى سالها كار تئاتر كرده بود. اولين نمايشى كه من از ايشان ديدم در آنجا داشتند نقش يك پيرمرد را بازى مى كردند كه من وقتى ايشان گريم شان را پاك كردند باورم نشد كه ايشان نوزده ساله هستند. داشتم مى گفتم كه لابد يك استعداد در شما ديده بودند... ايشان آمده بودند به مدرسه ما. تعدادى از بچه ها را انتخاب كردند و يك تمرين هايى به آنها دادند و از بين همه آنها من را انتخاب كردند. اگر اسمش را خودخواهى نگذاريد. شايد از بين همه يك نفر را انتخاب كردند كه هم بازيگر خوبى باشد و هم عاشق او شوند و با او ازدواج كنند... شايد زعم شما اينطور باشد. ولى بعد ازتمرين هاى تئاتر و ارتباطى كه داشتيم اين اتفاق احساسى برايم به وجود آمد وگرنه دوستان ديگرى هم درآن گروه بودند و ازبس كه اسماعيل خانى انسان شريف، خالص و بااستعدادى بود توجه مرا جلب كرد وگرنه درگروه پسرهاى ديگرى هم بودند كه با من همبازى بودند.
|
|
|
|
|