۲۷ فروردين: سالروز تولد چارلى چاپلين
۳۱ فروردين: سالروز تولد هارولدلويد
داخلى، استوديو تلويزيون، همين الآن
چارلى چاپلين: عددى نيستى كه بذارمت زير راديكال!
هارولدلويد: بروكنار بذار باد بياد نصفه سيبيل!
مجرى برنامه: بينندگان گرام (!) لطفاً به آگهى هاى بازرگانى توجه بفرمايين تا ما اين دو تا رو از هم جدا كنيم!
لويد: همچين مى زنم عين پوستر بچسبى به ديوار!
چاپلين: يه سوت بزنم بچه هاى محل مى آن حالتو مى گيرن، چهار چشمى!
كارگردان: كات آقا، كات! برو رو آگهى ها...
داخلى، خونه ما، يك ساعت پيش
من - كه سهيل باشم - يه جوراى ناجورى (تصورش با خودتون) دراز كشيدم جلوى تلويزيون و دارم الكى شبكه هارو بالا پايين مى كنم كه ناگهان توجهم به يه برنامه جلب مى شه... دو تا كمدين كه خيلى دوستشون دارم كناريه آقامجريه نشستن. پسر، خيلى باحاله!
مجرى: با عرض سلام خدمت بينندگان عزيز. امروز در خدمت دو تن از بازيگران قديمى و اساتيد ماندگار سينماى كمدى هستيم و قصد داريم با اونها در اين روز بهارى دلپذير كه بلبل ها عاشقانه آواز سر داده و درختان با نغمه بهارى آنها به رقص درآمده اند و زمين چونان برگ خزان تاب مى خورد... خب الآن از اتاق فرمان به من گفتند خف... ساكت شم! آقاى چاپلين مى شه خودتون رو براى بينندگان ما معرفى كنين؟
چاپلين: استدعا دارم. با كسب اجازه از محضر استاد هارولدلويد، من چارلز اسپنسر چاپلين هستم و در سال ۱۸۸۹ در يكى از محلات لندن به دنيا اومدم و در سال ۱۹۷۷ هم مُردم. جا داره در اين فرصت به همه بروبچه هاى خوب جنوب شهر لندن هم سلامى عرض كنم و سال نوى خوبى براشون آرزو كنم.
مجرى: آقاى لويد، در اين روز دلپذير بهارى كه بلبلان به سان مرغان دريايى... (بله، چشم آقاى كارگردان!) خودتون رو معرفى كنيد!
لويد: پيش از هر چيز اجازه بدين دست استاد چاپلين رو ماچ كنم!
چاپلين: تقاضامندم، شما خودتون استادى بيش نيستيد!
لويد: تمنا مى كنم! من هارولد لويد هستم كه در يكى از همين روزهاى بهارى كه جناب مجرى گفتن، فكر كنم سال ۱۸۸۳ بود، به دنيا اومدم و شش سال زودتر از استاد چاپلين افتادم ، مردم! برخلاف بعضى غربتى ها كه اومدن و عين انگل چسبيدن به امكانات مملكت، در خود آمريكا به دنيا اومدم و تا آخر عمر همون جا موندم!
چاپلين: با من كه نبودى؟!
لويد: اين چه فرمايشيه استاد، شما تاج سر ما هستين!
مجرى: خب عزيزان من، از كى وارد سينما شدين؟
چاپلين: در واقع من پس از اينكه از بچل محل ها جدا شدم و به آمريكا اومدم تازه درست و حسابى وارد سينما شدم و حدوداى سال ۱۹۱۴ اولين قرارداد رسمى خودمو با يك كمپانى فيلمسازى امضا كردم. از همون اول هم بدون اين كه مثل يه آقايى كه اسم خودشو كمدين گذاشته از كسى تقليد كنم يا بخوام اداى آدم موفقى رو دربيارم با نبوغ فوق العاده خودم، شخصيت ولگرد تنها و كوتوله رو خلق كردم و تا آخر هم ادامه اش دادم و به كورى چشم حسود تا آخر هم موفق بودم. بعد از ۱۰-۱۲ تا فيلم اولم، خودم كار نويسندگى و كارگردانى و آهنگسازى فيلم ها رو به عهده گرفتم.
لويد: كم مونده بود كه استاد، آب حوض استوديو رو هم خودشون بكشن!
چاپلين: استدعا دارم... هرچى بود آويزون بقيه نبودم!
لويد: من هم همون طور كه همه بيننده ها استحضار دارن در دهه ۱۹۲۰ براى خودم بروبيايى داشتم و توى كمدى كسى روى دستم نبود! البته بايد اعتراف كنم كه يكى دو تا فيلم اولم موفق نبود و مجبور شدم شخصيت فيلم هامو مقدارى عوض كنم و يه كاراكتر به اسم «لوك تنها» خلق كردم كه خيلى هم موفق بود...
چاپلين: كه البته با موفقيت از روى شخصيت ولگرد من كش رفته بودين!
لويد: حالا... آدم تو جوونى اشتباه زياد مى كنه، بعد از يك مدت باز هم از اين شخصيت خسته شدم و كاراكتر تازه اى خلق كردم كه بيشتر از بقيه معروف شد، همون آدم خوش بين با عينك گرد كه كارهاى شجاعانه و عجيب و غريبى انجام مى داد. مثلاً وقتى كه آقاى چاپلين توى فيلماش با لگد مى زد به پشت مردم و فكر مى كرد خيلى بامزه است من از يه برج شصت طبقه مى رفتم و از ساعت بالاى برج آويزون مى شدم! ببخشيد، خيلى ببخشيد، شما بفرمايين اين كمديه يا راه رفتن عين اردك و جفتك انداختن؟!
مجرى: خب، در اين ميانه بهار كه طبيعت به رقص آمده و پرندگان با آواى خود نغمه دوستى و عشق و محبت سرداده اند...
چاپلين: اين كارا شجاعت نيست كه برادر من، بگو پول نداشتم بدم يه مسؤول جلوه هاى ويژه بيارم!
لويد: ببخشيد، خيلى ببخشيد، ولى من با كارم عشق مى كردم! يادته يه بار بمب تو دستم تركيد و دست چپم چلاق شد اما باز هم دست برنداشتم. من عاشق كارم بودم! مثل بعضى ها لباس فقير بيچاره ها رو تنم نمى كردم كه بعدش پول پارو بكنم، من متعلق به خودم نبودم، جونمو هم مى دادم...
چاپلين: آهاااا! چرا نمى گى توى خونه اى زندگى مى كردى كه ۴۴ تا اتاق، ۲۶ حمام، ۱۲ تا فواره و ۱۲ تا باغچه داشت؟! مردم سال تا سال حموم نمى رن كه پول آبشون زياد نشه اون وقت ايشون نمى دونسته تو كدوم حمومش، دوش بگيره!
لويد: من بعد از اينكه در سال ۱۹۴۰ سينما رو بوسيدم و گذاشتم كنار، رفتم تو كارهاى خيريه و كمك به مردم، فكر مى كنى براى چى سال ۱۹۵۲ بهم اسكار دادن؟ براى اينكه «استاد كمدى و يك شهروند خوب» شناخته شدم! جنابعالى كه همون سال از آمريكا فرار كردى و رفتى سوئيس زندگى كنى...
چاپلين: تقصير اون سناتور خل و چل مجلس تون «مك كارتى» بود كه هر روز زنگ مى زد خونه مون ازم مى پرسيد با دست چپ ديكته مى نويسم يا با دست راست؟! من هم از دستش فرار كردم رفتم يه جاى دور. در ضمن پز اسكارتم نده من خودم سه تا شو دارم! تازه ۱۹۴۰ يه فيلم ساختم به اسم «ديكتاتور بزرگ» كه حال آدولف هيتلر رو كردم توى قوطى. توخودت جرأت همچين كارى داشتى يا فقط بلد بودى عين مارمولك از در و ديوار بالا برى؟! يكى از بچه ها مى گفت هيتلر دوبار فيلمو تماشا كرده بود و تو كف اين بود كه چه جورى آنقدر شبيهش بازى كردم!
لويد: اتفاقاً اون فيلمو خوب يادمه، غير از من دو نفر ديگه تو سالن سينما بودن كه يكيش خودت بودى! «ديكتاتور بزرگ» اولين شكست تجاريت تو سينماها بود و مردم اصلاً باهاش حال نكردن! در ضمن اون اسكار روهم كه تو چشم ما مى كنى خودم جزو مؤسسين اش بودم و براى اين كه ببخشيد، خيلى ببخشيد، بعضى ها نگن داريم پارتى بازى مى كنيم بچه ها زياد به من اسكار ندادن وگرنه شما كه در حد سياهى لشكر سريال هاى مهران مديرى هم نيستى!
مجرى: بينندگان گرام(!) حتماً علاقه دارن در اين هواى لطيف كه لطافت از سروكول ما بالا مى ره بيشتر از زندگى خانوادگى اين دو استاد مسلم سينما بدونن.
چاپلين: نه آقا به كسى چه مربوطه... سؤال بعدى لطفاً!
لويد: هاه! چرا بحث رو عوض مى كنى استاد؟ آقا، ۴-۵ بار تجديد فراش كرده، يه گله بچه هم داره كه خودش يادش نمى آد اسمشون چيه!
چاپلين: صدبار گفتم شوخى خانوادگى نكن! خوبه منم بگم كه تو اولش كنترلچى سينما بودى و كسى آدم حسابت نمى كرد؟!
لويد: آدم ماست رو با چنگال بخوره اما خودشو واسه خندوندن مردم آنقدر لوس نكنه! صد رحمت به جواد رضويان!
داخلى، خونه ما، پنج دقيقه بعد از همين الآن:
يه مجرى جديد: با سلام خدمت بينندگان! من جاى اون مجرى قبليه اومدم چون اونو الآن از زير دست و پاى كارگردان جمع كردن و بردن بيمارستان. خب، در پايان گفت وگو از اساتيد گرام(!) چاپلين و لويد مى خواهيم كه اگه پيامى براى بينندگان دارن، بفرمايند.
چاپلين: همون طور كه گفتم، من خاك پاى استاد لويد هستم و خودمو كوچكتر از اون مى بينم كه در محضر استاد براى مردم پيام صادر كنم.
لويد: به نظر من استاد چاپلين، سلطان سينماى كمدى هستند. من شرمسارم از اينكه در محضر ايشون روى صندلى نشستم!
چاپلين: اين كه مى گن من با استاد مشكل دارم شايعه اى بيش نيست، همه اش تقصير اين روزنامه هاست كه نقل قول هاى دروغى از ما چاپ مى كنن و مى برنمون توى حاشيه، مخصوصاً «ايران جمعه»! بايد درشو تخته كرد...
د، عجب حكايتيه! ما چى كاره بيديم؟! آدم خورش بادمجونو با نى هورت بكشه اما وقتى جنبه نداره بيخودى تيريپ مرام و تواضع نذاره!