آرش نصيرى
خوبى گفت و گو با قديمى هاى هنر آن است كه با خاطراتى مواجه مى شويد كه در آن بسيارى از كاراكترها آشنا هستند و اين باعث يك نوستالژى دلنشين مى شود. كاراكترهاى مختلف خاطرات يك هنرمند قديمى كه تو به حرفهايش گوش مى كنى، هر كدام نقبى مى زنند به خاطرات ديگرى و در پايان تو با يك مجموعه از لحظات شيرين به هم پيوسته مواجه مى شوى. اينها كه گفتم، قاعدتاً بايد مربوط باشد به آدمهاى همان نسل، اما عجيب است كه اينگونه نيست و در واقع اين نوستالژى فراگير نسل نمى شناسد. اينگونه است كه عبدالعلى همايون كه سالها قبل شده بود «سركار استوار» هنوز هم آشنايان فراوانى دارد از همه نسلها. هنرمندى قديمى با سنى كمى بيشتر از هشتاد سال و پيشينه فراوان در تئاتر و پيش پرده خوانى و خوانندگى و سينما و تلويزيون. مى شود گفت تقريباً همه وادى ها. جناب همايون كار هنرى اش را با نويسندگى در توفيق شروع كرد و بعد با حدود سى نشريه ديگر همكارى كرد و بعد در سالهاى سكوت خطش را هم «خوش» كرد.
گفت و گو با سركار استوار را مى توانستيم بكشانيم به همه اين زمينه ها كه گفتم اما اين كار را نكردم و در عوض همه اينها، درباره خودش گفت و گو كردم و با جمعه شروع كردم.
لابد اين هم دليل دارد. بهانه اين گفت و گو هم مى توانست خيلى چيزها باشد. شما فكر كنيد براى اكران فيلم «گل يخ» است كه استاد را در هشتاد و دو سالگى دوباره آغاز كرده است.
* جمعه چه تصويرى را در ذهن شما مى سازد؟
- ما چون اصولاً سن مان سنى است كه به گذشته مربوط مى شويم، اين است كه ناچاراً تابع بزرگترهايمان بوديم، بخصوص كه بر خلاف اينكه همه بچه هايشان را دنبال خودشان مى انداختند، والدين ما به ما مى گفتند كه از جلو برويد تا مواظب شما باشيم. البته من هنوز هم كه هنوز است، وقتى جمعه مى شود، ياد شاه عبدالعظيم مى افتم و زيارت اهل قبور. هنوز وقتى كه توى بهشت زهرا يا مكانهاى مذهبى مى روم، بى اختيار ياد اعمال و رفتار خودم مى افتم، ياد گذشته ها و ياد رفتن مى افتم.
* اين مربوط به الآن است كه سن و سالى از شما گذشته است و داريد از دور به گذشته ها نگاه مى كنيد. وقتى نوجوان و جوان بوديد، اين تصوير چگونه بود؟
- وقتى جوان بوديم، مى رفتيم دربندر. مى رفتيم اطراف دربند. البته الآن آنجا را ساخته اند. قبلاً از ميدان دربند يك راهى بود كه كنار رودخانه بود و از آنجا مى رفتيم تا سربند. الآن روى رودخانه را بسته اند و خيابان شده است. آن موقع اين مجسمه كوهنورد نبود و فقط رودخانه بود، بدون ساختمانهايى كه ساخته شده است. البته بيشتر گردش مردم در آن زمان شاه عبدالعظيم بود كه هم زيارتى بود و هم كبابى كه هنوز مزه آن زير زبان ماست. با وجود اين همه رستوران و كبابى كه در تهران باز شده است، مثل آن كباب را كه اطراف شاه عبدالعظيم مى خورديم، هيچ جا نديده ام.
* خانه تان آن موقع كجا بود؟
- خانه ما آن موقع پشت مجلس بود. پدرم كه در مجلس كار مى كرد، براى اينكه روز جمعه برود پشت سر آقاى شاه آبادى كه جمعه در مسجد پيش نماز بود، نماز بخواند، خانه بيرونى اندرونى آنجا را فروخت و آمد در سقاخانه نوروزخان خانه خريد. آن موقع هنوز خيابان بوذرجمهرى را نساخته بودند و همه اش بازار بود.
* با چه وسيله اى مى رفتيد حرم حضرت عبدالعظيم؟
- با ماشين دودى مى رفتيم. يك بار هم شب پياده با برادرم و دو سه نفر از دوستان برادرم رفتيم شاه عبدالعظيم. خيابان رى را گرفتيم و رفتيم تا ميدان شوش. اول آن هم متوفيات بود، يعنى جايى كه مرده ها را مى شستند. از آنجا هم رفتيم حرم عبدالعظيم.
* وسط اين تفريحات جاى ادبيات و هنر كجا بود؟
- من چون برادر بزرگترم ترانه سرايى مى كرد، با جناب بديع زاده و ترانه هاى معروف قديم مثل «جلوه گل» و... مال ايشان بود و مهم تر از همه شوهر سومين خواهر من كتابفروشى بزرگى داشت در بازار بين الحرمين، بنابراين خيلى زود وارد وادى ادبيات شدم.
يادم است كه از نه سالگى كه منزل ما در نوروزخان بود، مرتباً مى رفتم در كتابفروشى ايشان و باور بكنيد كه من در آن سنين اكثر شاهكارهاى ادبيات دنيا را مطالعه كردم. علاقه بسيار شديدى به نوشتن داشتم كه البته بعداً وارد اين كار شدم.
* با توجه به اينكه به ادبيات علاقه داشتيد، لابد اولين مطلبى كه نوشتيد، داستان بود، نه؟
- بله. به صورت يك داستان كوچك بود كه در روزنامه توفيق نوشتم. ماجرايش اين بود كه من تنها بودم و دو سه تا جوان آنجا بودند و يك مسابقه اى طراحى كردند و من را هم به بازى گرفتند، چون ديدند تنها هستم. من همين ماجرا را به صورت داستان درآوردم. شايد در پانزده سالگى بود و اولين شعرى كه گفتم يك بيت بود كه در همان داستان آوردم. در آن ماجرا قرار بود كه هر كس باخت، يك دوزارى بدهد و با اين پول همه چاى بخورند. من يك دوزارى باختم و بعد همين را به صورت شعر درآوردم: «نگه كردم به دوزارى و اشك از ديده افشاندم / كه اى دوزاريا جانم به قربانت خداحافظ». اين اولين شعرى بود كه ساختم.
* پس بدون اينكه بدانيد و بخواهيد، از نوجوانى طنزپرداز شده بوديد...
- بله، يعنى كشيده شده بودم به اين طرف. من ماجراى اينكه چطور جذب روزنامه توفيق شدم را در يك جاى ديگر گفته ام و شايد بد نباشد در اينجا هم دوباره بگويم براى كسانى كه احتمالاً آن مصاحبه من را نخوانده اند. پدرم در مجلس رئيس صندوق بود و روزنامه توفيق هم از طرف مرحوم حسين توفيق براى وكلا پست مى شد و آخر ماه خود آقاى توفيق مى آمد به مجلس و در صندوق پول اشتراكش را مى گرفت. همين يك دوستى بين پدرم با ايشان به وجود آورد و باعث شد كه توفيق نصيب ما بشود و براى ما هم «توفيق» فرستاده شود و بنابراين من با توجه به اينكه اين روزنامه همه هفته در خانه ما مى آمد، كشيده شدم به طرف طنز. بد نيست كه اين شعر را هم برايتان بخوانم كه همان موقع سروده بودم و گاهى وقتها كه با خانم سربه سر هم مى گذاشتيم، مى خواندم: «زن چيست اميد زندگانى / زن چيست بهشت جاودانى/ زن چيست كتاب عشق هستى / زن چيست بهار شادمانى / زن چيست رفيق و محرم شوى / زن چيست بهشت جاودانى / زن چيست همه محبت و مهر / زن چيست خداى مهر ثانى / اينها همگى صفات زن بود / اى دوست زراه مهربانى / گر همچو زنى سراغ دارى / بهرم بفرست رايگانى...»
* البته اينها مال بعدترهاست كه شما زن گرفتيد. درست است؟
- بله، البته. قبل از اينكه زن بگيرم، چنان در كار تئاتر و روزنامه - بخصوص- غرق بودم كه اصلاً فرصت كار ديگرى را نداشتم. بعدترها كه شمردم، ديدم من در حدود سى و چهار، پنج مجله و روزنامه معتبر آن روزها كار كردم. در ضمن كار من از اول زندگى ام هيچ وقت كار سياسى نبود. هميشه مطالب اجتماعى و داستانى مى نوشتم. من از شهريور بيست كه ستاد ارتش يك اعلاميه داد و به دومى هم نرسيد و اين به صورت جوك درآمده بود، اصلاً فهميدم كه سياست در اين مملكت يعنى پوچ. وقتى سربازها را با پيت حلبى (كه آن وقتها كمد سربازها به حساب مى آمد) به خيابان ريختند، فهميدم كه ما بازيچه ايم. اگر يادتان باشد - كه نيست - روى اين پيتها به صورت حروف درشت كلمه B-P نوشته شده بود. براى اين كه كلاه سر ملت ايران بگذارند، مى گفتند كه اين مخفف «بنزين پارس» است. در صورتى كه اين مخفف كلمه «بريتيش پتروليوم» بود. اين بود كه من از همان موقع سياست را بوسيدم و گذاشتم كنار. بد نيست كه ماجراى اعلاميه ستاد ارتش را هم بگويم كه گفتم به صورت جوك درآمده بود. يك اعلاميه داده بودند كه ما چنان مى كنيم و چنين مى كنيم و ارتش ايستادگى خواهد كرد و جلوى متجاوزين را خواهد گرفت، ولى فردا همان سربازها را با همان پيت حلبى ها مرخص كردند. جوك شده بود كه مى گفتند آن كدام يك است كه دو ندارد، مى گفتن اعلاميه ستاد ارتش.
* من مى خواهم بروم به دورانى كه بازيگر شديد، اما دلم نمى آيد كه از حال و هواى كودكى ها و خاطرات آن زمان بگذرم، چون بيشتر به حال و هواى يك روز تعطيل مى خورد. دوران مدرسه را در كجا بوديد و چه خاطرات جالبى از آن زمان به ياد داريد؟
من اولاً شش سال در دبستان فاريابى تصديق شش ابتدايى گرفتم. كلاس هفت رفتم در يك كلاس هايى كه بود به نام كلاس گلچين كه دم باستيان بود. همين باستيانى كه الآن هم هست و يك فروشگاه ارتش روبروى استخر حسن آباد است. كلاس هفت را آنجا در سه ماه تعطيل تابستانى خواندم و مدارس كه باز شد، رفتم كلاس هشت دبيرستان اقدسيه در بازار مروى. بعد رفتيم كلاس نه كه آخرين سالى بود كه امتحان نهايى را برگزار مى كردند. بعد رفتم در كلاس ده و دبيرستان علميه. بعد ديپلم گرفتم. سال اول مهندسى بى سيم را ديدم و با عنوان كمك مهندس در وزارت پست و تلگراف استخدام شدم تا سال ۱۳۲۷ كه به خود مجلس منتقل شدم و رئيس اداره تندنويسى مجلس شدم. بعد از آن هم در سال ۱۳۴۳ زمانى كه مهندس رياضى رئيس مجلس بود و من او را واقعاً لايق اين پست نمى دانستم، با بيست و سه سال سابقه و پنج سال كه مجلس ارفاق كرد، با بيست و هشت سال سابقه خودم را بازنشسته كردم و به صورت كامل افتادم در مطبوعات و تئاتر.
* مى خواستيد از خاطرات دوران مدرسه بگوييد ولى رفتيد سراغ ماجراهاى ديگر...
بله. مطلب اين است كه همه، مصاحبه هايى كه مى شود راجع به هنر و بازيگرى و اين حرفهاست و هم وضعى دارم كه خوشبختانه اكثر مردم مرا مى شناسند ولى چه مى شود كه دوستان الان دارند يك به يك مى روند و ما را به داغ خودشان گرفتار مى كنند. چندى پيش آقاى هادى كه به نام قندعلى معروف بود فوت كرد و امروز هم مى شنويم كه آقاى على زاهدى كه به قوچعلى معروف بود از دنيا رفت. چند سال پيش هم آقاى مظفر سلطانى فوت كرد كه معروف بود به «دكتر والله چه عرض كنم». اين است كه من خيلى دلم مى خواهد كه همينطور در بچگى ها بمانم. ولى به قول دوست هنرمند عزيزمان آقاى پرويز فنى زاده كه يادش به خير باشد «دروغ چرا. تا قبر آ آ آ». ما هم در بچگى ها خيلى شيطنت كرديم.شيطنت ها انواع و اقسام داشت و من فكر مى كنم كه همه عزيزانى كه اين مصاحبه را مى خوانند ياد شيطنت هاى دوران مدرسه شان مى افتند. ولى يك شعرى بود كه من در يك جلسه كه در راديو گذاشته بودند راجع به درد بى سوادى سرودم و در آن تمام شيطنت ها را درآورده بودم. اين شعر را من هر وقت كه خواندم محال بود كه اشكم سرازير نشود چون تمام خاطرات زمان كودكى، كارهايى كه در مدرسه كرديم و ... را در آن شعر جمع كردم: بچه بودم نفهم بودم جيم بودم ز مكتب/ انگار كه لولو خور خوره ست قلم و مركب/ خوش آن دمى كه مى زدم زير چوب استاد/ از درد تركه هاى تر صد هزار تا فرياد/ آه درسارو از بر مى نمودم ولى چو طوطى/ صيد مگس مى كردم و مى انداختم تو قوطى/ بد سرخرى است براى من درد بيسوادى/ بند شده به پاى من درد بى سوادى/ در سر نبود مرا به جز فكر گردو بازى/ بهر فرار از مدرسه مكر و حيله سازى/ گاهى تو خونه مى زدم ناله ها ز سر درد/ گاهى زدندون درد و گاهى هم از كمردرد/ آه يك روزى گفتم فوت شده آقاى معلم/ مجلس فاتحه خونى است براى معلم/ اوخ كه كرده مضطربم درد بى سوادى/ آتيش زده به جون من درد بى سوادى/ ...» البته اين دو بند ديگر هم دارد كه من براى اينكه وقت شما را نگيرم ادامه نمى دهم.
* با اين طبع شعر كه داشتيد لابد رفتيد به سمت پيش پرده خوانى و تصنيف خوانى و...
بله. از همان موقع و قبل از آن در راديو مى خواندم. ترانه هاى جدى و فكاهى را با اركستر تماشاخانه تهران مى خواندم و در تمام كنسرت هايى كه تشكيل مى شد من گل سرسبد برنامه بودم چون هم جدى مى خواندم و هم فكاهى. در اين سلسله مراتب كه گفتم اول آقاى منزوى بود، بعد آقاى مجيد محسنى وجمشيد شيبانى و آقاى حميد قنبرى بعد هم بنده. اكيپ پيش پرده خوان ها از اول اين بود. بعد از آن آقاى عزت الله انتظامى آمد، آقاى مرتضى احمدى آمد و يادش به خير خود آقاى تفكرى و برادرش عباس تفكرى پيش پرده خواندند. بعد آقاى عزت محمدى پيش پرده خواند و اين آقاى عزت محمدى اولين كسى بود كه اداى خواننده ها را در مى آورد. بعد از آنها كار خواندن بيات تهران يا آواز كوچه باغى بود كه اولين بار من در راديو خواندم. ما همه جور بياتى داشتيم چون بيات اصفهان، بيات راجه و غيره من اسم آواز كوچه باغى را گذاشتم بيات تهران. ما آن موقع بيشتر با قره نى مى خوانديم و باور كنيد كه اكثر نوازندگان قره نى دوست داشتند كه آواز بيات تهرانى را با من اجرا كنند. در هر صورت برنامه هاى من مداوم بود، از شهريور بيست به بعد تا اينكه وزارت كار تصويب شد. آقاى پرويز خوانسارى اول رئيس چاپخانه كشاورزى بودند و بعد شدند معاون وزارتخانه. ما هم چون مجله تهران مصور را اول در چاپخانه وزارت كشاورزى چاپ مى كرديم قاعدتاً با هم يك دوستى داشتيم. ايشان از من خواست براى كارگران برنامه اى داشته باشم كه فيلم بعد از ظهر شروع مى شد تا يك (يعنى نيم ساعت برنامه بود) اول چهارشنبه ها نيم بعدازظهر با يك آهنگ مخصوص كه اركستر ابراهيم سلمكى كه در آن موقع اكثر نوازندگان بزرگ كشور در آن كار مى كردند شروع كردم. در اين اركستر مثلاً آقاى گلستان ويولن سل مى زد و همين آقاى وزيرى تبار قره نى مى زد، آقاى زرآبادى ويولن مى زد و خلاصه اركستر خوبى داشتيم. در اين روز من برنامه فكاهى مى خواندم مثل كارگر كفشدوز و كارگرهاى مختلف وبعد از آن از من خواستند كه برنامه هاى جدى بخوانم.
* با كدام شعرا بيشتر كار مى كرديد؟
از شعراى آن موقع من يادم است كه رضا جليلى بود، كريم فكور بود، همين نواب صفاى عزيز بود كه به تازگى فوت كرده اند. ايشان براى من چند پيش پرده ساخت و شعراى ديگر هم بودند كه الان يادم نيست. اين كار خوانندگى من بود كه مختصراً خدمتشان عرض كردم. بعد وارد تئاتر شدم كه در آن رل هاى مختلف بازى كردم و اين مربوط به سال هاى ۲۱ و ۲۲ بود. يكى از آن پيس هايى كه خيلى به من اثر كرد «گدايان تهران» بود كه نمايشنامه اش را آقاى سرهنگ شب پره نوشته بود و داستان هم اين بود كه يك شركت بود كه از گدايان تشكيل شده بود كه هر كدام در آن شركت ليست هاى مخصوصى داشتند ولى بايد در اجتماع هم رل يك گدا را بازى مى كردند. اين نمايشنامه شايد در حدود هفت هشت ماه روى صحنه بود. بنده ضمن اينكه نقش بازرس شركت را داشتم ضمناً نقش رل يك گداى كور را بازى مى كردم كه اين گدا يك گدايى بود كه كور بود و عصايى در دستش بود و راه مى رفت و يك جا مى ايستاد و يك غزل مى خواند و بعد راه مى رفت و باز دوباره دو قدم راه مى رفت و باز مى خواند. من هم چون صدا داشتم رل اين گدا را انتخاب كردم كه در اجتماع بازى كنم. البته اشعار بسيار عالى را براى آن انتخاب مى كردم و در خواندن غزل هم كه تخصص داشتم. اين بود كه رل من بسيار مورد توجه قرار مى گرفت. در تئاتر هم برنامه هاى مختلفى بازى كردم كه يكى از آنها مشتى عباد بود كه آقاى تفكرى رل مشتى عباد را بازى مى كرد آقاى كتاب رل حمال را و من هم رل سرور. دخترش هم يك دختر جوان بود كه مى خواست هنرپيشه شود. پدرش او را آورده و سپرده بود به دست آقاى رهگذر. رئيس هيأت مديره تماشاخانه هنر داستان اين تماشاخانه هم خودش يك ماجراى مفصل است كه بعد از تماشاخانه تهران دومين تماشاخانه اى بود كه تأسيس شد. اين تماشاخانه اول تابستانى بود و در شاه آباد بود و بعد در لاله زار، زير پاساژ بهار سالن زمستانى براى تماشاخانه ساخته شد. باور كنيد كه اين تماشاخانه كه سهم سهامدارانش كه صد و پنجاه نفر هنرپيشه بودند، صد تومان بود (صد تومان آن موقع) رسيده بود به چهارصد تومان.
* داشتيد در مورد تئاتر «مشتى عباد» صحبت مى كرديد...
بله. دختر خانمى كه آمده بود رل گلناز را بازى كند دخترى بود به نام عالمتاج بيات و بعد از اين تئاتر كه چند ماه روى صحنه بود و ما هم رل مقابل هم را بازى مى كرديم خواه ناخواه علاقه اى فى مابين ايجاد شد كه به ازدواج من و ايشان منجرشد. من با ايشان مدت پنجاه و هفت سال زندگى كردم و ايشان در پنج سال پيش در اورنج كانتى آمريكا دار فانى را وداع گفتند و ما را تنها گذاشتند.
دلم مى خواست ماجراى زندگى شما در يك جاى خانوادگى تمام شود كه شد اما خيلى غم انگيز بود. لطفاً يك ماجرا بگوييد كه هم خودتان و هم ما از اين غم دور شويم.
من ضمن اشعارى كه ساختم در كار سياست هم به حكم اجبار (چون در مجلس بودم) ناچاراً قاطى مى شدم كه ماجراهاى آن را بگذاريد براى بعد كه مفصلاً درباره آن صحبت كنم. ولى در شعر همانطورى كه گفتم چون خيلى علاقه داشتم خيلى دلم مى خواست كه سر به سر شعرا بگذارم. اولين كارى كه كردم شعرى است از سعدى با اين مطلع كه «من ندانستم از اول كه تو بى مهر و وفايى/ عهد نابستن از آن به كه ببندى و نپايى/ شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن/ تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايى.» اين شعر يك شعر معروف از سعدى است كه لابد شنيده ايد، من اين را عوض كردم و گفتم: «من چو دانستم از اول كه تو بى مهر و وفايى/ عهد هم با تو نبستم كه ببندى و نيايى/ دوستانم همه خرسند كه دل بر تو ندادم/ بايد اول به تو گفتن كه چرا سر به هوايى/ گفتى اى دوست مرو در پى خوبان زمانه/ من كه رفتم پى آنها تو عجب رند و بلايى/ حلقه بر در نزنم زود برو پيش رقيبان/ حاش لله كه كنم عشق زتوبنده گدايى/ عشق و درويشى و وصل تو دگر رفت زيادم/ چون كه در غربت و بايد بكشم بار جدايى/ غم دل با توكه خود بولهوسى از چه بگويم/ چه بگويم شود افزون غم من چون تو بيايى/ شمع را بهر تو روشن كنم و باز كنم در/ اين به همسايه چه مربوط كه در خانه مايى/ تا همايون شدم هرگز زكمندت نگريزم/ من از آن بيد نباشم كه بلرزم به هوايى/ خلق گفتند كه دل را به كف عشوه گرى ده/ تا كه هر روز تو را سر نداوند به خطايى...
دوست عزيز من فكر مى كنم كه ديگر خسته شده باشى اينقدر كه من حرف زدم. من اينقدر خاطره دارم كه به يك شماره و دو شماره نمى گنجد.