|
داستان
زندگى سرگردان درجاده سرد زندگى
|
|
|
سن وسالى ندارم. هنوز دخترى شاداب و پرانرژى هستم. هرچه مى گذرد شادابى و طراوتم بيشتر مى شود. پدرم با اينكه مردى سنتى است با اين حال علاقه اى به شوهر دادنم ندارد. از اين بابت خوشحال هستم. به ياد حرف هاى مادرم مى افتم كه مى گويد: بالاخره هر دخترى شوهر مى كند، هرچه ديرتر بهتر. هرچه ديرتر سختى بكشد راحت تر است. خانه شوهر تا دلت بخواهد سختى و كار است.از اينكه دختران هم سن و سال من در فاميل يك بچه دارند يا ازدواج كرده اند، گاهى حسودى ام مى شود ولى وقتى خودم را در ميهمانى ها با آنها مقايسه مى كنم، غصه ام به شادى تبديل مى شود. ديپلم ام را تازه گرفته ام. انگار من هم ديگر وقتى براى زندگى به اين آسودگى ندارم. پدرم پايش را در يك كفش كرده و يكى از خواستگارانم كه بيشتر توجهش را جلب كرده برايم درنظر گرفته است. - پدر! آنها در شهرستان زندگى مى كنند. او مى خواهد مرا به شهرستان ببرد و از شما و مادر دور كند. دوست ندارم كه از اول زندگى در غربت بيفتم. پدرم حرف خودش را مى زند. - ازكجا معلوم درتهران شوهركنى و سرنوشت و روزگار بعد ازمدتى تو را به شهر ديگرى نكشاند. اين بهانه جويى ها را كنار بگذار و مثل يك دخترخوب برو سر زندگى ات. مى دانم كه نه حرف زدن و نه مقاومت كردن هيچكدام سودى برايم ندارد. مى دانم كه عاقبت من و سرنوشت من هم اين است براى همين تن به سرنوشت مى سپارم و راهى ديار غربت مى شوم. داود براى اينكه پدر و مادرش بعد از ازدواج ما تنها نشوند، ازهمان اول شرط كرده كه درخانه پدرى اش زندگى كنيم. چاره اى جز تسليم ندارم. فكرمى كنم پس از مدتى زندگى در خانه آنها بهتر مى توانيم با پس اندازى كه مى كنيم زيربناى زندگى مان را بسازيم. چندسالى است كه درخانه پدر شوهرم زندگى مى كنم. طورى تربيت شده ام كه اهل جنجال نيستم. هرطورى هم كه با من برخورد مى كنند، سكوت مى كنم. سعى ام بر اين است كه مبادا اختلافى روى بدهد. شوهرم داود زياد اهل جانبدارى ازمن نيست. روزها و شب هايى كه از تب غربت سوخته ام او بى تفاوت از كنارم گذشته است. براى همين احساس تنهايى و ناآرامى ام بيشتر است. مادر و پدر شوهرم هم پس از مدتى متوجه اخلاق من مى شوند. مى دانند عروسى بى آزار هستم كه سر در زندگى خودش دارد. وقتى متوجه مى شوم كه باردار هستم از شادى در پوستم نمى گنجم. شايد اين پرستوى كوچك تنهايى هايم را از بين ببرد. ۹ ماه انتظار با وجود تمام سختى هايش به پايان مى رسد وقتى «نگارم» را در آغوش مى گيرم، احساس مى كنم كه مى توانم با تمام وجود تنفس كنم. حالا من هم در زندگى مشترك چيزى به دست آورده ام كه براى ادامه مسير كمكم مى كند. ديگر همه چيز من در وجود دختركم خلاصه مى شود. دختركى كه اگر بيمار مى شود، غصه اش تمام وجودم را مى لرزاند و اگر اشك مى ريزد، قلبم را مجروح مى كند. داود اما برعكس من است. او به نگار هم زياد وابستگى ندارد. گاهى فكرمى كنم كه در وجود او شايد اصلاً قلبى وجودندارد ولى گاهى به خودم دلدارى مى دهم و مى گويم شايد او آدمى درون گرا است و كمتر دوست دارد كه محبتش را نشان بدهد.چندسالى از زندگى مان گذشته است، دوهفته اى است كه داود ماشين خريده است با اصرار ازاو مى خواهم كه براى ديدن پدر و مادرم به تهران بياييم. اصرارهاى من بالاخره با پشتيبانى مادرش به نتيجه مى رسد. روزى كه وسايل سفر را پيچيده ام متوجه مى شوم كه در اين سفر پدر و مادرش نيز با ما هستند. از اينكه اولين سفرمان تنها نيستيم دلم پر از غم مى شود ولى وقتى به اين فكرمى كنم كه لااقل براى چندروز به سراغ خانواده ام مى روم خوشحال مى شوم. از پنجره ماشين به بيرون خيره شده ام و با ديدن جاده هزاران فكرى را كه از ذهنم چون فيلمى مى گذرد مرور مى كنم. وقتى به خودم مى آيم كه متوجه چند سبقت نادرست شوهرم هستم. به داود اعتراض مى كنم و از او مى خواهم كه آرامتر رانندگى كند، ولى او بى توجه به حرفهاى من به كار خودش ادامه مى دهد. پاسخى كه به من داده است باعث سرافكندگى ام مى شود. - تو چه از رانندگى مى فهمى زن! تو درحد خودت بايد حرف بزنى. لبخند پدرش قلبم را مجروح مى كند. سعى مى كنم ديگر تا پايان سفر حرفى نزنم. درهمين لحظه هاست كه نگاهم به خودرويى كه از روبه رو مى آيد خيره مى ماند. ديگر چيزى نمى فهمم. وقتى چشم بازمى كنم خودم را روى تخت بيمارستان مى بينم. پرستارى كه بالاى سرم ايستاده است به آرامى توضيح مى دهد كه ما تصادف كرده ايم. اول از همه سراغ نگار را مى گيرم. پرستار مى گويد: دخترت هم كمى زخمى شده است، تو زياد نگران نباش. خيالم كه از نگار راحت مى شود سراغ شوهرم داود و پدرومادرش را مى گيرم. شوهرم سرش شكسته و پدر و مادرش هم دست و پايشان شكسته است. با اصرار مى خواهم دخترم را ببينم. پرستاران وقتى اصرارهاى مرا مى بينند اجازه ملاقات با داود را به من مى دهند. سراغ نگار را مى گيرم. سرش را تكان مى دهد و مى گويد: - نگار دركما است و بيهوش شده است. الآن هم در بخش مراقبت هاى ويژه است. قلبم مى خواهد در سينه ام بايستد. - خب هرچه زودتر از اينجا به بيمارستانى مجهز در تهران منتقل اش كن. سرش را تكان مى دهد. - درتهران مگر مى شود معجزه كرد. اينجا هركارى از دستشان برآيد انجام مى دهند. چرا بيهوده مى خواهى شلوغ كنى. دلم از اين حرفش مى لرزد. چطور مى تواند اين قدر بى تفاوت باشد. - او تنها بچه ماست. اگر بميرد... بقيه جمله درميان راه گلويم مى ماند. چندروز ديگرى كه در بيمارستان هستم متوجه مى شوم كه داود با اينكه مقصر است ولى حاضر نيست كه تقصيراتش را بپذيرد. - نگار الآن اگر با مرگ دست وپنجه نرم مى كند به خاطر خطاى تو بود. اين را مى فهمى؟ بى تفاوت تر از آن است كه قبلاً فكرمى كردم. به خانه پدرم زنگ مى زنم. چندساعت بعد پدرم بالاى سرم مى آيد. از اشك هايم و بيهوشى نگار متوجه مى شود كه خطربزرگى او را تهديد مى كند. هرطورشده بالاخره نگار را به بيمارستانى درتهران منتقل مى كنند. داود و مادر و پدرش حال و روز بهترى از ما دارند. چندروز مى گذرد. به سختى روى پايم مى ايستم ولى هر روز مثل شمع بالاى سر «نگار» در بيمارستان هستم. دخترم كمى حالش بهتر شده است. پزشكان مى گويند همين كه به هوش آمده است بايد خدا را شكر كنم ولى خيلى طول مى كشد تا سلامتى اش را به دست آورد. شادى وجودم را پر كرده است. همين كه خدا دخترم را دوباره به من بازگردانده بزرگترين هديه اى است كه از او دريافت كرده ام. داود وقتى به بيمارستان مى آيد با حرارت و شادى و در حالى كه اشك در چشمانم حلقه بسته به او مى گويم نگار به هوش آمده است. ولى او بى تفاوت نگاهم مى كند. تصميم گرفته كه به شهرستان برگردد. اعتراض مى كنم. من و نگار را اينجا مى خواهى رها كنى. ما به تو احتياج داريم. نمى شود كه پدرم هر روز به بيمارستان بيايد. تو را به خدا بس كن و دست از اين كار بردار. درست است كه پدر و مادر تو برايت اهميت دارند ولى بالاخره آنها در شرايط خوبى هستند. الآن كه مشكلى ندارند. داود تنها حرفهايم رامى شنود و بى اعتنا به آن تصميمى كه گرفته عمل مى كند. من و دخترم را ترك مى كند. نگار مدتى ديگر در بيمارستان مى ماند. ديگر حالش خوب خوب شده است. به داود تلفن مى زنم و از او مى خواهم كه براى پرداخت هزينه بيمارستان دخترمان به تهران بيايد و بعد ما را هم با خودش ببرد ولى از او خبرى نمى شود. پدرم بدون اينكه حرفى بزند تمام هزينه ها را مى پردازد. به خانه پدرم آمده ام. احساس شرمندگى مى كنم. چرا داود بايد تا اين اندازه نسبت به ما بى توجه باشد. او حتى اگر نسبت به من كم توجه است چرا دخترش را دوست ندارد. روحيه ام به هم ريخته است. احساس درد تمام وجودم را پر كرده است. گوشه و كنايه ها و نصيحت هاى اطرافيانم باعث ناراحتى بيشترم شده است. نمى دانم چه كار كنم. با خودم فكر مى كنم ادامه زندگى در برابر مردى با خصوصيات شوهر من آيا به صلاح من است؟ نمى دانم براى ادامه زندگى به شهرستان برگردم يا اينكه دست از اين زندگى سرد بردارم و با طلاق مهر پايانى بر اين همه بى تفاوتى بزنم. *** اين مطلب براساس داستان زندگى خانم زهره - م نوشته شده است
پاسخ كارشناسى
دكتر فربد فدايى روانپزشك پاسخ به خانمى كه به علت بى مسؤوليتى، كم محبتى و خودرأيى شوهر به فكر طلاق است مطمئناً يك رويداد منفرد نمى تواند باعث دگرگونى كاملى در ديدگاه نسبت به يك شخص شود. انسان در طول زمان و با تجربيات متعدد، ديدگاه مناسب ترى راجع به ديگرى پيدا مى كند. از اين رو بعيد است كه در مورد نگارنده نامه و همسرشان هم تنها موضوع تصادف اتومبيل و مسائل بعدى مرتبط با آن سبب تمايل زن به جدايى از شوهر شده باشد. اما حتى در موضوع تصادف هم نكات عمده مرتبط با ديدگاه زن نسبت به شوهرش وجود دارد: الف - به علت رانندگى بى مبالات شوهر، تصادفى روى مى دهد. اين امر ممكن است حاكى از بى توجهى مرد نسبت به امنيت خود و ديگران باشد. ب - شوهر توجهى به خواست زنش براى انتقال كودك مجروح به مركز مجهزتر نمى كند به نحوى كه زن مجبور مى شود با كمك خانواده خود، دختر را به تهران منتقل كند. اين موضوع مى تواند حاكى از نداشتن دلبستگى يا كمى دلبستگى مرد نسبت به فرزندش باشد. ج - مرد نزد زن و فرزند مجروح خود نمى ماند در حالى كه آنان به او نياز داشته اند بلكه سرزدن به پدر و مادرش را مهمتر مى بيند. د - مرد نگران و پيگير وضعيت همسر و فرزند نيست و پرداخت مخارج بيمارستان را هم به عهده نمى گيرد به نحوى كه خانواده زن مجبور به اين كار مى شوند. اين هم مورد ديگرى حاكى از نداشتن احساس مسؤوليت در مرد تلقى مى شود. زن در نامه خود به خودرأى بودن شوهر هم اشاره كرده است. موارد فوق الذكر (كه البته بايد اذعان كرد هرچند از سوى يك طرف اظهار شده، اما مبتنى بر شواهد ملموس است)، در مجموع ما را با مردى مواجه مى كند كه فاقد ظرفيت كامل براى دلبستگى به قواعد زندگى اجتماعى و خانوادگى است. در عين حال اين موارد در زمينه ازدواج اجبارى و اقامت زن در شهر ديگرى به جز زادگاه خويش و آن هم همراه با پدرشوهر و مادرشوهر روى داده است و بديهى است به اين ترتيب ذهنيت مثبتى در زن نسبت به اين زندگى ايجاد نمى شود. به هر حال نكات مبهمى هم در اين شرح وجوددارد. چرا زن ازدواج خود را اجبارى تلقى مى كند؟ آيا زندگى در شهرستان به همراه پدر و مادرشوهر عملاً هم براى او مشكلاتى فراهم كرده است؟ آيا شوهر در همه زمينه ها بى مسؤوليت، كم محبت و خودرأى است؟ يا آنكه در موارد ديگر از جمله در برابر والدين خويش رفتار مناسبى دارد؟ آيا رفتارهاى مرد ناشى از پرورش در محيطى است كه اين رفتارها را به عنوان تنها رفتار ممكن به او آموخته است يا اينكه رفتارهاى وى ناشى از اختلال عميق شخصيتى يا اختلال روانى است؟اينها موضوعاتى است كه تا روشن نشود نمى توان توصيه قطعى به عمل آورد. به اين بانوى محترم مى توان توصيه كرد موارد مورد اشاره را ابتدا در جمع بزرگان خانواده هر دو طرف بررسى و سعى در رسيدن به توافق سازنده نمايند، در غير اين صورت مشاوره تخصصى ضرورت مى يابد. در خاتمه اين نكته را هم بايد تصريح كرد كه در اكثر اوقات وجود يك پدر، حتى اگر هم تا حدودى بد باشد، براى فرزند بهتر از نبودن پدر است.
.
|