چهارشنبه ۸ تير ۱۳۸۴ -
Wed, Jun 29, 2005
جوان
۳۱۷۶
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
داستان تو
گزارشى از كارگروهى جوانان در خيريه باران
يك پيشنهاد
داستان تو
كسى  مى آيد
217851.jpg
و دوباره قصه هاى شما. داستان هايتان را مى توانيد به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) روى يك طرف كاغذ و به صورت خوانا برايمان بفرستيد. ممنون مى شويم اگر بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه داستانتان كنيد.
اين هفته برايتان داستانى از متين السادات پاكدامن انتخاب كرده ايم، متين اهل تهران است و متولد سال ۱۳۶۲. داستانك هايش هرازگاهى در روزنامه ها هم كار مى شود. داستان او را با نام «زمانه» مى خوانيم:
زمانه
بعد از چندين ماه قرار بود به همراه شوهرش منزل ما بيايند. خيلى دوست داشتم ببينم كسى كه اين همه ارزش صبر كردن را داشت كيست؟
بعد از اين كه شام خورديم سر صحبت را باز كردم و گفتم: «خيلى دوست دارم بدونم چطورى مى شه آدم اين همه مدت به خاطر كسى صبر كنه؟» گفت: « خيلى دوستش داشتم. در سال يك يا دو بار كه مى ديدمش حس خوبى بهم دست مى داد. اما غرورم اجازه اينكه بخوام حرفى بهش بزنم را به من نمى داد. در ثانى نمى خواستم خودم را بهش تحميل كنم توى اين مدت هم فقط عشق...»
گفتم: «چطور شد كه بهش رسيدى و توانستى احساس درونت را مطرح كنى؟» گفت: «برگشتنش توى فاميل پيچيده بود. دوست داشتم هر چه زودتر ببينمش، با اينكه ديگر مثل گذشته ها جوان و شاداب نبودم اما نمى دونم چرا وقتى شنيدم داره از سفر برمى گرده به خاطر زندگى ناپايدارش ناراحت شدم. اما دروغ چرا خيلى خوشحال شدم كه برگشته. حس خوبى كه تو جوانى هم داشتم دوباره به سراغم آمده بود.
با ۱۰ سال پيش خيلى فرق كرده بود. توى اين همه سال خيلى سختى كشيده بود. يادم مى آيد همه او را آدم محكمى مى شناختند. يكى از خصوصيات بارزش هم اين بود كه زود عصبانى نمى شد سريعاً خودش را با شرايط جديد وفق مى داد. اما انگارى مشكلش خيلى جدى تر از اين حرف ها بوده كه طاقتش تمام شده بود. به قول معروف، كم آورده بود. اين چند تا خصوصيت و چند تاى ديگر باعث شده بود ازش خوشم بياد. از پله هاى هواپيما كه آمد پايين، چشمم تو چشم هاش افتاد. از آن آدم محكمى كه سراغ داشتم هيچى نمانده بود. البته از خودم هم فقط يك قلب كهنه مانده بود كه به خاطر او مى زد. اى زمانه كه اگر سرناسازگارى با كسى شروع كنى، حالا حالاها اين بازى تلخ را تمامش نمى كنى. يادم مى آيد چند روز از آمدنش گذشته بود. منزل يكى از اقوام ديدمش. با هزار صغرى كبرى چيدن، بهش فهماندم كه گذشته اش برايم خيلى اهميت دارد. شايد هم به خاطر اينكه از نيت درونم با خبر شده بود كه بعدها خودش بهم گفت، پاهايش كه به آن طرف آب رسيده، موضوع من را تازه فهميده و برايم توضيح داد كه : «با دخترى آشنا شدم. چند وقت نگذشت كه شد تمام زندگى ام. نمى دونى اون روز كه به خواستگارى ام جواب مثبت داد، چه حالى داشتم. يكسالى از زندگيمون نگذشته بود كه دلش هواى ديار غربت كرد. نمى تونستم ناراحتى اش را ببينم. گفتم بچشم. بار سفر را بستيم و رفتيم. چندى نگذشته بود كه بهانه هايش شروع شد. مى گفت كه از اول هم از من خوشش نمى آمده و فقط به خاطر سفر خارج و به خاطر اينكه مطمئن بود، من به خواسته اش جواب رد نمى دهم، قبول كرده بامن ازدواج كند. زياد طول نكشيد. چشم باز كردم ديدم زير برگه طلاق را امضا كردم. همه چيز روى سرم خراب شد. چند وقت پيش توى پارك ديدم دست دختر بچه پنج - شش ساله اى را گرفته. فهميدم ازدواج كرده، دست ديگر دخترك توى دست هاى پدرش بود. ديگر از تنهايى در شهر غربت خسته شده بودم. تصميم گرفتم برگردم، اما خيلى با سال هاى پيش فرق كردم.»
گفتم: «پس بر سر آن مرد محكمى كه من سراغ داشتم چى آمده؟»
گفت:«شده يك آدم افسرده كه زندگى اش را به تمام معنى باخته.»
گفتم : «همه روى راه حل هايى كه برايشان ارائه مى كردى حساب مى كردند پس براى خودت...»
نگذاشت حرفم تمام شود كه گفت: «كوزه گر از كوزه شكسته آب مى خورد.»
بى مقدمه گفتم: «اما يكى هست كه صداى ضربان هاى قلبش با كوزه گر آشنايى داره و به خاطر اون مى زنه...»
تا اين جا كه رسيدم، كتاب را بستم و گذاشتم بالاى سرم. به فكر مسافر دل شكسته وصداى ضربان قلب يك عاشق و مهم تر از اين ها به فكر امتحان سختى كه فردا داشتم، به خواب رفتم.
داستان هاى بعدى كه برايتان انتخاب كرده ايم دو داستان كوتاه از سيدرضا تولايى زاده است. از او چيزى نمى دانيم جز اينكه ساكن تهران است و مخاطب داستان اولى كه برايمان فرستاده، كودكان هستند.
داستان هاى او را با هم مى خوانيم:
كلاغ تنها
يكى بود يكى نبود. غير از خدا هيچكس نبود. نزديك كويرى خشك باغ كوچكى بود كه از مدتها پيش پرندگان و حيوانات كوچكى در آن زندگى مى كردند. چون باغ نزديك كوير بود زمستان زياد سرد نبود ولى تابستان خيلى گرم مى شد. باران كم مى باريد و آب كمياب بود. حيوانات هم براى اين كه از گرما در امان باشند روزها در سايه درختى و يا داخل سوراخى مى رفتند و استراحت مى كردند.
سالها به همين صورت مى گذشت. همه راضى بودند تا اين كه يك روز كلاغى وارد باغ شد و بالاى درخت بلندى لانه كرد. پرندگان كوچك مثل گنجشك چون از كلاغ مى ترسيدند خيلى زود از باغ مى رفتند ولى براى بقيه فرق نمى كرد. زيرا جا و غذا براى همه وجود داشت اما تنهاچيزى كه آزارشان مى داد صداى قار و قار وقت و بى وقت كلاغ بود. آوازى كه اصلاً قابل تحمل نبود!
حيوانات مهربان باغ چندروزى صبر كردند تا شايد كلاغ متوجه شده و از رفتار ناپسندش پشيمان شود ولى نتيجه اى نگرفتند. پس تصميم گرفتند همگى پيش او بروند و با جديت بخواهند رفتارش را تغيير دهد. اما كلاغ خودخواه با سرسختى و لجبازى رو در روى آنها ايستاد و گفت: به شما مربوط نيست هركس دوست ندارد گوش نكند! حتى تهديد كرد صدايش را بلندتر مى كند!
آنها نيز وقتى با چنين رفتار زشتى روبرو شدند به اجبار و ناراحتى آنجا را ترك كردند! كلاغ هم كه حالا به خيال خودش پيروز شده بود مرتب قارقار مى كرد و از صدايش لذت مى برد!
اما چند روزى بيشتر نگذشته بود كه چند مار كه طول بدنشان به ۴ متر مى رسيد به باغ آمدندو چون آنجا راخالى و مناسب ديدند خيلى خوششان آمد. به سرعت از تمام درختها بالا رفتند و با كلاغ مزاحم همسايه شدند.
كلاغ بدجنس كه فكر مى كرد مارها هم چندروزى بيشتر دوام نمى آورند، دوباره شروع به قارقار كرد ولى چون مارها قدرت شنوايى نداشتند ، صدايش در آنها اثر نكرد . خيلى وحشت كرد و از ترس اين كه مبادا او را نيش بزنند و شكار كنند، مجبور شد آنجا را ترك كند و برود.
انتظار!
با زور از خانه بيرون آمد. كوچه شلوغ تر از هميشه بود. از در خانه تا سر كوچه چراغانى بود. بسيارى ايستاده و گفت وگو مى كردند. ظاهراً منتظر كسى بودند. چندنفرى كه متوجه او شدند او را به هم نشان دادند و چندكلمه اى راجع به او صحبت كردند.
بچه ها ازبودنش خوشحال بودند. كمى آب و غذا برايش آوردند. اما ميل نداشت. غمگين بود. انگار مى دانست چه حادثه تلخى انتظارش را مى كشد. پدر و مادرش قبلاً احتمال چنين روزهايى را داده بودند. بيشتر دوستانش نيز چنين سرنوشتى داشتند . به ناچار در گوشه اى نشست و منتظر ماند!
ماشينى وارد كوچه شد. ناگهان كسى گفت آمدند! صداى شادى از جمعيت برخاست . همه براى استقبال رفتند. او را هم بردند. مسافر از راه رسيده با جمعيت به سوى خانه آمد. شخصى قوى هيكل با چاقويى بزرگ او را روى زمين جلوى پاى مسافر خواباند و بعد...
انتظار براى همه به پايان رسيد!
گزارشى از كارگروهى جوانان در خيريه باران
باران اگر نبارد
217869.jpg
ساناز اقتصادنيا
آنها همديگر را در درياى پرتلاطم دانشگاه پيدا كردند. ميان موج هاى سياست و ابرهاى سوءتفاهم. آنها اما ، گوشه كوچكى از دانشگاه خواجه نصير ، دور هم جمع شدند، ابر شدند و باريدند، قطره قطره هايى كه به نيازمندان و مستمندان رسيد و شايد كمى عطششان را سيراب كرد.
گروه خيريه باران، به صورت رسمى از سال ۱۳۸۰ فعاليتش را آغاز كرد. با حضور چهارنفر دانشجوى رشته مهندسى صنايع دانشگاه خواجه نصير: ميثاق آخوندزاده، مهسا خليلى ، مونا توسلى و مهدى زاهدى. قبل از آن هركدام براى خودش كارى مى كرد. يكى عضو مؤسسه خيريه محك بود و ديگرى عضو مؤسسه خيريه ابوتراب . آنها اما خواستند يكى شوند چون معتقد بودند با يك نيروى متمركز، جوان و پرانرژى كارهاى بيشترى مى توان كرد.
يكى شدند و به عنوان گروه جوان باران (زيرمجموعه مؤسسه خيريه ابوتراب) شروع به فعاليت كردند: «مؤسسات بزرگ خيريه هركدام اهداف بزرگى دارند و به خاطر مشغله هاى زياد، مجبورند از يك سرى مسائل جنبى صرف نظر كنند. پرداختن به اين فعاليت هاى جنبى در مؤسسه خيريه ابوتراب به عهده گروه جوان باران گذاشته شد.»
اين گروه جوان ، شوراى سياستگذارى تشكيل مى دهند و علاوه بر چهار نفر قبل ، فرد ديگرى به نام سعيده زاهدى را هم در شورا مى پذيرند. كار گروه شروع مى شود. از همان ابتدا تصميم مى گيرند فعاليت هايشان بيشتر جنبه خدمت اجتماعى و فرهنگى داشته باشد. سراغ شيرخوارگاه حضرت رقيه (كه به گفته خودشان از محروم ترين و بى حامى ترين مراكز است ) در ياخچى آباد تهران مى روند و در قالب يك گروه پرانرژى حياط شيرخوارگاه را تعمير مى كنند.
مهدى زاهدى به عنوان يكى از اعضاى شوراى سياستگذارى مى گويد: «اتفاق ناخوشايندى كه در اين گونه مراكز مى افتد تقسيم بچه ها به گروههاى سنى مختلف مثلاً صفر تا شش سال و از شش سال به بالاست. اين جريان باعث جدايى بچه ها از هم و ناراحتى عميق آنها مى شود. به عنوان مثال يك خواهر و برادرى كه در دنيا هيچ كس را به غير از همديگر ندارند مجبور به جدايى از هم مى شوند و در اين شرايط شايد اصلاً همديگر را گم كنند. ما براى برطرف كردن اين دلخورى بچه ها، هربار موقع خداحافظى آنها از هم ، جشن شادى برگزار مى كنيم بلكه بتوانيم كمى از عذاب جدايى آنها كم كنيم.» گروه جوان باران تمام تلاشش را مى كند تا بتواند از نظر كمك هاى فرهنگى و اجتماعى مفيد واقع شود. اما مشكل اصلى آنها كمبود نيروى جوان است. نيروى مفيدى كه بتواند در خدمت گروه باشد و با تمام وجود به گروه كمك كند. در حال حاضر حدود سى نفر نيروى ثابت با مؤسسه خيريه باران همكارى مى كنندكه تقريباً همگى پايين تر از بيست و هشت سال سن دارند. زاهدى مى گويد: «هدف اصلى ما در حال حاضر جذب نيروست. چون اين كمبود نيروى فعال باعث مى شود كارهاى خيريه خيلى كند پيش برود. قصدمان اين نيست كه نيروها را از فيلترى رد كنيم اما بچه ها بايد از پس مسؤوليت هاى سنگين برآيند. بايد با دلشان حاضر شوند و صددرصد حضور داشته باشند. بايد با درد و مشكل آشنا باشندو با ديدن يك شيرخوارگاه و مشكلات آنجا، دردشان را كاملاً احساس كنند. شايد صدنفر هم براى يك گروه خيريه كم باشد. صدنفر جوان فعال كه همكارى موقت نداشته و دائم در خدمت گروه باشند.»
آنها راز ماندگارى گروهشان را در همين مى دانند. در همين هدف مشترك و غيررقابتى كار كردن.
باران از سه گروه تشكيل شده است. گروه همراهان، گروه فعالان در بازارچه (گروه اجرايى ) و نهايتاً شوراى سياستگذارى.
اين گروه جوان البته سعى مى كند در شرايط بحرانى هم فريادرس باشد: «مثلاً در حادثه بم. ما با مراجعه به بيمارستانهاى شهر تهران سعى كرديم به حادثه ديدگان به نحوى كمك كنيم. موفق شديم تعدادى از بچه هايى كه خانواده هايشان را گم كرده بودند يا پدر و مادرهايى كه نمى دانستند بچه  هايشان كجايند را از طريق دوستانى كه در بم مستقر بودند به هم ارتباط دهيم. شايد يكى از بهترين خاطرات ما در آن روزها مربوط به بچه اى باشد كه حدود سه روز بود كه چيزى نخورده بود. وقتى موفق شديم پدر و مادرش را در بم پيداكنيم، بچه هم شروع كرد به غذاخوردن. ساعتى كه او قاشق غذا را به طرف دهانش برد، اوج خوشحالى همه ما بود.»
آنها اما دائماً تأكيد مى كنند كه تعدادشان براى اين قبيل فعاليت ها كم است و براى همين ، برنامه هايشان كند پيش مى رود. يكى از سياست هاى گروه جوان باران در جذب نيرو، برگزارى بازارچه هاى خيريه است. آنها تا به حال (به صورت رسمى ) دو بازارچه در سالهاى هشتادويك (مجموعه ورزشى انقلاب) ، هشتاد ودو (فرهنگسراى نياوران) برگزار كرده اند. نهم و دهم تيرماه امسال هم (فردا و پس فردا) قرار است بازارچه خيريه ديگرى در دبيرستان گلبانگ واقع در شهرك غرب برگزار شود. آنها از اين بازارچه هاى خيريه به عنوان ويترينى براى معرفى بيشتر مؤسسه ، جلب اطمينان مردم، ايجاد اعتماد بين مردم و مؤسسه و همچنين جذب نيروى جوان ياد مى كنند. مى گويند: « ما در بازارچه دور هم جمع مى شويم و محيط شادى ايجاد مى كنيم اما نبايد فراموش كنيم كه دوستى و شادى ما از بى دردى نيست. اگر كسى از بازار ما بيرون برود و فقط بگويد خوش گذشت، ما بزرگترين ضربه را خورده ايم. خيريه براى ما راهى يك طرفه است. امكان دارد كه از ارتباطاتى كه در جاهاى ديگر داريم به نفع خيريه استفاده كنيم اما هيچ وقت از ارتباطاتى كه درخيريه داريم براى پيشرفت كارهايمان استفاده نمى كنيم.» آنها در بازار امسالشان بيشتر محصولات و غذاهاى خانگى مى فروشند. از ترشى و مربا گرفته تاخورشت فسنجان و ...
درآمد بازارچه هاى خيريه معمولاً مشخص است . درآمد بازارچه خيريه گروه جوان باران بين يك و نيم تا سه ميليون تومان است كه بنابر اعتقاد خودشان (باتوجه به وقت،انرژى و ... كه صرف مى شود) مبلغ قابل توجهى نيست. اما به هرحال همه آن صرف امور خيريه مى شود.مهدى زاهدى در باره نحوه برگزارى بازارچه خيريه باران مى گويد: «پس از تصميم گيرى هاى اوليه و اخذ مجوز، فعاليت اجرايى را شروع مى كنيم. هركدام از بچه ها معمولاً تعدادى غرفه دار جوان مى شناسند كه آنها را جمع مى كنيم، توجيهشان مى كنيم و هدف بازار را مى گوييم. كسى كه چيزى در بازارچه ارائه مى دهد بايد كاملاً راضى باشد. براى همين قانون خاصى را اعمال نمى كنيم. ضمن اينكه عده اى از غرفه داران، خود نيازمندان هستند كه در اين صورت هرچه به دست مى آورند به خودشان تعلق مى گيرد. اما عموماً غرفه داران سودى نمى گيرند. عده اى حتى پول مواد اوليه شان را هم نمى گيرند...»
اين جوانها اما از چيز ديگرى گلايه دارند. از نبود جا و مكانى براى برگزارى اين قبيل بازارچه هاى خيريه. اين موضوع را نه فقط مشكل خودشان كه مشكل تمام گروههاى جوان خيريه مى دانند. البته معتقدند كم لطفى بعضى از خيريه ها هم بوده كه به خاطر كنترل نكردن جمعيت، مشكلاتى را پيش آورده اند به همين دليل براى ارائه مكان برگزارى بازارچه سخت گيرى زيادى مى شود: « ما علاوه براينكه نيروى كمى داريم در اخذ مجوزها و پيداكردن مكان مناسب هم مشكل داريم. همه اينها باعث مى شود روند كار كند پيش برود. ما هميشه سعى مى كنيم زيبايى بازارچه مان و آبروى مؤسسه مان را حفظ كنيم. معتقديم كسى كه جايى را در اختيار ما قرار مى دهد در حق ما لطف مى كند، براى همين ما هم نمى خواهيم به آنجا آسيبى برسانيم. اى كاش اصلاً جايى به عنوان محل بازارچه براى تمام مؤسسات خيريه در نظر گرفته مى شد و به تناوب در اختيار گروهها قرار مى گرفت. جايى كه در خور شأن يك بازارچه خيريه باشد.»
البته آرزوى دور و دراز و محالى نيست. شايد با كمى تدبير بشودجاى ثابتى براى اين قبيل كارهاى خير در نظر گرفت، با تصور اينكه اگر اين باران وبارانى ها نبارند چه كسى زمين تشنه ما را سيراب مى كند، خيلى كارها مى شود كرد. فقط به اين فكر كن كه يك روز، حتى يك روز، باران نبارد! بيچاره زمين ...
يك پيشنهاد
ارتباط نزديك با ديوها
217824.jpg
كتاب را كه مى بينى، ياد دفتر شصت برگ هاى دوران دبستان مى افتى. «خوى وارونه ديوها» كتابى است از عليرضا ميراسدالله كه انگار روى كاغذ خط دار دفتر شصت برگ نوشته است. البته اين كتاب شعر بيش از صد صفحه دارد و طراحى جلد و متن هم به عهده خود شاعر بوده است.
كتاب شامل سه دفتر مجزاست. دفتر اول «پرنده خورها در صف» نام دارد كه شامل شعرهاى ميراسدالله از ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۳ است. دفتر دوم «خواب كوتاه بى سر و ته» شعرهاى سال هاى ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۴ شاعر را در بر دارد و دفتر آخر هم متعلق به ديوهاست.
فكر مى كنيد عليرضا ميراسدالله چند ساله است كه هم با ديوها ارتباط چشمگيرى دارد، هم اين همه شعر در كارنامه اش است؟ او يكى است از ميان من و شما. يك نفر كه در سال ۱۳۵۲ به دنيا آمده و لابد دلتنگ دوران كودكى اش است كه شعرهايش را روى دفتر خط دار بچگى نوشته. يكى از شعرهاى او را به نام نهايت با هم مى خوانيم:
دلم مى خواست
مثل قصه هاى قديمى كودك
پدر از پشت آينه برمى گشت
و مى گفت
من هرگز نمرده بودم
و برادرم عباس كه در جنگ كشته شد
در خانه را با كليد قديميش باز مى كرد
و مى گفت
من تمام آن پانزده سال گذشته را
جايى گرمسير در سايه يك درخت قطور
به خواب رفته بودم
***
دلم مى خواست
خواهرم راحله كه فلج بود
از تخت خواب مريضيش برمى خاست
دور اتاق مى دويد و مى گفت
مرض، تنها زاده خيال مردمان آشفته است
***
دلم مى خواست
كسى نمى مرد
و كسى به دنيا نمى آمد اصلاً
و هر چند سال رنگ موهامان عوض مى شد
و رنگ پوستمان
و هر كس به همان اندازه سياه بود
كه سفيد بوده است
***
دلم مى خواست
زندگى براى زندگى جريان داشت
و نهايت اين بى نهايت
پيدا بود


|   شناسنامه   |   آرشيو   |