دوشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۴ -
Mon, Aug 29, 2005
ماجرا
۳۲۳۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
پاسخ معماى پليسى شماره ۸۲
معماى پليسى شماره ۸۵
پاسخ معماى پليسى شماره ۸۲
آخرين لبخند!
دليل يكم: آسيه خانم روز قتل صداى منيژه را از پشت تلفن نشنيده بود اما «سعيد» به دروغ گفت كه وقتى به خانه زنگ زد پشت گوشى خط ويژه منتظر ماند و از منيژه شنيد با مادرش حرف مى زد و بعد از چند دقيقه با او تماس خواهد گرفت. دليل دوم: بازپرس در صحنه مرگ «منيژه» ديد كه دست راست او كه نزديك يك تختخواب بود خونريزى بيشترى داشت به گونه اى كه خون عرض تختخواب را پشت سر گذاشته بود و نزديك ديوار سمت ديگر تخت رسيده و لخته شده بود اما دست چپ او خونريزى كمى داشت به طوريكه مقدار كمى خون نزديك ميز آرايش ريخته شده بود. بريدگى رگ هاى دو دست همزمان نبوده است، در اين صورت مشخص است كه دست راست زودتر بريده شده است و فاصله زيادى با بريده شدن رگ دست چپ داشته است كه اين غير ممكن است چون منيژه ديگر قادر نبود با دست راست كه ديگر جان حركت دادن آن را ندارد رگ دست چپ خود را ببرد با توجه به اينكه عمق برش در هر دو دست مساوى و بسيار زياد بود چنين چيزى بعيد بود. دليل سوم: اينكه دست راست زودتر بريده شده است ترديدى نيست پس اگر منيژه خودش اقدام به اين كار مى كرد بايستى تيغ موكت برى در سمت چپ او پيدا مى شد اما آن نيز در سمت راست و درست نزديك پايه چوبى تخت پيدا شد و اين غيرممكن است مگر اينكه قتل در كار بوده باشد. * برنده معماى پليسى شماره ۸۲ ـ سركار خانم مهديس بهارى از كرج به قيد قرعه برنده اين سرى از معماى پليسى شناخته شده است كه مى تواند براى دريافت جايزه اش با گروه حوادث روزنامه ايران تماس بگيرد. * اين عزيزان در قرعه كشى شركت داده شدند: على نصراللهى، پريسا تركى، گلستان بابايى، حوريه بابايى، فريدون معصومى، حميد ابراهيميان، مهران مهدوى كيا، حميد منفرد، حميدرضا شيخ احمدى، زهرا ميرحسينى، رستم ربيعى، فريد ربيعى، منيره ربيعى، ابوالفضل ربيعى، فاطمه ربيعى و پروين حيدرى رودك. اين دوستان پاسخ هاى نزديك ارائه دادند: الهه مهرى، محمد على سالارى، فاطمه جعفرى، زينب سالارى، مجتبى سالارى، رؤيا پهلويخواه، اميررضا زعفرانلو، سعيده ايرانشاهى، آماج رحيمى ميدانى، مهشيد فخرايى لاهيجى، اردشير رحيمى ميدانى، آرين رحيمى ميدانى، فرانك الله كرم، سيد سيروس حيدرى، مهرى آسايش، سيد ساسان حيدرى، سيده هنگامه حيدرى، على توافقى، افسانه طباطبايى مدنى، ايران مدبر، امير حسام فتاحى، على فتاحى، مائده فتاحى، نويد ابوالفتحى صالح، پروين ابوالفتحى صالح، امير حسين جهان نورآرا، حسين قاسم عموئيان، مهدى ميرزايى، عابدين معصومى، مجيد معصومى، صغرى نخبه زارع، فريدون معصومى، محمدرضا كربلايى حيدرى، سيد مقداد عنايتى فر، عبدالحسين زارعى، فاطمه بادينلو، فرحناز مرودى گرمرودى، ذبيح الله ابراهيمى، نفيسه ابراهيمى، لوسيك قره پكيانس، واهيك قره پكيانس، توربيك وارطانيان، ناربيك وارطانيان، رضا محسنى بندپى، سامان رمضانيان، نسرين رضوانزاده، اكرم مهربان، كبرى صادقى، مانى نوابى، نيما نوابى، صادق محمدى، منوچهر نوابى، مهدى خوشنويسان، حميدرضا پورحامدى، مجتبى محمدزاده، هانيه سادات حسينى بجدنى، مليحه سادات حسينى بجدنى، فهيمه شبسترى، تيمور پالوج، مريم رضايى، رضا يزدى، ليلا جلال آبادى، حميد پهلويخواه، سيد حميد حائرى، سارا گل روح، سرور حسينى، معصومه خسروى نيا، افسانه خسروى نيا، حسن ستارى وحيد، معصومه زيبا چهره، فريده پيمانيان، على مختارى راد، عبدالرضا دلشب، عليرضا رحيمى، سميرا محرابى پرى، پريسا تقى نژادنمين، پدرام نژاد و حسينعلى سيد جليلى.
معماى پليسى شماره ۸۵
آلونك آتشين
225726.jpg
مهدى ابراهيمى

«مهيار» با دسته گلى كه به آب داده بود بايستى ۱۵ سال در زندان مى ماند براى اينكه يك شبه پولدار شود به همراه دو همكلاسى قديمى اش دست به آدم ربايى زده بود و رئيس يك شركت خصوصى را براى مدت ۱۰ روز در خانه پدربزرگش زندانى كرده بود. خودش را بدشانس مى دانست تا مرز ميليونر شدن پيش رفته بود اما وقتى كيف حاوى ۴۰۰ ميليون تومان را لمس كرد صداى ايست پليس را شنيد و قبل از فرار ديد به دستانش دستبند زده شده است. به حكم دادگاه به ۱۵ سال زندان محكوم شده بود و پشت ميله هاى زندان روزهاى سختى را مى گذراند. هر روز نقشه تازه اى مى كشيد تا بتواند فرار كند تصور مى كرد پس از دوران زندانى اش ۴۰ ساله خواهد بود و ديگر زندگى اش معنايى نخواهد داشت. به يا د«مونا» افتاد كه چند سال به او دل بسته بود و در خواستگارى اى كه داشت پدر «مونا» شرط هايى گذاشته بود كه همه اش با پول حل مى شد و چاره اى جز يك نقشه حساب شده نداشت، نمى خواست گناه زندانى شدنش را به گردن «مونا» بيندازد اما پدر او بى تقصير نبود، راستى اين دختر مى توانست چشم انتظار بماند، بعيد مى دانست اما چاره اى نداشت جز اينكه شعرسرايى كند و گوشه گير شود. بدترين خبرى كه مى شد در زندان به يك جوان نااميد داد به او رسيد، مادرش به خاطر بيمارى اى كه داشت سفر كرده بود، نمى دانست چه كند خودش را در مرگ ننه مرواريد مقصر مى دانست، سرش را به چارچوب فلزى تخت مى كوبيد و با صداى بلند گريه مى كرد. ماجراى مرگ مادر «مهيار» در همه زندان پيچيد. او با گريه و التماس خواستار رفتن به مرخصى شد اما قانون داشت ، هر چه بود پذيرفت، پدر مهيار با سند خانه اش نزد قاضى زندان رفت اگر پسرش مرخصى مى رفت و ديگر باز نمى گشت پدرش بى خانه مى شد و او حاضر نبود چنين فكرى را به سرش وارد كند او توانست ۲۰ روز مرخصى بگيرد از اين كه ننه مرواريد مرده بود ناراحت به نظر مى رسيد اما اينكه مى توانست خارج از زندان باشد و روى تختى كه دوران مدرسه روى آن مى خوابيد دراز بكشد براى او لذت زيادى داشت. در مراسم ختم چشمش به «مونا» افتاد به ياد روزهايى افتاد كه در مسير مدرسه هميشه سراغ اين دختر مى رفت، همه به او با چشم ديگرى نگاه مى كردند از كنايه هاى ديگران نيز در امان نبود، همه او را در مرگ ننه مرواريد مقصر مى دانستند. روز نخست تحمل كرد، وقتى صبرش تمام شد خصوصاً كنايه پدرش را شنيد كينه به دل گرفت هيچ كس حاضر نبود او را ببخشد حتى دو خواهر و برادر كوچكش، كسى نمى پرسيد چرا دست به اين كار زده است، در مراسم روز سوم مرگ ننه مرواريد، پدربزرگش كه در بازار حجره داشت و وضعيت مالى خوبى داشت با ديدن چهره مهيار، سيلى محكمى به صورت او زد. ديگر از سياهى ها گذشته بود با عصبانيت در برابر پيرمرد ايستاد و داد زد: «چرا مى زنى؟! وقتى پول نياز داشتم به من كه نوه ات بودم پول دادى؟ درك كردى كه چه مشكلاتى دارم؟ چه حقى دارى كه چنين غلطى مى كنى! مادرم از دست تو دق كرد، ديد پول دارى و پسر براى عروسى محتاج است! خودش گفت كه از داشتن چنين پدرى بى مسؤوليت شرمنده است، من را نگذاشت بيايم از تو قرض كنم، گفت كه تو خسيسى حتى به بچه هاى خودت رحم نمى كنى چه برسد به من!» وقتى مهيار از مسجد بيرون دويد پدربزرگش خيس عرق شده بود و نفس نفس مى زد، ديگر هيچكس «مهيار» را نديد او رفت تا از دست كنايه ها خودش را راحت كند. ۳ ماه گذشت او به زندان بازنگشت و پدر به هرجايى تصور مى كرد كه پسرش در آن جا پنهان شده باشد سر زد اما هيچ اثرى از او نيافت. ساعت ۱۲ ظهر بود، اتاقك كوچكى در جنوب تهران محلى كه نمكى ها دور هم جمع شده بودند آتش گرفت شعله هاى آتش بسيار زياد بود و هيچ كس جرأت نمى كرد خود را به اتاقك برساند تا اين كه يكى از نمكى ها براى اينكه خانه هاى آنان و نان خشك هايى كه انبار كرده بودند نسوزد به آتش نشانى زنگ زد. مأموران آتش نشانى در كمتر از ۱۰ دقيقه خود را به محل آتش سوزى رساندند و عمليات خاموشى آتش خيلى سريع به پايان رسيد و وقتى به اتاقك كوچك كه مانند سلول انفرادى زندان كوچك بود رسيدند باعجله اى كه داشتند بدون شكستن و بريدن قفل چدنى كه روى در ديده مى شد از پنجره هاى در كه شيشه هايش ذوب شده ياتركيده بود داخل اتاقك را پر از آب و كف ضدحريق كردند. وقتى آتش خاموش شد، پليس با در اختيار داشتن دستور قضايى وارد اتاقك آتشين شد و هنوز چند قدمى داخل نرفته بود كه جسد كاملاً سوخته مردى را درحاليكه خوابيده بود، ديد، يك مرد در ضلع جنوبى اتاقك سوخته بود. ساعت ۲ بعدازظهر شده بود كه بازپرس شمس، نيز در برابر اتاقك كوچك از خودروى خود پياده شد، همه جا خيس و سياه بود و بوى تند دود همه جا را پركرده بود، وقتى داخل اتاقك شد سروان كريمى را ديد كه ماسكى روى دهانش زده است و در حال نوشتن گزارش جوان ۲۵ ساله اى است به سمت جسد رفت هيچ چيز از آن باقى نمانده بود. همه اثاثيه داخل آلونك سوخته بودند تنها وقتى در يك كابينت فلزى را به سختى باز كرد به مقدارى كاغذپاره برخورد كه سالم مانده بودند در بين كاغذپاره ها يك برگه ترخيص موقت از زندان به چشم مى خورد كه نام «مهيار» داخل آن نوشته شده بود، مدت مرخصى ۲۰ روز و علت آن مرگ مادر زندانى درج شده بود و تاريخ اتمام مرخصى نشان مى داد كه زندانى بيش از ۳ ماه فرارى است. ارتباط اين زندانى فرارى با جسد سوخته مى توانست سرنخ خوبى براى روشن شدن اصل ماجراى آتش سوزى باشد، وقتى بازپرس شمس برگه را برداشت و از آلونك خارج شد بازرس آتش نشانى را ديد كه در حال نوشتن گزارش است. بازرس با ديدن او با اطمينان گفت كه آتش سوزى عمدى بوده است و با پاشيده شدن بنزين به در و ديوار و روى جسد صورت گرفته است، آثار فرار از مرگ روى جسد و نحوه افتادن آن ديده مى شود وتصور مى رود صاحب جسد خودش دست به خودسوزى زده است، دست و پاى خود را پس از پاشيدن بنزين روى اثاثيه آلونك و خودش به گونه اى كه نتواند با سرعت آن را باز كند بسته است، طناب ها هيچ گره اى ندارد اما مقتول نتوانسته است از خودسوزى فرار كند و تقلايش بى فايده بوده است. بازپرس شمس وقتى در برابر نظريه علمى و كارشناسانه خودسوزى مرد جوان قرار گرفت رو به چند جوان نمكى كرد و از آنان خواست كسى كه با صاحب جسد دوستى داشت نزد او بيايد. همه با نشان دادن پسرى كه «سليمان» نام داشت او را نزد بازپرس فرستادند، ترسيده بود اما خيلى راحت به سؤال ها پاسخ مى داد:
* صاحب جسد را مى شناسى؟
- او «مهرداد» است دوستم بود با هم سركار مى رفتيم و در خيابان ها مى چرخيديم، چند روزى بود، مى گفت كه از زندگى خسته شده است اما تصور نمى كردم با اين اتفاق بميرد.
* چند وقت است اينجا زندگى مى كند؟
- بيش از دو ماه مى شود، اتفاقى اينجا آمدچون پول خوبى داشت همه پذيرفتند نزد ما باشد. او گفت كه به خاطر علاقه به يك دختر با خانواده اش كه در سمنان زندگى مى كنند دعوا كرده است و به تهران فرار كرده است.
* لهجه خاصى داشت؟
- اصلاً، خودش مى گفت يك سال پيش از تهران به سمنان رفته بودند، پدرش نظامى بود و مجبور بودند هر جا منتقل شد آنجا زندگى كنند.
* حرفى از زندان نمى زد؟
- چيزى نگفته است فقط نصيحت مى كرد دور كارهاى خلاف را خط بكشيم. از علاقه اش به مادر خود حرف مى زد و گريه مى كرد، همه دلشان به حال او مى سوخت تا اينكه خودش سوخت.
* اگر عكس او را ببينى، مى شناسى؟
- او دوست من بود، خيلى وقت ها با او بودم.
* دوست ديگرى هم داشت؟
- من نديده بودم، هميشه تنها بود!
بازپرس شمس وقتى خواست اتاقك را ترك كند از «سليمان» خواست فرداى آن روز به دادسرا برود. سپس به سروان دستور داد خانواده زندانى اى با نام «مهيار» را پيدا كنند و همراه عكسى از او و سليمان نزد بازپرس ببرند. فرداى آن روز پدر «مهيار» كه تصور مى كرد پسرش پيدا شده است با خوشحالى روبروى بازپرس شمس نشسته بود و «سليمان» با ديدن چهار عكس متفاوت، از جا پريد انگشت اشاره اش را روى عكس «مهيار» گذاشت و با هيجان خاصى گفت: «همان «مهرداد» است همان كه در آلونك سوخت، اشتباه نمى كنم.» پدر «مهيار» به خود پيچيد و با كوبيدن سرش به ديوار از هوش رفت، وقتى چند قطره آب به صورتش پاشيدند چشم باز كرد و بغض گلويش تركيد، چند دقيقه اى گذشته بود كه بازپرس شمس از او خواست آرام و شمرده به سؤالاتش جواب دهد:
* پسرت چرا خودش را كشت؟
- به خاطر مرگ مادرش، خودش را مقصر مى دانست، روز سوم مرگ او بود كه در مسجد با پدربزرگش دعوا كرد و فرار كرد.
* ديگر خبرى از او نداشتى؟
- اصلاً، يكبار وقتى در خانه نبودم زنگ زده بود و به خواهرش گفته بود كه به سمنان رفته است همه اين اطلاعات را در اختيار پليس قرار دادم اما بررسى كردند و گفتند كه «مهيار» در تهران است و دروغ مى گويد از سمنان تماس گرفته است.
* يعنى مهيار انگيزه بالايى براى خودكشى داشت؟
- هر لحظه انتظار چنين اتفاقى را داشتم، او پسر بدى نبود، روزگار خرابش كرد، ما هم بى تقصير نبوديم. بازپرس شمس بر اين تصور شد كه «مهيار» تحمل گناهى را كه برروى شانه هايش سنگينى مى كرد، نداشت. صورتجلسه بررسى صحنه آتش سوزى و شناسايى هويت جسد سوخته را نوشت و در آن اشاره كرد كه قربانى يك جوان زندانى فرارى و پشيمان بوده است و با توجه به تحقيقات در اواخر زندگى بسيار افسرده بود و از مرگ به عنوان آزادى نام مى برد. جسد سوخته از سوى خانواده مهيار به خاك سپرده شد و پدر اين پسر نزد بازپرس شمس رفت تا او نامه اى به زندان بنويسد و اعلام كند كه مهيار خودكشى كرده است و ديگر نيازى به گرو بودن سند خانه و مصادره آن نيست. وقتى بازپرس پشت ميز كارش پوشه زرد رنگ را باز كرد تا با مطالعه پرونده اين نامه را بنويسد براى تنظيم دقيق نامه به مرور گزارشات پليس، آتش نشانى، پزشكى قانونى و گزارش صحنه خودش پرداخت و به نكته جالبى برخورد كرد سپس رو به پدر «مهيار» كرد و آرام گفت: «پدرجان، پسر تو نه تنها زنده است بلكه هنوز فرارى است، جسد هم به احتمال زياد ارتباطى با «مهيار» ندارد، پسرت الآن جرم سنگينى به نام قتل دارد.» عكس مهيار به اتهام قاتل فرارى در سطح گسترده اى و روزنامه ها تكثير شد، هنوز يك ماهى از اين ماجرا نگذشته بود كه مأموران مرز زمينى آستارا در تماس با پليس جنايى تهران اعلام كردند پسر جوانى با مشخصات «مهيار» و گذرنامه اى جعلى سعى در ترك خاك ايران داشت كه شناسايى و دستگير شده است. وقتى «مهيار» همراه پرونده بازداشت شدنش در دفتر كار بازپرس شمس حاضر شد، او در گزارش مأموران آستارا خواند كه عكس اين قاتل فرارى را در يكى از روزنامه هاى مطرح ديده بودند. بازپرس شمس رو به مهيار كرد و سرى تكان داد، «سليمان» وحشتزده به دوست مهربانش خيره شده بود:
* چه كردى خودت مى دانى؟
- آقاى بازپرس، چاره اى نداشتم هم آدم ربايى كرده ام، هم از زندان فرارى ام و هم قتل كرده ام.
* چرا آدم كشتى؟
- براى فريب دادن پليس و زندان، مى خواستم همه فكر كنند من مرده ام، پدر، خواهر و برادرانم خلاص شدند و من بى سر و صدا به خارج فرار كنم.
* مقتول كيست؟
- نمى دانم، يك معتاد هم سن و سال من بود به بهانه دادن مواد او را به آلونك كشاندم. هيچ كس نمى دانست نقشه ام را مرور كردم ابتدا طناب پيچ كردم و هيچ گره اى نزدم، چون ناى حركت نداشت بعيد مى دانستم بتواند طناب را باز كند بعد همه جا را بنزين پاشيدم و تا صبح در خانه ماندم مى دانستم كه بايستى ۸ صبح خانه را ترك كنم و كسى من را نبيند. اجاق نفتى را به گونه اى كه بعد از چند دقيقه دود كند و آتش آن به پارچه آغشته به بنزين بخورد را روشن كردم. از آلونك خارج شدم. جوان معتاد هنوز خمار و در خواب بود بعد از چند مدت از محله مان عبور كردم، ديدم عزادارى است و عكس من را در اعلاميه چاپ كرده اند، خوشحال شدم كه پدر و خواهر و برادرانم سرگردان نمى شوند با پولى كه داشتم يك شناسنامه و گذرنامه جعلى تهيه كردم تا اينكه در مرز دستگيرم كردند.
***
خوانندگان عزيز با اشاره به تنها يك دليل بازپرس شمس كه پى برد مهيار در آتش سوزى كشته نشده است بلكه خودش دست به اين آتش سوزى گمراه كننده زده است مى توانيد در معماى پليسى شركت كنيد، پاسخ هاى خود را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |