سه شنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۴ -
Tue, Sep 6, 2005
فرهنگ و هنر
۳۲۴۴
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
نگاهى به فيلم نوك برج
ساخته كيومرث پوراحمد
نگاهى به فيلم نوك برج
ساخته كيومرث پوراحمد
نان و شعر
226806.jpg
مهرزاد دانش
نگاه اول - فيلم نوك برج دقيقاً در امتداد فيلم گل يخ قرار دارد. اگر در آن فيلم، پوراحمد به بازسازى يك اثر مشهور ولى بى مايه از سال هاى دور پرداخته بود، در اين جا؛ همان الگوهاى قديمى (منتها با رنگ و بهاى متجددانه تر) اثرى بى مايه تر كه حتى شهرت منبع اقتباس فيلم قبلى اش را هم ندارد ساخته است. اين بى مايگى ريشه در چارچوبى دارد كه اولويت هاى انگيزشى فيلمسازى را از جذب تماشاگر آغاز كرده است و نه از اصول زيبايى شناسى دراماتيك و بصرى. در اين چارچوب جذب تماشاگر برپايه دو عنصر كمدى و ملودرام (دو مضمونى كه طى سال هاى اخير عمدتاً پاسخ مناسبى را از استقبال تماشاگران دريافت داشته اند) قرار گرفته است كه در تلفيق با يكديگر يك رمانس كميك را بوجود آورده اند، قالبى كه در سينماى جهان نيز طرفداران گسترده اى دارد. اما فيلم پوراحمد نه در لايه كمدى اش با توفيق مواجه مى شود و نه در لايه عاطفى اش، چرا كه بستر فانتزى لايه كمدى فيلم دقيقاً در تضاد با بستر رئاليستى وجوه عاطفى اثر قرار دارد و اين تضاد، نوعى بلاتكليفى را هم در فيلمساز و هم به تبع او در مخاطب ايجاد مى كند. رويه كميك نوك برج از ايده ثابتى بهره نمى گيرد. شخصيت مشنگ بهمن، موقعيت هاى غيرواقعى و ناباورانه نظير كلنگ زدن بهروز در منزل ليلا، فانتزى هاى تدوينى (مثل برگشتن آجر شكسته شده از روى زمين به بام برج)، جوك گفتن و ... در تلفيق با هم اركستر ناهمسازى را تشكيل داده اند كه بسيارى از عناصرش ربطى به يكديگر ندارند. از سوى ديگر پيشبرد روايت فيلم نيز چنان در لابه لاى اين الگوهاى مختلف طنزآميز مسير كج و ناهموارى را به خود مى گيرد كه خيلى از گره هاى ايجاد شده در طول داستان فيلم به باد فراموشى سپرده مى شوند. قضيه عشق و ازدواج شيما و امير به كجا مى انجامد؟ بحران استعفاى بهروز از هيأت مديره برج سازى چه مى شود؟ پاسخ اين سؤالات بين آسمان و زمين معلق است، درحالى كه اين گره ها به نوعى آغازگر طرح ماجرا هستند و طبق اصول درام پردازى بايد به يك سرانجام مشخص برسند. احساسات مدارى فيلمساز كه در برخى آثار قبلى اش (مثل شب يلدا) به نتايج خوبى رسيده بود، متأسفانه در اينجا از كنترل خارج شده است و مصداق بى هويتى را در آواز سردادن بهروز در اتومبيل ليلا (آن هم با صداى نامناسب محمدرضا فروتن) و پياده شدن اين آواز روى صحنه هاى مثلاً عاشقانه از خود بروز مى دهد. هر صدايى ولو به لحاظ گفتارى جذاب باشد، لزوماً براى ترانه خوانى جذاب نخواهد بود. اصلاً چه انگيزه اى در تكوين عشق بين ليلا و بهروز نقش ايفا مى كند؟ اگر عشق بين شيما و امير براساس احساسات خاص دوران نوجوانى قابل توجيه باشد، اين دو آدم بالاى ۳۵ سال سن با چه توجيهى ادا و اطوارهاى عاشقانه از خود نشان مى دهد؟ اگر بحث كمبود و خلأ عاطفى درميان باشد، چه ويژگى منحصربه فردى در ليلا يا بهروز وجود دارد كه پس از اين همه سال ارضا كننده آن خلأ بخواهد باشد؟ به نظر مى رسد واژه اى جز ساده انگارى نتواند پاسخگوى وضعيت شكل دهنده عشق بين اين دو شخصيت باشد. واژه اى  كه البته قابل تسرى به بسيارى از ديگر ابعاد فيلم نيز خواهد بود.
نگاه دوم - آيا انتظار داريم پوراحمد هنوز هم قصه هاى مجيد بسازد؟ آيا اين انتظار بر مبناى مقتضيات و واقعيات اجتماعى معاصر قرار گرفته است؟ آيا در دوران جديت زدايى از مفاهيم جدى كه يكى از پيامدهاى زمانه پست مدرنيسم است، مى توان از آن الگوهاى ديگر پيروى كرد؟ نوك برج قرار است عشق را به نمايش بگذارد كه خودش خودش را هجو مى كند و منطق فيلم نيز برمبناى همين هجو قرار گرفته است.
اگر عشق بين امير و شيما با پايين آمدن مسالمت آميز امير از ساختمان به هجو گرفته مى شود، عشق بين بهروز و ليلا هم با آن فرياد نهايى ناشى از درد آمپول بعد خنده آور پيدا مى كند. پوراحمد قبل از آن كه به دنبال نمايش عشق باشد، درصدد جديت زدايى از آن است. و به همين اضافه كنيد شخصيت شوخ و شنگ بهمن را كه حتى در حين نظافت منزل هم با دسته تى اداى خوانندگان آن سوى مرزها را درمى آورد تا به هجوشان بكشد، دكترى كه در غير شكيل ترين قالب، ساندويچ درست مى كند و در عين شلختگى و ولنگارى، مغز متفكر مديريت بحرانها نيز هست و نهايتاً بحران عشق امير و شيما و بحران تنش بين بهروز و ليلا رابا ايده هاى خاص خودش حل مى كند. پوراحمد قبلاً هم از اين دست تجربيات داشت (شكار خاموش را به ياد آوريم) كه منطق كارتونى را در الگوى فيلمسازى به كار گرفته باشد. در قسمتى از فيلم ليلا كه دست به يك اقدام نمايشى جهت خودكشى مى زند و سپس خودش آن اقدام را هجوآميزانه به تمسخر مى كشد، خطاب به پدر امير مى گويد: «خسته شدم از عاقل بودن، مى خواهم ديوونه بشم» انگار كه فيلم يك جور به دنبال ايده پردازى برمبناى اين جمله در سرتاسر فيلم است. ظاهر هر يك از آدم هاى فيلم با منويات درونى آنها متفاوت است و همين ميل به جنون را در هر يك از آنها تقويت مى كند تا آنجا كه گويى هركس با دروغ هايش دارد سر ديگرى را كلاه مى گذارد و وجهه اى ديگر از خودشان مى دهد. از ليلا گرفته كه تظاهر به جدى بودن مى كند تا منشى بيمارستان كه پنهانى سيگار مى كشد تا بهمن كه در خفا نقشه هايش را پياده مى كند تا بهروز كه نقش عاشقى را بازى مى كند تا نگهبان بيمارستان كه پنهانى از طريق تلفن جلوى بهروز و ليلا نقش هايى ديگر ايفا مى كند. اما اغلب اين تظاهرها، نهايتاً راه به سمت و سوى مخالف خود مى برد و ماهيت هركس آشكار مى شود.
درهرحال نوك برج فيلمى است كه با نگاه روز ساخته شده است و اگر هم در اين مسير از برخى مؤلفه هاى كليشه اى جذب مخاطب بهره مى گيرد، در عوض سازنده اش مى داند چگونه با آنها بازى كند تا كليشه اى ننمايند. يادمان باشد سرگرم ساختن مخاطب اولين نكته اى است كه در باب كاركردهاى سينما مطرح است و در نوك برج اين نكته مهم فراموش نشده است.
نگاه سوم - نوك برج در جاهايى جذب مان مى كند و به خنده وادارمان مى سازد، اما اين اثر، حاصل ذهنيت و خلاقيت پوراحمدى كه در طول اين چند دهه شناخته ايم اش، نيست. نوك برج، در كف برج توانايى هاى اين فيلمسازى قرار گرفته است. شايد اگر فيلمساز تازه كارى اين اثر را ساخته بود تحسينش مى كرديم، اما پوراحمد كجا و نوك برج كجا؟ آدم هاى اين فيلم كمترين نسبت را با حامد سوخته از عشق در شب يلدا، مجيد بلندپرواز و صميمى در قصه هاى مجيد، بشيروى فداكار در بخاطر هانيه و حتى زوج از هم بريده در خواهران غريب دارند. دغدغه هاى پوراحمد در اين موقعيت وانفسا قابل درك است، اما... شايد پوراحمد در حال حاضر به وضعيتى دچار شده است كه قهرمان نان و شعرش با آن مواجه بود. از يكسو دغدغه هنر و از سوى ديگر دغدغه هاى معيشتى، آدمى را با موقعيت دشوارى روبرو مى كند. از همين روست كه پوراحمد گاه مانورهاى پوراحمدى اش را در همين فيلم آخرش مقابل ديدگانمان زنده مى كند (مثل همان آمپول آخر) اما گاه چنان در سراشيبى ساده انگارى هاى فيلمفارسى وارى فرو مى غلتد كه ابتذال را بيش از هر چيز تداعى مى كند (مثل آواز خواندن با دسته تى). درهرحال به نظر مى رسد نگاه كاملاً منفى (مثل نگاه اول اين يادداشت) و نگاه كاملاً مثبت (مثل نگاه دوم) به نوك برج به منزله خروج از دايره انصاف و واقع نگرى است. در وضعيت خاكسترى فيلمساز، لاجرم نگاه منتقد نيز روبه خاكسترى بودن مى برد. شايد فيلم بعدى پوراحمد بتواند اين طيف را رنگى ديگر ببخشد.
يك پنجره
226815.jpg
ناصر صفاريان

۱
دو فيلم «خيلى دور، خيلى نزديك» و «بيد مجنون» روى پرده است. هر دو هم منسوب به جريان تازه مد شده سينماى معناگرا. گذشته از اين عنوان و اين جريان - كه مثل همه عنوان ها و جريان هايى كه پيش از اين آمده اند و رفته اند - رنگ مى بازند و در گذر زمان فراموش مى شوند. هر دو اثر به مسائل الهى و تقديرى مى پردازند. اما به مصداق آن مثال معروف: اين كجا و آن كجا...
مسائل فرابشرى و فرازمينى و فرازمانى آنقدر هنرمندانه در فيلم «خيلى دور، خيلى نزديك» به داستان فيلم تنيده شده كه تماشاگر عادى سينمارو هم جذب آن مى شود و هنر فيلمساز در اين است كه هم رويه ظاهرى اثرش را پيش مى برد و هم رويه پنهانش را. فيلم رضا ميركريمى، تركيبى است از يك فيلمنامه استخوان دار و بى غلط، با يك ساختار محكم مبتنى بر جزئيات.
در نقطه مقابل، فيلم جديد مجيد مجيدى هيچ چيز خاصى ندارد، جز چند لحظه ديدنى در دل يك فيلم بلند؛ همين. علاوه بر معمولى بودن ساختار - جز جلب توجه فيلمبردارى و موسيقى - مهمترين مشكل را بايد در فيلمنامه جست. فيلمنامه اى كه هم حوادث آن غيرمنطقى است و هم ظرفيت تبديل به يك فيلم بلند را ندارد. در واقع از نيمه به بعد، فيلمنامه بدون هيچ تنش و كنش درونى يا بيرونى پيش مى رود و اصلاً چيزى به نام داستان (حتى از جنس روايت ضد قصه) وجود ندارد.
اگر دوست داشتيد «بيد مجنون» را ببينيد، حتماً ببينيد. اما اگر «خيلى دور، خيلى نزديك» را نديده ايد مطمئن باشيد چيزى را از دست داده ايد. پس تا روى پرده است، عجله كنيد!
۲
آقا چرا تلويزيون ما هميشه مثل يك آموزشگاه عمل مى كند؟ چرا عده اى واردش مى شوند و از صفر شروع مى كنند و زمان و بودجه صرف مى شود تا آنها كارشان را ياد بگيرند؟ تا اينجا را هم بدون اشكال در نظر مى گيريم؛ چرا وقتى كارشان را ياد مى گيرند و متبحر مى شوند، ناگهان ناپديد مى شوند؟
بخش گفت وگوى خبرى شبكه دو را تازگى ها ديده ايد؟ نه از مجرى بسيار خوب قبلى خبرى هست و نه از مجرى خوبى كه پس از او چهره اش را ديديم. اين توانايى ها قرار است كجا خرج شود؟ كجا بهتر از اينجا؟
۳
ادبيات ايران را كه نگاه كنيد، پر است از شعرهايى درباره اهميت مردگان در نزد ما، و اهميت يافتن پس از مرگ كسانى كه تا زنده بودند اهميت نداشتند. چند شب پيش، زمان تماشاى يك برنامه تلويزيونى، زيرنويسى پايين تصوير درج شد كه در نوع خودش از عجايب روزگار - اين روزها - است: گراميداشت ياد فرهاد مهراد به مناسبت سالگرد درگذشت او. زمان زنده بودن فرهاد را يادتان هست؟
۴
اين هم شعرى از قيصر امين پور، مهمترين شاعر نسل انقلاب:
اين جا همه هر لحظه مى پرسند:
- «حالت چطور است؟»
اما كسى يك بار
از من نپرسيد:
- «بالت...»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |