سه شنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۴ -
Tue, Sep 6, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۲۴۴
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
خط شكن
با بچه هاى صميمى غواصى در پلاژدزفول دوره هاى سخت و نفس گير آموزش غواصى را سپرى مى كرديم. اواخر سال ۶۵ بود. قبل از عمليات كربلاى چهار. آماده سازى براى عمليات كمتر از خود عمليات نبود. ساعتها تمرين در آب آن هم با سرماى زمستان طاقت و صبرى بسيار مى طلبيد و اينهمه را بچه ها مى ديدند اما دم برنمى آوردند. آن روز طبق معمول قرار بود قرآن بخوانيم. براى شروع و اينكه از كجاى قرآن را شروع كنيم هر كس نظرى داشت. يكى مى گفت از اول، ديگرى مى گفت ازآخر و نفر سوم هم مى گفت فلان سوره. خلاصه هر كس پيشنهادى مى داد. آخر سر از بين همه سعيد حميدى گفت: هميشه رسم اينه كه يا از اول قرآن را شروع كنيم يا از آخر! در حاليكه وسط قرآن هميشه مظلوم است. هيچكس حرفى نداشت. از وسط قرآن شروع كرديم به خواندن. آن روز گذشت. دوره آموزشى هم تمام شد. در يكى از شب ها دستور آماده باش و حركت صادر شد. بچه ها وسايلشان را جمع كردند و سمت خط راه افتاديم. گردان غواص ما خط شكن بود. شب اول ما بايد در ورودى ميدان مين خط را مى شكستيم. با دشمن درگير شديم و منتظر مى مانديم تا بچه هاى ديگر واحدها برسند. آن شب بچه ها دلاورانه خط را شكستند. به ميدان مين هم رسيدند، معبرها را هم باز كردند. اما تيربارهاى بى رحم عراقى به آنان امان نداد. بچه هايى كه ماه ها در دزفول با هم بوديم، اكثرشان پرپر شدند. كانالها بوى عطر عجيبى مى دادند. منورها بر پيكر غواص ها نور مى پاشيدند و ماه كمى آن طرف تر بر پيكرهاى غريب، آوازهاى دلتنگى مى خواند. نمى توانستم باور كنم دوستانم رفته اند. كنار ورودى معبر تعدادى از بچه هاى شهيد توجهم را جلب كردند. آمدم بالاى سرشان. اولين كسى را ديدم شناختم. پيكر حميد بود. آرام و سربزير گوشه اى از ميدان مين آرميده بود. به نزديكى اش آمدم. لباس هاى غواصى هنوز بر تنش بود. دوست داشتم چهره اش را سير نگاه كنم. به چشمهايش دقيق شدم كه ديگر پلكى نمى زدند و دهانش كه پر از گل و لاى بود. تعجب كردم كه چرا گل ولاى! پاهايش هر دو قطع شده بود. دل كندن از او برايم سخت بود. عمليات كماكان ادامه داشت و نيروهاى تازه  نفس جايگزين ما شدند. به عقب كه آمديم هنوز گل ولاى دهان حميد همچنان ذهنم را به خود مشغول كرده بود. يكى از بچه ها را ديدم كه آن شب كنار او بود. وقتى كه جريان را از او پرسيدم گفت: حميد از درد به خود مى پيچيد، نمى خواست صدايش در بيايد و عمليات لو برود. به همين خاطر ...! عمليات كه به پايان رسيد برادرش هم به او پيوست و هر دو با هم تشييع شدند.
سيدباقر احمدى
ميدان مين
226797.jpg
از ميدان مين تا خاكريز فاصله چندانى نبود. اما دوشكاى عراقى امان همه را بريده بود. لحظه اى نواى بد آهنگش قطع نمى شد. نمى  توانستيم به راحتى سربلند كنيم. شب قبل عمليات خيبر در جزاير مجنون و هور آغاز شده بود و بچه هاى واحد ما توانسته بودند، خاكريز دشمن را به تصرف درآورند.
در شب اول عده اى از بچه هاى مجروح در ميدان مين جا مانده بودند و نمى شد آنان را تخليه كرد. از جمله در ميدان مين روبروى خاكريز ما يكى از بچه ها در حالى كه هر دو پايش از مچ قطع شده بود، تك و تنها چشم انتظار كمك ما بود. من بهيار بودم.
پشت خاكريز همه بچه ها آماده بودند به هر طريق كمك كنند اما دوشكا تمام نشدنى بود. همه آرزو داشتند كه به طريقى خفه شود تا بچه هاى امدادگر بتوانند به ميدان مين بروند و به آن بسيجى كمك كنند.
در حال و هواى چه كنم بوديم كه يكى از بچه هاى بهيار اعلام آمادگى كرد تا به ميدان مين برود.
لحظات سختى بود. دوشكا همچنان طعمه مى جست. همه منتظر يك فرصت كوچك بوديم. بالاخره بهيار در يك فرصت مناسب دور از چشمان دوشكا راهى آن سو شد. بين راه گلوله هاى مدام در كنار او اصابت مى كردند.
اما او همچنان مصمم مى رفت و ما هم نظاره گر بوديم. چند مترى بيشتر فاصله نمانده بود. نفسها همه در سينه حبس شده بود.
آن چند متر تمام شدنى نبود. اما لحظاتى بعد بالاخره آن دو به هم رسيدند. بهيار با چفيه اى كه همراه داشت پاهاى او را بست تا جلوى خونريزى گرفته شود. حالا موقع برگشت بود.
كارى به ظاهر نشدنى و محال! هر دو به هم نگاهى انداختند و يك على گفتند. سينه خيز و درازكش بهيار بايد هم خودش را مى كشيد هم آن بسيجى از دوپا محروم را! بالاخره تلوتلو خوران زير آتش سنگين هر دو به پشت خاكريز رسيدند. امدادگرها آمدند و آن بسيجى مجروح را به عقب منتقل كردند.
داود اسماعيل زاده
كركس ها
226818.jpg
اوضاع خراب تر از آن بود كه فكر مى كردم به هر جا كه رو مى كردم انفجار بود و دود آتش! گلوله ها آنقدر زياد بودند كه بعضى وقتها فكر مى كردم چطور به هم نمى خورند. بيچاره زمين منطقه عملياتى ناى نفس كشيدن نداشت، خاكريزها هم آنقدر گلوله و تركش به آنها اصابت كرده بود كه ارتفاعشان صبح يك اندازه بود. غروب اندازه اى ديگر! آدم باورش نمى شد. چشم كه مى گشودى اولين چيزى كه مى ديدى شكوفايى غنچه وار گلوله هاى خمپاره بود و توپ. سر كه بلند مى كردى وز وز گلوله هاى جورواجور بود و تركشهاى حريص براى دريدن! اما بچه ها با تمام اين اوضاع پشت خاكريزها سربلند را خالى نكردند. گرچه قدشان خميده بود. مدتى ديگر گذشت و باز هم ساعاتى مقاومت! اما گويى اين همه مقاومت و اين همه دل كفاف نمى داد. صداى فرمانده از پشت سرشنيده مى شد.يك خاكريز عقب نشينى مى كنيم! بچه ها درست شنيده بودند. اين صداى فرمانده بود همه هماهنگ عقب كشيدند. الا يك نفر! تنها او بود كه چون شير پشت تخته سنگى سنگر گرفته بود. بى توجه به انفجارها روى زانو ايستاده بود و مواظب بود همگى بچه ها به عقب بروند.
اولين عراقى كه از خاكريز بالا آمد خيلى شجاع بود اما با شليك او نقش زمين شد و چون شاخه اى در باد شكست.
دومين عراقى بالاى خاكريز رسيد. لوله تيربارش را به طرفش گرفت او هم دوام نياورد. همه گيج و منگ ، حيران و متعجب، مبهوت اين نبرد شده بوديم. زمين را فشار مى داديم .
گلوله ها به هيچكس فرصت نمى دادند. فرمانده مرتباً فرياد مى زد: بيا جا نمونى ...!! اما او آمدنى نبود. بايد مى رفت. در اين هنگام سه عراقى ديگر روى خاكريز ظاهر شدند. چون سه كركس پير! روى خاكريز سايه انداخته بودند. خورشيد مى ديد. از بچه ها ديگر كسى نمانده بود. همه پشت خاكريز بودند.
حالا موقع برگشتن بود. بايد مى آمد. اسلحه كلاش را در دست گرفت. سفت و محكم . در يك آن از زمين كنده شد. با سرعتى چون باد سمت خاكريز راه افتاد. راه كوتاه اما طولانى شده بود. هنوز چند مترى مانده بود اما به ناگهان گلوله اى گلويش را به خون گلگون كرد و پاهايش تا ور داشت.
قامتش بر خاك خميد . عراقيها هنوز ول كن نبودند از او كينه داشتند پى انتقام بودند.
چهار كركس بالاى سر او رسيدند. هر كدام اسلحه اى ، ابتدا خنده اى پاييزى و بعد هم شليك چهار تير خلاص!!!
محمدمظفرى
راويان
ميهمانى

ناگهان صداى سوت گلوله اى شنيده شد و بعد هم انفجارى در نزديكى هاى او! با عجله برخاستيم و از سنگر بيرون آمديم. تا گردو خاك بنشيند نصف جان شديم. لحظات به سختى و كندى مى گذشت. همه نگران فرمانده گروهان بوديم. بعد از فرونشستن گردوخاك و تركش ها فلاح نژاد را ديدم كه صحيح و سالم سمت سنگر در حال آمدن است. همه خوشحال بوديم و خدا را شكر كرديم.فلاح نژاد را تمام بچه هاى گروهان مى شناختند. با آنكه فرمانده گروهان بود، اما با همه صميمى و خودمانى رفتار مى كرد. فرماندهى اش مايه خوشحالى همه گروهان بود. وقتى كه صحبت مى كرد حرفهايش به دل همه مى نشست. ويژگى ها و خصوصيات خاص خودش را داشت. از جمله مهمان شدن و مهمانى دادن را خيلى دوست داشت و اين را همه بچه ها مى دانستند. آن روز ظهر مهمان سنگر ما بود. به دليلى آن روز قبل از نماز، اول نهار را همراه ما خورد. بعد از نهار پرسيد وقت نماز شده؟ يكى از بچه ها گفت: پنج دقيقه هم گذشته! با افسوس گفت: حيف شد! با عجله خودش را براى رفتن و وضو گرفتن آماده كرد. با نگاهمان او را كه در حال رفتن به سوى منبع آب بود بدرقه مى كرديم. هنوز چند مترى با آب فاصله داشت كه آن خمپاره، سر زده كنارش شكفت. بدون هيچ حرفى وارد سنگر شد و منم به دنبالش. داخل سنگر آرام نشست. مى خواستم با او حرف بزنم، ديدم دستش را روى قلبش گذاشته و از دماغش خون مى آيد و ما بى آنكه بدانيم او در حال پر كشيدن بود. تركش درست به قلبش خورده بود. روزنامه اى در نزديكى اش بود. آن را سمت خود كشيد. هول شده بودم. نمى توانستم حرفى بزنم. سريع آمدم بيرون كه آمبولانس را خبر كنم.همين كار را هم كردم. آمبولانس رسيد. وارد سنگر شدم، تا زير بغل او را بگيرم و بلندكنم. نگذاشت. گفت: خودم مى توانم. خودش راه افتاد. سوار آمبولانس شد. آمبولانس هنوز به بيمارستان نرسيده خبر رسيد كه فلاح نژاد آسمانى شد. آمدم داخل سنگر. تازه ياد روزنامه اى افتادم كه شهيد فلاح نژاد آن را به كنار خودش كشيده بود. همان طور پهن شده داخل سنگر بود. با خون نوشته اى روى آن ديده مى شد. خوب كه دقت كردم ديدم نوشته است: «السلام عليك يا اباعبدالله».
على حسن جگينى

حلاليت

تابستان بود و تيرماه. گرما بيداد مى كرد. زمين از فرط گرما مى سوخت. نفس كشيدن هم دشوار شده بود. آفتاب گويى با مهران از سرجنگ برخاسته بود. عراقيها در آن گرماى سال۶۵ با يك عمليات ايذايى توانسته بودند مهران را به اشغال خود درآورند و اين براى بچه ها كه فاو را در دست داشتند سنگين بود. عزم همه بر اين جزم بود كه با آزادسازى مهران، خاك پاك آن را از گامهاى بعثى ها رها سازند. حميد آن سال اول دبيرستان بود كه براى اولين بار به منطقه رفت. به جبهه عشق مى ورزيد. با ميرزاعلى زمانى كه از دوستان صميمى و ياران قديمى اش بود عقد اخوت بسته بود. هميشه با هم بودند. زمانى در بين بچه ها معروف بود به درسخوان. شب و روز براى درس خواندن تلاش مى كرد. آن دو هيچ گاه از هم جدا نبودند. حميد بار آخر كه به جبهه رفت مصادف بود با عمليات كربلاى يك يعنى آزادسازى مهران. قبل از رفتن به منطقه به مادرش گفته بود: مادر اين دفعه آخر است. مرا حلال كن، ديگر مرا نمى بينى. از پدر، برادر و خواهرانم برايم حلاليت بطلب و بعد هم رفت.مهران آزاد شد. اما حميد دو هفته بعد از حلاليت طلبى اش پيكر معطرش درحالى كه سرخ به نظر مى رسيد بر بالاى دستان بچه هاى محلشان تشييع شد و على زمانى را تنها گذاشت. على وقتى شنيد كه حميد تنهايى بال كشيده و او را تنها گذاشته خيلى دمغ و گرفته بود. كمتر حرف مى زد و هميشه گلايه داشت. حق هم داشت. چون حميد در آخرين نوشته اش، قبل از شهادت نام او را در ليست شهداى محلشان كنار نام خودش ذكر كرده بود و على از اين ماندن و از اين انتظار مى سوخت. يك ماهى كه گذشت، انتظار على هم به پايان رسيد و همان طور كه حميد پيش بينى كرده بود نام او در كنار نام خودش در ليست شهداى محل قرار گرفت.
شهيد ميرزاعلى زمانى

«ماسك»

شب بود وتاريكى. نيروها همه در خواب بودند. آن شب من بيدار بودم. شب به نيمه رسيده بود كه عراقى ها شيميايى زدند. اولين كارى كه به نظرم رسيد بايد بكنم، بيدار كرد. حبيب الله كريمى فرمانده بود با سرعتى باور نكردنى به سنگر او آمدم. آرام خوابيده بود. او را بيدار كردم، گفتم: حاجى عراق شيميايى زده. حاجى هم سريع بلند شد. هر دو آمديم بيرون. من از طرفى ، حاجى از طرفى! ماسكها را هم زديم. يكى يكى بچه ها را بيدار مى كرديم. صحنه هاى غريبى بود. نفس كه مى كشيدى ماسكها جواب نمى داد. بچه ها با حالتى پريشان هر كدام به دنبال ماسك و يا بادگير بودند. هر كس سعى داشت به ديگرى كمك كند.در اين بين حاجى حبيب به پيرمردى رسيد كه ماسكش را گم كرده بود. نگرانى از صورتش مى باريد. سردرگم به نظر مى رسيد. حاجى كه او را ديد نگفته همه چيز را فهميد. داشتن ماسك اضافى در آن دل شب كمى عجيب به نظر مى رسيد. حاجى مثل هميشه فداكارى كرد. اين بار خودش را! بى هيچ درنگى ماسكش را درآورد و به پيرمرد داد. بعد هم بلافاصله خودش راه افتاد تا ديگر نيروها را از خواب بيدار كند. هر چه كه زمان بيشتر مى گذشت فضا از گاز بيشتر پر مى شد. اما حاجى همچنان پرتلاش در رفت و آمد بود. سعى مى كردم او را گم نكنم. نمى دانستم بدون ماسك چقدر مقاومت خواهد كرد. عراق كماكان گلوله شيميايى مى زد. حاجى براى نيروهايش بيشترين دلسوزى را داشت. تك و تنها بى توجه به گاز مدام دستور مى داد. در يك لحظه كه بچه ها را راهنمايى مى كرد او را ديدم كه گلوله شيميايى در كنارش منفجر شد. چشمهايم ديگر جايى را نمى ديد. خوردن گلوله شيميايى در كنارت آن هم بدون ماسك يعنى آغاز پرواز. گلوله كه منفجر شد، گاز به حاجى امان نداد. آرام و سنگين، چون درختى تناور خميد وخاك، تن پاكش را در آغوش گرفت. ماه را كه نگاه كردم عبوس به نظر مى رسيد.
على اكبر جعفرى

انتظار

دقيق به خاطر دارم مرحله چهارم عمليات خيبر بود. من و محمد با هم بوديم. عراقيها با تمام قوا در حال زدن پاتك بودند و با تانكها يشان قصد پيشروى به مواضع ما را داشتند. كنار رود فرات بچه ها با چنگ و دندان در حال مقاومت كردن بودند. آنروز من و محمد در حال بازگشت از نيزارها بوديم كه دو تانك عراقى جلويمان سبز شد. به هر طريقى كه بود با نارنجك آن دو تانك را منهدم كرديم. بعد از انهدام آنها بايد سريع بر مى گشتيم. غافل از اينكه ما شناسايى شده بوديم و آنها آماده شليك سمت ما بودند. همين كار را هم كردند و ما مورد اصابت گلوله مستقيم تانكهاى عراقى قرار گرفتيم و هر دو مجروح شديم. از بچه ها به كلى دور افتاده بوديم و راه را هم بلد نبوديم. هيچ ارتباطى با عقب هم نداشتيم. مانده بوديم كه با اين جراحتها چكار كنيم. من اميدم به محمد بود كه شايد او بتواند كارى بكند اما وقتى كه او را ديدم به كلى نا اميد شدم. پنج روز را به همين صورت گذرانديم. گرسنگى زجرمان مى داد. خون زيادى از بدنمان رفته بود پنج روز گذشت. اوضاع محمد وخيم تر از من بود. غروب روز پنجم بود كه محمد آسوده خاطر در حاليكه چشمهايش رنگ آسمان داشت همنوا با نيهاى هور به حكايت جلاييها پايان داد و به خدا رسيد. من ماندم تنها! محمد صبح آن روز در حاليكه دلتنگ مى نمود عكسى از جيبش در آورد و آن را بوسيد. سپس رو به من كرد و گفت: فلانى! اين عكس مادر پيرم است، من تنها پسر او هستم، اگر زنده ماندى و به عقب برگشتى هر طور شده پيكرم را به خانواده ام برسان. مادرم منتظر پيكرم است. وقتى كه محمد رفت از خودم بدم مى آمد. از زندگى سير شده بودم. هيچ كارى از دستم ساخته نبود. طى اين مدت هلى كوپترهاى خودى سه بار آمدند اما به علت آتش زياد برگشتند.حرفهاى محمد وادارم كرد كه هر طور شده حركت كنم. با سينه خيز آرام، آرام راه افتادم. پيكر محمد را براى آخرين بار بوسيدم. تلوتلو خوران خودم را به جلو مى كشيدم. بين راه از جيب جنازه هاى عراقى قطب نمايى در آوردم. كلاشى هم پيدا كردم. موضع نيروهاى خود را باكمك قطب نما يافتم. به نزديكى آنان رسيده بودم. اما ترس داشتم كه مرا اشتباهى بگيرند. به همين خاطر گلوله اى شليك كردم. گلوله اى باعث شد نيروهاى خودى سراغم بيايند و مرا به عقب منتقل كنند. بلافاصله جريان محمد را توضيح دادم و آدرس دقيق محل پيكر او را گفتم. بچه ها به هر طريق كه بود او را يافتند و پيكرش را به عقب منتقل كردند تا مادر پيرش هر پنجشنبه مزار تنها فرزند پسرش را در آغوش بگيرد.
عباس پاليزدار


|   شناسنامه   |   آرشيو   |