سه شنبه ۲۲ شهريور ۱۳۸۴ -
Tue, Sep 13, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۲۵۱
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
راويان
پزشك

دشمن گيج شده بود. بى محابا و ديوانه وار آتش مى ريخت. از زمين، از آسمان، برايش غيرقابل قبول بود كه بچه ها شبانه از اروند بگذرند. خط اول را بشكنند، بيايد اين سوى آب و فاو را قدرتمندانه فتح كنند. اروند شده بود فرودگاه انواع و اقسام بمب هاى هواپيماهاى عراقى! دم به دم ساحل را بمباران مى كردند. تداركات به سختى مى رسيد. هيچكس را بيكار نمى ديدى. سرماى دى ماه زمستان شصت و چهار هم مزيد بر علت شده بود. آن هم كنار آب. موجودى بچه ها را آزار مى داد. اما با اين همه بچه ها كوه بودند، استوار و سرسخت. عراقيها ديگر نااميد شده بودند. از آن همه پاتك نتيجه اى نگرفته بودند و حالا ديگر به مرز جنون رسيده بودند. ناجوانمردانه، شيميايى زدند تا بچه ها را زمين گير كنند. من در واحد تعاون بودم. كارم اين بود كه مجروحين و شهدا را به بيمارستان انتقال دهم. در يكى از رفت و آمدهايم به بيمارستان متوجه شدم كه مجروحين و شهداى شيميايى را جهت مداوا به بيمارستان آورده اند. وضع غريبى بود. مجروحين با سرفه ها و تاولها، پى درپى مى رسيدند. كارى از دست هيچكس ساخته نبود. جز مداوا و درمان سرپايى. همه جا رنگ و بوى آلودگى داشت. پرسنل بيمارستان صحرايى فرصت سرخاراندن هم نداشتند. دكترها هم بودند. يكى از آنان ناخودآگاه توجهم را جلب كرد. با دلسوزى عجيبى كار مى كرد و مدام جابه جا مى شد. هيچ ترسى از آلوده شدن نداشت. مى خواست تلفات رابه حداقل برساند. براى اين كار، سعى مى كرد ديگر مجروحين را كه آلوده نبودند، چون ماسكى نبود، با گازهاى استريلى كه از قبل تهيه كرده بود دهان آنان را مى بست تا كمتر از هواى آلوده استشمام كنند و چقدر اين كار را با دقت وظرافت انجام مى داد. هنوز هم او را زير نظر داشتم. تعداد مجروحين زياد بود و دكتر هم مدام در حال بستن دهان آنان بود. خستگى را حس نمى كرد. بالاى سر آخرين مجروح رسيد. دهان او را هم بست و برگشت. از كارش كه فارغ شد خودش دچار مشكل تنفس شد. بدجورى سرفه مى كرد. حالش روبه وخامت بود. چشمهايش سرخ شده بود. بازهم سرفه و تنگى نفس. آنقدر شديد كه دقايقى بعد دكتر با آخرين سرفه ها و تنفس هايش مجروحين را تنها گذاشت و با فرشته ها به آسمانها پرواز كرد. مجتبى داودى

معجزه

شكنجه و آزار و اذيت عراقيها حدى نمى شناخت. گاه ضربه هاى كابل آنها، كار عده اى را به فلج شدن مى كشاند؛ همچنان كه در مورد «حسين» و «حميد» شد. آنان از بچه هاى تهران بودند و به خاطر خوردن بيش از حد ضربه هاى كابل، از كمر فلج شده بودند. بچه  ها داوطلبانه آنان را به پشت مى گرفتند و حركت مى دادند و مشكلات آنان را برطرف مى كردند. در شب عاشوراى حسينى سال ۶۵ اين دو برادر با چشمى گريان به خواب رفتند. صبح كه از خواب بلند شدم، صداى گريه شديدى را شنيدم. سر از بالينم كه برداشتم، ديدم حسين است. رفتم بالاى سرش و احوالش را پرسيدم. داشت چشم هاى غرق در اشك خود را پاك مى كرد. بلند شد و نشست. خواستم برايم بگويد كه چه اتفاقى برايش افتاده است و او طفره مى رفت. وقتى اصرار كردم گفت: «ديشب خواب مولايم حسين(ع) را ديدم. به من گفت: فكر نكنيد اينجا غريب و بى كس هستيد، من و خانواد ه ام نگهدار شما هستيم. به حضرتش گفتم: آقاى عزيز من! من نمى توانم راه بروم. از برادرانم خجالت مى كشم. اما دستى بر شانه هايم گذاشت و كمرم را گرفت و گفت: جوان! بلند شو كه ان شاء الله خداوند به شما صبر بدهد. من را از زمين بلند كرد و چند قدمى به جلو حركت داد و نشاند. همين موقع بود كه از خواب پريدم و منقلب شدم.» بچه ها كه اين شرح حال را شنيدند، از شوق گريه كردند و حسين را در ميان موج دستها و گل بوسه هاى خود غرق كردند. حسين به كمك بچه ها دست خود را روى ديوار گذاشت. بچه ها خواستند در بقيه كارها كمكش كنند، اما او نپذيرفت و گفت: «مولايم گفته است بلند شو و من بايد خودم بقيه كارهايم را انجام بدهم.» و شروع كرد به راه رفتن. او طنين صلوات بچه ها را در فضاى آسايشگاه انداخت؛ چون واقعاً معجزه شده بود. او كه تا قبل از اين روى زانو هم نمى توانست حركت كند، حالا چند قدم راه رفته بود. حسين بعد از چند روز تمرين به روزهاى عادى خود برگشت. اتفاقاً همين عنايت حضرت امام حسين (ع) شامل حال حميد هم شد. سايه سار آن امام شهيد، قامت او را نيز به روزهاى سبز و آفتابى برگرداند.
محمود آزادى پور
دوشكا
227727.jpg
دمدماى صبح بود. نيروها بايد تعويض مى شدند. براى اين كار بايد خط آرام مى شد تا بچه ها بتوانند به راحتى جابه جا  شوند و بعد هم توجيه شوند. با آنكه دمدماى صبح بود اما گرماى تيرماه مهران باز هم ما را آزار مى داد. مهران آزاد شده بود اما در ارتفاعات قلاويزان، عراقى ها همچنان مقاومت مى كردند. اكثر سنگرهاى دشمن خاموش شده بودند. نيروهاى تازه نفس هم آماده بودند. اما يكى از دوشكاهاى عراقى همچنان دشت را و بچه ها را بى رحمانه مى نواخت. با وجود او جابه جايى  هاى بچه ها با مشكل برخورد مى كرد و اگر كار به صبح مى كشيد براى بچه ها كار مشكل تر مى شد. صلاح نبود بيشتر از اين نيروها معطل شوند. تصميم جمعى بر اين بود كه دوشكا بايد به هر طريقى خاموش شود.
حاج صمد بچه هاى آرپى جى زنش را صدا كرد. چند دقيقه اى با آنان صحبت كرد. آرامشان كرد بعد صبورانه سمت معركه دوشكا راهى شان كرد. اولين آرپى جى زن راه افتاد. در جايى مناسب كمين گرفت تا شليك كند. گلوله گذارى كرد و بعد هم شليك! اما به هدف ننشست. گلوله دوم وسوم هم شليك شد اما دوشكا همچنان در پى چيدن بود وعاقبت آن آرپى جى زن شجاع را هم چيد. حاجى صمد دومين و سومين آرپى جى زن را هم صدا زد، اميدوارانه آنان را نگريست. بعد هم آنان را چون دوكبوتر سفيد سمت دوشكا رها كرد. دوشكا سنگدل تر از آنى بود كه ما فكر مى كرديم. هر سمت و سويى را زير نظر داشت. اشتهايش سيرى ناپذير بود. آن دو بسيجى آرپى جى زن هم على رغم شليك هايشان دوشكا را نتوانستند خاموش كنند و آنها هم پرستووار سمت آسمانها كوچيدند.
حاجى صمد تنها راه را اين ديد كه خودش گلوى دوشكا را خفه كند. با قبضه آرپى جى راه افتاد. معركه سختى بود. جدال دوشكا با آرپى جى! حاجى نمى توانست بچه هايش حس كنند كه دوشكا خاموش نشدنى است. بايد ابهت او را مى شكست. در لحظه اى كه گويا گمشده اش بود، تمام قد با دلاورى بلند شد. آرام و مطمئن دوشكا را نشانه گرفت. درست وسط سنگر را هدف گرفته بود. ياد نيروهاى پرپر شده اش جگرش را مى سوزاند. ماشه را چكاند. دوشكا هم ماشه چكاند. گلوله حاجى درست وسط سنگر نشست و دوشكا ابهتش شكست. اما حاجى هم بايد كبوتر مى شد. گلوله كينه توز دوشكا هنوز در راه بود تا سينه حاجى را هم شكافت و او هم به يارانش در بهشت پيوست.
محمدرضا فرحدل
دل شب
در آن شب عجيب و بسيار غريب عراقى ها از قبل ساعت عمليات را مى دانستند. در حقيقت عمليات لو رفته بود. دشمن با آمادگى كامل روبروى بچه ها ايستاده بود. آن هم چه ايستادنى! سينه به سينه و زانو به زانو! در منطقه عملياتى كربلاى چهار آتش و دود و انفجار بيداد مى كرد. زمين پر شده بود از واهمه! در دل شب هر سو نگاه مى كردى، منور بود و انفجار و تركش هاى سرگردان! خيلى از بچه ها در همان لحظه اول به شهادت رسيدند. عده اى ديگر هم كه اوضاع بهترى داشتند، در حال مقاومت كردن و ايستادگى بودند. واحد ما در محاصره عراقى ها افتاده بود. راه فرارى نبود. ارتباطمان قطع شده بود و عراقى ها همچنان ديوانه وار مى باريدند. توپ، تانك، خمپاره و دوشكا هر چه كه در توانشان بود.
زمين به حد انفجار رسيده بود، او هم ديگر ناى برخاستن نداشت. در اين بين شهيد سيدمهدى علوى را ديدم كه روى زمين نشسته و بى توجه به همه چيز و همه كس، چون مادرى دلسوز سر برادر حاجى آژنگ را به زانو گرفته است و او را پرستارى مى كند. برادر آژنگ به شدت مجروح شده بود. اميد به زنده ماندن او نبود. اين را چشم ها و زخم هايش مى گفت. امكان تكان دادنش هم ميسر نبود. اما سيدمهدى كار خودش را مى كرد. با دستمالى كه در دست داشت، مشغول پاك كردن زخم ها و خون هايى شد كه صورت دوستش را پر كرده بود. برادر آژنگ در يك لحظه توانايى پيدا كرد براى حرف زدن. آرام و بريده رو به سيد گفت: سيد! نكند تا زنده ام من را تنها بگذارى! سيد گفت: نه برادرم تا زنده اى همين جا كنار تو مى مانم و دوباره مشغول پاك كردن خون هاى صورتش شد. اوضاع اصلاً خوب نبود. حلقه محاصره هر لحظه تنگ تر و تنگ تر مى شد. آرام به سيد گفتم: وضع خرابه! بچه ها دارن مى رن عقب، بيا تا با هم برويم عقب. اما سيد قبول نكرد و هرچه ما هم اصرار كرديم سودى نبخشيد. عراقى ها همچنان پيشروى مى كردند و آتش مى ريختند. سيدمهدى همچنان دل از دوستش نمى كند. براى او پرستارى مى كرد. مى دانست كه ماندن يعنى پرواز به آسمان ها. اكثر بچه ها به عقب رفته بودند، جز تعداد اندكى! سيد اوضاع را كه اين چنين ديد در آخرين لحظه تكه كاغذى از جيب درآورد و روى آن آدرس منزلشان را نوشت و گفت: به مادرم بگوييد؛ سيد مى توانست بيايد عقب، اما خودش نخواست! او كنار برادر آژنگ ماند تا هر دو سال ها پيكر پاكشان ميهمان شلمچه باشد و جاويدالاثر شوند.
شهيد سيدمهدى علوى
گردان كميل
227733.jpg
غروب بود و سوز استخوانسوز بهمن ماه سال ۶۳ . آن موقع روز، منطقه آرام بود. دو روزى مى شد كه از آغاز عمليات خيبر مى گذشت. خيلى از بچه هايى كه با هم اعزام شده بوديم مظلومانه پركشيده بودند. درآن غروب دلتنگ، ياد بچه ها غروب را دلگيرتر كرده بود. دشمن مدام درحال زدن تك و پاتك بود. از قضا در يكى از پاتك هاى سنگين اش توانست بعضى از مواضع را كه در عمليات توسط بچه ها به تصرف درآمده بود، دوباره بازپس بگيرد. در قسمت اصلى دژ لشكر، گردانها به عقب رفته بودند و تنها بچه هاى گردان كميل آن هم به استعداد يك گردان تك و تنها و غريبانه از منطقه پدافند مى كردند. در آن غروب خاكسترى روحيه بچه ها هم پايين بود. تصميم گرفتم به جهت سركشى هم كه شده و براى آگاهى ازتعداد نيروها سرى به عقب بزنم و ببينم اصلاً كسى هست كه لااقل دلخوشى داشته باشيم يا نه! به اولين سنگر كه رسيدم، ديدم هيچكدام از بچه ها آنجا نبودند. به سنگرهاى ديگر هم سرزدم. وضعيت آنها هم از سنگر اول بهتر نبود. داشتم ديگر نااميد مى شدم كه به سنگرى رسيدم كه انگار كسى داخل آن بود. صداى چندنفرى را به راحتى مى شنيدم. يعنى مى شد كسى آنجا باشد؟
هنوز باورش برايم سخت بود. جلوتر آمدم تا به نزديكى ورودى سنگر رسيدم. سرم را جلوتر بردم. آنچه كه مى ديدم هم برايم عجيب بود و هم غيرقابل قبول! خوب كه دقت كردم حاج رضا دستواره قائم مقام لشكر را ديدم كه با يك بيسيم چى درحال هدايت بچه هاست. تعجب كردم دراين لحظات حساس كه هرآن امكان اسارت مى رفت حاجى آنجا باشد! سلامى كردم و وارد سنگر شدم. ابتدا از حاجى خواستيم كه به عقب برود، اما هرچه اصراركرديم سودى نبخشيد. مى گفت: مى مانم تا بچه ها تعويض شوند. درحين صحبتهايم تازه متوجه شدم كه حاجى ازناحيه پهلو هم مجروح شده است و سرماى استخوانسوز هور او را دچار تب و لرز شديدى كرده بود. سريع از سنگر پهلويى پتويى آوردم و روى او انداختم. شب كم كم داشت فرامى رسيد و نيروهاى تازه نفس درحال آمدن بودند. به هر طريق كه بود بچه ها تعويض شدند. آن شب حاجى تا آخرين نفر تعويض كنار بچه هاى دلير گردان كميل ماند. بعد به عقب رفت و از قضا قايق حامل او ساعتها ساحل را گم مى كند.
گلعلى بابايى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |