دوشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۴ -
Mon, Sep 19, 2005
جوان
۳۲۵۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
درباره «دوستى» با افسر اسدى:
حالا فقط براى پول كار مى كنم
228630.jpg
با آنكه وقتى در را به رويم بازكرد لبخند مى زد و با آنكه وقتى گفت وگو تمام شد، گفت: احساس شادى بيشترى مى كند، با اين حال اين گفت و گو بسيار تلخ است. تلخى كه از حرفهايش ساطع و در كل گفت وگو جارى شده. در دو ماه گذشته دهها اى ميل داشتم كه مى خواستند با او گفت وگو كنم. ظاهراً مجموعه «ريحانه» كه اين روزها از تلويزيون پخش مى شود دراين مسأله مهمترين عامل بوده است. يك عصر شهريورى با او بر فراز ساختمان بلندى در سعادت آباد تهران به صحبت نشستم. حرف هايى از دوستى، سينما، بازيگرى و غم ناله هايى كه بى رحمى سينما و تلويزيون را بيشتر مى نماياند.
منصور ضابطيان

تأثيرگذاران بر افسر اسدى

معجزه
اين قرآن تأثيرگذارترين چيز بر زندگى من است. يك معجزه واقعى. نه فقط از اين لحاظ كه معجزه پيامبر اسلام(ص) است، اين قرآن خاص زندگى مرا تغيير داد. در سفر حج داشتم دور خانه خدا طواف مى كردم. در حالتى خاص بودم. خودم را به ديوار كعبه چسبانده بودم و در احساسى خاص فرورفته بودم. نه چيزى مى گفتم و نه حتى چيزى از ذهنم مى گذشت. اما آن روزها مرتب اين سؤال را از خدا مى پرسيدم كه چرا مرا به اين مهمانى دعوت كرده است؟ دستم را زير پرده كعبه كردم. احساس كردم چيزى زير دستم تكان مى خورد. خيال كردم ديوار كعبه دارد فرومى ريزد و داشتم از وحشت مى مردم از اينكه چرا باعث شده ام اين ديوار مقدس فروبريزد. اما انگار از ميان آن تكان ها چيزى توى دستم قرار گرفت.
دستم را از زير پرده بيرون آوردم و ديدم اين قرآن كوچك توى دستم است. انتظار داشتم هر لحظه غيب شود اما نشد. نگاه كردم ديدم نخ ابريشمى كه براى نشانه مى گذارند، لاى سوره نساء است. شاه بيت آيه ها، آيه ۱۱۳ بود كه مى فرمود، «كتاب خدا را بر تو نازل كرديم كه تو بدانى لطف خدا شامل حال توست.» بعداً در تهران برايش جعبه اى از چوب مقدس درست كردم.

بگذاريد اعتراف كنم كه اين گفت وگو زير فشار افكارعمومى انجام مى شود.
چطور؟
در دوماه گذشته دهها اى ميل داشتم كه درخواست گفت وگو با شما را مطرح كرده بودند. فكر مى كنيد دليلش فقط به خاطر پخش مجموعه «ريحانه» است؟
نه. دليلش ريحانه نيست. فكر مى كنم دليل اصلى اش اتفاقاً موضوع اين گفت وگو است. يعنى دوستى. عشق از راه دور هم ساطع مى شود و موجش مى تواند مخاطب را تحت تأثير قراردهد. من وقتى كارمى كنم در واقع به مخاطب خودم احترام مى گذارم. شايد دراين زمينه ناتوان باشم اما كوتاهى نكرده ام...
ولى نگوييد كه داريد به خاطر مردم بازى مى كنيد. آن موقع به خودم اجازه مى دهم در صداقت تان شك كنم.
وقتى قرار است كارى بكنم كه مردم بيننده آن هستند، مى توانم ساده با آن برخورد كنم و فقط دستمزدم را بگيرم و بروم. نمى خواهم سر مردم را كلاه بگذارم. هميشه مردم به من مى گويند خانم شما چقدر طبيعى بازى مى كنيد. اين به آن معنا نيست كه من راحتى ام را مقابل دوربين ببرم، اين به خاطر صداقت كارى ام است كه اين طور جلوه مى كند وگرنه خيلى از جوان ها هم جلوى دوربين راحت هستند. يعنى راحتى خانه خاله شان را مى آورند جلوى دوربين. اما راحتى من از جنس صداقت است.
بسيارخب، اما الآن فرض كنيد داريد بازى مى كنيد و همه حستان را براى بهترشدن نقش به كار گرفته ايد... به خودتان فكر مى كنيد يا به مردم؟
هر جفتش.
به كدام يك بيشتر؟
طبيعتاً به مردم وگرنه مى نشستم جلوى آينه و براى خودم بازى مى كردم.
بعد «پول» چه مى شد؟ درآمد؟ آن موقع زندگى تان ازكجا مى گذشت؟
يك زمانى معتقد بودم از راه هنر پول درآوردن حرام است. ولى آدم هميشه نمى تواند اعتقادات مقدسش را حفظ كند. نمى دانم اين را بايد به گردن چه كسى بيندازم. اما طرزتفكرم عوض شده. مدتها كم كارى و مبارزه كردم. گرسنه نماندم چون روزى ده خداست و مسؤوليت من هم شرعاً و عرفاً با همسرم است. اما با اين حال سختى زياد كشيدم. با اينكه آدم درويش صفتى هستم و اهل تجملات نيستم...
از مبارزه تان مى گفتيد. شكست خورديد يا پيروز شديد؟
شكست خوردم. رسماً شكست خوردم. ديدم در دنيايى كه همه به ماديات فكر مى كنند، من حداقل مى توانم درجهت تأمين بهتر زندگى بچه هايم كاركنم. منى كه هميشه اعتقاد داشتم از طريق هنر نبايد پول درآورد، الآن اصلاً به هنر فكر نمى كنم. مى روم و براى دستمزد كارمى كنم؛ كارى كه بسيارى ازهمكاران من دارند انجام مى دهند.
پس چطور ادعا مى كنيد وقتى كه داريد بازى مى كنيد در فكر «مردم» هستيد؟
آيا نمى توان همه جوانب را درنظرداشت؟ من به محيط كارى اشاره مى كنم. در محيط كارى من بى حرمتى ها ديده ام، اما مردم را در نظر دارم... راستش حرف ها چندشاخه شد من رشته كلام را گم كردم...
اصلاً بگذريم. آيا اين مردمى كه از آنها حرف مى زنيد و به خاطرشان بازى مى كنيد، آنها هم دوستى شان را با شما تقسيم مى كنند؟
صددرصد. آنها با مهر خودشان همه جوره مرا شرمنده مى كنند.
پس كجاى كار ايراد دارد؟ شما كارتان را دوست داريد، به خاطر مردم بازى مى كنيد، مردم شما را دوست دارند... اما سال هاست ديگر به هنر فكرنمى كنيد.
هنرى كه تبديل به باندبازى شده باشد، آلوده باشد، ديگر هنر نيست. سه چهار ماه پيش فيلمنامه اى به من پيشنهادشد كه دو تا نقش مناسب من داشت. يكى يك نقش خنثى بود و ديگرى نقشى كه جاى كار داشت. آنها اول نقش خنثى را پيشنهاد كردند و نقش بهتر را به عنوان طعمه نگه داشته بودند كه من وسوسه شوم و به خاطر بازى كردن آن نقش تخفيف بدهم. من به تهيه كننده گفتم هيچكدام از اين دو نقش برايم فرق نمى كند. چه اين، چه آن يكى، چه نقش دخترخاله شان، هيچ فرقى ندارد. پرسيد چطور مى شود فرقى نداشته باشد؟ گفتم تفاوت نقش ها را مى فهمم اما براى كسى كه مى خواهد سال هاى باخته اش را جبران كند و فقط به فكر پول درآوردن است، فرقى نمى كند چه كار كند. راستش من الآن يك كارمند بانك هستم. كارتم را مى زنم، كارم را منظم و درست انجام مى دهم اما عشقى به كارم ندارم.
چطور بدون عشق جلوى دوربين مى رويد؟
عشق بايد متقابل باشد. وقتى مى بينم براى اينكه نقشى را از چنگ من در بياورند شايعه مى كنند كه من بيمارى قلبى دارم يا پسرم عمل جراحى دارد، چطور مى توانم عاشق بمانم؟
اين شايعه ها را چه كسى درست مى كند؟ همكارانتان؟
اين سينما پدرخوانده زياددارد.
حرف هاى شما مرا به اين نتيجه مى رساند كه اگر افسر اسدى كار ديگرى بلد بود، ديگر بازى نمى كرد.
دقيقاً. من الآن ديگر نمى توانم بروم معلم تاريخ و جغرافى بشوم يا توى خانه مردم شيشه بشويم. چون كارگرى در خانه ها بهتر است از كاركردن درمحيطى كه سره و ناسره از هم تشخيص داده نمى شوند.
حرف هايتان تلخ است. به نظر مى رسد اين تلخى در زندگى تان هم جارى است. چطور زندگى را تحمل مى كنيد؟
با تتمه باترى عشق. باترى اى كه از سال ها پيش شارژ شده و خرده انرژى دارد.
اگر باترى تمام شود؟
تبديل مى شوم به نفرت مطلق.
اين باترى را چطور شارژ مى كنيد؟
به سختى. يك سال تمام خودم را با كتابهاى انرژى درمانى و مثبت انديشى سرگرم كرده بودم. اما تأثير آن هم موقت است. تأثير آن تا زمانى است كه توى چهارديوارى خانه ات نشسته اى.
دوستى هايتان به شارژ اين باترى كمك مى كند؟
طبيعتاً. بشر زمانى كامل است كه تمامى عواطفش سرجاى خودش قرار بگيرد. من ممكن است چيزى را بارها و بارها ببخشم اما به عنوان يك انسان، آخرسر شاكى مى شوم. اين حق من است. من پنجاه سال دارم و چهل و هشت سال است كه گذشت كرده ام. بگذاريد دو سال هم نق بزنم.
اسم كوچك شما، اسم كميابى است. اين اسم را دوست داريد؟
به تنهايى نه، ولى وقتى همراه نام خانوادگى ام باشد دوست دارم. شايد هم عادت كرده ام.
چرا اين اسم را روى شما گذاشته اند؟
نمى دانم. هيچگاه به اين مقوله فكر نكرده بودم.
قديمى ترين دوستتان چه كسى بوده؟
رؤيا مدنى. با او از دوم ابتدايى در تبريز دوست بوديم. او دختر مدير مدرسه ما بود. ما به تهران مهاجرت كرديم و چند سال بعد آنها هم آمدند. اما تا ده سال بعد همديگر را نديديم. بعد باز همديگر را گم كرديم تا بعد از زلزله بم كه يك روز در خانه پيشكسوتان هنر خانمى را ديدم كه گفت با او قوم و خويش است و تلفن او را به من داد كه در اهواز زندگى مى كرد. چندبارى با هم تلفنى حرف زديم اما باز هم گمش كردم تا چند شب پيش كه در فرودگاه دوباره خانمى را ديدم كه گفت فاميل رؤياست و تلفن جديدش را به من داد ولى هنوز با او تماس نگرفته ام.
ناز نازى بوديد؟
لوس نبودم. اما از محبت پدر و مادرم، مازاد بر احتياج استفاده بردم.
و لابد توقع تان از آدم ها بالارفت.
ممكن است. چون گاهى وقت ها مسأله مقايسه پيش مى آيد.
مقايسه؟ بين چه كسى و چه كسى؟
بين پدرم و همسرم. با اينكه اصغر همت مرد شايسته اى است اما گاهى وقتها فكر مى كنم در اين رابطه به من ظلم شده است. درحالى كه ظلم واقعى احتمالاً محبت بيش از حد به من بوده است. شايد انتظار من از همسرم بالارفته.
خانم، مراتب همدردى مرا به آقاى همت برسانيد.
چرا؟
واقعاً زندگى كردن با زنى مثل شما سخت است.
حتماً خيلى سخت است.
حق را به آقاى همت مى دهيد يا خودتان؟
من او را همين جورى پذيرفته ام كه محبتش درونى است. اما من هردوشكل محبت درونى و بيرونى را دريافت كرده بودم. گاهى اين سؤال برايم پيش مى آيد كه چرا وقتى من اين همه از خودم مى گذرم جواب درست نمى گيرم. من وقتى صد قدم برمى دارم بايد طرف مقابل هم نيم قدم بردارد.
دوستانى داريد كه بتوانيد به آنها تكيه كنيد؟
بله. دوستان زيادى دارم كه از همه قشر و سنى هستند. اما به دور از رياكارى مى گويم كه بزرگترين دوست من خداست. واقعاً خدا در زندگى...
ببخشيد حرفتان را قطع مى كنم. بياييد از خدا صحبت نكنيم. او دوست همه است، حتى دوست دشمنانش. از دوستى هاى انسانى بگوييد. بين سينمايى ها صميمى ترين دوستان تان چه كسانى هستند؟
گوهر خيرانديش، آزيتا حاجيان، نيره فراهانى، زيبا بروفه، رؤيا تيموريان، شهره لرستانى، شهره سلطانى، فرخنده شادمنش.
پس اين حرف ها چيست كه درباره خانم هاى بازيگر مى زنند كه نمى توانند همديگر را تحمل كنند و چشم ديدن هم را ندارند.
مى تواند وجودداشته باشد. حتى بين آقايان هم مى تواند وجودداشته   باشد.
ما يك جورى مشكلاتمان را حل مى كنيم. درباره خودتان صحبت كنيد.
اين در هر جمعى ممكن است باشد.
درباره خودتان چى؟ آيا هيچوقت به خاطر اينكه كسى در كارى بازى مى كند، آن كار را رد كرده ايد؟
نه، اصلاً.
با كسى دشمن نيستيد؟
خب براى من هم پيش آمده كه از كسانى ضربه خورده ام اما به مرور زمان فراموش شده. اگر شتر بودم اين كينه ها پررنگ تر بود.
راحت مى بخشيد؟
خيلى راحت، خيلى راحت.
اين به ضررتان نيست؟ گاهى سرتان كلاه نمى رود؟
شايد، اما خدا آن كلاه را در نهايت سر كسى مى گذارد كه سر من كلاه گذاشته.
شما كه اينقدر همه چيز را به خدا ارجاع مى دهيد، چرا از او نمى خواهيد كه زندگى تان را شادتر كند؟
چرا فكر مى كنيد من غمگينم؟
چطور انتظار داريد چنين فكرى نكنم؟ از ابتداى گفت وگو تا الآن فقط از نگرانى ها و تلخى هايتان حرف زده ايد.
غم هم بخشى از زندگى است.
اما به نظر مى رسد بخش عمده زندگى شماست.
غم اگر نباشد شادى شكوهى ندارد.
چه چيزى شما را شاد مى كند؟
سلامتى و موفقيت عزيزان و اطرافيانم.
براى يك دوست حاضريد چه چيزى را از دست بدهيد؟
مرا ياد خاطراتم مى اندازيد. در شروع انقلاب من دانشجو بودم. مرتب در تظاهرات بوديم. توى دانشگاه هرچند نفر يك گروه تشكيل داده بودند و همه هم در حال پيدا كردن نقطه ضعف هاى هم بوديم. يك روز ديدم يكى از اين گروهها يك خانمى را كه مى دانستم زن پاك و درستى است، دارند به بهانه اينكه ساواكى است محاكمه مى كنند. من مطمئن بودم كه او ساواكى نيست اما شرايط عليه اش بود. يك ژيان داشتم، او را از آن جلسه بيرون كشيدم و از دانشگاه بردمش بيرون. با آنكه ممكن بود به خاطر اين كار به خودم هم چنين تهمتى زده مى شد. شور حسينى كه بگيرم، ديگر دو دو تا چهار تا نمى كنم. با آنكه آدم ترسويى هستم و حتى از تزريق هم مى ترسم اما پايش كه بيفتد جانم را هم مى دهم. البته به شرطى كه درد نداشته باشد.
در كار هم وقتى شور بگيردتان ممكن است چشم تان را ببنديد و هرچه بخواهيد بگوييد؟
بله... بله... اصلاً من مى خواستم خواهش كنم كه يك فرصتى به من بدهيد كه شكواييه اى را مطرح كنم.
اختيار داريد، شما كه از اولش هم در حال شكايت بوديد. جريان اين يكى چيست؟
شايد اگر اين گفت وگو يك ماه ديگر انجام مى شد، من مسأله را فراموش كرده بودم اما الآن مثل مار زهرآگينى هستم كه بايد زهر خودم را بريزم.
خواهش مى كنم، بفرماييد بريزيد.
چند وقت پيش من و همت قرارداد برنامه اى را با آقاى (...) در تلويزيون بستيم. قرار بود برنامه درباره رابطه بچه ها و مادر پدرها باشد. شش ماه كار مداوم بدون وقفه بود. با آنكه كار باعث مى شد ما موقعيت هاى ديگرمان را از دست بدهيم اما با اين حال پذيرفتيم. آقاى(...) و خانمش كه به اصطلاح مدير توليد بود آنقدر از جواب مثبت ما هيجان زده بودند كه مى خواستند نقل سرمان بريزند. با آنكه كار نيازى به تمرين و روخوانى نداشت اما به درخواست آنها تمرين هاى زيادى را شروع كرديم هرچند كه اصلاً توى قراردادمان تمرين در نظر گرفته نشده بود. تمرين ها درست زمانى بود كه برادر و خواهر من پس از سالها به ايران آمده بودند و من حسابى گرفتار بودم. يك روز دوستانه به آن خانم گفتم مى شود تايم تمرين ها را كمتر كنيد؟ خدا شاهد است اين را با خنده و شوخى گفتم و اصلاً آن روزها هيچ تلخى در من نبود. روز بعد آنها زنگ زدند به همت و گفتند كه خانم اسدى آدم عصبى است و ما اصلاً نمى توانيم با او كار كنيم! ضمن اينكه خدا را شكر مى كنم كه قرارداد از جانب آنها به هم خورد و من راحت شدم اما برايم گران تمام شد چون بهانه بدى آوردند. من جز محبت و خلوص چيزى در اختيار آنها نگذاشتم. اين خانم و آقا كه ادعا مى كردند اهل ادبيات هستند از من خواستند يك نسخه از كتاب شعرم «چوب حراج» را به آنها بدهم، كتابى كه مال روزهايى است كه من سرشار از عشق بودم. من كتاب را به آنها دادم و الآن فكر مى كنم آنها لياقت اين كتاب را ندارند. فقط مى خواهم دو خط از يكى از شعرهاى آن كتاب را به آنها يادآورى كنم كه:
«اگر قصد ندارى كه آدم شوى، پس يك گاو خوب باش.»
شما گفتيد كه راحت مى بخشيد، پس اين همه تنفر از كجا مى آيد؟
اينها را مى گويم تا جاى ديگر تكرار نكنند. ميرزاده عشقى مى گويد: «من دم شيرم به بازى ام نگرفتند‎/ كس نه به بازى گرفته ست دم شير» آنها بدجورى تا كردند. پا روى دم من گذاشتند.
اگر آدم كسانى كه پا روى دمش مى گذارند را نبخشد، پس چه كسى را ببخشد؟
اين هميشه اتفاق نمى افتد. در جايى كه من هيچ بى حرمتى نكرده بودم آنها بى حرمتى كردند. گاهى آدم از قاتل فرزندش مى گذرد اما گاهى يك كار كوچك گندم برشته اش مى كند.
آقاى همت پروژه را ادامه دادند؟
او خواست OKرا از من بگيرد. اول گفتم برو ولى وسط كار گفتم اگر جاى تو بودم ميليارد ميليارد هم به من مى دادند نمى رفتم.
و نرفت؟
چرا رفت.
رفت؟
بله. البته شرايط جديدى برايشان گذاشت كه آنها پذيرفتند.
اما ته دلتان دوست داشتيد نرود.
آره. چون آنها را شايسته كار كردن نمى دانستم.
هنوز شعر مى گوييد؟
اتفاقاً امروز يك شعر جديد گفته ام.
چه خوب، مى خوانيدش؟
باز باران جوانى سر گرفت
رعد و برق زندگانى درگرفت
باز سيل شور و شوق و اشتياق
اين كوير روح را دربرگرفت
باز رگبار خيال وصل يار
در دل نوميد ما سنگر گرفت
كشتى اميد دور از انتظار
در سكوت ساحلم لنگر گرفت
عشق ديگر بار توفان آفريد
مرغ دل باز هم بال و پر گرفت
از لحد برخاست شوق عاشقان
قصه ليلى و مجنون سر گرفت
اعتراف كنيد كه آدم متناقضى هستيد.
چطور؟
آدمى چنين غمگين و شعرى چنين اميدوار.
اين مال آن پنجاه درصد شادى است.
شما ظاهراً به عقيق خيلى علاقه داريد. هشت تا انگشتر عقيق توى دستتان است.
همه شان عقيق نيستند. آدم خرافى نيستم ولى به كاربرد باور اعتقاد دارم و اينها سالهاست توى انگشتهاى من هستند. احساس مى كنم بدون اينها هويت ندارم.
اين انگشترها چه باورى به شما منتقل مى كند؟
شايد احمقانه باشد ولى زمانى هر كدامشان اسمى داشتند، يكى شان انگشتر شانس بود، يكى شان انگشتر دقت، يكى شان حافظه و... انرژى خاصى از آنها دريافت مى كردم. الآن هم از اين مجموعه انرژى خاصى مى گيرم.
اگر فردا صبح قرار باشد يك ميهمانى چهارنفره بدهيد، چه كسانى به اين مهمانى دعوت مى شوند؟
خانم زيبا بروفه، خانم فرخنده شادمنش، خودم و خواهرم افسانه.
همه ما يك دنياى خصوصى خصوصى داريم. شما هم داريد؟
بله.
ويژگى هاى اين دنيا چيست؟
بايد يك نسخه از كتابم را تقديم تان كنم. دقيقاً متوجه خواهيد شد.
آيا در اين دنيا اشياى خاصى هم وجود دارند؟
من به اشيا هم احترام مى گذارم چون از آنها نيرو مى گيرم. من به همه وسايلم هم وابستگى شديد دارم و هم به راحتى مى توانم كنارشان بگذارم.
قديمى ترين چيزى كه الآن داريد چيست؟
عكس هاى آلبوم... مى خواهيد نشانتان بدهم؟
با كمال ميل.
(...)
آيا مى دانيد تفاوت تمساح و سوسمار در چيست؟
پوست سوسمار قابل استفاده است ولى از پوست تمساح نمى شود استفاده كرد.
صرف نظر از اين تفاوت اگر تمساح يا سوسمار بوديد چه كسى را مى خورديد؟
جهان را مى بلعيدم و كليدش را هم مى دادم دست خدا.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |