|
|
|
داستان سه شنبه ها
نسيم صحرا
بخش دوم
|
|
|
پرى خردمند درشماره قبل خوانديد اختر پس از اينكه متوجه شد پسردايى اش جمشيد همراه با خانواده اش مى خواهند به خانه شان بيايند، به سرعت خانه را تميز كرد. درحاليكه مادراختر ازاين كار دخترش متعجب شده بود، اختر به ياد چند سال قبل وزمانى افتاد كه جمشيد قبل از رفتن به دانشگاه به صورت پنهانى ازاو خواستگارى كرده وخواسته بود كه تا پايان دانشگاه منتظرش بماند و آنها پس از پايان دانشگاه جمشيد ازدواج كنند واينك ادامه داستان. اختر ديگر تاب نياورد و دويد و پشت سرش صداى خنده خفيف جمع را شنيد. مى خواست از دست مادرش خودش را بكشد كه يكدفعه مادر مثل عزرائيل نازل شد و محكم كوبيد به سرش: بى حيا همين مونده بود جلوى داداشم اينا آبرومو ببرى. اينو از كجا آوردى. چرا شلوار پات نكردى. دختره چشم سفيد. حالا جوراب پا مى كنى. و دو سه تا لگد به پهلو به اختر فهماند كه حتى در حضور مهمترين اشخاص هم با مادر نمى توان شوخى كرد. تا موقع شام اختر گوشه آشپزخانه كز كرده بود و گريه مى كرد. اما آخر سر با آب سرد حوض صورتش را شست چون در هرصورت ناچار بود سفره شام را بچيند. براى اينكه بيشتر از اين آبروريزى نشود بناچار پيراهنش را درآورد و با انزجار همان پيراهن قديمى را پوشيد كه تمام فاميلها هزار بار آن را تنش ديده بودند. موقع شام سرش را بلند نكرد. از تلاقى نگاهش با جمشيد شرم داشت. مدام فكر مى كرد حالا جمشيد در باره اش چه فكر مى كند. صد بار در دل خط و نشان كشيد به محض آنكه سر خانه و زندگى اش برود سال به سال هم به ديدن مادرش نخواهد آمد و نفرينهاى كودكانه اى نثارش مى كرد. چاى و ميوه را كه گذاشت به اتاقى دويد كه پنجره كوچكى نزديك سقف رو به هال داشت. دراتاق هرچه رختخواب داشتند روى هم چيده شده بود . به آرامى در را بست. و با كمك چهارپايه لقى با احتياط از كوه رختخوابها بالا رفت. جايش را هم طورى تنظيم كرد كه راحت بتواند صدا را بشنود. درز پنجره را كمى بازگذاشت. حالا ديگر دو تا گوشش هشت تا شده بود كه متوجه صحبتها شود. لحظه ها كش مى آمدند. اما حرفى زده نمى شد. دوباره دل درد گرفت. پس چرا شروع نمى كنند؟ بعضى وقتها كه دو به دو حرف مى زدند صحبتها حالت پچ پچ به خود مى گرفت و گفت وگوها واضح نبود كه به يكباره صداى مبارك بادا را شنيد. داشت از حال مى رفت . منتظر بود تا صدايش بزنند و نظرش را جويا شوند. چندبار اين صحنه را در ذهن مرور كرده بود كه بايد سكوت كند و سرش را پايين بيندازد. براى اينكه او دختر بى حيايى نيست كه خودش حرف بزند... بعدهم كه قرار عقد و خريد عروسى و ... كاخ رؤياها سر درابرها داشت. گوشش را بيشتر به درز پنجره چسباند. صداى دايى را شنيد كه مى گفت: بعله... بالاخره آخر همه درس خواندن و كسب كمالات بايد تشكيل زندگى داد. اين بود كه ما هم با صلاح و مشورت هم و با اجازه شما تصميم به اين امر خير گرفتيم. پدر اختر پاسخ داد: خواهش مى كنم. شما سرور ما هستيد. آن موقع بزرگتران ما مى گفتند همين كه پسر پشت لبش سبز شد بايد براش دست بالا كرد اما جوانان حالا ماشاءالله خودشان عاقل و چيزفهمند و مى دانند چيكار كنند... اختر انگار قلبش تا گلو بالا آمده و گير كرده باشد داشت خفه مى شد. زن دايى هم حرف مى زد و بى جهت لابه لاى حرفها ريسه مى رفت: به خدا هركى زن جمشيد بشود خوشبخت دنيا و قيامت است، نه اينكه پسر خودم باشد تعريف بكنم نه والله ، اما هرچى از آقايى و نجابت و محاسن جمشيد بگم كم گفتم هزار الله اكبر. ماشاءالله ماشاءالله. اختر در دل گفت من خودم اينها را مى دانم برو سر اصل مطلب. كه جمشيد به آرامى گفت نه مادر اينطورها هم نيست. - وا چرا مادر شكسته نفسى مى كنى. كى از تو بهتر ... كه پدر خنده اى كرد و ميانه را گرفت: خانم هيچ بقالى نمى گه ماست من ترش است. همه پدر و مادرها بچه هايشان به چشمشان بى عيب مى آيد ولى بى عيب فقط خداست و بس. پدر اختر هم گفت: اينكه درست. فرمايش شما كاملاً متين و بجاست. اما خوب يك فاميل و يك آقاجمشيد كه چشم اميد همه هست. خدا ايشاالله عمر با عزت بهش بدهد و به شما كه همچنين پسر لايقى را بزرگ كرديد... حول و حوش نيم ساعت باز به تعارف تكه پاره كردن گذشت و جمشيد را ستودند كه آخر سر زن دايى با قر و قميش اعلام كرد كه ديروز بعدازظهر به خواستگارى ليلا دختر آقاى مستوفى رفته اند و موافقت ضمنى هم حاصل شده است. صداى كف زدن و مبارك باد مثل زنگ كليسا در سر اختر صدا كرد. باورش نمى شد. حتماً اشتباه شنيده امكان نداشت. مگر ممكن بود ليلا ديگر كيست. ...خدا را شكر ، عروسم هم تحصيلكرده ، هم خوشگل هم از يك خانواده اسم و رسم دار و آبرومند است . - پس جمشيد من بى سواد زشت را نمى خواست. نه امكان نداره حتماً زورش كرده اند. جمشيد من . باورم نمى شود خودش از من قول گرفت. اينهمه قول. جمشيد فقط مرا دوست دارد. بايد بهش بگويم زير بار اين قضيه نرود. ولى اگر خودش خواسته باشد؟ چرا صدايش درنمى آيد؟ زن دايى مى گويد تحصيلكرده است. نكنه تو دانشگاه قاپ جمشيد را دزديده باشد. او در تب و هذيان با خود حرف مى زد و كلنجار مى رفت. اصلاً فكر نمى كرد روزى رقيبى از راه برسد و عشقش را از او بگيرد. خدا مى داند چقدر ناسزا نثار رقيب ناديده كرد. چقدر خودش را سرزنش مى كردكه در مواجه با جمشيد بهتر رفتار نكرده است. داشت به سيم آخر مى زد. فكر همديگر را ديدن، صحبت و قول و قرار عروسى گذاشتنشان داشت از پاى درش مى آورد. بالاخره عصر يك روز گرم و كسل كننده كه همه خواب بودند تصميم آخرش را گرفت. چادرش را سر كردو كيف پولش را برداشت. به آرامى وارد حياط شد. حوض زير نور آفتاب ظهر برق مى زد. گريه اش گرفت. حيف از آن همه بدبختى كه براى نظافت خانه و در و ديوار كشيده بود. آهسته در را باز كرد و بيرون رفت. با سرعت هرچه تمام تر خودش را به تلفن عمومى سر كوچه رساند. صداى نفسهاى خودش را مى شنيد. دستهاى لرزانش سكه اى را در تلفن انداخت. با شنيدن صداى بوق نفس عميقى كشيد. فكر كرد اين آخرين تلاش براى نجات عشقش است. بعد از لحظه اى مكث شماره خانه دايى را گرفت. بعد از چهار - پنج بار بوق تازه به خاطر آورد كه چه موقع از روز است. خواست قطع كندكه صدايش را شنيد. انگار دنيا را به او داده باشند. اما تمام جملاتى راكه از قبل آماده كرده بود از سرش پريد. تا به ذهنش فشار بياورد مى خواست چه بگويد جمشيد قطع كرد. دوباره شماره گرفت. -الو سلام منم اختر. - سلام... سلامى كه بوى پشيمانى مى داد از اينكه گوشى را برداشته بود. مانده بود چه بگويد كه اختر خودش ادامه داد: - جمشيد مى خواهم ببينمت. با تو كار دارم. - باشد سر فرصت امروز كار دارم. اختر حرصش گرفته بود. خواست بگويد باز هم مى خواهى به خواستگارى بروى كه حرفش را قورت داد. حالا وقت ستيز نبود. خواهش كرد كه همين امروز باشد. جمشيد با اكراه پذيرفت. بعدازظهر همان كافه... تا به خانه برسد منگ بود. مى انديشيد اگر نجنبد همه چيز را از دست خواهد داد. بايد كارى كند. حدود ساعت ۶ بودكه با برنامه ريزى قبلى صديقه براى خريد پارچه دنبالش آمد.اما به جاى بازار با عجله به خانه صديقه دويدند و همان پيراهن سفيد را پوشيد. پاچه هاى شلوارش را هم جمع كرد و جوراب مشكى ضخيمى را رويش كشيد. كفشهاى پاشنه بلند قرمز دختر همسايه را هم به پا كرد. اما پاهاى صديقه ۴۱ بود و پاى او ۳۸. كمى پنبه پيدا كرد و پشت پاشنه جاسازى كرد تا حالا كفش پاشنه بلند نپوشيده بود. يكى دو قدم اول نزديك بود سرنگون شود. اما به خود مسلط شد. قد بلند احساس خوبى را به وجود مى آورد. صديقه با عجله كمى رژ قرمز گوجه اى را به لبها و گونه هايش ماليد. كمى هم از عطر شاه عبدالعظيمى مادربزرگ كه موقع خواب مخفيانه برداشته بود، بهتر از اين نمى شد. با عجله شتافت. مطمئن بود جمشيد را تحت تأثير قرار مى دهد و از دخترهاى آنجا چيزى كم ندارد. آرزو مى كرد به چشم جمشيد زيبا بيايد. منتظرش بود . با ديدنش از جا بلند شد و صندلى كنار خودش را تعارف كرد. اختر به زور تعادلش را حفظ مى كرد. كفشها خيلى بزرگ بودند. جمشيد بى اختيار روى برگرداند تا دخترك متوجه خنده اش نشود. چقدر اختر مضحك شده بود. هر دو سفارش قهوه دادند. مى خواست به جبران دفعه پيش خيلى خانمانه رفتار كند. آرام و با وقار. اما دست خودش نبود. اضطراب از سر و رويش مى باريد. جمشيد به زور خنده اى كرد و پرسيد: مى خواستى چيزى بگويى؟ دختر تمام تلاشش رامى كرد لبهايش را نجود. همه چيز يادش رفته بود. كلمات در گلويش باد كرده بود و بالا نمى آمد. نمى دانست چه بگويد. از كجا بگويد. ضربه خيلى نابهنگام و غافلگيرانه بود. متوجه بدخلقى هاى اين اواخر شده بود. بو برده بود كه چيزى شده اما نه اينكه عاشق شده باشد. در باورش نمى گنجيد. لباهايش به هم دوخته ، به چشمهاى جمشيد خيره مانده بود. اين همه بى وفايى را از او باور نداشت. كاش جمشيد دهان باز مى كردو مى گفت خواب ديده. يك خواب بد. جمشيد دهان باز كرد. چون از حرف زدن او نااميد شده بود اما چيز ديگرى نگفت. ببين دخترعمه چند بار خواستم اين موضوع را به تو بگويم اما نمى شد. از آن زمان خيلى وقت گذشته حالا هر دو ما بزرگتر شده ايم. عاقل تر شده ايم. وضعيت فرق كرده است. تو آنقدر دختر باهوش و فهميده اى هستى كه شرايط مرا درك كنى... اختر سعى داشت بغضش را فرودهد: كدام شرايط؟ اينكه با ليلا ازدواج كنى؟ جمشيد مثل اينكه يادت رفته چهار سال به پاى تو نشستم. چه كسانى را به خاطر تو جواب كردم. حالا حق من اين است؟ خيلى نامردى... - باشه. قبول من بد كردم. مى دانم و همه چيز را هم يادم هست ولى دانشگاه يك دنياى ديگر است. من تو اين چند سال چيزهايى را فهميدم، چيزهايى را ديدم كه در خواب هم نمى ديدم. خوب اين مسائل روى آدم تأثير مى گذارد. آدم را عوض مى كند. مى فهمى. - خوب وقتى زنت شدم منم درس مى خوانم. مى روم دانشگاه همان طورى مى شوم كه تو مى خواهى مثل... كه بغض تركيد و مجال نداد. بيرون آمدند. جمشيد هرچه دليل و برهان داشت رو مى كرد كه حقانيت تصميمش را به كرسى بنشاند. اما حقانيت اختر همان بود كه سالها پيش خود بذرش را كاشته بود و حالا ريشه دوانيده بود. يكباره همه چيز را از ريشه بركندن در قاموس جوانمردان نيست. اما ديگر دير شده بود. جايى براى خودنمايى عشق كهنه نمانده بود. - اختر مى دونم الآن نسبت به من چه احساسى دارى ولى بعدها كه خودت هم تجربه ات از زندگى بيشتر شد دليل اين كارم را مى فهمى. مى فهمى كه وجود يك زن محكم و قوى پشت سر يك مرد يعنى چه. من خيلى فكر كردم. براى اين كارم خيلى دلايل دارم. اگر بخواهى مى توانم بيشتر برايت توضيح بدهم... پس نه اشتباهى در كار نبود. اينكه دارد مدح و ثنايش مى كند همان است كه مهر او را از دلش ربوده است. احساس كرد سرش به دوران افتاده و سنگينى مى كند. دستانش يخ كرده بود. لبان باريكش آشكارا مى لرزيد. هم سردش بود هم عرق مى كرد. حالش هيچ خوب نبود. نزديك بود زمين بيفتد كه جمشيد بازويش را گرفت و هراسان از حالش پرسيد. دختر بيچاره رنگ بر رخسار نداشت... ادامه دارد...
|
|
|
|
|