|
نگاهى به جشن هاى پاييزى
|
|
|
|
|
|
|
|
داستان تو
|
|
|
|
|
نگاهى به جشن هاى پاييزى
موضوع انشاء: پاييز را توصيف كنيد
|
|
|
پرديس شكيبا يك چوب سحرآميز و چندورد جادويى، اجى، مجى،... سفر به سالهاى پيش دوران تحصيل و يكى از كلاسهاى انشاء وبه رسم اين ايام موضوع پاييزى!! «فصل پاييز را توصيف كنيد!» اكثر افراد تحصيلكرده و دكتر، مهندس هاى امروزى حداقل يك بار درباره اين موضوع نوشته اند: «پاييز فصل رنگارنگ شدن برگها! برگهاى زرد، قرمز و نارنجى زير پاى ما خش خش مى كنند. روزها كوتاهتر مى شود وهوا رو به سردى مى رود. فصل درس و مدرسه و...» اگر قرار باشد امروز در مورد پاييز بنويسيم آن را چگونه و به چه رنگ مى بينيم؟! رنگ برگها هميشه همين رنگ بوده و خواهد بود. هيچ وقت كوبيدن بر سر برگى پاييزى صدايى به جز خش خش نداشته و نخواهد داشت. روزها هم كه بلندتر نمى شود و... آنچه فرق كرده و مى كندنگاه من و شماست! حالا همين چوب جادويى را محكمتر تكان بدهيد و وردى غليظ تر بخوانيد ااجى جى، مجى... به چند قرن پيش و كشورهاى ديگر سفر كنيد. پاييز چه رنگى است؟! از ايران خودمان شروع مى كنيم. جشن مهرگان: يكى از مهمترين جشن هاى ايرانى«جشن مهرگان» بوده است. در تقويم اوستايى سال در فصل سرد آغاز مى شده است و برخى معتقدند شروع آن در ماه مهر بوده است. (در دوران هخامنشيان) آنها اين ماه را شروع سال نو مى دانستند و به جشن و پايكوبى مى پرداختند (مى توان گفت آغاز سال نو در هنگام اعتدال پاييزى با زندگى وابسته به كشاورزى آن دوران هماهنگ و مرتبط بوده است) مهر در زبان اوستا (Miora)، در فارسى باستان و سانسكريت (Mitra) و در پهلوى (Mitr) و در فارسى امروزى مهر (Mehr) خوانده شده است. بررسى سنگهاى بر جاى مانده از آن دوران نشان مى دهد كه در زمان هخامنشيان بارها بر روى سنگها (مهر) حكاكى شده است. مهرگان در آن ايام نه تنها فصل برداشت محصولات بوده بلكه زمانى براى دريافت ماليات هم به حساب مى آمده است. سالها پيش «مهرگان» با شكوه و عظمت نوروز جشن گرفته مى شد و در اين روز مردم براى يكديگر هدايايى مى فرستادند و ثروتمندان به نيازمندان سكه طلا و نقره مى دادند. شركت كنندگان در اين جشن لباسهاى نو مى پوشيدند و ميزى رنگين و قشنگ مى چيدند و بر سر آن اوستا (كتاب مقدس)، آيينه، سرمه دان، گل، شيرينى، نوعى نان مخصوص (مركب از گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش و ارزن)، سبزيجات و ميوه خصوصاً ميوه هاى قرمزرنگى چون سيب وانار، سكه نقره، سنجد، بادام و پسته مى گذاشتند. در آتشدانها اسپند و كندر مى ريختند و آنها را دود مى كردند. مراسم زمان صرف ناهار شروع مى شد. جلوى آيينه مى ايستادند و دعا مى كردند و به نيت خير و سلامت و شادى شربت و نقل مى خورند و بر چشمها سرمه مى كشيدند. سپس يكديگر را در آغوش مى گرفتند وشادى مى كردند. يكى ديگر از رسوم در اين جشن قربانى كردن گوسفند بود. اين كار در زمان تابش خورشيد انجام مى شد و سپس در حالى كه گوسفند را كباب مى كردند دعاى خير و كلمات خوب و نيات زيبايى را از زبان و دل مى گذراندند وخلاصه اينكه اين ماه را عزيز مى دانستند. هنوز هم در بسيارى ازخانواده ها زمانى كه كودكى در مهرماه متولد مى شود «مهرداد، مهرزاد، مهردخت يا مهربانو،...» ناميده مى شود. پاييز و ايرلندى ها هزاران سال قبل قبيله اى از كشاورزان كه «سلت» نام داشتند در ايرلند زندگى مى كردند. آنها مى دانستند كه خورشيد در رشد و به بار نشستن محصولاتشان به آنها كمك مى كند. بنابراين وقتى پاييز شروع مى شد و خورشيد كمرنگتر و سردتر به نظر مى رسيد. گمان مى كردند خورشيد به دست زمستان اسير شده است و حداقل ۶ماه در اسارت اوست. براى فرار از اين نگرانى و اميد به بازگشت خورشيد در ۳۱اكتبر جشن مى گرفتند و از خورشيد مى خواستند تا به سلامت بازگردد. آنها در جشن خود آتش برپا مى كردند و به در دامنه كوهها به آتش بازى و روشن كردن آن مى پرداختند و در همان حال به دعا مى نشستند و از خدا مى خواستند بار ديگر خورشيد عالم تاب به سرزمين آنها نور و گرما بدهد. آن شب به پايان مى رسيد، روز بود به سراغ چوبهاى به جا مانده از آتش مى رفتند، تكه اى از آن را به خانه هايشان مى آوردند آتشى جديد به پا مى كردند و آن را مظهر خوشبختى مى دانستند، در حالى كه لباسهايى از پوست حيوانات بر تن داشتند در كنار اين آتش جشن مى گرفتند و شادى مى كردند. پاييز در ويتنام (tet-troong-thoo) جشنى است كه در نيمه پاييز در ويتنام برگزار مى شود و يكى از مشهورترين جشن هاى خانوادگى است. بيشتر مراسم وجشن ها در اين روز در ارتباط با كودكان برنامه ريزى مى شود چرا كه معتقدند پيش از آن والدين به واسطه كار كشاورزى و امور مربوط به برداشت محصول فرصت بازى كردن وتوجه به كودكان خود رانداشته اند و اين روز فرصت مناسبى براى پرداختن به آنهاست! به منظور جبران اين زمان از دست رفته، از اين روز به منظور نشان دادن عشق و علاقه خود به فرزندانشان استفاده مى كنند. (به همين خاطر اين روز را روز جشن كودكان هم مى نامند) در حال حاضر هم اين جشن بيشتر در ميان كودكان و تحصيلكردگان ديده مى شود. والدين براى كودكانشان فانوس مى خرند و با آنها به استقبال صبح و طلوع آفتاب مى روند. كودكان همراه داشتن اين فانوسها را ، براى شروع درس و سپيده دم دانايى در سالى جديد، خوش يمن مى دانند و با نور به استقبال دانش مى روند! همچنين لباسهاى محلى مى پوشند، ماسك هايى كه خود ساخته اند بر صورتشان مى زنند و به جشن و پايكوبى مى پردازند. والدين ويتنامى نيز مانند چينى ها در اين جشن براى فرزندانشان افسانه و داستان تعريف مى كنند و كيكهاى مشهورى به نام (mooncake) را به پاس احترام به ماه مى پزند و مى خورند. يكى از اين داستانهاى جذاب و جالبى كه سالهاست براى كودكانشان مى گويند در مورد ماهى كوچكى است كه قصد دارد اژدها شود. آنقدر تلاش مى كند و تلاش مى كند تا سرانجام به اژدهايى تبديل مى شود. پدر و مادرها اين داستان را براى كودكانشان نقل مى كنند تا به آنها بگويند در اثر تلاش و سختكوشى به هر چه آرزو داشته و اراده كنند مى رسند. Michaelmas در قرون وسطى اين جشن يكى از جشن هاى بزرگ مذهبى در رسوم بسيارى از كشورهاى مشهور به حساب مى آمد. تقارن اين جشن با ايام برداشت محصول و خرمن تقدس خاصى به اين مراسم داده بود در انگلستان رسم بود تا در اين روز مردم گوشت غاز بخورند. آنان معتقد بودند با خوردن گوشت اين پرنده دچار مشكلات مالى نخواهند شد و يكسال بى دردسر را خواهند داشت. در ايرلند پيدا كردن حلقه اى كه در كلوچه و نان شيرينى مخصوص اين روز پنهان شده بود به معناى ازدواج شخص يابنده در سالى كه در پيش داشت، بود. ايرلندى ها در اين جشن از گوشت غازى مى خوردند كه ماهها در مزرعه خود به او غذا داده بودند و در انتظار روز برداشت محصول و كشتن او مانده بودند. قسمت دوم اين مطلب را فردا در همين صفحه بخوانيد.
|
|
|
|
|
يك پيشنهاد
گيلانه مى گفتند «بهرام رادان» در گيلانه خوش درخشيده است. اول قبول نكرديم تا اينكه خودمان با چشم خودمان ديديم. راست مى گفتند. شما هم برويد و با چشم خودتان ببينيد. پيشنهاد اين هفته ما براى شما فيلم «گيلانه» به كارگردانى رخشان بنى اعتماد و محسن عبدالوهاب است. شايد تيزرهاى تبليغاتى فيلم را در تلويزيون ديده باشيد. چهره پردازى خوب «فاطمه معتمد آريا» اول آدم را به شك مى اندازد كه خودش است يا بازيگرى شبيه او. رادان هم نقش متفاوتى دارد. پله پله ترقى كردن يعنى همين. يعنى بازيگرى كه در فيلم شور عشق بازى كرد و زرشك زرين را با چشم خودش ديد، حالا در فيلم كيميايى و بنى اعتماد بازى مى كند! رخشان بنى اعتماد هم كه تكليفش معلوم است. يعنى تكليف سينمايش معلوم است. حاشيه نمى رود، پرت هم نمى زند. يك سينماى اجتماعى واقعى. فيلم هاى قبلى او اگر در خاطرتان باشد (مثل زير پوست شهر، نرگس، روسرى آبى و ...) حتماً اين بار هم زحمت در صف ايستادن و تهيه بليت را به خودتان مى دهيد. گيلانه علاوه بر تمام صحنه هايى كه دل آدم را آشوب مى كند، به خاطر طبيعتى كه در آن فيلمبردارى انجام شده، صحنه ها و قاب هاى ناب و دلپذيرى هم دارد. چشم هايتان را هنگام تماشاى فيلم بازباز نگهداريد.
|
|
|
|
|
چيزى براى امروز
|
|
|
رئيس جمهور آمريكا علاقه زيادى دارد كه خود را همه فن حريف نشان بدهد. هر هفته عكس هاى جورج بوش در وضعيت هاى مختلف، لبخند به لب ميليونها نفر مى آورند. او گاه يك اره برقى در دست گرفته و در كنار جنگلبان ها مشغول بريدن درختها است و گاه با لباس بسكتبال در كنار غول هاى عظيم الجثه ايستاده است. جورج بوش يك بار توپ بيس بال در دست گرفت و وسط زمين رفت و با پرتاب آن بازى هاى ملى واشنگتن را افتتاح كند. پيش از او ريچارد نيكسون هم عادت به اين كارها داشت. در سال ۱۹۶۹ نيكسون هم مسابقات بيسبال را با پرتاب توپ آغازكرده بود. در اين عكس جورج بوش گيتار را از دست نوازنده كانترى ، مارك ويلس گرفته و در حال هنرنمايى است. متأسفانه از پشت اين عكس معلوم نيست چه صدايى از آن گيتار بلند مى شود. مهم هم نيست. رئيس جمهور آمريكا به نماى بيرونى اين ژست ها اهميت مى دهد نه هيچ چيز ديگر. جورج بوش بدون شك نماينده اصيل فرهنگ آمريكايى است. اين را از طرز راه رفتن او هم مى توانيد بفهميد كه هميشه دستهايش را مثل كابوى ها از بدنش جدا نگه مى دارد. همه كاره بودن جورج بوش هم بى شباهت به فرهنگ آمريكايى نيست كه با نگاه تماميت خواهانه اش، خود را صاحبنظر در همه عرصه ها و معادلات بين المللى مى داند. اعتماد به نفس آمريكايى هر سال با هزاران فيلم هاليوودى تقويت مى شود. كاملاً معلوم است حتى آقاى رئيس جمهور هم تحت تأثير اين فضاى تبليغاتى و فيلم هايى كه شب پيش ديده رفتار مى كند. كاملاً معلوم است كه او هم بعد از ديدن هر قهرمان هاليوودى به خودش مى گويد: چرامن مثل او نباشم؟
|
|
|
|
|
داستان تو
خواب بعد از ظهر
|
|
|
سلام. قصه هاى شما كماكان به دست ما مى رسد. چه آنها كه فكر شده نوشته شده اند، چه آنها كه بعد از نوشتن، حتى يكبار هم از رويشان خوانده نشده است. اگر مى خواهيد داستان هايتان در ستون «داستان تو» چاپ شود، لطفاً كمى به اصول داستان نويسى توجه كنيد و خلاقيت را هم چاشنى نوشتنتان كنيد. داستان هايتان را مى توانيد به آدرس روزنامه ايران، صفحه جوان، به صورت خوانا و روى يك طرف كاغذ بفرستيد. بيوگرافى كوتاهى هم از خودتان ضميمه داستان كنيد. اين هفته دو داستان كوتاه از نفيسه احمدى برايتان در نظر گرفته ايم. نفيسه هفده ساله است و در شهر فريدونكنار استان مازندران زندگى مى كند. ديپلم رياضى دارد اما علاقه اصلى اش به ادبيات و داستان نويسى است. قصه هاى او را با هم مى خوانيم: خواب بعد از ظهر ظهر تابستان بود و هوا گرم و داغ. من همانند تنبلان روى ايوان خواب بودم. آنقدر هوا گرم بود كه حتى نسيم ملايمى هم نمى وزيد. گويى تمامى پنكه ها و كولرهاى عالم از زور گرماى بيش از حد اين تابستان سوخته بودند و من نيز در اين گرماى سوزان عرق هاى مكرر امانم را بريده بود و با بادبزنى كه در دست داشتم آرام و بى جان خود را مانند كولر خودكار خنك مى كردم. همين طور كه خود را خنك مى كردم به موسيقى قورباغه ها و جيرجيرك ها در اين ظهر دل انگيز گوش فرا داده بودم و آن قدر اين حيوانات عجيب الخلقه مرا به خود مشغول كرده بودند كه ابداً به پيرامون خود توجه نداشتم. در عالم موسيقى طبيعى و جاندار اين موجودات غرق شده بودم، كه ناگهان پيرمردى با دمپايى قرمز رنگى كه در دست داشت مرا به خود آورد و هنگامى كه در اين فريادهاى او انديشه كردم، فهميدم كه او به جان اين قورباغه ها و جيرجيرك ها افتاده است و به جاى اين كه صداى آن ضبط صوت خراب شده پسرش را كه صداى آن تا دويست كيلومترى هم گوشهاى بشر را كر مى كرد، خفه كند دم به دم به اين جانوران بى گناه نفرين و بد و بيراه مى گفت و با دمپايى قرمز رنگ بزرگش بر سر آنها مى كوفت. من نيز در اين حركات او فرو رفته بودم كه ناگهان وجدان هميشه بيدارم به من طعنه اى زد كه اى بى صفت تو رحمى به اين موجودات بى آزار كن و از هرگونه آزار نسبت به اين بى گناهان جلوگيرى كن. از آن جايى كه پيرمرد از همسايه هاى قديمى اين محله بود در باب اينكه بيچاره پيرمرد، همسايه است و بايد او را نصيحت كرد به مانند فرشته هاى در كتابهاى كودكان از جا جستم و خود را به او رساندم و آرام و با طمأنينه او را ازاين كار بازداشتم و البته بايد گفت با ترس و اضطراب كه خداى نكرده اين پيرمرد دمپايى اش را كه تا به اين لحظه بر سر جيرجيرك ها مى كوفت اكنون بر سر من نكوبد، از او خواستم تا به آنها امان دهد و گناه را بر گردن اين موجودات بى آزار خداوند نگذارد. پيرمرد بدون گوش دادن به حرفهاى من كه مانند علف هرزى مزاحم كارش شده بودم سيلى آبدار بر روى صورتم نواخت تا درس عبرتى برايم شود. اما من از خدا بى خبر به مانند سيمى كه اتصال كرده باشد جرقه اى زدم و هرچه از اين دهان مباركم بيرون مى آمد نثارش كردم كه كاش اين دهان لال مى شد و اين حرفهاى بى مربوط را نمى زد. پيرمرد دو چشمانش را گرد كرد و رگهاى خونى چشم هايش را بيرون آورد و به سويم حمله ور شد و من نيز تا به خود بيايم و بدانم كه بايد فرار كنم، خود را در دست شش نفر قلدر و گردن كلفت كه با تمام حرص و كينه بر سرم مى كوفتند يافتم. خلاصه آنها اندكى قولنج بدنشان را با حركتهاى نمايشى روى دست و شكم و پاهايم گرفتند و قدرى سبك شده بودند. بايد در اينجا نقش مردم را نيز ذكر كنم چون اگر اين افراد از جان گذشته مرا از زير دستان اين گرازان وحشى نجات نمى دادند فكر مى كنم اكنون تمام استخوان هاى بدنم خرد و خاك شير شده بود. خدا عمر با عزت به آنها دهد كه مرا از اين تنبيه نه چندان آرام نجات داده و حمايتم كردند. خلاصه صبح فردا بنده با يك دست شكسته و صورت و پاهاى زخمى به خانه آمدم و همچون بيچارگان و آوارگان در گوشه اى كز كردم. از قضا هنگامى كه ظهر دوباره روى ايوان خواب بودم با صداى ضبط پسر آن پيرمرد شجاع و كوفتن دمپايى خود او از جا پريدم و زمانى كه خواستم علت اين سر و صدا را از آنها بپرسم، به ياد جانفشانى و كتك هاى شيرين و چرب و نرم ديروز افتادم و بدون اين كه چيزى بگويم ملحفه را با ترس بر روى صورتم كشيدم و در زير دعا مى كردم كه نكند اكنون اين پيرمرد بگويد كه چرا روى ايوان مى خوابى كه اين عملت مانع استراحتم مى شود و مرا از خواب، بى خواب مى كند. حال ديگر در اين فكر بودم كه ديگر شجاعت به خرج ندهم كه عاقبتش را به مانند امروز خواهم ديد و هيچ گاه تا عمرم باقى است صورت و چشم هاى گرد شده پيرمرد را فراموش نكنم و همچنان ترسو و بى وجدان باقى بمانم. «تلافى» آسمان صاف و پرستاره بود. روزهاى امتحان فرارسيده بود. روى صندلى تو بالكن نشسته بودم و به اين فكر مى كردم كه چطور درس هاى نخوانده ام را مطالعه كنم. هنوز چند ساعتى از نشستنم نگذشته بود، كه صداى تلفن افكار به هم پيوسته ذهنم را پاره كرد. به سوى تلفن دويدم. با برداشتن گوشى باز هم صداى آشنا و هميشگى مريم را شنيدم. بعد از احوالپرسى هاى معمول به مانند هميشه، صحبت حواشى اقتصاد را شروع كرد. آخر من نمى فهمم، اين رشته تحصيلى او كه هر زمان به وصف زوايا و مشاغل و شاخه هاى آن مى پردازد، به زندگى من بيچاره كه معلوم نيست چگونه و با چه زحمتى آن را مى گذرانم چه ربطى دارد!؟ خلاصه من هم طبق عادت هميشگى با تأكيدهاى مكرر و نه چندان دلخواه با او بر روى شاهراه هاى اقتصاد و امور مربوط به آن هم قدم شده بودم. البته لازم به ذكر است كه اين صحبت هاى بنده، ناشى از تكرار جملات مريم بود. مابين صحبتم دعا مى كردم كه كاش خداوند معجزه اى عنايت بفرمايد تا حداقل از اين وقت گذرانى هاى بى موقعش خلاصى يابم و براى امتحان فردا اندكى درس هايم را مرور كنم. اما نه فرجى حاصل شد و نه معجزه اى رخ داد. ايشان بعد از يك ساعت و نيم صحبت در مورد اقتصاد و زندگى بنده با صداى آرام كه از سيم هاى تلفن هم عبور نمى كرد، فرمودند: واى خيلى وقتت را گرفتم؟ ببخشيد. كارى با من ندارى؟ و من هم از شما چه پنهان، سريعاً و بدون هيچ معطلى ايشان را فى امان الله سپردم و گوشى را گذاشتم و با تمام وجود نفس راحتى كشيدم. حالا بايد مطمئناً به سوى يخچال مى رفتم تا قرص مسكنى براى اين سردرد ناگهانى ام كه در حين صحبتم با مريم آشكار شده بود، پيدا كنم. ساعت يازده و نيم شب بود و من نه از استراحتم لذت بردم و نه مى توانستم با اين سردرد بى موقع درس هاى نخوانده ام را از بر كنم. بعد از مدتى كلنجار با خود، تصميم گرفتم چرتى بزنم تا اين سردرد آرام گيرد و دوباره از نو شروع به خواندن كتابهاى به جا مانده از روزهاى بطالتم كنم. اما چشمتان روز بد نبيند. دقيقاً همزمان با صداى تيك تيك ساعت كه هفت صبح را نشان مى داد، همچون فنر از جا پريدم و فقط در اين فكر بودم كه چه بايد بكنم؟ و درسهايم را كه هنوز نيمى از آنها مانده بود به اتمام برسانم. از بخت بد بنده فقط يك ساعت تا كاسته شود. اما هنوز كمى نخوانده بودم كه نگاهى به ساعت هشدارى برايم بود تا بدانم زمانم گذشته است و من نيز بدون معطلى به سوى دانشگاه با كوهى از كتابهاى نخوانده كه روى دستانم بود، حركت كردم. در راه برگه هاى هر كتاب را ورق مى زدم و بدون اين كه چيزى بفهمم مطالب را نگاه مى كردم. خلاصه امتحان برگزار شد و من با انبوهى از سؤالات پيچ در پيچ و بدون جواب روبه رو شدم. بعد از مدتى جنگ و ستيز با افكار، از پس امتحان برآمدم و در همين حين كه با خونسردى از جلسه خارج مى شدم صداى مرتعش و بى خش مريم روى پرده هاى نازك گوشهايم قدم گذاشتند و بدون اين كه حتى مهلت پاسخ به اين حركت دوستانه او را داشته باشم با كف دست ضربتى نه چندان آرام بر روى مهره هاى پشتم فرود آورد و من اين بار در فكر حساب پس دادن اين دوست به ظاهر صميمى از بابت مزاحمت چند دقيقه اى ديشب ايشان بودم و با خود مى انديشيدم كه چگونه محبت هاى بى حد و اندازه ايشان را جوابگو باشم. با لبخندى كه سرشار از نفرت و كينه بود به او نگريستم و خود را مانند انسانهاى از جان گذشته نشان او دادم و با دو دست چنان در آغوش فشردمش كه گويى هرگز چنين فرد بامحبتى را تا به اين سن نديده بود و با خونسردى جواب تمام تعارفهاى بيشمار او را دادم و در تمام اين مدت در اين فكر بودم كه چگونه حق اين دختر بى چشم و رو را كف دستش بگذارم. با اصرار و پافشارى فراوان از آن جا كه مى دانستم او فردا امتحانى سخت و سنگين دارد او را به خانه خود دعوت كردم تا شايد بتوانم تلافى آن وقت گذرانى هاى بيهوده اش را پاى تلفن با من بخت برگشته بگيرم. خلاصه من پيوسته اصرار و تعارف مى ورزيدم و او نيز متقابلاً بهانه و دليل مى آورد. به هر زحمتى كه بود بالاخره او را با خود همراه كردم. ظهر بود كه به خانه رسيديم. سكوت خانه با صداى چرخيدن كليد من در قفل شكسته شد و با صداى خنده بلند مريم تمام خانه متوحش شده بود. هر دو با هم وارد خانه شديم و بعد از آماده كردن و خوردن ناهار با سؤال بى مربوطى كه در مورد اقتصاد از كتابى كش رفته بودم، فكر بى ارزش او را تا شب بر سر جواب آن مشغول كردم. در افكار خود غرق شده بودم به طورى كه به سخنى از سخنان نامفهوم مريم توجه نمى كردم. همانطور كه در اقيانوس رؤياهاى خود غوطه ور بودم صداى مريم همانند سنگى توى اقيانوس ذهنم پريد و مرا به فكر درست كردن شام براى شكم ايشان واداشت. من واقعاً نمى فهميدم كه اين دختر چه روى بى حد و اندازه اى دارد كه براى خود محفلى اقتصادى همراه با پذيرايى برپا كرده است. شام كه خورده شد من براى اطمينان كامل از او پرسيدم: مريم، مگر تو فردا امتحان ندارى؟ و او با خونسردى كامل در پاسخ به من گفت: من معمولاً درسهايم را در طول ترم مطالعه مى كنم و دقيقاً امروز صبح كه در خانه بودم آن را به پايان رساندم و تمام و كمال مرورش كردم. جاى بسى تعجب است كه بگويم اين كنفرانس اقتصادى كه او در خانه بنده برپا كرده بود مرورى بر مطالب امتحانى اش بود و من بى خبر از اين عالم تنها به او نگاه مى كردم و چقدر او را در ذهن تشويق كردم كه اين دختر چه خوب مسائل اقتصادى را بيان و تحليل مى كند. اين دوست وفادار تا صبح مطالب كتابهاى خود را در خانه من مرور كرد و من كه مانند گوش شنواى رايگانى براى او بودم خسته و بريده از اين دعوت بيجاى خودم مكرراً در ذهن بر خود لعنت مى فرستادم. اين دوست به ظاهر خوب صبح با خوشحالى و سرمستى خانه ام را به سوى جلسه امتحان ترك كرد. من كه امروز ويرانه تر از ديروز بودم پى در پى خود را سرزنش و شماتت مى كردم و به خود مى گفتم كه نه تنها نتوانستم تلافى آن وقت گذرانى هاى بى فايده اش را بگيرم بلكه هزينه دو شب شام و ناهارم را در شكم وامانده اش حيف و ميل كردم و با انبوهى از ظرفهاى نشسته و كتابهاى نخوانده روبه رو شده بودم و به اين فكر فرورفتم كه از اين به بعد درسهايم را در طول ترم مطالعه كنم و دور دوستهاى به ظاهر مهربانى همچون مريم را خط كشيده و فكر هرگونه بازى مضرى را از سر بيرون كنم و ابداً به دنبال تلافى نباشم.
|
|
|
|