چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۴ -
Wed, Oct 12, 2005
جوان
۳۲۷۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
كوچه W
از ميان وبلاگ هاى شما:
حرف دل
كوچه W
از ميان وبلاگ هاى شما:
سهراب؛ شاعر آب و آينه
231693.jpg
مثل همين روزها بود، روزى كه اين وبلاگ شروع به كار كرد. و حالا يك سال از عمر آن مى گذرد. با فراز و نشيبها و با كم و كاستهايى كه داشت... هنوز خوب يادم مى آيد، استقبالى را كه از پيشنهاد چنين وبلاگى در انجمن دوستداران سايت سهراب شد. و همراهى و كمك آقاى آرين، مسؤول سايت سهراب، كه به اين كار رسميت بخشيد. و با گذاشتن لينك اين وبلاگ در صفحه اول سايت، تعداد بازديدكنندگان را تضمين كرد...
يك سال گذشت. از زمانى كه در اين وبلاگ نوشته شد: «اينجا جايى ست براى بحث و گفت و گو درباره اشعار سهراب، نمادهاى شعرش، و مطرح شدن ديدشان نسبت به شعرى از سهراب... جايى ست كه بشود فهميد ديگر دوستداران سهراب در آن الفاظ قشنگ چه مى بينند... » و اين آغاز بود. و به راستى كه هدف اين وبلاگ، در حد خودش چه خوب برآورده شد. گرچه، هنوز فاصله دورى با ايده آل دارد...
اساس و پايه وبلاگ بر روى نظرات شما بازديدكنندگان و همراهان بود. بررسى ها و تحليلها بدون حضور نظرات شما امكان پذير نبود. و در اين يك سال مطالب بسيار خوبى از طرف دوستان در برهه هاى مختلف ارائه شد. گرچه هيچ وقت اين وبلاگ ادعا نكرد شامل دقيقترين و كاملترين تحليلهاست، اما به جرأت مى توان گفت كه در نوع خود، بى نظيرترين و فعالترين گروه بررسى اشعار بود. و اين فقط به خاطر همراهى و كمك شما دوستان بوده. و اما گاه كه به كوتاهى خودم در بررسى و تحليلها، كمى و كاستها، كمى نظرات تحليلى و يا حتى كمى بازديد فكر مى كردم، باز فكر مى كردم برآيند كلى اين وبلاگ بايد مثبت باشد. هر چه بود بهتر از سكوت بود!... مطالبى كه در اين وبلاگ گفته شد، حداقل براى خود من بسيار مفيد بود. و اين بدبينانه ترين شكل است!... كم و كاستى هاى اين وبلاگ با لطف شما پر و سرشار مى شد: آمار بازديد بيش از ۶۴۰۰ مى تواند رقم قانع كننده اى باشد. آنهم براى وبلاگى كه در وبلاگ شخصى هيچ كس پيام نمى گذارد. تا طبق سنت ديرينه! وبلاگ نويسان، بازديدش پس داده شود! ...
و من خوشحالم. از اينكه براى شروع سفر توانسته ام به جست و جوى كفشهايم برخيزم. از اينكه آن آوا را شنيده ام. از اين كه اينجا جايى شده كه بنشينيم و فكر كنيم. كه احساس كنيم. و احساسمان را وسعت بخشيم. و اينكه اينجا صداى دوست مى آيد به گوش دوست... و من خوشحالم. شايد با اين وبلاگ توانسته باشم اداى دين كوچكى به سهراب كرده باشم... سهرابى كه از كوچه هاى مه گرفته كودكى، ناخداگاه با من بود! سهرابى كه يادم مى آيد زمانى، زير باران هشت كتابش را مى خواندم بدون اينكه آن را بفهمم! اما احساسش مى كردم و چه لذتى كه نمى بردم: چترها را بايد بست... زير باران بايد رفت... و آن نداى تحول زا كه چشم ها را، بايد شست، جور ديگر بايد ديد... سهرابى كه هميشه روشنى را به من هديه داد. و به من آموخت چگونه... ... ... نه، چه مى گويم، آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دريچه: سمت انگشت من با صفا شد...
يك سال گذشت. و در اين مدت صفحه نظرخواهى پر بود از محبتهاى شما كه از وبلاگ تعريف كرده بوديد. و خيسى احساس در اين پيامها چه شفاف بود... و كمتر فرصتى پيش آمد كه بنشينيم و از نقصانها و راه حل ها بگوييم. كمتر پيش آمد ارزيابى داشته باشيم. و حالا از همه ( همه همه!) دعوت مى كنم، بياييد و به عملكرد يكساله اين وبلاگ نگاهى كنيد: آن را نقد كنيد، بررسى كنيد، تعريف كنيد، ايراد بگيريد، ... به اميدى كه تحليل جاى تجليل را بگيرد... و اين راهنما و خط و نشانى خواهد شد براى ادامه كار.
پيشنهاد شما پرارزش ترين هديه اى خواهد بود كه به مناسبت تولد اين وبلاگ خواهيد داد. پس منتظر نظرات شما درباره تمامى جوانب اين وبلاگ در اين يك سال هستم.
و اما تشكرى كه من بايد از شما بكنم... چگونه و در چه لفظى بايد اين همه احساس سپاس را بياورم؟ و چه چيزى به راستى شايسته دوستى و همراهى شماست؟ نمى دانم... هر چه فكر مى كنم چيزى نمى يابم! جاى الفاظ مجذوب خالى! ...
حاشيه: بررسى شعر مسافر همچنان ادامه خواهد يافت.
وبلاگ ديگرى كه برايتان درنظر گرفته ايم، آواز بر چلچله نام دارد كه نويسنده آن به بررسى اشعار سهراب مى پردازد. قسمتى از يادداشت او بر شعرهاى سهراب را برايتان انتخاب كرده ايم. براى خواندن متن كامل آن مى توانيد به آدرس اينترنتى www.farzad-eghbal.persianblog.com مراجعه كنيد:
هركجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مى رويند
قارچ هاى غربت؟ ( صداى پاى آب ‎/ ص ۲۹۱)
از تمام اين بند توجه شما را به تركيب «قارچ هاى غربت» جلب مى كنم. قارچ هاى غربت اضافه تشبيهى و وجه شبه آن سر برآوردن ناگهانى است. سهراب در چند جا از نوشته هايش به احساس غربت در فرنگ اشاره مى كند: « ممكن است بگويند ما دچار درد غربت شده ايم. بگذار بگويند. تازه درد غربت خودش رمز بزرگ و تاريكى را در بر دارد[۱۷]». اما من كه عادت كرده ام مصداق «تا بخواهى پيوند» را در سطر سطر شعر سهراب جستجو كنم، بين غربت، در معناى اسم مكان و قارچ ها وجه شبه ديگرى مى يابم كه لطف بيشترى به شعر مى دهد. قارچ ها رستنى هايى هستند بيگانه خوار و همين بيگانه خوارى بين قارچ ها و سرزمين غربت پيوندى شگفت ايجاد مى كند. اما شگفتى آنگاه بيشتر خواهد شد كه تعريف اصطلاح بيگانه خوارى را بدانيم. بيگانه خوارى اصطلاحى است در علم جانورشناسى كه در عملكرد گلبولهاى سفيد بدنمان نيز شاهد آنيم. عمل بيگانه خوارى چنين است كه «وقتى اجسام خارجى وارد بدنمان مى شوند، گلبولهاى سفيد جسم خارجى را احاطه نموده و به درون خود مى برند و اگر قابل گوارش باشد، خورده وگرنه به نقاط دورترى انتقال مى دهند». در نظر سهراب، سرزمين غربت هم بيگانه خوار است؛ اما سهراب قابل گوارش نيست تا در فرهنگ مبتذل غرب هضم شود. از طرف ديگر، اگر به جهت ناسازگارى با فضاى فرهنگى غرب از سرزمينى به سرزمين ديگرى نيز انتقال يابد - چنانچه همينگونه هم شد و در هيچ جا آرامش نيافت - برايش اهميتى ندارد؛ چرا كه هر كجا برود آسمان براى اوست: « هر جا رفتم، اين آسمان بالاى سرم را با خودم بردم[۱۸]».
من تضمينى ندارم كه اطمينان دهد سهراب از اصطلاح علمى بيگانه خوارى آگاه بوده، اما وسعت اطلاعات وى در زمينه هاى گوناگون كه گوشه اى از آن را در كتاب «اتاق آبى» به قلم كشيده، مرا واداشته كه بيشتر نگران فقر علمى خود باشم تا سهراب. همچنين، موارد ديگرى را كه نشان دهد سهراب از اصطلاحات علمى در شعر استفاده كرده، باز هم مى توان يافت:
زن زيباى جذامى را، گوشوارى ديگر خواهم بخشيد. ( و پيامى در راه ‎/ ص ۳۳۹)
واژه ديگر قابل تأمل است، زيرا اصطلاح «ديگرى» در تعبير شرق شناسان غربى به مردمان مشرق زمين اطلاق مى شود. سهراب در نوشته اى، به صورت ايهامى به اين معنا نظر دارد: « گل غرب در خانه من پژمرده است. من گياهان ديگرى را آب مى دهم. در شعر چين و سرود هند گم شده ام[۱۹]». از نظر سهراب، زن زيبايى كه مرض جذام گرفته است، هنوزهم مى تواند با زينت درونى ( اشراق شرقى ) خود را بيارايد. سهراب در شعر«مسافر» از اين زينت درونى سخن گفته بود:
و گوشواره عرفان نشان تبت را
براى گوش بى آذين دختران بنارس
كنار جاده « سرنات» شرح داده ام. ( مسافر ‎/ ص ۳۲۱)
پس گوشوار ديگر استعاره از همين گوشواره عرفان نشان شرقى مى باشد. نكته ظريفى هم در مورد گوش فرد جذامى وجود دارد. مشخصات گوش جذامى را در كتب پزشكى چنين مى خوانيم: «بزرگ، گره دار، داراى نرمه كلفتى است كه دانه هايى مانند ساچمه در آن احساس مى شود». پس بعيد نيست كه شاعر با ديد زيبا بين خود، حتى ورم گوش زن جذامى را مانند گوشواره ببيند. سهراب اين گوشواره را از گوش زن باز مى كند و گوشوارى ديگر (ايهام) به گوشش مى آويزد. در ضمن بايد توجه داشت كه وجود وجه شبه هاى بديع و لطيف در تشبيهات و استعارات سهراب، از ظرايف زيباى شعرهاى اوست. دو نمونه از آن:
(اى بهار جسارت!
امتداد تو در سايه كاج هاى تأمل
پاك شد.) (چشمان يك عبور ‎/ ص ۴۴۳)
در اين شعر، سهراب از احتياط هاى دوران بزرگسالى كه موجب محو شدن جسارتهاى جذاب كودكانه مى شود، مى گويد. اين سطور از ساده ترين شعرهاى مشكل دفتر «ما هيچ، ما نگاه» است؛ اما سادگى دليل نمى شود كه ما از تعمق در آن غافل بمانيم. كاج درختى زمستانى است كه با بهار پيوندى متضاد ايجاد مى كند. ويژگى كاج، بلندى است كه اشاره اى هم به تأملات طولانى عقل دارد كه قدرت جسارت و خطر كردن را از آدم مى گيرد. تأملاتى كه از امتداد بهار جسارت نيز بلندترند. اما از طرف ديگر كاج درختى بى ثمر نيز هست كه تعريضى است به بيفايده بودن انديشه هاى عقلانى. تركيب «بهار جسارت» نيز جالب است. اين تركيب استعاره از دوران كودكى مى باشد؛ دوران شكوفايى شخصيت آدمى و دوران جسارت ها و دسته گل به آب دادن ها، و كجا اين همه دسته گل براى آب دادن مى توان يافت جز در بهار؟
و صداى پاك، پوست انداختن مبهم عشق، ( صداى پاى آب ‎/ ص ۲۸۶)
در اين مصراع عشق به شكل پنهان، به مار تشبيه مى شود. پيوند بين مار و عشق جالب است. اولين وجه شبه اين دو، ظاهر خوش خط و خال و باطن خطرناك است. سعدى در غزلى به اين شباهت اشاره مى كند:
مثل زيركان و چنبر عشق طفل نادان و مار رنگينست ( غزل ۸۵)
وجه شبه ديگر كه جالبتر است، كور بودن است. هم مار و هم عشق در سنت شعراى پيشينمان، كور تصوير مى شوند؛ چنانچه گفته اند: الحبّ اعمى.
كورى عشق است اين كورى من
حب يعمى و يصمست اى حسن
از عشق گفتن
اولين بار شايد نام مهرداد اوستا را در كتاب ادبيات مدرسه ديديم و با اشعارش همان وقت آشنا شديم. ستون از عشق گفتن فرصت مناسبى برايمان پيش آورده است تا دوباره شعرهاى اوستا را با هم مرور كنيم:
با من بگو تا كيستى مهرى؟ بگو ماهى؟ بگو
خوابى؟ خيالى؟ چيستى؟ اشكى بگو، آهى بگو
راندم چواز مهرت سخن، گفتى بسوز و دم مزن
ديگر بگو از جان من، جانا چه مى خواهى بگو؟
گيرم نمى گردى دگر، ز آشفته عشقت خبر
برحال من گاهى نگر، با من سخن گاهى بگو
غمخوار دل ايمه نئى از درد من آگه نئى
واله نئى، بالله نئى، ازدردم آگاهى؟ بگو
در خلوت من سر زده، يكره در آ ساغر زده
آخر نگويى سر زده از من چه كوتاهى؟ بگو
من عاشق تنهاييم سرگشته اى شيداييم
ديوانه رسواييم تو هر چه مى خواهى، بگو
****
نه از دور فلك مهرى نه از بزم جهان كامى
نه شمع هستيم را از نسيم فتنه آرامى
به جانم راه زد هر بار دردى بر سر دردى
به راهم بازشد هر گام دامى در پى دامى
نه جان را اشتياقى بردل از عشق پرى رويى
نه دل را آرزويى در سر از مهر دل آرامى
فراز آورد گشت آسمان چاهى بهر راهى
فرو گسترد دور زندگى دامى بهر گامى
درود و آفرين تاكى؟ كه پاسخ بشنوى هر دم
دعايى را به نفرينى سلامى را به دشنامى؟
متاب اى اختر برج سرافرازى بر آن مجلس
كه گردد جام مهر و ماه او بر كام خودكامى
من و زين پس بپاس دولت آزادگى دورى
كه دامنگير آمد خاك كوى هر گل اندامى
حرف دل
غروب يكى از روزهاى دلگير
231642.jpg
غروب است. يكى از همان غروب هاى دلگير كه هرچند وقت يكبار، همچون بختك، سنگينى اش را بر قلبم مى اندازد و راه نفسم را مى بندد. باز از دست اين دنيا و مردمش دلسوخته ام. آنقدر كه اگر آب همه اقيانوس ها را هم به قلبم بريزند، دلم خنك نمى شود.
پنجره را باز مى كنم و به آسمان چشم مى دوزم. مى خواهم دلتنگى ام را به باد بسپارم تا آن را به گوش خدا برساند. ناگهان صدايى غمگين اما آشنا در كوچه مى پيچد: «يه شعله شكسته، يه شمع روبه بادم خسته از اين زمونه، فرياد و گريه دارم...» صاحب صدا را مى شناسم. خواننده دوره گردى است كه هر چند وقت يكبار پاى پياده از كوچه ما مى گذرد. بارها از زير پنجره من گذشته و صدايش بر دلم نشسته. نمى دانم اين اتفاق است يا خواست خدا كه هر وقت دلم گرفته و پريشان است، صدايش در كوچه طنين مى اندازد. وقتى صداى غم آلودش با نواى آكاردئون كهنه اش همراه مى شود، آرامشى غريب به قلبم مى ريزد. خوشا به حالش! خيلى از ما آدمها، با دنيايى از امكانات، تنها يك چيز آموخته ايم: توفانى كردن دنياى ديگران! دارايى دستان او اما ساز كهنه اى است كه چون با صداى مزين اش درمى آميزد، قلب ها را به آرامش مى خواند. از هر خانه اى پنجره اى باز مى شود تا صدايش را بهتر بشنوند و من با خودم مى گويم: اين شهر چقدر قلب ناآرام دارد!
لباسم را مى پوشم تا بروم و از هنرش قدردانى كنم. عجله دارم. مى ترسم قبل از رسيدن من، در تاريكى كوچه محو شود. مثل بار اولى كه صدايش را شنيدم. آن روز هم يكى از همين غروب هاى پر از دلتنگى بود. فقط خدا مى داند آن روز چه غم سنگينى بر دل داشتم. ناگهان صدايش در كوچه پيچيد و من در روان دائم صدايش حل شدم. آنچنان كه وقتى به خود آمدم، او در تاريكى كوچه محو شده بود و من با اين حسرت مانده بودم كه صاحب اين صدا كه بود؟
بعد از آن بارها از كوچه تاريك ما گذشت و من هيچ يك از ترانه هايش را كامل نشنيدم. چرا كه هر بار با شنيدن صدايش به كوچه مى دويدم تا قبل از رفتنش، بهاى آرامشم را بپردازم و وقتى به خانه برمى گشتم و پشت پنجره اتاقم مى ايستادم، آهنگ صدايش در بعد مسيرى كه پيموده بود، در حال گم شدن بود.
بعد از آن شب هر بار كه صدايش را شنيده و به خم كوچه مى رسيدم، مى ديدم كه روبه روى پنجره من ايستاده. تا مرا مى ديد، لبخندى مى زد و همچنان كه آوازش را مى خواند سرى تكان مى داد. نمى دانم، شايد همانقدر كه من درگير و دار اين زندگى به شنيدن نواى ساز و آهنگ خوش صدايش نياز داشتم، او هم به شنيدن صداى پاهاى من كه در كوچه به دنبالش مى دويد نياز داشت تا باور كند كه هنوز هم صداى ساز و ترنم آوازش خريدارى دارد. يا شايد همانطور كه من در لحظات سردرگمى و استيصال چشم انتظار صدايش بودم، او هم چشم انتظار دستهاى من بود.
چقدر دلم مى خواست داستانش را بدانم. اينكه او كيست و از كجا مى آيد و در دل كوچه هاى نامنظم اين شهر چه مى خواهد؟ دلم مى خواست از اميدها و آرزوهايش بدانم و اينكه چرا آوازه خوان دوره گرد اين شهر شلوغ شده؟ صدايش با عشق نسبتى عميق داشت. آيا او هم عاشق بود؟ پس چرا اين طور غم آلود مى خواند؟
دلم مى خواست پاى حرف دلش بنشينم اما هر بار كه به سويش مى رفتم، روحم اسير تلاطم مى شد. دستهايش كه به استقبال دستهاى من مى آمد، روحم شرمنده مى شد. احساس بدى داشتم. آشفته مى شدم و با خود مى گفتم: نكند با ديدن دستهاى من، حتى براى لحظه اى احساس سرخوردگى كند. مبادا خجالت كشيده و در دل آرزوى شغل بهترى كند. اين بود كه هر بار به او مى رسيدم، آرامشم را از دست مى دادم و عجول مى شدم، بهاى آرامشم را به دستانش مى سپردم و از آن فضاى سنگين مى گريختم.
امشب هم چون هميشه به سويش مى روم. وسط كوچه همان جاى هميشگى ايستاده و نرم و سبك، دستهايش را باز و بسته مى كند. ياد رهبران اركسترهاى بزرگ مى افتم كه مثل او دستهايشان را باز و بسته مى كنند تا گروه خود را هدايت كنند. او اما گروهى ندارد. او رهبر آكاردئون قديمى است كه با حركت دستهايش به صدا درمى آيد تا من و تو را غرق در لذت كند. مرا كه مى بيند همان لبخند هميشگى بر صورتش مى نشيند. صدايش را مى شنوم كه مى خواند: « زندگى آى زندگى خسته ام خسته ام...»
باز همان حس در دلم شورش بپا كرده. مى خواهم وظيفه ام را انجام بدهم و بگريزم كه دست از خواندن مى كشد و مى گويد: «به خاطر شما اينجا مى خوانم. صدايم را مى شنويد؟» همين دو جمله ساده اما خودمانى آغازگر گفت وگويى مى شود كه ماههاست در آرزويش هستم. حالا ديگر او آوازه خوان تنهاى كوچه ما نيست. آشنايى است كه بى ريا و ساده برايم از زندگى مى گويد: «اسمم ابراهيم على گلى است. اهل گرگان هستم و سى سال آزگار است كه ساز مى زنم. ساز زدن در خانواده ما موروثى است. پدرم همين ساز رو مى زد و امروز هم پسر چهار ساله من از من ياد گرفته و ساز مى زند. غير از آكاردئون تنبك و ارگ هم مى زنم. دو تا پسر دارم. يكى هفده ساله و اون يكى چهار ساله. دخترم هم شانزده سال داره. توى رباط كريم زندگى مى كنيم. هر روز ساعت پنج، از خونه بيرون مى زنم تا خرجى زن و بچه ام رو دربيارم. كار ديگه اى هم ندارم. قبلاً توى عروسى ها مى زدم و مجلس مردم رو گرم مى كردم اما چند ساله كه ديگه دست زياد شده، هر روز توى يه محل كار مى كنم. وقتى تو كوچه ها راه مى رم و ساز مى زنم همه احساسم رو پاى اين كار مى گذارم. تنها آرزوم هم اينه كه يه وجود سالم داشته باشم كه بالاى سر زن و بچه هام باشه. با عشق براى مردم مى زنم هيچ توقعى هم ازشون ندارم به جز تشويق!...» همچنان از خودش مى گويد و من نگاهش مى كنم. به چهره آفتاب سوخته اش با آن پيراهن چهارخانه و شلوار پيله دار مشكى كه هيچ شباهتى به اهالى هنر ندارد. اما چيزى هم از آنها كم ندارد. آكاردئون را به گردنش آويخته. بندهاى چرمى ساز روى سينه اش نقشى از يك ضربدر بزرگ ساخته است. با ديدن آكاردئون قديمى اش به ياد گيتار خودم مى افتم كه مدتهاست در گوشه اتاقم به يك وسيله تزئينى تبديل شده. من نازك نارنجى سختى نكشيده، در خانه، روى صندلى و زير باد كولر، با وجود چندين معلم موسيقى، آنچنان ناموزون و گوشخراش مى نواختم كه گوش هر شنونده اى به درد مى آمد. دستان كار نكرده ام در اثر تماس با سيم ها، تاول مى زد و آخر به اين نتيجه رسيدم كه سازم، جزئى از دكوراسيون اتاقم باشد. ساز او اما جزئى از زندگى اش بود. به خودم كه مى آيم او حرفهاى دلش را زده و آماده رفتن است. پشت سرش ايستاده و مى بينم كه چه طور پاهاى خسته اش را به روى آسفالت كوچه مى كشد و در سياهى شب محو مى شود. به اتاقم برمى گردم. نمى دانم چه نيرويى مرا وادار مى كند از او و حرفهايش برايتان بنويسم. دلم مى خواهد شما هم او را بشناسيد و قدرش را بدانيد. اگر روزى صداى او در كوچه و محله تان پيچيد، پشت پنجره ها بياييد، او دوست دارد شما را پشت قاب پنجره ها ببيند تا حس كند هنوز صدايش خريدار دارد. او دوست ندارد براى ديوارها بخواند. اگر هم دلتان خواست مزد دستش را بپردازيد و مثل من بهاى آرامش تان را داده باشيد از خانه هايتان بيرون بياييد. فكر نكنيد با پرتاب يك اسكناس از پنجره خانه تان دين خود را ادا كرده ايد. او دوست ندارد جلوى خانه شما خم شده و به حالت تعظيم حق اش را بگيرد. او اكو و دستگاه تنظيم صدا ندارد، ريتم صدايش با ضربان قلبهاى شما تنظيم مى شود. يك ليوان آب كه به دستش دهيد، همه چيز درست مى شود. شايد هم روزى در يك خيابان شلوغ، وقتى كه خسته از ترافيك شهر پشت چراغ قرمز در انتظار سبز شدن چراغ هستيد، او را كنار پنجره اتومبيل تان ببينيد.
مريم شهريارى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |