پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۸۴ -
Thu, Oct 27, 2005
جوان
۳۲۹۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
براى آنهايى كه برنامه ريزى دارند اما هدف ندارند!
داستان تو
حرف دل
پيروز
اگر خواهى نجات از سيل اندوه‎/ بسان كوه محكم باش اى دوست
اگر خواهى زهر بادى بلرزى ‎/ نباش اندر پى شادى و شاهى
توكل بر خداى حى و قادر ‎/ بود آغاز هر شاهى و شادى
نباش اندر غم ديروز و امروز ‎/ به ياد حال و فردا باش پيروز
صداقت را نما سر لوحه خويش ‎/ تلاشت را نما هر لحظه افزون
حجت عرفانيان پور
به ياد امام زمان (عج)
پنجره، پنجره، پنجره هاى باز... خاطره، خاطره، خاطره هاى ناز، بوى خوش اطلسى، راز اقاقيا. عشق نسترن به خاك، نياز ما به انبيا... راز شادمانى بهار. چشمه، چشمه، چشمه هاى دور، شوق بيكران آب ها به آن كاسه هاى نور...
لحظه، لحظه، لحظه رازهاى خاك. كپه ، كپه، كپه جوانه هاى پاك... عشق در كلام آخر به انتظار اوست. خواب جهان، در تعبير زمان اوست.
خوشه پروين
با من بمان
اى شبم از عشق تو رنگين شده ‎/ ديده ام از رفتنت غمگين شده ‎/ اى مرا با نام خود آميختى ‎/ از چه روى از پيش من بگريختى ‎/ اى كه بر من هستى ام بخشيده اى ‎/ آمدى رنج دلم را ديده اى ‎/ من تو را در واژه ها دريافتم ‎/ پيش عشق تو دلم را باختم ‎/ تو كه بر من طعم عشق را داده اى ‎/ در رگ من رنج و غم را زاده اى ‎/ من تو را تا ازدحام سبزه زاران مى برم ‎/ تا سكوت بركه شب زنده داران مى برم
منيژه افشار توكلى
باران
قطره اى آب بودم. مى خواستم شبنمى باشم و همراز گلى. نگذاشتند. مرا حرارت دادند تا بخار شدم. بر خاك افكندند تا سحر شدم. با دوستانم در هم آميختم. باران شديم. باد همراهى مان كرد. توفان شديم. دريا كمكمان كرد، امواج شديم. سيل شديم، ويرانگر شديم. جنگل ها، شهرها و مزارع را درنورديديم و همه چيز را به كام مرگ كشيديم.
قطره بايد جويبار شود، با زمزمه عاشقانه. من از ويرانگرى بيزارم، من بسترى آزاد مى خواهم.
محمد صارمى
ماشين حساب
ماشين حساب را خيلى دوست داشت. هر وقت دستش به ماشين حساب مى رسيد كلى ضرب و تقسيم و جمع و تفريق مى كرد. آخرين بار كه ماشين حساب را روى ميز اداره ديد، روزهاى عمرش را جمع كرد. بعد مقدار پولى را كه درآورده بود حساب كرد. بعد پولى كه براى خريد يك خانه و ماشين لازم داشت جمع كرد و بعد تقسيم بر حقوق روزانه اش كرد. تعداد روزهايى كه بايد كار مى كرد و هيچ چيز خرج نمى كرد تا پول خانه و ماشين را تهيه كند به دست آورد و آهى كشيد... اين آخرين بار بود كه به ماشين حساب دست زد.
عباسعلى آسايش از يزد
براى آنهايى كه برنامه ريزى دارند اما هدف ندارند!
برنامه ريزى ، آرى
هدف؟
233697.jpg
سارا جمال آبادى
۶ تا ۶‎/۳۰ ورزش - ۶‎/۳۰ صبحانه - ۶‎/۴۵ تا ۸ زبان انگليسى - ۸ يك سيب - ۸‎/۱۰ تا ۱۰‎/۱۰ حسابان ۲ - ۱۰‎/۱۰ تا ۱۰‎/۱۵ يك استكان چاى + خرما - ۱۰‎/۱۵ تا ۱۲ زبان فارسى - ۱۴:۳۰ ناهار و...
شنبه: خورش قرمه سبزى، يكشنبه : مرغ، دوشنبه: قيمه سيب، سه شنبه: كوكوسبزى + سوپ، چهارشنبه: كباب ماهى تابه، پنجشنبه: الويه، جمعه: خلاصه تمام هفته
صبحانه: يك كف دست نان + ۳ خرما، ناهار:  ۱۲‎/۵ قاشق برنج + ۲۵۰ گرم مرغ، شام: سالاد فصل + ۳ ليوان آب
دنيا دنياى برنامه ريزى است. دنيايى براى رسيدن. رسيدن به اتوبوس، به ژتون ناهار و شام، به اندام متناسب ، به رشته دانشگاهى دلخواه، به ماشين مدل بالاتر، به خانه شيك تر. دنيا دنياى برنامه ريزى است و همه مى دانند كه برنامه ريزى خيلى خيلى خوب است. برنامه ريزى براى رسيدن به چيزهايى كه مى خواهى كه مى خواهم. حالا به درست بودن و غلط بودن برنامه ها كارى ندارم اما تمام نه نصف نه يك چهارم نه يك هشتم نه يك صدم آدمهايى كه برنامه ريزى كردند به جايى ، به شكلى ، به وزنى كه مى خواستند رسيدند؟ آنهايى كه نرسيدند هيچ با آنهايى كه رسيدند هستم با مهدى ۲۸ساله. فارغ التحصيل رشته مترجمى زبان از دانشگاه آزاد تهران كه ماهى ۲۵۰ تومان از راه ترجمه درمى آورد. البته اگر خوب كار كند و حوصله ترجمه كردن داشته باشد وگرنه كه بايد باماهى ۷۰هزار تومان سر كند.
- تا حالا برنامه ريزى داشتى كه به آن عمل كرده باشى؟
- آره يك برنامه غذايى!
- رژيم گرفتى؟
- يك چيزى توى همين مايه ها!
- چاق بودى؟
- خيلى. خيلى زياد. تازه درسم تمام شده بود. چند ماهى بود كه دنبال كار مى گشتم اما همه جا به در بسته برمى خوردم. نه، نه، نه. جواب آدمهايى بود كه به سراغشان مى رفتم. يك روز كه با رامين دوستم رفته بوديم كوه و من هن هن كنان از كوه بالا مى كشيدم و غرغر مى كردم، رامين با يك لحن نسبتاً بد به من گفت: تو چرا رژيم نمى گيرى؟ مى دانى قيافه آدم توى موفقيت چقدر مؤثر است. خيلى براى آدمها مهم است كه تو چه شكلى باشى. اما تو با اين وزن سنگين كه دارى همه فكر مى كنند تنبل و پپه اى!
راستش خيلى بهم برخورد اما از همان شب ديگر شام نخوردم. صبحانه ام كم شد. صبح ها مى رفتم توى پارك و مى دويدم و اين شد كه بعد ۶ ماه وزنم خيلى پايين آمد. يك آدم با وزن معمولى شدم. هرچند موهايم ريخت، اعصابم ضعيف شد اما رژيم غذايى هم برنامه اى بود كه به آن عمل كردم. امروز به عكس هاى مهدى چاقالو كه نگاه مى كنم خنده ام مى گيرد. برنامه ديگرى هم... نه ندارم كار مى كنم. راستش روزها خيلى تكرارى است. خيلى! فقط مى گذرانم به اميد اينكه شايد يك روز يك اتفاقى بيفتد.
شيرين خوشحال است. بعضى وقت ها جمله هاى ساده هم مزه مى دهد ولى واقعاً شيرين ۱۸ساله كه پارسال مدرك پيش دانشگاهى را گرفته و امسال دانشجوى مهندسى كامپيوتر است خوشحال و پرانرژى است و زندگى اش را مهم و سرشار از برنامه هاى مهم مى داند.
شيرين مى گويد: براى تمام ساعات زندگى ام برنامه دارم. حتى براى حرف زدن با تلفن، ديدن برنامه هاى تلويزيون، خواندن روزنامه. همين برنامه ريزى هم باعث شد الآن مثل خيلى از دوستانم پشت كنكورى نباشم. من هدف داشتم. من دانشگاه قبول شدم.
بالاخره ماشينى را كه مى خواسته خريده است. يك ۲۰۶ نقره اى! مهرداد ۲۸ ساله را مى گويم كه پزشكى عمومى خوانده است. مى گويد بچه پولدار نيست اما همه كارهايش حساب و كتاب دارد و اين حساب و كتاب از وقتى پيدا شد كه در رشته پزشكى آزاد قبول شده و پدرش گفته پول ندارم و او هم نرفته اما پاى درس و كتاب نشسته تا دانشگاه تبريز در همان رشته قبول شده است:
پدرم هنوز هم باور نمى كند. من با پول خودم با كار در دوره دانشجويى و بعد از آن توانسته ام ماشين بخرم! ديروز با صداى آرام توى گوشم مى گفت: راستش را بگو! از مادرت قرض گرفتى. از عمويت؟ يا نكند دايى چيزى به تو داده؟ به خودم مى گفتى؟
راستش خوشحالى من از خريدن يك ماشين كه ممكن است امروز به ديوار بخورد و چيزى از آن نماند نيست. خوشحالم كه با ماهيانه بخور و نميرى هم خرج درس ام را دادم هم چيزى پس انداز كردم. من توانستم كارى را كه مى خواهم انجام بدهم.
اما پريسا ۲۲ساله كه الآن ۳ سال بيشتر است زندگى مستقل تشكيل داده درباره برنامه هاى عمل شده زندگى اش مى گويد:
همه دوستانم فكر مى كنند كار توى خانه برنامه ريزى نمى خواهد اما باور كنيد من حتى روى يك برنامه منظم شام و ناهار مى پزم. شايد مسخره كنيد اما هر چيز كوچكى برنامه ريزى مى خواهد حتى قاطى كردن همين برنج و نخود و لوبيايى كه به چشم نمى آيد.
ـ به جز اين برنامه روزانه ؟ براى فردا، پس فردا، سال ديگر؟ برنامه اى نداريد؟
به قول مادرم كار خانه تمامى ندارد. تازه اگر پاس كردن چند واحد درسى هم به آن اضافه كنى تا ،۱۰ ۱۲ترمه دانشگاه آزاد نشوى ديگر وقتى براى فردا و پس فردايت باقى نمى ماند.
اما محسن ۳۲ساله است. آرام به نظر مى رسد . كمى هم احساساتى و در پس تمام حرفهايش كه با يك لرزش روى زبانش مى آيد صداقتى را پنهان كرده است. به نظر خودش آدم موفقى است . از روى برگه اى نوشته شده عمل نكرده اما زندگى اش برنامه اى ننوشته دارد! ۱۸ساله بوده كه دانشگاه سراسرى قبول شده است. ۲۲سالگى در ترم هشتم فارغ التحصيل شده و پايان نامه داده است. بعد هم مثل پسرهاى خوب كچل كرده و رفته سربازى! از كسى هم نخواسته سربازى اش را بخرند. بعد هم بدون هيچ اضافه خدمتى سربازى اش تمام شده و بعد برخلاف خيلى ها كه از درس دانشگاهى شان چيزى بارشان نيست با تجربه عملى بسيار اين چهار سال به عنوان كارآموز سر كار مى رود اما بعد از گذشت يك ماه با او قراردادى مى بندند و امروز بعد از ۲سال مسؤول يكى از بخش هاى اصلى شركتى است كه روزى به عنوان يك كارآموز وارد آن شده است.
محسن اهل ولخرجى و به ريز و بپاش الكى نيست . مى گويد: آرزوهايش همين نزديكى ها هستند. برخلاف خيلى از همسن و سالهايش الآن امكانات يك زندگى متوسط و شايد رو به بالا را دارد. يك گوشى موبايل، يك ماشين ، يك خانه در جايى نسبتاً خوب و كمى پس انداز و حالا مى خواهد ازدواج كند تا شايد روزى بچه دار شود. بچه هايش را بزرگ كند و...؟!
از جوان هاى خوب و بد و برنامه هاى رسيده و نرسيده نمى خواهم بنويسم. مى خواهم از لابه لاى گذشتن عقربه ها و ساعت ها چيزى پيدا كنم. چيزى كه در پايان كلام ها بعد از نقطه اى كه جمله را تمام مى كند مى آيد. مى آيد اما خوشايند نيست، بوى خوشى نمى دهد. اما چرا (؟) نگرانم نگران غلت مى زنم. خوابم نمى برد همه چيز به مغزم فشار مى آورد، احساس مى كنم با يك رشته نازك نازك به همه چيز وصل شده ام و اين رشته نازك با هر باد ملايمى اين طرف و آن طرف مى رود و نزديك است كه ببرد.
خوابم نمى برد به دوستانى فكرمى كنم كه دارم به كارى كه هرروز و هرروز انجام مى دهم به همكارانى كه كنارم نشسته اند. به چيزى كه خانواده مى خواهد. به حرفى كه جامعه مى زند. غلت مى زنم. خواب نيستم. بيدار هم نيستم تا امروز فكر مى كردم همه چيز روبه راه است زندگى همين است و حتى درست تر مى شود با برنامه ريزى براى صبح، ظهر، شب براى تابستان، پاييز، عيد حتى براى رفتن به نمايشگاه، به خانه خاله و دايى...
اما چه مى شود، من پيمان، رامين، شيرين، سيما، حميد، على وقتى كه دانشگاه قبول مى شويم، لاغرمى شويم، ماشين مى خريم، سفرهاى دور و دراز مى رويم. چه مى شود حتى محسن را كه خيلى از زندگى راضى است... اما يك دفعه اتفاق مى افتد... تمام مى شود. درس، پول، شهرت چه مى شود كه وفادار دل شكسته توى صفحه وبلاگش مى نويسد:
«راستى بچه ها تا حالا فكر كردين هدفتون تو زندگى چيه؟ لطفاً نگين تكامل و از اين حرفا... هدف واقعيتون رو بگيد.
من كه يه زمانى هدف داشتم!
دوست داشتم درس بخونم تا به يك جايى برسم كه بتونم خودم و اون رو خوشبخت كنم اما حالا...
هرچى فكر مى كنم ديگه هدف مهمى براى خودم نمى بينم. همين جورى درس مى خونم كه اون هم به زودى تموم مى شه!
بعد هم شايد رفتم سركار و سرگرم شدم و ديگه وقت اين فكرها رو نداشتم.
خلاصه هرروز مثل ديروز و يه زندگى تكرارى...
وضع شما چطوره؟!
خوابم نمى بره و توى خواب مى بينم كه بعد از قبول شدن دانشگاه بعد از تمام شدن درس، بعد از خريدن همه همين اسباب بازى ها كه سرگرم قسط دادن آنها شديم يك جايى مى ايستم توى يك چاله! بى قلابى كه بشود از آن بالا كشيد. خواب مى بينم همه ما كلاهى روى سرهايمان گذاشته ايم نه تا روى پيشانى بلكه كلاهى كه تا زير چشم هايمان كشيده ايم.
خواب مى بينم و مى بينم كه بى تقصير و بى گناه هيچوقت آنچه كه بايد ياد مى گرفته ايم، ياد نگرفته ايم. هميشه تاريخ را خوانده ايم تا اسم آدم هايى كه بودند و نيستند را حفظ كنيم. نه چيز ديگر. درس خوانده ايم براى جواب دادن، دانشگاه قبول شدن، نه فهميدن و درك كردن. اينكه ما هم مى رويم اما چرا به كجا. اصلاً براى چه آمده بوديم. هيچوقت حقيقت را با چهره حقيقى اش نمى بينيم. چهره اى كه آنقدر دست نخورده مانده كه پيرشده است! خواب مى بينم ۱۰ ساله و ۲۰ ساله و ۳۰ ساله و ۴۰ ساله مى شويم و نمى فهميم كجاييم؟
خواب مى بينم توى صفحه هاى آلبوم كسى را پيدا مى كنيم شبيه بچگى هاى خودمان، كسى كه جامانده است.
خواب مى بينم. مى ترسم رشته هاى نازكى كه به آنها وصل هستيم مى برد و مى افتم.
خواب مى بينم همه مى افتيم و هيچ زمينى براى فرودآمدن پيدانمى كنيم.
خواب مى بينم توى صف ايستاده ايم و قسط سال هاى خوبى كه بايد مى داشتيم و نداشتيم چيزهاى خوبى كه بايد پيدا مى كرديم و نكرديم را مى دهيم.
خواب نيستم. خواب نمى بينم. تو بيدارى ساعت هاى آدم ها را مى بينم كه تقسيم شده اند به تكه هاى كوچك و بزرگ، تكه هايى به نام برنامه ريزى براى امروز و فردا. اما پس فردا چه؟ اما فرداهاى دورتر چه مى شود. چرا مى افتيم بعد از تمام اين برنامه ريزى ها و رسيدن ها... شايد چيزى كم داريم چيزى كه بايد باشد آن دوردست ها روى يك قله بلند. چيزى كه «احسان پريم» توى وبلاگش اسم آن را هدف مى گذارد و مى گويد: همه آدم ها توى زندگى شون به يك سرى هدف نيازدارن تا به زنده بودنشون مفهوم و معنى بدهند.
اين هدف حالا مى تونه خيلى كوچك يا بزرگ و حتى گاهى خيلى بى معنى و پيش پاافتاده باشه.
اين نياز به هدف باعث مى شه كه آدم ها به زندگى دور و ورشون يه نگاهى بكنن و براى خودشون يه سرى چيز رو انتخاب بكنن براى دنبال كردن. اين طورى اين هدف ها است كه به زندگى آدم ها معنى مى دهند و خيلى شديد به ديدى كه از زندگى دارند مرتبط مى شه. طورى كه آدم هايى كه ديد بسته و محدودى دارن هدف هاى مسخره اى رو انتخاب مى كنن و تمام زندگيشون صرف چيزهايى مى شه كه حتى براى خودشون وقتى كه بهش رسيدن و ديدشون كمى بازتر شده مسخره به نظر مياد.
آدم هايى كه ديدشون فراتر از خوشى و موفقيت خودشون نمى ره و هدفشون از يك زندگى موفق هم توى همون سطح پيش پاافتاده تا ابد مى مونه و تمام يا بخشى از زندگيشون را به دنبال چيزهاى بى ارزش دويدن حروم مى كنن.
ولى آدم هايى كه به زندگى با ديد بازتر و معناى فراترى از خودشون نگاه مى كنن و معنى موفق بودن در سطوح بالاتر انسانى را درك مى كنن هدف هايى را براى زندگيشان انتخاب مى كنن كه درحقيقت ديگر هدف نيستن و به خاطر فراشخصى بودنشون بيشتر يه سرى آرزو هستن كه ذره ذره تمام عمرشونو صرف برآورده كردنشون ميكنن. براى همين كه مبناى يك زندگى موفق داشتن براى آدم هاى مختلف اينقدر مى تونه متفاوت باشه و نهايت موفقيت خوشى و مشغوليات يه سرى آدم براى يه سرى ديگه آنقدر مسخره و پوشالى به نظر مياد!
خواب مى بينم. از خواب مى پرم. ساعت مى گويد هنوز زمان هست!
داستان تو
مترسك
233703.jpg
داستان هايتان را مى توانيد به آدرس روزنامه ايران ، صفحه جوان بفرستيد. اين ستون متعلق به داستان هاى كوتاه و بلند شماست كه برپايه اصول صحيح داستان نويسى نوشته ايد. اين هفته داستانى از سمانه طالبى انتخاب كرده ايم. سمانه متولد سال ۱۳۶۶ و از علاقه مندان به شعر و داستان نويسى است. در رشته رياضى فارغ التحصيل شده و فعلاً به قول خودش پشت كنكور است. داستان كوتاه او را به نام «مترسك» مى خوانيد:
توى يك دشت بزرگ، مترسكى خانه داشت. كارش اين بود كه مواظب محصول ها باشد تا يك وقت پرنده ها غارتشان نكنند. تو يكى از همين روزها ، يك دفعه چشمش به كلاغى افتاد كه گوشه حصار نشسته بود و داشت نگاهش مى كرد. اخمى كرد و به خودش تكانى داد كه بترسد و برود ولى كلاغ هنوز نشسته بود و نگاهش مى كرد! توى نگاهش يك چيزى بود كه مترسك نمى فهميد؛ تو دلش آشوب شد! نمى توانست بفهمد كلاغه چى مى خواهد! شايد كمى گندم ، ولى ...
روزهاى بعد باز هم كلاغ همانجا مى نشست و به مترسك نگاه مى كرد. حالا ديگر ديدن كلاغ براى مترسك هم مهم بود! يك احساسى داشت؛ يك احساس خاص كه نمى فهميد چيه؟! به خودش مى گفت :«مگه ميشه اون...!! » يك روز به خودش جرأت داد و صداش را بلند كرد و گفت: «آهاى ... با توام ... مى خوام باهات حرف بزنم...! كلاغ خنديد؛ پر كشيد و آمد روى شانه هاى مترسك نشست؛ هنوز مترسك چيزى نپرسيده بود كه كلاغ شروع كرد به حرف زدن! از خودش گفت ؛ از اينكه تنهاست؛ از اينكه عاشق مترسك و با ديدنه او نه كه زنده ست! مترسك بيچاره چيزى نمانده بود پس بيفتد! باورش نمى شد بالاخره يكى پيدا شده كه او را دوست داشته باشد و ازش نترسد! عشق را حس مى كرد و اين برايش لذت بخش بود! روزها مى گذشت و آن دو تا با هم بودند؛ كلاغ هر روز روى شانه هاى مترسك مى نشست و برايش حرف مى زد! طورى كه مترسك حتى نمى فهميد كى شب مى شود. يك روز از همين روزها، صداى تراكتور مزرعه دار را شنيدند! كلاغ ترسيد؛ پر زد و رفت بالا! مترسك كه تازه به خودش آمده بود نگاهى به دور و اطرافش كرد تا وقتى مزرعه دار مى آمد همه چيز مرتب باشد كه يكدفعه...! از تعجب خشكش زد! اينجا مزرعه ماست؟ اين همان مزرعه پربارى است كه من مترسكش بودم؟؟! باورش نمى شد؛ از آن همه محصول حالا هيچى نمانده بود! مرد مزرعه دار از راه رسيد؛ به زمين خالى نگاه كرد؛ او هم باورش نمى شد! نگاهش به آسمان افتاد و كلاغ را ديد كه پرواز كردو رفت! به مترسك نگاه كرد كه سرش را از خجالت پايين انداخته بود؛ لبخند تلخى زد و گفت: « اون حواست رو پرت مى كرد تا كلاغ هاى ديگه همه محصول ها رو ببرند ؛ ديدى؛ ديدى گول خوردى ؟!»
***
حالا سالهاست كه مترسك بيچاره گوشه انبار افتاده ؛ هر روز از صبح تا شب از لابه لاى ديواره انبار، به آسمان چشم مى دوزد تا شايد يك بار ديگر آن كلاغ رو ببيند؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |