|
|
|
داستان زندگى
شوهر رفيق باز
|
|
|
عشق تمام وجودش را پر كرده بود. هميشه ديده بود كه اختلاف پدر و مادرش تا چه حد هم براى آنها و هم براى خودشان چقدر آزاردهنده است. هر وقت كه پدرو مادرش بر سر مسائل مختلف با هم درگير مى شدند و كارشان بالا مى گرفت و آنها را چند روزى تنها رها مى كردند، او به عشق فكر مى كرد. شايد اگر پدر ومادرش با عشق زندگى مى كردند، آن وقت ديگر اين همه بدبختى نصيب او و خواهرش نمى شد. از وقتى كه چشم باز كرده بود و خودش را شناخته بود، ديده بود كه پدرومادرش باهم درگير هستند شايد اگر او و سمانه نبودند، آنها خيلى وقت پيش از هم جدا مى شدند. محبتى كه بايد نسبت به او مى شد را نديده بود. پدر درگير خواسته هاى خودش بود مادر فكر مى كرد كه مبادا از اهدافش دور بيفتد و چيزى را از دست بدهد و ظلمى به او بشود و ... هديه با تمام اين سختى ها از درس غافل نشده بود. مادر بزرگ وقتى كه پدر ومادرش با قهرخانه را ترك مى كردند به داد او و سمانه مى رسيد و اشك هاى آنها را پاك مى كرد. - هديه به جاى گريه كردن بايد به خودت فكر كنى. بايد با درس خواندن بتوانى آينده خوبى براى خودت به وجود بياورى. اين پدر و مادر تو كه توجه ندارند. جوان هستند و جز به خودشان نمى توانند به شما فكر كنند. دخترم به درس ات بيشتر توجه كن. همين شده بود كه هديه تمام فكرش معطوف درس شود. جاى خالى همه چيز را در خانه براى او كتاب و مدرسه پر مى كرد. خوب هم بود. به جاى غصه خوردن به مطالعه روى آورده بود. همين تلاشها در آن سالهاى سخت نتيجه اش را هم داده بود و يكراست پس از دادن كنكور روانه دانشگاهش كرده بود. وارد دانشگاه كه شده بود نفسى به راحتى كشيده بود و خوشحال از اينكه فارغ از ناراحتى هاى خانوادگى اش مى تواند در فضايى آرام تر نفس بكشد. تمام شوق و ذوق او اين بود كه شب صبح شود و او كيف و جزواتش را بردارد و راهى دانشگاه شود. *** آينه را كنارى گذاشت و به آن روز فكر كرد. انگار نيرويى عميق در او رسوخ كرده بود. تارو پود وجودش مى لرزيد. خودش هم نمى دانست اين حس چطور در او رسوخ كرده ولى هر چه بود احساس خوبى بود. عشق با نيرويى خاص هر روز بر او چيره مى شد. تصادفى با بهروز آشنا شده بود. آن روز يك باره توفان شده بود و او بايد تمام مسير را پياده تا دانشگاه طى مى كرد. باد و قطرات درشت تگرگ براو مى باريد و هديه در پى راه گريزى بود. بر سرعت قدم هايش اضافه كرده بود ولى انگار هيچ چيز فرقى نمى كرد. به سختى مى توانست جلوى پايش را تشخيص بدهد. جزوه و كيف و مقنعه اش را بيشتر جمع مى كرد، مبادا كه توفان و باد سختى كه مى وزيد وضعيتش را سخت تر كند. صداى ترمز ماشينى را حس كرد. به سرعت سوار شد. اين اولين بارى بود كه قبل از سوار شدن به ماشين راننده را زير نظر نگرفته بود. سوار كه شد تا چند لحظه هنوز گيج بود. بعد از دقايقى كه به خودش آمد و احساس آرامش كرد به طرف راننده نگاه كرد. - سلام آقا! خيلى لطف كرديد كه... همان تعارفات معمولى را كه روزى چند بار با هر كسى ناچار بود بكند، تكرار كرد. جوانى پشت رل نشسته بود. سرش را تكان داد. - اين چه حرفى است. من خودم هم دانشجو هستم. مثل شما. راستش شما را چند بار در دانشكده ديده بودم و متوجه شدم كه مسيرمان يكى است. موقع پياده شدن از ماشين بود كه احساس خوب حمايت را درك كرده بود. اين اولين بار در طول زندگى اش بود كه كسى در پيشامدى سخت و شرايطى ناگوار حمايتش كرده بود. از آن روز به بعد چشمانش به دنبال بهروز گشته بود. دلش مى خواست هر روز هر طور كه شده بهروز را ببيند. چند بار اين اتفاق افتاده بود. روزبه روز اشتياقى وصف نشدنى بر او غلبه مى كرد. بهروز در تمام اين برخوردها با متانت رفتار مى كرد. خيلى با بقيه پسرهاى همسن و سال خودش فرق مى كرد. هديه وقتى به خودش آمده بود متوجه عشقى عميق شده بود. حالا ديگر از اين قضيه واهمه داشت. هميشه از عشق هاى يك طرفه مى هراسيد. خودش مى دانست كه با اين اوصاف حتماً نابود خواهد شد. براى همين هر طور بود بايد از بهروز فاصله مى گرفت. تعطيلات آخر ترم هر چند براى او به سختى گذشت ولى فرصتى بود تا او به خودش بيايد. ترم جديد كه شروع شده بود او راهى دانشگاه شده بود. اين بار ديده بود كه بهروز از ديدنش چقدر اشتياق دارد. - خيلى خوشحالم از اينكه شما را مى بينم. هر چه بيشتر از بهروز فاصله گرفته بود، بهروز بيشتر به طرفش رفته بود. اين علاقه با خواستگارى باعث پيوندشان شده بود. غير از بهروز هيچ ستاره اى نداشت. سعى مى كرد در خانه رفاه و آسايش كامل براى شوهرش فراهم كند. همان چيزى كه پدرش هميشه در دعواها از مادرش مى خواست. چند ماه اول زندگى به خوبى گذشته بود. - خوش آمدى! بهروز مثل هميشه به خانه آمده بود. - هديه دوستم ناصر هم با من است. هديه از اين حرف يكه خورده بود ولى حرفى نزده بود. با اينكه ساعت ۸ شب بود و او شامى به اندازه خودشان تدارك ديده بود، روى ترش نكرده بود. - اشكالى ندارد. سفره را چيده بود. بهروز و دوستش شام خورده بودند و او در آشپزخانه تنها و گرسنه مانده بود... - چيه خانم چرا ناراحتى؟ راستش به اين فكر مى كنم كه من و تو الآن چند ماه است كه كنار هم يك بار هم غذا نخورده ايم. تو هر وقت خانه هستى دوستانت را مى آورى. - حسودى نكن هديه! من تو را بيشتر از همه دوست دارم. ولى خب آنها هم دوستان من هستند. تو هم مى توانى كنار ما غذا بخورى. خودت كه خوب مى دانى من آدم متعصبى نيستم. هديه براى فرار از تنهايى از اين پيشنهاد استقبال كرده بود. شايد اگر دوستان بهروز او را در جمع خودشان مى ديدند، رفت و آمدشان را كمتر مى كردند. مدتى از ازدواج شان گذشته بود. آسايش از زندگى شان گريخته بود و او تنها به روزهاى خوش اول زندگى با بهروز فكر مى كرد. با ناراحتى سر سفره نشست. چشم نداشت ناصر را ببيند. او سه، چهار روز از هفته را به خانه آنها مى رفت و با كمال وقاحت سر سفره مى نشست. - هديه پاشو آن كتلت ها را هم بياور. اين حرف بهروز او را در هم فروبرد. هديه به خاطر اينكه امتحان داشت دو نوع غذا درست كرده بود و كتلت ها را براى فردا آماده كرده بود تا بتواند درس بخواند. با بى ميلى از جا بلند شده بود. كتلت ها را سر سفره برده بود ولى لب به غذا نزده بود. خشم تمام وجودش را پر كرده بود. ناصر كه رفته بود. اولين دعواى زندگى اش برپا شده بود. - مگر پلو و خورشت نبود. چرا دستور دادى كه... بهروز غيرمنطقى حرف مى زد. اصلاً متوجه نبود. - من جلوى دوستم آبرو دارم. - ميهمان كه هر شب سرزده سرش را به ديوار نمى زند و نمى آيد. اين آدم اين قدر درك ندارد كه مزاحم ما است و آن وقت تو از آبرو حرف مى زنى؟ من خسته شده ام... هر طور كه حرف زده بود، به نتيجه نرسيده بود. بهروز نمى توانست دست از رفيق بازى بكشد. انگار اگر تنها به خانه مى آمد، زمان برايش نمى گذشت. هديه از اين زندگى متنفر شده بود. روى زخمهاى دلش را با خاكستر عشق مى پوشاند. ديگر جاى گذشت نبود. بهروز و دوستانش او را كاملاً نديده مى گرفتند. فكر مى كرد شده است خدمتكار اين خانه. مقاومت هايش هم سودى نمى بخشيد. بايد در پى چاره ديگرى بود. فكر طلاق را هر طوركه بود مى خواست از خودش دور كند ولى انگار نمى شد. اگر نمى توانست اين شرايط را عوض كند، بايد... براساس سرگذشت واقعى خانم س. الف از تهران
نظر كارشناسى دكتر فربد فدايى روانپزشك
يكى از پيش نيازهاى ازدواج، پشت سر گذاشتن مراحل اوليه رشد روانى - جنسى و رسيدن به مرحله پختگى عاطفى و شناختى است كه از جمله با همدلى و توجه به نيازهاى شريك زندگى مشخص مى شود. ازدواج به معنى ورود از منظومه خانوادگى پيشين(پدر، مادر، برادر و خواهر، دوستان...) و ورود به منظومه نوين خانوادگى (شوهر، زن، فرزند...) است. اين امر بدين مفهوم است كه از اين پس مردى كه ازدواج كرده است به عنوان شوهر نقش عمده ترى برعهده دارد تا فرضاً به عنوان پسر والدين خويش. بسيارى از مشكلات زناشويى ناشى از اين است كه زن يا شوهر هنوز به منظومه خانوادگى پدرى و مادرى خويش وابستگى و دلبستگى بيشترى دارد تا به منظومه نوين زناشويى. ادامه ارتباط با دوستان به همان روش پيش از ازدواج، چه از سوى مرد باشد و چه از سوى زن، در همين چارچوب قابل تبيين است، يعنى وابستگى بيشتر به منظومه قبلى و نه به منظومه نوين زناشويى. در اينجا، مرد مى خواهد زندگى دوران تجرد را مانند يك جوان بى خيال ادامه دهد و همچون گذشته با دوستانش وقت گذرانى كند. اين مرد با رفتارهاى ديگر نيز نشان مى دهد كه از پختگى لازم برخوردار نيست. براى نمونه آوردن چندين ميهمان به خانه، بدون اطلاع قبلى به همسر، به اين مفهوم است كه او به چيزى به نام رعايت حال همسر، برنامه ريزى و توجه به امكانات محدود زندگى خود بصيرت ندارد. او در وجود زنش مادر خود را مى بيند كه تسليم خواسته هاى پسر شيطان خويش است، مادرى كه از نظرگاه محدود اين پسركوچولو توانايى هاى نامحدود دارد، براى نمونه مى تواند در حالى كه در خانه چيزى موجود نيست، چند نوع غذاى درجه يك آماده كند. ايراد گرفتن به همسر، آن هم در جلوى چشم ميهمانان، تظاهر ديگرى از ناپختگى شخصيت اين شوهر است. او نمى تواند خود را به جاى همسرش فرض كند و با همدلى احساسات وى را دريابد. زن كه با چند ميهمان ناخوانده روبرو شده كوشيده است با وجود امكانات قليل موجود در خانه، بهترين پذيرايى را از رفقاى شوهرش به عمل آورد، اما به جاى احترام با شماتت روبرو شده است. در برابر چنين پسربچه اى كه عنوان شوهر را دارد، عشق و احترام تا چه زمانى دوام خواهد يافت؟ به عنوان نتيجه گيرى بايد گفت اين شوهر آگاهى از الزامات زندگى زناشويى را ندارد. نمى داند كه ازدواج به معنى ورود به سيستم و نهاد جديدى است و او نمى تواند همچون گذشته يك پسربچه يا نوجوان باشد و بايد دگرگونى هايى را در روابط پيشين بپذيرد. اين شوهر از اينكه زنش خواسته هاى او را بى درنگ و به نحو اكمل برنمى آورد ناراضى است، درواقع زنش را با مادر يكى مى داند و اين نماينده باقى ماندن در مرحله خودمحورى كودكانه است. اين را هم به عنوان جمله معترضه بايد اضافه كرد كه تمايل به دوستى هاى متعدد اما سطحى، و علاقه زياد به خوردن و آشاميدن و چاى و سيگار و غيره، نماينده تثبيت در نخستين مرحله رشد روانى - جنسى، يعنى مرحله دهانى است. در پاسخ به زن چنين شوهرى بايد به وى توصيه صبر و استقامت كرد. اين مرد نياز به مشاوره و درمان براى رشد شخصيتى، رفع تثبيت هاى بيمارگونه و ايجاد تحول در بينش فردى و اجتماعى دارد تا بتواند به صورتى اجتماعى تر با ديگران، از جمله با همسر خويش تعامل كند.
|
|
|
|
|