شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۴ -
Sat, Dec 3, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۳۲۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
بازخوانى نظريه تخيل نزد ابن عربى به روايت هانرى كوربن
فتح دوباره عالم خيال
238344.jpg
ژيلبر دوران

چندى پيش به همت فرهنگستان هنر و با همكارى مؤسسه پژوهشى حكمت و فلسفه ايران،  دومين هم انديشى «تخيل هنرى: عالم مثال و هنر» برگزار شد. در خلال اين همايش، صاحبنظران موضوع تخيل در جهان هنرى را محل تأمل قرار دادند. پاره اى از ايشان به گنجينه و ميراث عرفانى - فلسفى اسلام و ايران نظر كردند و جايگاه اين مقوله را در آن بستر كاويدند. ژيلبر دوران، ايران شناس بزرگ معاصر كه خود از همدلان و همنفسان هانرى كوربن بوده است مقاله اى براى اين همايش ارسال داشت كه ذيلاً از نظر مى گذرد. دوران در اين مقاله به سهم كوربن در كشف زواياى بصيرت افزاى عرفان اسلامى در تبيين شأن و اهميت مفهوم خيال اشاره مى كند.
گروه انديشه

براى پى بردن به پيوند زندگى سازى كه انديشه هانرى كوربن به تنه خشكيده فلسفه معاصرش زد،  صرفاً توصيف عينى نقش برجسته وى در «كتاب شناسى ايران» كافى نيست. بلكه بايد با لحن فنومنولوژى (پديدارشناسى) صميمانه به اين مقوله پرداخت. اين همان كارى است كه من پيش از هر چيز در اين مقاله انجام خواهم داد.
با سپرى شدن دوران تاريك و دردناك جنگ جهانى دوم هيچ گونه توهم فلسفى نمى توانست در ذهن من،  به عنوان يك نواستاد جوان در رشته فلسفه و افسر سابق جنبش مقاومت،  پايدار مانده باشد. همه نظامهاى زشت فلسفى برادركشى در دنياى غرب در حال شكست خوردن بودند. Goulag ۱در فضايى از وحشت و در پشت اردوگاه اشويتس Auschwits ۲ (نازى) به وجود آمده بود. فقط نيهيليست هاى اگزيستانسياليست و ديرتر ساختارگرايان، افكار سرخورده و بى اهميت شان را نشر مى دادند. نخستين كتاب نسبتاً جالبى كه پس از خروج از زندان گشتاپو خواندم، كتابى بود از Lanza del Vasto به نام «زيارت در سرچشمه ها» (le pelerinage aux sources) اما چقدر اين سرچشمه ها دور مى نمودند! حوالى دهه پنجاه بود كه كلاسهاى گاستون باشلار (Bachelard) را با دقت بسيار دنبال مى كردم، او انقلاب اپيستمولوژى يعنى «معرفت شناسى» معاصر را براى ما ترسيم مى نمود و اميد اعاده حيثيت و ترميم اين رهاشدگى و بى ميلى گسترده تفكر غربى رو به شكست را به وسيله تخيل حقيقتاً شاعرانه اش زنده مى كرد. اثبات ناتمامى عقل و منطق «كلاسيك» و نيز كشف محتواى شاعرانه، عصاره و فحواى پيام باشلار بود. به اين دليل من با شور و شوق تمام و على رغم هزاران دشوارى در اين راه، از جمله محكوميت به ارتداد علمى و يا واپس گرايى علمى، خود را با فهرست جامعى از قدرت تخيل و تصوير نهان در غرب «شمايل شكن» (Iconoclaste) مشغول كرده بودم. تحت رهنمودهاى باشلار و سپس Leroi-Gourhan فهرست و يك نتيجه گيرى كلى از آنچه كه مغرب زمين توانسته بود از تصوير درك كند، تهيه كردم. شور فلسفى اگزيستانسياليست هاى دهه پنجاه به تدريج فروكش مى كرد و پرتوهاى دهه شصت ساختارگرايان نيز به زودى به خاموشى مى گراييد. اكنون تحت تأثير نظريات فرويد و به خصوص يونگ و همچنين با باز شدن افق هاى مردم شناسى (ethnologic)، نيروها و جريان هاى فكرى جديد در قالب «نقد جديد» و «انجمن سمبوليسم» به هم مى پيوستند. خود من نيز يكى از بانيان اين انجمن بودم. با اين حال به زودى دريافتم كه در پژوهشهاى كسانى چون باشلار، كاسيرر، يونگ، الياده، دومزيل، مينوكوفسكى، گريولا و ديگران، نوعى همگونى و همگرايى فكرى وجود دارد. از اين تأمل و تلاش كتابى در مورد «ساختارهاى انسان شناختى حوزه تخيل» (Les structures Anthropologiques de IشImaginaire) نگاشته شد. همچنين با تحرير روشهاى ابداعى و تطبيق آن بر حوزه ادبيات، خود را از سر رغبت در صف «نقد جديد ادبى» قرار مى دادم. توفيق اين كتب كه به كرات تجديد چاپ و به زبانهاى مختلف ترجمه شدند نشانه اين بود كه تأمل و انديشه من كاملاً با نگرانى و پرسش اساسى عصر ما هماهنگ است.
در سال ۱۹۶۲ بود كه در پايان يكى از همايش هاى بين المللى در باب سمبوليسم (Cahiers Internationaux de Symbolisme)، به لطف عده اى از دوستانم و به ويژه مؤلف كتابى به نام «پيام آور» (la messagere) تصادفاً با هانرى كوربن و آثارش آشنا شدم. مطالعه كتاب او به نام «تخيل خلاق در تصوف ابن عربى» 'Imagination Creatique dans le Soufisme dشIbn Arabi كه اولين چاپ آن چند سال پيش در سال ۱۹۵۸ منتشر شده بود،  بر من اثر صاعقه اى را داشت كه با يك كشف حقيقى همراه بود. ناگهان دريافتم من كه بيش از ده سال به مطالعه و بررسى نظريه هاى مربوط به حوزه تخيل در مغرب زمين پرداخته ام،  اينك با شرمسارى شيداگونه اى بايد اعتراف كنم كه شيخ اكبرى (Doctor Maximus) در قرن ۱۲ صاحب نظريه اى كامل در مورد تصوير (Image) و تخيل خلاق (Imagination Creatrice) بوده و به تفصيل آن را درسى و چهار مجلد منعكس نموده است. - اثرى كه اكنون دوست ما عثمان يحيى مشغول چاپ و نشر آن در قاهره است(۳). ناگهان دريافتم كه در برابر نظريه خيال منعكس در «فتوحات المكيه»، همه پيشرفتهاى روانكاوى عصر ما در حد مطالعاتى ابتدايى و ماقبل تاريخى مى نمايد. دريافتم كه در برابر «Doctor Maximus» (شيخ الاكبر) اندولسى، همه آثار فرويدها (Freud)، آدلرها (Adler)، يونگ هاى (Jung) ما - و البته آثار خود من - مانند الفاظ الكن زبان بچگانه اى بيش نبوده است. راه نجات بخش دمشق، كه فيلسوف و عارف اندولسى مرا به آن هدايت مى كرد، «هجرتى» به سوى مشرق انوار بود! حيرت من از اين بود كه دريافتم كه فقر فكرى زمان ما در برابر (غناى) يك عصر طلايى كه اوج پيشرفت آن در قرن ۱۲ افتاده است، مانند افكارى ابتدايى و مربوط به دوران ماقبل تاريخ جلوه مى كند. اين ملاحظه با شناختى كه بعدها كوربن از فيلسوفان قديم قرون ۱۲ و ۱۶ از قبيل سهروردى و حيدر آملى به ما مى داد،  باز هم تأييد مى شد.
اما حالا كوربن افق هاى دوردست و قله هايى را به ما نشان مى داد كه متأسفانه نزد دانشگاهيان و شرق شناسان كوته بين معمول نبود. او همان مترجم (سال ۱۹۳۸) كتاب هستى و زمان (Zein and Zeit) هايدگر و فصلى از فلسفه ياسپرس (Jaspers) تحت عنوان «معيار روز و اشتياق براى شب»(۱۹۳۸ Hermes no1, Bruxelles) بود. غريب آنكه پيروزى و فتح دوباره فلسفه اسلامى قرون وسطى از طريق تعمق و تفكر در فلسفه وجودى بسيار جديد عصر ما اتفاق مى افتاد.
من تصور مى كنم كه اگر در سال ۱۹۷۷ باز عده اى خود را طرفدار «فلسفه جديد»ى كه بسيار مبهم هم هست مى دانند، بايد دوباره به سالهاى وحشتناك! ۱۹۳۸ بينديشند. از لابه لاى جنگ و تأمل در فلسفه سياه هايدگر است كه مشكل بزرگ عصر ما يعنى مسأله مرگ مطلق، مطرح مى شود: مرگ انسان - كه سال ها بعد ميشل فوكو آن را با لحنى سازش گرانه با محيط پيش بينى نموده بود - مرگ تمدن ها - كه سال ها پيش پل والرى آن را حس كرده بود - و بالاخره مرگ معروف خدا كه كتيبه و شعار مشهود و مشهور عصر ما است و قرن ما بايد بار سنگين و شوم همه اين نعش ها را به دوش بكشد. كوربن از مسأله و دشوارى فلسفه اى كه با كشتار ددمنشانه دهه چهل رقم خورده بود آگاهى داشت. در آن زمان كه او آگاهانه به دنبال راه حلى در فلسفه مى گشت  - و از فوائد گفت وگو و ديدارهاى فلسفى - هم آگاهى داشت، آن را نزد فيلسوف و پيراندلسى يافت. فقط كوربن آلمان شناس مى توانست مسأله زمان و مرگ را از طريق فلسفه وجودى Existenzphilosophie به خوبى طرح كند و فقط كوربن غرب شناس و اسلام شناس مى توانست پاسخ به اين مسأله را در فلسفه ابن عربى و سهروردى بيابد، پاسخى كه يأس پر التهاب نيچه آن را كهنه و «منسوخ» خوانده بود...
ما حدس مى زديم كه سرنوشت حقيقى تفكر غربى بيشتر با ابن عربى تحقق يافته است تا ابن رشدى (Averroes) كه در فلسفه مدرسى ما بسيار او را گرامى مى دارند. اما در سال ۱۹۵۴ كتابى را از كوربن به نام «ابوعلى سينا و قصه هاى شهودى» (Avicenne et le recit visionnaire) كشف كرديم كه بار ديگر علائم بيمارى مهلك جدايى ميان ميراث ابراهيمى و ميراث مكتب ابن رشدى فلسفه مدرسى و كلامى قرون وسطاى مسيحى را نشان مى داد. از طرفى ميراث ابن رشدى و از طرفى ميراث معبد ابن سينايى با زاويه هاى اسرارآميز شرقيش، كه غرب ابراهيمى به عنوان بهترين پناهگاه براى خود «ساخته» بود.
اثر منتشر شده در سال ۱۹۶۱ «ارض ملكوت و كالبد رستاخيز» از ايران مزدايى تا ايران شيعى»،۴ آغازى بود بر مجموعه چهار جلدى (۱۹۷۱) «اسلام ايرانى»۵ كه به مدت ۱۰ سال نوشته شد و بازبناى تفكر شرقى را به ويژه در رابطه با انديشه ايرانى و مزدايى براى فرار از اين «غربت غربيه»۶ استور مى ساخت. ما كه در گذشته از «وقايع» قرن ۱۲ اسلامى و از «وارونه شدن» تاريخ تفكر متحير شده بوديم، اكنون به مدت ۱۵ سال با همراهى استاد ايران شناس در اقيانوس هاى فراتاريخى و فراجغرافيايى - اگر بتوانيم آن را چنين بناميم! - به سوى «جزيره الخضراى» (جزيره سبز) درياى سفيد! دريانوردى مى كنيم، آنجا كه معنا و روح، همه علامت ها و نشانه ها را فرا مى گيرد و آنجا كه سرنوشت معنوى و روحانى، همه تجليات تاريخى و زمانى و همه حوادث جغرافيايى و مكانى را رقم مى زدند.
ما از خلال انديشه ايرانى زرتشتى - از معرفت تشيع اثنى عشرى، از تفكر افلاطونى هاى ايرانى، از ياران عشق، از عرفان و تصوف و از مكتب هاى متأخرتر مانند مكتب اصفهان به يك آگاهى دست يافتيم، و آن نه به وسيله موجى وارداتى از خارج و براى فرار از عقده (Oedipe) قرن بيستم غرب است و نه براى سازشى شترمرغ گونه براى فرار از ماسه هاى آنارشى اگزيستانسياليست ها و يا غرور ساختارگرايان، بلكه ما (با نورى كه از شرق مى آمد) به معناى پربار و ژرف روحى كه در غرب بيدار مانده بود پى برديم.
به عنوان آخرين بار اگر اجازه مرور خاطرات شخصى را داشته باشم، بهتر است كه به جلسات حلقه ارانوس (Cercle dشEranos) كه در شهر Ascona سوئيس برگزار مى شد، نظرى بيندازم. ما به مدت پانزده سال و هر سال ده روز همديگر را در آنجا ملاقات مى كرديم،  جايى كه تفكر استاد توانست به مدت ۳۰ سال با تفكر كارل گوستاويونگ (C.J.Jung)، الياده (Eliade)، شولم (Scholem)، ايزوتسو (Izutsu) و هيلمان (Hillman) رودررو شود و تكامل پيدا كند. در زير سدرهاى بلند Lac Majeur - كه كوربن مرا براى اولين بار در سال ۱۹۶۴ به آنجا راهنمايى كرد - در مقابل منظره اى بسيار دل انگيز «سفينه ائتلاف» ساخته شد - ائتلافى ميان همه امورى كه دنياى علم با همه اختلافات بسيارش به آن مى پرداخت و سرانجام ائتلافى در برابر طوفانى فراگير كه نجات از آن ممكن مى نمود. اگر يك عرفان علمى در دوران معاصر وجود داشته باشد، نمى دانم كه آيا،  آنگونه كه Ruyer ادعا مى كند، آن را بايد در شهر Princeton از ايالت نيوجرسى يافت يا خير. اما مطمئن هستيم كه چنين معرفتى باطنى بيش از نيم قرن است كه در شهر Ascona در ناحيه Tessin سوئيس به ثمر رسيده است. از اين تقابل گرم و آتشين چند وجهى رشته هاى مختلف علوم در «زير درختان سدر»، مؤسسات و مراكز تحقيقاتى «متمركزى» (به معنى واقعى كلمه) شكل گرفتند، از قبيل «دانشگاه سنت ژان» در قدس و مركز بين المللى پژوهشهاى معنوى تطبيقى - كه توسط هانرى كوربن تأسيس شد و خود وى بر آن نظارت مى كرد.
اكنون كه مختصرى به همراهى ياران و زندگى شخصى و سبب وجودى اين مسير پرداختيم، لازم است - بسيار خلاصه - جنبه نظرى اين فلسفه غربى بسيار جهت دار و بسيار جهت دهنده را بررسى كنيم.
هر چند كه نقطه آغاز راه مشترك من و هانرى كوربن،  همانگونه كه گفتم، نظريه اى درباره تصوير (Image) بود. اما اين نظريه كانون هستى شناختى اين تحول فلسفى را نيز تشكيل مى داد. بارها گفته ايم و تكرار كرده ايم - اگرچه دنياى غرب افراط گر - يعنى غربى كه تا سر حد مرگ به «زياده روى» در خواسته هايش تن داده است - نظريه هاى مربوط به ادراك را (با اپيكور، ارسطو، هيوم...)، نظريه هاى مربوط به قضاوت اخلاقى را (با دكارت و كانت) و نظريه هاى مربوط به عليت زمانى و تاريخى را و (با آگوست كنت، هگل و ماركس)، تا حد يك ايده آل مكانيكى و روح «هندسى» به پيش برده است،  اما مسأله تخيل (Imagination) را برخلاف غرب «شرقى» كه هانرى كوربن در آثارش از آن ياد مى كند،  ناديده گرفته است. در اين مقاله امكان بررسى علل اين «شمايل شكنى» (Iconoclasme) قديمى وجود ندارد. اما به طور خلاصه مى گوييم كه اين امر به زمانى برمى گردد كه يك «دستور» فكرى به صورت اجتماعى (از جانب كليسا و سپس از جانب حكومت ها) بر غرب تحميل شد و به دنبال آن «خانه خيال»(۷ )ويران گرديد و ديگر امكان مراجعه به «روح القدس» شخصى از ميان رفت ...
ادامه دارد
توضيحات:
۱. واژه روسى به معنى نظام تمركزگرا و سركوبگر شوروى سابق و كشورهاى تابعش كه مخالفين را در اردوگاهها زندانى مى كردند.
۲. يكى از بزرگ ترين اردوگاههايى كه توسط نازيها به سال ۱۹۴۰ در كشور لهستان (DSWicoim) به وجود آمد و در آن به نابودى سازمان يافته يهوديان دست مى زدند.
۳. منظور كتاب «الفتوحات المكيه» ابن عربى است كه متأسفانه بيش از ۱۳ جلد آن توسط مرحوم عثمان يحيى منتشر شد. اين كتاب قبلاً توسط نشر دار صادر بيروت (در چهار جلد بزرگ) منتشر شده بود.
. ۴‎/Henri Corbin, Terre Celeste et corps de resurrection, Paris, Buchet Chastel 1960
۵‎/Henri Corbin, En Islam iranien: aspects spirituals et philosophiques, paris, Gallimara, vol 4.1991, .
۶. اقتباسى از نام رساله معروف «الغربه الغربيه» اثر سهروردى.
۷. مؤلف تعبير «La Folle due logis» را به كار گرفته است كه مقصود وى خيال و تخيل مى باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |