|
سلام بر رزمندگان اروند و گريه هاى مستجاب
ديگر صداى نيستانى دلهايتان را نمى شنويم. ديگر در كنارمان لبخندهايتان نيست تا بهار را ترسيم كنيم. در روزهاى مبهم مان دلمان بهانه ميدان مين را مى گيرد. چشم هايمان به جست وجوى شيارها نمى روند. پلاك هايتان آشنا نيست. معصوميت و پاكى را غبار گرفته است. بى شما جزيره مجنون، مجنون مانده است. پيكر حاج مهدى باكرى را هم آب برد. اما كسى آن را نگفت. حاج حسين هم با سى و پنج تركش و يك دست به مهمانى خدا رفت. دستواره با بدنى پاره پاره بر دستان ماه هرشب تكرار مى شود. اما كو چشمى كه ببيند. جگر گوشه هايتان هنوز بهانه بابا را با گريه زمزمه مى كنند و هر غروب در سجاده تان شما را مى جويند. قاب عكس هايتان را با بغض هاى سخت مى نگرند. لب هاى نبوسيده شان بر سنگ هاى مزار ماسيده است. محبت پدرى مى خواهند. اكنون ماييم و اينان كه به مهمانيتان آمده ايم. با نخل هاى بى سر، مادران بى پسر، دل هاى پر از مويه، كودكان واگويه، چه بگوييم شما را. اشك امانمان نمى دهد. چرا باران اشك را بر سنگ مزارتان نگرييم چرا حسرت ننوشيم. خاك مزارتان را چرا توتياى چشم نبريم. مگر مى توانيم چشم در چشم اروند بنگريم. شرممان مى آيد. شما كه پشت خاكريزها خدا را ديديد دست ما را نگرفتيد. فرشته ها فقط شما را مى ديدند و آيينه ها فقط شما را نشان مى دادند. در سوز دعاهايتان چه بود كه هرشب پنجره ملكوت به رويتان گشوده مى شد و فرشته ها دلتان را مى سرودند. برادرم! از شيارها هنوز بوى بهشت مى آيد. سنگرها را شب فرا گرفته است و فانوسى نيست. خاكريزها را مى نگريم صداى گام ها و لبخند هايتان در دامان ته نشين مى شود. در جاده هاى مه آلود سرگردان مانده ايم. از مرگ در بستر ناراحتيم. مرگ بى درد، مرگ بى خون، مرگ راحت نصيبمان شده است. جزيره مجنونى نيست كه در بيابان هايش سرگردان ليلا شويم. در وصيتنامه هاى شهيد درنگ نمى كنيم. مادران شهيد قديمى شده اند. كسى با دود و اسپند بدرقه نمى شود. رسيده ايم به انتهاى راه! دلواپس نگاه فرزندان شهيد نيستيم. برادرم! چه بگويم دلمان كوه اندوه است. خويش را گم كرده ايم. شلمچه به شيوه مظلوميت همچنان باقى مانده است. فتحتان را روايت نمى كنيم. خاكريزها را رعايت نمى كنيم. چه بگويم كه آغاز هجرت شما، ابتداى غروب ما بود. اگر با شما نباشم گريه مجابم نمى كند و گلويم تسليم بغض نمى شود. از سبز گذشتيم به سپيدى رسيديم. از سپيدى گذشتيم اكنون رسيده ايم به خزانى زودرس. بى شما چقدردر زمستان غوطه مى زنيم. شما رفتيد، طلوع كرديد. ما مانديم غروب كرديم. وقتى كه به شما مى رسيم ناسروده شعر مى شويم. ناگفته بغض، حكايت نكرده نى مى شويم. ناخوانده نالان، برادرم دلم گرفته است. سجده يعنى مزار شما، دلتنگى يعنى دورى از شما، سوختن يعنى در ياد شما، دريا يعنى دل شما، فرياد مادر شهيدى به گوش مى رسد، خدايا! اين قربانى را از من بپذير. نگاه معصوم كودكى شهيد بر سقف مانده است. محمد باقر پورمند
|