|
نياز آمريكا
به حمايت ديگران
|
|
|
مركز پژوهشى «وودرو ويلسون» چندى پيش در روز دو شنبه ۱۴ نوامبر، جلسه كوتاهى را براى معرفى آخرين كتاب «ريچارد هاس» با عنوان «فرصت: زمان آمريكا جهت تغيير مسير تاريخ» با حضور وى در شهر واشنگتن برگزار كرد. (۱) دكتر هاس كه سمت مشاور مخصوص «جورج بوش پدر» در هنگام عمليات نظامى آمريكا عليه عراق را در سالهاى ۱۹۹۱-۱۹۹۰ برعهده داشت، بعد ها به مديريت برنامه ريزى سياسى در وزارت امور خارجه اين كشور (و يكى از نزديكترين مشاورين وزير خارجه وقت، كالين پاول) برگزيده شد. اما كمى بعد از حمله آمريكا به عراق در سال ۲۰۰۳ ميلادى و بروز اختلا فاتى چند، در جولاى همان سال از سمت خود استعفا داد و به رياست شوراى روابط خارجى، يكى از پر نفوذ ترين مراكز تحقيقاتى و پژوهشى در سياست خارجى آمريكا، انتخاب شد. كتاب نه چندان قطور(۲۴۰ صفحه با هشت فصل) دكتر هاس، همانطوركه از نام آن بر مى آيد، صرف بازنمايى شرايط و اوضاع و احوالى استثنايى شده است كه به عقيده او، فرصتى تاريخى را دراختيار ايالات متحده گذاشته تا با «در انداختن طرحى» جديد، مانع از بروز حوادث ناخوشايندى شود كه قرن هاست با تعاملا ت بين المللى همراه بوده است. به عقيده وى، فروريزى ديوار برلين در ۹ نوامبر ۱۹۸۹ و حوادث تروريستى ۱۱ سپتامبر ،۲۰۰۱ دو حادثه بزرگ ۱۵ سال اخير هستند. اولى به معناى پايان جنگ سرد ميان دو ابر قدرت، و دومى، مسبب آغاز برهه جديدى در فرافكنى قدرت نظامى ايالا ت متحده به شمار مى آيد. اما هيچكدام از اين دو رويداد دوران جديدى در روابط بين الملل را بوجود نياورده اند، زيرا ۱۵ سا ل بعد از فروپاشى شوروى، هنوز از اين برهه با نام «دوران بعد از جنگ سرد» ياد مى شود. استثنايى بودن شرايط به هيچ عنوان به معناى از بين رفتن خطرات و مصائب نيست. به گفته هاس، وقوع حادثه تروريستى ديگرى در خاك ايالات متحده بسيار محتمل است و تنها به زمان نياز دارد. وضعيت عمومى نيمى از جمعيت دنيا (۳ ميليارد نفر) كه تنها با ۲ دلار در روز در زير خط امرار معاش موسوم به «بخور و نمير» روزگار مى گذرانند و جمع كثيرى از ايشان با انواع امراض، بويژه بيمارى ايدز دست و پنجه نرم مى كنند، بسيار رقت انگيز و خطر آفرين است. على رغم تمام خوشبينى ها، هنوز نشانه هاى اميد بخشى در مورد صلحى پايدار ميان اعراب و اسرائيل مشاهده نمى شود. عراق و افغانستان نيز فاصله بسيارى با ثبات، آرامش، غناى اقتصادى و مردم سالارى دارند. خطرات ناشى از سلاح هاى كشتار جمعى، و عدم ثبات حاصل از دستيابى تعداد بيشترى از كشورها به اين تسليحات مرگبار نيز غير قابل چشم پوشى است. (ص. ۳ و ۴) اما هسته مركزى اين وضعيت استثنايى كه دكتر هاس از آن به عنوان يك «فرصت» نام مى برد، كاهش چشمگير امكان بروز جنگ ميان قدرتهاى بزرگ است. در واقع، همانطور كه جورج بوش پسر نيز در سال ۲۰۰۳ به آن اشاره كرد، براى اولين بار بعد از هشت قرن، كشور ها مى توانند هم و غم خود را صرف «رقابت در صلح به جاى آمادگى مداوم براى جنگ كنند.» از اين منظر، تفاوت عمده ميان قرون ۲۰ و ۲۱ ميلادى در اين است كه به استثناى دهه آخر قرن گذشته، روابط بين الملل در سده بيستم ميلادى در تضاد پيگير و مبارزات خونين بين «دول بزرگ ليبرال و توتاليتر» خلاصه مى شد. اين هم در مورد دو جنگ جهانى صدق مى كند و هم در خصوص جنگ سرد مى توان به وضوح آن را مشاهده كرد. در حالى كه، «رقابت سنتى و مبارزه براى تسلط كلاسيك»، جايگاه محورى خود را در روابط قدرتهاى بزرگ در قرن حاضر (آمريكا، اتحاديه اروپا، روسيه، ژاپن، چين و هندوستان) از دست داده است. نه سرزمينى براى جنگيدن بر سر آن وجود دارد و نه ايدئولوژيهاى ناهمگونى كه تنور تعارضات ميان اين كشور ها را گرم نگهدارد. برخلاف قبل، ديگر «بازدارندگى» نقش اول را در روابط قدرت هاى بزرگ بازى نمى كند. به غير از كشورهاى فوق الذكر، «بيش از ۱۰۰ كشور دموكراتيك با سيستم بازار آزاد وجود دارند كه همه بر اين باورند كه تروريسم، امراض، و سلاحهاى كشتار جمعى صلح و امنيت بين المللى را به مخاطره مى اندازد.» (ص. ۶ و۷) دكتر هاس معتقد است كه مفاهيم قديمى «موازنه و توازن» هم ديگر كاربرد سابق را ندارند. براى مثال، بودجه نظامى آمريكا ۵۰۰ ميليارد دلار در سال است كه معادل جمع بودجه هاى مشابه كشورهاى روسيه، اتحاديه اروپا، ژاپن، چين و هندوستان مى باشد. به علاوه، هيچكدام از اين قدرتها نمى توانند با ميزان «تحرك، كشندگى (يا قتاله بودن)، و دقت» ابزارها و تسليحات ايالات متحده رقابت كند. از طرف ديگر، در حالى كه بخش اعظم بودجه نظامى صرف تأمين امنيت كشورها در مقابل همسايگانشان مى شود، دو همسايه آمريكا، بزرگترين شركاى اقتصادى اين كشورند و تنها ۱۰ تا ۱۵ در صد از بودجه نظامى ايالات متحده صرف محافظت از خاك اصلى آمريكا مى شود. «توليد ناخالص ملى آمريكا ۱۱۰۰۰ ميليارد (يا ۱۱ تريليون) دلار در سا ل است.» اين رقم كه برابر با ۲۰% كل توليد كالا و خدمات در دنياست، در ضمن، معادل جمع توليد ناخالص ملى آلمان، فرانسه، انگلستان و چين است. كمتراز ۵% از جمعيت دنيا در آمريكا زندگى مى كنند، اما ۱۸% از كل واردات دنيا را به خود اختصاص داده اند. همه نشانه ها حاكى از اين است كه براى آينده قابل پيش بينى، دلار به عنوان «نزديكترين چيز به پول بين المللى» باقى خواهد ماند. به گفته هاس، اينها نقاط قوت آمريكا است. اما ايالات متحده نقاط ضربه پذيرى هم دارد. پرسنل فعال نيروهاى نظامى اين كشور ۱/۴ ميليون نفر است؛ رقمى كه به ايالات متحده اجازه نمى دهد به علاوه جنگ در عراق، رهبرى عملياتى نظامى با همين وسعت و شدت، و يا عمليات انسان دوستانه نسبتاً پر دامنه اى را براى مثال در سودان برعهده گيرد. از لحاظ اقتصادى، رقم كسرى موازنه تجارى اين كشور سالانه برابر با ۶۰۰ ميليارد دلار است كه معادل ۶% كل توليد ناخا لص ملى آمريكاست. در يك كلام، يكى از دلا يل قدرت اقتصادى ايالات متحده اين است كه هنوز كشور هاى ديگر مايلند مقدار معتنابهى از ذخاير خود را به دلار نگهدارند. افزايش بودجه نظامى به معناى كسرى بيشتر است و اگر كشور هاى ديگر در نگهدارى ذخائر خود به دلار تجديد نظر كنند، بالا بردن نرخ بهره به منظور جذب سرمايه باعث از بين رفتن فرصتهاى شغلى و ركود اقتصادى خواهد شد. افزون بر اين، اين كشور مى تواند «جنگهاى انتخابى كوتاه و كم هزينه،» مانند جنگ بوسنى و كوزوو را تحمل كند، اما حمايت افكار عمومى از تعارضات نظامى انتخابى نسبتاً طولانى و پر هزينه (مانند ويتنام و عراق)، بويژه زمانى كه «فداكارى نامحدود طلب مى كنند و نتايج نامطمئن دارند،» طبيعتاً پايدار نيست. هاس بسيارى از ضربه پذيرى ها را از تجليات پديده جهانى شدن مى داند. به عقيده او، «جهانى شدن به معناى افزايش حجم، سرعت و اهميت جريان عبور و مرور انسانها و رد و بدل آرمان ها، كالا هاى ساخته شده، دلار ها، يورو ها، امواج تلويزيون و راديو، قاچاق، امراض، پيام هاى الكترونيكى، تسليحات و مقدار زيادى فروش در داخل جوامع و در صحنه بين المللى است. موضوع اين نيست كه عملكردهاى يك حكومت بر ديگران اثر مى گذارد و از آنها تأثير مى پذيرد. مهم اين واقعيت است كه بسيارى از مهمترين نيروها در جهان خارج از كنترل، و در برخى موارد، مافوق درك و آگاهى حكومت ها است.» (ص. ۱۵) دكتر هاس معتقد است كه اولاً آمريكا بايد «جهانى شدن را يك واقعيت بداند و نه يك انتخاب.» ثانياً ضمن افزايش خوددارى، ديگران را نه رقيب، بلكه شريك و همراه تصور كند تا از اين طريق به اجماع بين المللى دست يابد. و در آخر، بايد قدرت را به نفوذ تبديل كند. « زيرا قدرت بالقوه است؛ اما نفوذ بالفعل و مداوم مى باشد.» (ص. ۱۸) بهترين و كاراترين راه به باورهاس، تأكيد سياست خارجى ايالات متحده بر ايجاد «يكپارچگى» است كه سه وجه دارد: اولاً، همكارى ميان قدرتهاى بزرگ بايد مبتنى بر «تعهد مشترك و ترغيب برخى اصول و نتايج» باشد. به عبارت ديگر، در كنگره وين در سال ۱۸۱۵ ميلادى قدرتهاى بزرگ آن زمان (اتريش- مجارستان، پروس، فرانسه، روسيه و انگليس) هيچ سازمان و نهادى براى ممانعت از بروز جنگ ميان خود بوجود نياوردند. حتى فكر ايجاد حكومت جهانى هم از مخيله شان عبور نكرد. «محصول كنگره وين تنها يك رشته تفاهم و تعهد به مشورت و مذاكره بود تا از فاجعه اى مانند جنگهاى ناپلئونى جلوگيرى شود.» همينطور در خلا ل جنگ سرد نيز دو طرف، مجموعه اى از مقررات ضمنى و غير رسمى («بازدارندگى») را مد نظر قرار دادند تا از وقوع جنگ ميان خود كه به معناى نابودى دنيا بود، ممانعت به عمل آورند. (ص. ۲۳) «جورج كنان»، سياستمدار و متفكر سياسى آمريكايى، بازدارندگى را «مقابله با اتحاد شوروى، هر كجا كه آن كشور به منا فع دنياى صلح آميز و با ثبات لطمه زند،» تعريف مى كرد. اين سياست مبتنى بر رد سازش و ساكت سازى دشمن از يك طرف، و نفى مقابله نظامى مستقيم ميان دو ابر قدرت بود. (ص. ۲۵) ثانياً، دستگاه ديپلماسى آمريكا حداكثر تلاش خود را براى ترجمه اين تعهدات به نهاد ها و كاناليزه كردن عملكرد هاى بين المللى از طريق آنها به كار گيرد و ثالثاً، كوشش كند تا به طور مداوم پيگير «جذب همتا يان خود باشد و از خارج نگه داشتن كشورهاى ديگر پرهيز كند. به عضويت در آوردن ديگران بايد به منظور ايجاد جامعه بين المللى مبتنى بر همكارى و يكپارچگى به منظور هماوردى با چالشهاى نوين باشد.» (ص. ۲۴) به نظر دكتر هاس، چه بسا هيچ بيانى در تأكيد بر اهميت ديپلماسى (يعنى كارى كه ايالات متحده بايد در آينده بر آن تأكيد كند)، گويا تر از اين گفته «هنرى كيسينجر» نيست: «قدرت آمريكا يك واقعيت است؛ اما هنر ديپلماسى، تبديل قدرت به اجماع است.» (ص. ۲۳) دكتر هاس در كتاب خود مى گويد: «دكترين بوش هم كه تنها مخلوطى از ضد تروريسم، تشويق مردم سالارى، پيشگيرانه گرى و يكجانبه گرايى بوده، عملاً نتوانسته است پاسخ مناسبى به چالش هاى پيش روى سياست خارجى آمريكا بدهد. زيرا، به باور نويسنده كتاب، هيچ كدام از اينها و يا مخلوط فعلى آنها نمى تواند «چارچوبى ذهنى يا يك قطب نما براى سياستمداران جهت تعيين اولويتها» فراهم آورد. ضد تروريسم به عنوان يك تئورى راهنماى سياست بسيار محدود است. ترغيب دموكراسى عملاً نمى تواند دكترين سياست خارجى باشد. در آخر، بر اساس استدلال دكتر هاس، حال كه پيگيرى همه اينها (به علاوه «انزوا گرى») غير عملى و غير معقول است، پيگيرى «سياست يكپارچگى، مناسب ترين بديل سياست خارجى ايالات متحده براى دنياى ما به حساب مى آيد.» واشنگتن بويژه بايد از وسوسه يكجانبه گرايى (آنگونه كه شاهد برخى از تجليات آن در جريان آماده سازى براى تهاجم به عراق بوديم)، پرهيز كند. تعقيب چنين سياستى دقيقاً باعث « ظهور مجدد موازنه قوا، اين بار ميان آمريكا و چين» خواهد شد و بنياد هاى سياسى و احتمالاً نظامى آمريكا را به شد ت تضعيف خواهد كرد. افزون بر اين، يكپارچگى منافاتى با رهبرى ايالات متحده ندارد. در حاليكه يكجانبه گرى به معناى به تنهايى عمل كردن است. دولت بوش به تكرار اين مطلب علاقه دارد كه براى عمل، به سازمان ملل متحد و ديگران نياز ندارد. «البته آمريكا به تنهايى مى تواند عمل كند، اما [نكته اينجاست كه] براى موفق شدن، محتاج حمايت ديگران است.» (ص. ۲۱) پانوشت: ۱-RICHARD n. Haass, Opportunity: Americaشs Moment to Alter HistoryT, Public Affairs, N.Y., 2005 منبع: سايت اينترنتى «واشنگتن پريزم»
|