|
نگاهى به نمايش درام هاى زندگى نوشته و كار بابك محمدى
تصاويرى ازما
|
|
نويسنده و كارگردان: بابك محمدى - بازيگران: افسر اسدى، مريم سعادت، مائده طهماسبى، احمد ساعتچيان، محمدرضا جوزى، محمود اكبرشاهى، كاظم سياحى، شيما بخشنده، مژگان جودى طراح نور: محمد آلادپوش - طراح صحنه: سارا قراچه داغى. محل اجرا: سالن اصلى فرهنگسراى نياوران - ساعت ۱۹ اين نمايش از ۲۰ نمايش كوتاه تشكيل شده است. اين ۲۰ نمايش كوتاه در سرتاسر جهان از ايران گرفته تا آلمان و فرانسه مسائل مختلفى همچون تبعيض نژادى، بورژوازى و... را دستمايه قرار مى دهند.
|
رامتين شهبازى
بابك محمدى پس از اجراى «حرفه اى ها يك كمدى غمگين» اين بار ۲۰ نمايشنامه كوتاه را به عنوان اثر جديد خود دستمايه قرار داده است. او در اين ۲۰ نمايشنامه تم هايى واحد را دستمايه قرار مى دهد. نگاه كلى اين ۲۰ نمايشنامه بر زندگى روزمره انسان ها واقع مى شود و در نگاهى جزئى تر مسائلى همچون نژادپرستى - به طور عمده - شيوه برخورد با كهنسالان و برخى مسائل مبتلابه در اجتماع را موردنظر قرار مى گيرند. نمايشنامه نويسى اينچنين در تاريخ ادبيات نمايشى ايران عمرى قديمى دارد. در دهه هاى قبل نمايشنامه نويسانى همچون ابراهيم مكى اين شيوه نمايشنامه نويسى را آزمودند؛ اما به اين دليل كه دنباله روى پيگيرى نداشتند، اين جريان در پس جريان هاى ديگر ادبى همانند قصه نويسى كوتاه قرار گرفت و فراموش شد. بابك محمدى جزو نويسنده و كارگردانانى بود كه با روخوانى همين داستان ها در فرهنگسراى نياوران اواسط دهه هفتاد سعى كرد تجربيات خود را از اين شيوه نگارش كه سال ها آن را در كشورهاى اروپايى آزموده بود به علاقمندان عرضه كند. اما اين حركت تنها در حد همين برنامه نمايشنامه خوانى متوقف شده و پرونده اش مسكوت ماند تا اينكه سال گذشته محمد رحمانيان در مجموعه تلويزيونى خود يعنى نيمكت قابليت هاى اين شيوه نگارش را مورد توجه قرار داد. بد نيست براى ورود به بحث درباره نمايش درام هاى زندگى مختصرى به قابليت هاى اين گونه نمايشنامه نويسى بپردازيم. همان طور كه محمدى نيز در برنوشت نمايش اش مى نويسد: «چه بسا روزانه ميليون ها داستان كوچك و بزرگ در زندگى اتفاق مى افتد كه پس از مدت كوتاهى براى هميشه به دست فراموشى سپرده مى شود...» همين جمله مى تواند پنجره اى قابل تأمل را به روى اينگونه نمايشنامه ها فراروى ما قرار دهد. كارى كه رحمانيان در مجموعه نيمكت نيز به آن توجه داشت. زندگى روزمره مى تواند بستر مناسبى براى وقوع اين شكل داستان ها باشد. حوادثى كه اگر درست دراماتيزه شوند به خاطر كوتاهى زمان خود مى توانند تأثيرى شگفت بر مخاطب خود بگذارند. از ديگر سو اين نمايش ها را به راحتى مى توان هر جايى بدون نيازها و امكانات نمايش هاى بلند روى صحنه برد. به طور مثال فلان گروه در شهرستان كه حتى سالن مناسبى براى اجراى نمايش خود در اختيار ندارد مى تواند به راحتى و حتى به شكل خيابانى اين درام ها را اجرا كند. استفاده از دكورهاى مجازى، فضاى محدود و... از امكانات اجرايى است كه اينگونه نمايش ها با خود به همراه مى آورند. منظر ديگرى كه نمايشنامه هاى كوتاه پيش روى ما قرار مى دهد امكان طبع آزمايى دانشجويان عرصه هنرهاى نمايشى است. اگر دانشجويى بتواند يكى از اين درام ها را در قالبى صحيح و مبتنى بر اصول صحيح نمايشنامه نويسى بنويسد و آن را با حداقل امكانات اجرا و پيام خود را به مخاطب منتقل كند به طور حتم در قدم هاى بعدى نيز مى تواند نمايش هايى با ابعاد گسترده تر را با تجربه اى بيشتر روى صحنه بياورد. البته ناگفته نماند كه ساختار نگارش و اجراى اين شكل نمايشنامه با نمايش هاى بلند تفاوت هايى عمده دارد. اتفاقى كه به طور مثال در يك داستان كوتاه و يك رمان، يا يك فيلم كوتاه و يك فيلم بلند رخ مى دهد. توجه به ريتم، شاخ و برگ هاى زائد داستانى و... در اين دو مورد با هم متفاوت هستند، اما اصولاً كارگردانى يك اثر كوتاه هميشه دشوارتر از يك اثر بلند است. از طرف ديگر معمولاً نويسنده اين شكل آثار - در زمينه نمايش - مى كوشد بخشى از زندگى روزمره را دستمايه خود قرار دهد. زيرا بيننده بايد بتواند به راحتى قبل و بعد از موقعيتى را كه در صحنه در حال وقوع است حدس بزند. در اين شكل آثار بخشى از نمايشنامه در ذهن مخاطب شكل مى گيرد و اگر نمايشنامه نويس نتواند اين اتفاق را در ذهن مخاطب شكل دهد، كار به طور دقيق و كامل به انجام نرسيده است و در اين هنر - رسانه يك ضلع ناقص مى ماند. پس اگر قرار باشد ما وقايع روزمره را دستمايه قرار دهيم، پاى فرهنگ عامه نيز به نوشتار ما باز مى شود و اين نمايشنامه هاى كوتاه خصلتى فرازمانى پيدا كرده و مى تواند جايگاهى باشد براى ثبت نوع گويش، رفتار و... از يك دوره زمانى خاص. اما درام هاى زندگى بابك محمدى. گستره درام هاى محمدى فقط محدود به ايران نيست. فضاهايى كه در اين نمايش شكل مى گيرند مى تواند حاصل يك تجربه شخصى در يك ترن، اتوبوس يا هواپيما، يك ذهنيت و يا... باشد. برخى از اين داستان ها كاملاً دراماتيزه شده و در قالب تصاويرى با ميزانسن هاى سنجيده عرضه مى شود. اما در برخى ديگر محمدى همه چيز را به كلام واگذاشته و مقدمه و موخره هايى را نيز در آنها رعايت نمى كند و در نهايت كار در سطح يك لطيفه باقى مى ماند. بد نيست در اينجا چند قطعه قابل تأمل نمايش را مرور كنيم. از بين ۲۰ قطعه اى كه در كليت نمايش روى صحنه رفته است. كجا مى شه تو وين يك شوهر دكتر پيدا كرد، در ايستگاه قطار اگه ليزى بميره منم مى ميرم و شلوار ورزشى بچه هاى خارجى سوراخند، به زعم نگارنده چند قطعه جالب توجهى هستندكه ساختار اجرايى يك نمايش كوتاه را با خود به همراه مى آورند. در كجا مى شه... وقتى نور صحنه را روشن مى كند، ما يك زن را مى بينيم كه مقابل تماشاگران ايستاده و آنها را مخاطب قرار مى دهد. گويا او مستقيم با تماشاگران سخن مى گويد و بعدتر وقتى ميزانسن حركت شخصيت پشت سر او تغيير كرد مى فهميم كه وى با خياط خود سخن مى گويد. در اين نوع چينش ميزانسن محمدى براى لحظه اى تماشاگر را نيز وارد بازى مى كند. حال مخاطب طى يك قرارداد پيش بينى نشده خود را تا انتها مخاطب زن مى انگارد. از سوى ديگر اين زن - افسر اسدى - با چنان اطمينانى درباره شيوه هاى مضحك خود در باره شوهريابى و خوشبخت كردن دخترانش سخن مى گويد كه گويا جاى هرگونه برداشت شخصى را از مخاطب مى گيرد. نوعى بورژوازى بلاهت آميز در سخنان و رفتار اين زن نهفته كه بدون اشاره مستقيم طبقه اجتماعى موردنظر صاحب اثر را براى مخاطب آشكار مى سازد. در انتها نيز وقتى جمله آخر را مى گويد و نور صحنه خاموش مى شود تماشاگر متوجه مى شود كه با يك شوخى طرف بوده است. در ايستگاه قطار اما وجوهى ديگر دارد. اين نمايشنامه در مورد نژادپرستى آلمانى هاست. نوع پوشش و گريم و حتى فيزيك محمدرضا جوزى خيلى زود به محض روشن شدن صحنه مليت اين شخصيت را براى بيننده روشن مى كند. بيننده با اين ذهنيت وقتى جوزى با شخصيت ديگر - احمد ساعتچيان - سخن مى گويد بخشى از نمايشنامه را در ذهن خود مى سازد. باقى قضيه به ظاهر يك دوئل كلامى ساده است. ساعتچيان - مرد ايرانى - راحت روى صندلى نشسته و مجله خود را ورق مى زند. اما مرد آلمانى - جوزى - دائم در تكاپوست. آرامش و تكاپوى اين دو به لحاظ گرافيك چينشى ميزانسن ها در دو سوى كاملاً متفاوت قرار مى گيرد. در عمل نيز نيت مرد آلمانى مضحك جلوه مى كند. تمام تلاش هاى او براى اين است كه بفهمد مليت مرد خارجى روى صندلى چيست. يك تلاش و تكاپوى بيهوده عملاً براى چيزى كه ظاهراً اين همه ارزش اتلاف انرژى را نداشته است. در پايان نيز وقتى آرام روى صندلى كنار مرد مى نشيند و سعى مى كند خود را با او همتراز بداند با يك جمله مرد و آمدن قطار آنجا را ترك مى كند. بى ثباتى و ثبات، تكاپو و آرامش در قالب يك داستان بسيار موجز امكاناتى هستند كه محمدى از آنها در فضاى محدود خود به خوبى سود مى جويد. اگر ليزى بميره منم مى ميرم. به لحاظ اجرا بسيار متكى بر بازى بازيگران است. هيچ ميزانسن حركتى خاصى براى بازيگران انديشيده نشده و آنها بايد با نوع گفتار ريتم بازى خود را حفظ كنند. اما دقيقاً اينجاست كه مهارت بازيگر حرفه اى روى صحنه خود را نشان مى دهد. ريزه كارى هايى كه شايد در يك نگاه معمول به چشم نيايد. مريم سعادت كه قصد دارد دوستش را براى انجام عمل هجوى - يعنى دوشيدن شير سگش - راضى كند دائم كش وقوس مى آيد و جاهايى هم كه بازيگر مقابل ديالوگ مى گويد با حركت انگشتانش روى صندلى از بى تحركى خود روى صحنه جلوگيرى كرده و به اين ترتيب ريتم بعدى صحنه را حفظ مى كند. اين داستان نمايش درام هاى زندگى نيز درباره تبعيض نژادى است. با اين توجه كه محمدى سعى كرده به طور مستقيم با موضوع طرف نشود. اگر كارمند اداره مخابرات در قطعه زيرسيگارى كاكاسياه به طور مستقيم و رو به تماشاگر از تنفر خود نسبت به نژاد سياه سخن مى گويد، اينجا محمدى سعى مى كند اين نگاه دو شخصيت خود را در قالب مرگ يك سگ پنهان كند. در اين داستان يكى از خانم هاى قصه معتقد است كه اگر يك نفر پيدا نشود كه شير سگش را بدوشد، سگ مى ميرد و با مردن سگ خود او نيز مى ميرد. آنگاه شخصيت ديگر مجبور است توالت خود را با خارجى هاى مهاجر تقسيم كند. شلوار ورزشى بچه هاى خارجى سوراخند نيز از همچنين الگويى پيروى مى كند. با اين تفاوت كه ميزانسن هاى متحرك نيز قصه را همراهى مى نمايد. مردى به همراه فرزندش در حال بازى تنيس است و در اين ميان صحبت از يك همشاگردى كودك به ميان مى آيد كه اهل اتريش نيست و يك چك است. بعد پدر سعى دارد به او بقبولاند كه يك اتريشى از يك چك بهتر بوده و در نهايت مى فهميم خود آنها هم چك بوده اند. محمدى در قالب اين قطعه كوتاه چند نكته را به طور ضمنى در معرض ديد تماشاگر قرار مى دهد. پدر چندان در بازى تنيس توانايى ندارد و كاملاً ناشيانه اما با چهره اى حق به جانب اين بازى را انجام مى دهد. او در ارائه نظرياتش نيز نسبت به خارجى ها همينگونه است. از سوى ديگر هرگاه توپ روى زمين مى افتد به علت فيزيك فربه اش آن را برنمى دارد و از پسر مى خواهد تا اين كار را انجام دهد. به نوعى به او حكم مى كند تا فرمانش را نپذيرد. در باوراندن عقايدش نيز به پسر از همين شيوه سود مى جويد. به طور حتم اين چند قطعه كه آنها را برشمرديم به نوعى تئاترى ترين قطعه هاى اين مجموعه نمايش هستند و جالب اينكه محمدى خود را با كارگردانى اين چند قطعه و قطعه هاى ديگر مورد قضاوت قرار مى دهد. بله برون، پزش حتماً خواستگار مى آره، بله برون در كنار چند قطعه بالا نه تنها كاملاً مستقيم و رو هستند بلكه در قالب نمايش نيز چندان نوآورى را براى مخاطب پديد نمى آورند. اما به هر حال اين حركت، يعنى اجراى نمايش هاى كوتاه مى تواند فصل جديدى را در عرصه تئاتر منجر شود كه جايش در ميان اجراهاى نمايش خالى است.
|