دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۱۰ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Mon, May 8, 2006
ماجرا
۳۴۶۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۱۴
بازيگر
257595.jpg
مهدى ابراهيمى

راننده وانت بار از اينكه معطل شده است، خيلى كلافه بود، به پلاك شماره ۴۳ چشم دوخته بود و اسم خانم پرتوى را مرتب زير لب تكرار مى كرد، قرار بود در آن ساعت كه ۱۲ ظهر بود، يك سرويس مبل راحتى را تحويل اين زن بدهد، اما پشت در بسته مانده بود.
باران مى باريد، نيم ساعتى منتظر ماند، براى اينكه مبل ها و وانت بار زير باران نماند، پشت فرمان نشست و استارت زد، هنوز ترمزدستى را پايين نداده بود كه پسر جوانى به عجله در خانه شماره ۴۳ رسيد، وارد شد و در را پشت سرش بست.
رسول خوشحال از اينكه بالاخره سر و كله صاحبخانه پيدا شده است، خودرو را خاموش كرد و از آن پياده شد، دو قدمى با در خانه خانم پرتوى فاصله داشت كه صداى فريادهاى مردانه اى را شنيد، چند ثانيه اى طول نكشيد كه در خانه خانم پرتوى باز شد و پسر جوان وحشتزده به كوچه دويد و مرتب داد زد: «كشت! مادرم را كشت! نامرد بالاخره كار خودش را كرد! و...
وقتى بازپرس شمس حاضر شده بود تا به خانه اش برود كه موبايلش زنگ خورد، زن ۴۵ ساله اى در خانه اش واقع در حوالى بريانك كشته شده بود و بايستى در آن هواى بارانى به صحنه جنايت مى رفت. خيلى زود به كوچه اى كه پر از جمعيت و هياهو بود، رسيد. وقتى از خودرو پياده شد، آرام به سمت محل جنايت قدم زد و حواسش به حرفهاى همسايه ها بود، زن جوان مى گفت كه درسته خانم پرتوى خيلى بى ادب بود، اما خدا رحمتش كند، زن ديگرى كه چادر سياهرنگى به سر داشت، لباسهايش را گاز مى گرفت و مرتب مى گفت كه هميشه منتظر بودم اتفاق بدى براى اين زن بيفتد!
مردان نيز حرفهاى جالبى مى زدند، يكى گفت كه حتماً مشكل از خود خانم پرتوى است، رفت و آمدهاى مشكوكى به اين خانه بود و مرد همصحبت او گفت كه انگار شوهر صيغه اى داشت. وقتى با او اختلاف داشت، فريادهايش همه كوچه را پر مى كرد، اصلاً رعايت نمى كردند در حياط هم با يكديگر ناسزاگويى مى كردند.
بازپرس شمس وقتى به نوار زردرنگ بررسى صحنه جرم رسيد، ديد كه وانت بارى در گوشه اى متوقف است و بار مبل دارد، دو مرد جوان نيز در كنار آن ديده مى شدند كه يكى از آنان گريه مى كرد و ديگرى دست روى شانه هايش گذاشته بود و او را دلدارى مى داد.
به سمت در ورودى ساختمان چرخيد، درى قهوه اى رنگ كه مشخص بود از سالها پيش كسى به آن رنگ نزده است، به قفل نگاه كرد، سالم بود و هيچ آثار شكستگى روى آن ديده نمى شد.
داخل شد يك حياط ۶۰ مترى روبرويش قرار داشت و در انتهاى آن تراس طبقه اول ديده مى شد كه بايستى چهار پله پشت سر مى گذاشتى تا به آن مى رسيدى، زيرپله ها در ورودى زيرزمين بود و در حياط دو باغچه كوچك در سمت راست و چپ و يك حوض آبى رنگ گرد با فواره خاموش در وسط راهروى موزاييكى ديده مى شد.
از تجمع مأموران در طبقه اول مشخص بود، قتل در آن طبقه رخ داده است، از پله ها بالا رفت، ديواره جدا كننده فضاى داخل ساختمان با تراس تمام شيشه بود و پرده حرير بسيار زيبايى از پشت شيشه ها ديده مى شد.
در غربى ترين قسمت تراس در ورودى به داخل بود، بازپرس، باز راههاى ورودى به ساختمان را بررسى كرد، بعد بدون اينكه كفشهايش را درآورد، داخل خانه شد، يك پذيرايى ۳۰ مترى با اثاثيه اى بسيار شيك و دكورهاى چوبى از فضاى وسط پذيرايى مشخص بود كه مقتول آنجا را براى چيدن مبلها آماده كرده است.
بازپرس به ياد بار وانت بار افتاد و با راهنمايى سروان مقيمى از در ديگرى كه در اتاق پذيرايى بود، وارد راهرويى به عرض ۲ متر و طول ۱۰ متر شد و پشت سر سروان به سمت راه پله هايى رفت كه در ضلع شرقى ساختمان بود.
بايستى بالا مى رفت، موكت كرم رنگى پله ها را پوشانده بود، نوع پله ها قديمى و بسيار عمود بود، نفس زنان از پله ها بالا رفت، در طبقه دوم، سه اتاق وجود داشت كه در وسط راهرو در يكى از اتاقها باز بود و فلاش دوربين عكاسى نشان مى داد كه مأموران تشخيص هويت در حال عكسبردارى از جنازه هستند.
وارد اتاق شد، جسد صدف خانم دقيقاً وسط اتاق افتاده بود و به روى شكم درحالى كه دستانش زير جسد مانده بود، ديده مى شد، لباس قرمزرنگى به تن داشت و نپوشيدن روسرى و جوراب نشان مى داد قاتل بايستى آشنا باشد.
ضربات چاقو همگى از پشت سر به كتف ها و نيم تنه بالاى صدف خانم اصابت كرده بود، صورتش به سمت ميز آرايش بود و پاهايش به سمت در خروجى افتاده بود، كشوهاى دراور ميز همگى به هم ريخته بودند و اثاثيه داخل كمدها ريخته شده بود، به گونه اى كه تصور مى شد سرقتى رخ داده است.
غافلگير شدن صدف خانم، حتمى بود، اما از سوى چه كسى؟! با توجه به زندگى اش كه در تنهايى بود و با چيزهايى كه بازپرس از همسايه ها شنيده بود، نمى شد حدس زد كه در چه مدتى مى توان قاتل را شناسايى كرد.
در صحنه جنايت تنها چيزى كه مشخص بود، اين بود كه صدف به سمت ميز آرايش در حركت بود كه مورد حمله قرار گرفته است، دور گردن و دستان مقتول اثرى از حالت تدافعى وجود نداشت و هيچ جواهراتى نه تنها در بين اثاثيه، بلكه دور دستان، گردن و گوشهاى او نيز هيچ طلايى وجود نداشت.
دكتر فروزش از پزشكى قانونى ساعت وقوع قتل را با توجه به خشكى عضلات جسد و لختگى هاى خون كه همه فرش را پوشانده بود، حدود ساعت ۸ صبح تخمين زد كه تا زمان كشف جسد چهار ساعت فاصله داشت.
بازپرس شمس به طبقه اول بازگشت، در آشپزخانه كه نزديكى هاى راه پله بود، آثارى از صبحانه خوردن دو نفر وجود داشت كه فرضيه اش را تأييد مى كرد، پس قاتل يك ميهمان آشنا بود.
وقتى شنيد پسر صدف نخستين كسى بود كه با جنازه روبرو شده است، در آشپزخانه پشت ميز ناهارخورى نشست و خواست «پژمان» براى تحقيق نزد او راهنمايى شود.
جوان ۲۶ ساله اى با چشمانى كه از گريه كاسه خون شده بود و به سختى راه مى رفت روبرويش نشست.
* مادرت تنها زندگى مى كرد؟
- از وقتى با پدرم اختلاف پيدا كرد و طلاق گرفت، با مهريه اى كه داشت، خانه اى خريد و با باز كردن آرايشگاهى حوالى ميدان ونك، در اينجا تنها زندگى مى كرد.
* چند سال مى شود كه طلاق گرفته؟
- حدود ۲۰ سال پيش، من ۶ ساله بودم، پدرم آدم پولدارى بود، بعد از جدايى مادرم، به بدبختى افتاد و همه دار و ندارش را از دست داد، من، خواهر و برادرم خيلى سختى كشيديم و گاهى مامان صدف بود كه به سر و وضعمان مى رسيد.
* به اينجا مى آمدى؟
- از ۱۶ سالگى مرتب به اينجا مى آيم. خواهر و برادرم نيز مى آيند، اما چون بزرگترم و كارهاى مادرم را در برخى موارد انجام مى دادم، بيشتر از آن دو مادرم را مى ديدم.
* مهربان بود؟
- مگر مادرى هست كه نامهربان باشد، فقط احساس غريبى مى كردم، همين!
* چرا بزرگتر شديد با مادرتان زندگى نمى كرديد؟
- به خاطر يك نامرد معتاد، محبت پسرى ۳۰ ساله كه خود را عاشق مادرم نشان مى داد و چشم به پولهايش دوخته بود و آخر سر كارش را كرد.
* منظورت شوهر مادرت است؟
- پسرى كه اسمش «جعفر» است، زير پاى مادرم نشسته بود، خجالت نمى كشيد. تقريباً همسن من بود با چهار سال اختلاف، فقط پولهاى مادرم را مى خواست بالاخره مامان صدف را كشت، اگر گيرش بياورم او را خواهم كشت.
* جعفر از كى وارد زندگى مادرت شده است؟
- حدود ۸ سالى است، ۲۲ ساله بود. واقعاً خجالت آور است، نمى دانم چرا مادرم خام شد، اگر حتى مى خواست شوهر كند، مى توانست با آدم موجهى وصلت كند، آخه...
* تو با «جعفر» چه برخوردى داشتى؟
- اصلاً خوب نبوديم، هر دو به خون هم تشنه ايم، مادرم را چند بار به خاطر من كتك زده بود، اگر دستم به او برسد...
* آخرين بار كى مادرت را ديدى؟
- دو روز پيش، اما ديشب با هم تماس تلفنى داشتيم، او گفت فردا مبل خواهند آورد.
حتماً خودت را به خانه ام برسان، صبح خواب ماندم. با عجله راه افتادم باور كنيد خيلى سخت است نحوه افتادن مادرم ، من حتى از در اتاق به داخل نرفتم و برگشتم و فرياد زنان بيرون دويدم، طاقت ديدن آن صحنه را نداشتم.
*  چه كسانى به خانه مادرت رفت و آمد داشتند؟
-  مادرم زن محتاطى بود، اگر دوستى داشت در آرايشگاه او را ملاقات مى كرد چون جواهرات زيادى را به همراه پول هايش در خانه نگه مى داشت، كسى را به خانه راه نمى داد. حتى من و خواهر و برادرانم كه پاره تن او بوديم مورد اعتمادش نبوديم جز «جعفر» كه نامرد از آب درآمد...
*  چرا چنين فكرى مى كنى؟
-  فقط به آن نامرد كليد خانه را داده بود، حتى اگر من كارى فورى در خانه اش داشتم همراهم مى آمد و من مى دانستم علت اين كارش چيست؟ او نمى دانست كه چشم و دل سير هستم اما «جعفر» همه چيز مادرم بود و آخر سر با نقشه اى كه كشيده است مادرم را به قتل رساند و الآن حتماً با فروش طلا و جواهرات مادرم و با سرقت پول هايش در هواپيما نشسته و در حال رفتن به يكى از كشورها است.
*  تو مطمئن هستى كه قاتل جعفر است؟
-  شك نكنيد، مادرم به غير از او نزد هيچ كس بدون روسرى و جوراب نمى نشست، البته نزد من و خواهر و برادرانم نيز راحت بود.
*  ممكن است كار پدرت باشد؟
-  او سه سال پيش عمرش را داد به شما! خواهش مى كنم جعفر را ممنوع الخروج كنيد.
بازپرس شمس وقتى اين اصرار را ديد با موبايل خود به دوستش در انتظامات فرودگاه زنگ زد و با آگاه ساختن او به ماجراى حساس اين جنايت، مشخصات جعفر را داد و خواست با دستور تلفنى بازپرس ويژه قتل تا رسيدن دستور كتبى اگر جعفر قصد سفر داشت ممانعت به وجود آيد.
چند دقيقه اى نگذشته بود كه باز پرس تلفنى شنيد اين تماس بى نتيجه است، ۴۵ دقيقه اى مى شد كه جعفر، كلاً از خاك ايران خارج شده بود و در مسير فرانكفورت بود.
مرغ از قفس پريده بود اما بررسى بليت نشان داد به صورت رفت و برگشت است، فرداى آن روز سروان پرونده قتل صدف را روى ميز كار بازپرس گذاشت. با ناراحتى شروع به ورق زدن آن كرد، همسايه ها و راننده وانت بار مشاهدات ونظرات خود را داده بودند، خواهر و برادر پژمان نيز تأكيد كرده بودند قاتل شوهر صيغه اى مادرشان است و خواسته بودند او به اشد مجازات برسد. بررسى ها نيز نشان داده بود كه همه پول ها و جواهرات صدف به سرقت رفته است و هيچ اثر انگشتى در محل جنايت پيدا نشده است.
لحظه شمارى مى كرد تا هواپيماى فرانكفورت به زمين بنشيند، اگر جعفر، طبق بليت خود به ايران باز مى گشت، جاى تعجب داشت اما اين مرد برگشته بود.
از همان فرودگاه به همراه چمدان هايش به دادسرا برده شد، تعجب كرده بود اما بازيگر خوبى بود انگار از هيچ چيز خبر نداشت:
*  آخرين بار كى صدف را ديدى؟
-  شب قبل از سفرم ، او سفارش كرد از آلمان براى آرايشگاهش وسايل و لوازم گريم بخرم، يك ليست بلندى هم به من داد.
* پول چى؟
-  پولش را هم داد.
*  از كى با اين زن آشنا شدى؟
- مادرم مشترى اش بود، يكبار عكس من را اتفاقى ديده بود به ملاقاتم آمد، دست از سرم بر نداشت و هميشه مى گفت عاشق من است، همه نوع محبت در حق من مى كند و در همه كارهايش من را بازى مى دهد.
*  تو هم به اسرارهايش آگاهى داشتى؟
-  بله همه چيز را در خصوص او مى دانستم، بچه هايش چشم ديدن من را نداشتند و ندارند. البته منطقى بود، از اينكه صدف به من اعتماد داشت ناراضى بودند. چند بار خواسته بودند بين ما را به هم بزنند اما نتوانسته بودند.
*  چرا به آلمان رفتى؟
- براى گردش و سرزدن به برادر و خواهرم كه آنجا هستند، دليل ديگرى نداشت.
* صدف در چه بانك هايى حساب داشت؟
-  او زياد به بانك نمى رفت، پول هايش را هميشه در خانه آن هم اتاق كاملاً خصوصى اش نگه مى داشت همه كشوها پر از پول و جواهراتش بود، پول ها را ما هرانه پنهان مى كرد، وسواس خاصى داشت. اين كار ها را از يك فيلم خارجى ياد گرفته بود و انجام مى داد.
*  آخرين بارى كه صدف را ديدى چه لباسى پوشيده بود؟
-  پيراهن قهوه اى رنگ، چطور مگر.
* يعنى نمى دانى؟
-  چه چيزى را بايستى بدانم.
*  صدف به قتل رسيده است، يعنى تو بى خبرى؟
-  صدف به قتل رسيده است، من از اينكه تلفن هايم را جواب نمى داد نگران بودم اما اصلاً تصور نمى كردم.
هيچ ناراحتى اى در چهره جعفر به وجود نيامده بود:
*  يعنى تو به اتاق خصوصى صدف نرفتى؟
- تاكنون هيچ گاه به آن اتاق نرفته ام، حاضرم قسم بخورم، من در آلمان بودم برويد بپرسيد در قتل دخالتى نداشتم.
* كور خوندى، بر خلاف نقشه ات جسد همان روز پروازت پيدا شد، مبل ها كارت را خراب كرد! درسته؟
-  نمى دانم چه مى گوييد، حاضرم قسم بخورم در ايران نبودم.
غروب شده بود كه «جعفر» بدون هرگونه اعترافى به قتل تحويل بازداشتگاه پليس آگاهى شد، بازپرس شمس احساس مى كرد دلايلى است كه در شناسايى قاتل او را كمك كند، در مسير خانه اش بود كه دو دليل پيدا كرد و توانست قاتل را شناسايى كند.
خوانندگان گرامى ۱-  قاتل صدف كيست؟ ۲-  دو دليل بازپرس شمس چه بود؟ اين پاسخ ها را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد تا در قرعه كشى معماى پليسى شركت داده شويد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |