يكشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵ - ۷ صفر ۱۴۲۸
Sun, Feb 25, 2007
فرهنگ و پايدارى
۳۵۸۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
رسانه
ماجرا
نگاهى به مجموعه شعر «نامه هايى كه به دستت نرسيد»
سروده: عبدالحسين رحمتى
فضاهايى شفاف، بيانى زنده و پويا
279084.jpg
سالم پوراحمد

مجموعه شعر: نامه هايى كه به دستت نرسيد
سروده: عبدالحسين رحمتى
ناشر: هزاره ققنوس ـ ۱۳۸۵

حرف هاى دل من نامه شدند
نامه هايى كه به دستت نرسيد
پدر از عشق تو مى گفت ولى
عاقبت روى تو را سير نديد
(شعرنامه، چارپاره ص ۳۵)
عبدالحسين رحمتى، شاعر نام آشنايى است براى آنانى كه شعرش را خوانده و دوست داشته اند. حاصل رؤياپرورى ها و خلسه نشينى هايش چاپ سه مجموعه شعر است با نام هاى «خوانده ام از چشم هاى...»، «آن روزها رفتند...» و «نامه هايى كه به دستت نرسيد». اين شاعر جوان در سال ۱۳۴۹ در دهلران پا به عرصه حيات گذاشت. از موفقيت هاى او، يكى اخذ جايزه ادبى «دكتر قيصر امين پور» در سال ۸۴ است. در زمينه ثبت خاطرات شهيدان گرانقدر نيز مجموعه اى به نام «آن سوى رؤيا» در كارنامه فعاليت هايش دارد كه خواندنى است.
اين شاعر جوان به يمن شعرهاى تغزلى ـ حماسى خود جايى مسلم در بين شعراى جوان معاصر كشورمان باز كرده است.
سبك و سياق و زبان ويژه خود را دارد. عاشقانه مى گويد و دل در گرو حماسه هاى جاودانه دارد. زبان ساده و سليس،
سوز و گدازهاى عاشقانه از ويژگى هايى است كه در جاى جاى شعر او جلوه اى بارز دارد. سرايش ديگر قالب هاى شعرى چون دوبيتى، رباعى، مثنوى و چارپاره از ديگر دلمشغولى هاى اوست. آنقدر با شعر راحت كنار آمده كه مخاطب نيز راحت شعرش را زمزمه مى كند.
مجموعه اخير وى؛ يعنى «نامه هايى كه به دستت نرسيد» مجموعه شعرى است داراى ۱۴ غزل، ۷ چارپاره، ۴ مثنوى، ۱ شعر سپيد، ۶ طرح، ۴ رباعى و ۲ شعر نيمايى كه در ۸۰ صفحه به چاپ رسيده است. اين مجموعه براى نوجوانان با زبانى ساده سروده شده است. نوجوانانى كه گرچه خود به اقتضاى سن در جبهه ها و در آن فضاهاى روحانى حضور نداشته اند ولى امروز دلاورى هاى پدران و برادران رزمنده خويش را مرور مى كنند.
تهاجم خونين دشمن بعثى، فصل نوينى از شعر حماسى را در كشورمان به منصه ظهور رساند. شاعران، خود را سربازانى دل باخته مى دانستند كه گاه تفنگ بر دوش پابه پاى حماسى ترين لحظه ها، امان از دشمن مى بريدند و گاه درخلوت بى رياى خود، رگبار واژه ها را در طنينى خونين بر گستره عشق مى باريدند.
به راستى سرودن براى مردانى كه نسيم وار از سيم هاى خاردار گذشتند و بر صخره هاى ساحل خاموش چونان موج انفجار، لرزه بر تن هاى خاكى دشمن افكندند، كارى است ستودنى، حرفى است گفتنى و شعرى است شنيدنى. آن روزها فضاى جبهه ها آسمانى بود. قلوب بچه هاى شاعر براى شهدا مى تپيد، براى خلسه نشينان سنگربان، دلتنگ مى شدند و دل به آواى اهورايى آنان مى سپردند.
در لحظات حساس و توفانى جنگ، شاعران با دركى والا و احساسى حماسى، در راستاى ماندگارى نام آوران جبهه ها، قد علم كردند و با تراوشات ذهنى خويش، گستره خيال را رنگين از واژه هاى جبهه و جنگ، شهيد و شهادت و آتش و عطش كردند. اين گونه بود كه لحظه ها ماندگار شدند و تاريخى ترين صحنه ها آفريده شد. هر شعر حماسى تابلويى تحسين برانگيز شد كه گاه تو را به اوج شهادت رهنمون مى شد و گاه چنان ترا به دامان گريه مى كشاند كه انگار «ابرهاى همه عالم» در تو مى گريست. جنگ به پايان رسيد، اما خاطره ها جاودانه ماند. شعرها به دامان حماسه ماندنى تر از هميشه شدند.
... و عبدالحسين رحمتى شاعرى است از اين تبار، از اين خيل عاشق وش بى قرار كه خود جبهه را ديده و دلاورى هاى همرزمانش را لمس كرده است. اينك او نيز چون شاعران خوب ديگر اين ديار همچنان از خوبان روزگار جبهه وجنگ مى گويد و يادشان را پيوسته گرامى مى دارد. خلوت هاى خلسه خيز، او را پيوسته گرم سرايش كرده و مى كند، تا رقيق ترين احساسات را در دالان هاى روشن و پيچ درپيچ تخيل به ترنم بكشاند. چندان در قيد تكلف نيست. اصيل است و سر به زير. رحمتى از جمله شاعرانى است كه مى توان گفت پس از ممارست هاى فراوان در حوزه شعر سرانجام در دهه هفتاد به گل نشست. بيشتر اشعار وى در زمينه دفاع مقدس پس از پايان جنگ تحميلى سروده شده اند. مسلم آن كه اشعارى كه پس از پايان جنگ سروده شده اند جنبه ادبى تر و هنرمندانه ترى نسبت به اشعار دوران جنگ دارند. در كوران جنگ تحميلى، شاعران با بيانى «مستقيم و بدون ارجاع به گزاره هاى هنرى و زيباشناختى(۱)» درباره جنگ طبع آزمايى مى نمودند. اين گونه اشعار گرچه بيشتر «با زبانى شعارى و مستقيم به روايت جنگ و فراز و نشيب هاى آن پرداخته اند، اما از بار عاطفى و احساسى قوى برخوردارند و مخاطب عام را ناخودآگاه تحت تأثير قرار مى دهند. در اين ژانر ادبى شاعر بيشتر به كاركرد تاريخى و اجتماعى شعر نظر دارد و هدف او پيام رسانى و ابلاغ آموزه هاى دينى ـ حماسى به مخاطبان است(۲)». ولى پس از جنگ و با فاصله گرفتن از آن، شاعران با ديدى عميق تر و بيانى لطيف تر، حادثه عظيمى چون جنگ تحميلى را مى سرايند و به مخاطبان خود عرضه مى كنند. شعرهاى عبدالحسين رحمتى نيز بويژه در اين مجموعه، از اين گونه است و شاعر با ايجاد و خلق فضاهايى شفاف و صميمانه و بيانى زنده و پويا، ترابه نه توى لحظه هاى ناب، خلسه وار پيش مى برد.
خلق تصاوير بديع و شاعرانه در شعر از ويژگى هايى است كه مى تواند بر مخاطب تأثيرى شگرف تر بر جاى بگذارد. اما رحمتى، شاعرى است كه كمتر به تصويرپردازى در شعر توجه دارد و شمار تصاوير خلق شده در شعرهاى اين مجموعه بسيار اندك است ولى اين نقيصه را حسى قوى و عاطفه اى سرشار به خوبى جبران مى كند، به طورى كه مخاطب هنگام خواندن شعرش بى وقفه و در حظى مضاعف آن را به پايان مى برد. مى توان گفت بيان شاعرانه وى، شعرش را دلنشين و بسيار پذيرفتنى كرده و تشخصى خاص به آن بخشيده است.
واژگانى كه شاعر در مجموعه مورد بحث بيشترين عنايت را به آنها واداشته، واژگانى آشنايند و بى بديل چون: دعا، اجابت، پرنده، شهيد، شهادت، پرواز، انتظار، مادر، غربت، غريبى، زخم، خاطره، آسمان، لبخند، صبح، زلال، نگاه، نامه و سبز.
... اما
و اما سرودن از بچه هاى جبهه، بچه هاى نور و نيايش، طبعى مى خواهد به بى كرانگى آسمان و دلى مى خواهد به وسعت دريا؛ بچه هايى كه يادشان هنوز مثل قاب عكس يادگارى در خيالمان نقش بسته اند، بچه هايى كه نامه هاى بجا مانده از آنها امروزه چراغ راه ما هستند.
مثل قاب عكس يادگارى اش
باز در خيالمان هنوز هست
سال ها گذشت و باخبر شديم
نامه اى براى ما نوشته است
(چارپاره  نامه اى دوباره ص ۴۶)
نامه هايى كه پر بودند از صداقت و سادگى، درست مانند عشق تازه اى كه جان را طراوت مى دهد و به زندگى معنا مى بخشد؛ نامه هايى از صبح، از سنگر، از نماز، از آتش و غبار:
نامه اى پر از صفا و سادگى
نامه اى كه مثل عشق تازه بود
نامه اى زصبح و سنگر و نماز
نامه اى از آتش و غبار و دود
(چارپاره نامه اى دوباره ص ۴۷)
و اكنون كه نيستند كاش اى كاش نام آسمانى شان در نسيمى نشوه خيز مى وزيد و اى كاش نامه اى دوباره از آنها مى رسيد اى كاش:
كاشكى كه نام آسمانى اش
در نسيم مى نشست و مى وزيد
من چقدر بى قرار مانده ام
كاش نامه اى دوباره مى رسيد
(چارپاره نامه اى دوباره ص ۴۸)
دشمن بعثى در هشت سال جنگ تحميلى عليه ميهن عزيزمان به هر خار و خاشاكى متوسل مى شد تا شايد پيروزمندانه از معركه نبرد بيرون بيايد. پس ناجوانمردانه از به كار بردن هرگونه سلاحى ابا نداشت حتى اگر «خردل» باشد و دل هاى عشاق را شعله شعله بسوزاند:
فصل شكفتنش بود
اما به جنگ برخورد
او نوجوانى اش را
با خود به جبهه ها برد
تيروكمان به شانه
با شوق مثل آرش
او ساده و صميمى
رفت و گذشت از آتش
گفتند شعله شعله
پيچيده گاز خردل
بر مخمل تنش آه
تاول به روى تاول
«چارپاره شيميايى (۱) ص ۴۹»
اما دشمن كجا مى دانست كه اين شمع هاى سوزان؛ اين جانبازان شيميايى دريايند و بى كرانه، بزرگ اند و بى هياهو، خاكى اند و بى ادعا درست مثل مولايشان على «ع»:
برگشت بى هياهو
مثل گذشته، خاكى
آويز خانه اوست
تنها فقط پلاكى
هر روز در گلويش
آواز رود جارى ست
حتى هواى خانه
با نام او بهارى ست
هر روز مى نويسد
مشق شهادتش را
بايد كه پاس داريم
اى دوست حرمتش را
(چارپاره شيميايى (۱) ص ۵۱ و ۵۲)
آن روزها، روزهاى آتش و باروت، بودند نوجوانان دلاورى كه در شناسنامه خويش دست مى بردند تا شايد بتوانند راهى به جبهه ها بيابند و دين خود را به دين و ميهن شان ادا كنند و شاعر چه زيبا آن را با بيانى شيوا و جاودانه به تصوير كشيده است:
كس زراز رفتنش خبر نداشت
سيزده بهار بيشتر نداشت
در شناسنامه دست برده بود
يعنى اين كه چاره اى دگر نداشت
هيچ بچه اى به سن و سال او
زين ميانه جرأت سفر نداشت
عزم جزم كرده بود، مى رود
ذره اى گمان در او اثر نداشت
آن چنان يقين در او شكفته بود
آن چنان كه «شايد» و «اگر» نداشت
(غزل راز ص ۷)
ماندن از كاروانى كه رفتند، شاعر را به حسرت مى كشاند؛ چرا كه آنان با بال هاى رؤيا پر، به اوج ها پريدند و او شكسته بال زمين گير شده و از سر حسرت به سوز مى سرايد:
مانديم و مانديم و مانديم از كاروانى كه رفتند
يك عمر حسرت نصيبى زان روزها پيرمان كرد
گفتند: اين ها غبارند، اما يقين دارم آرى
نام زلال شهيدان با عشق تطهيرمان كرد
تا دورها تا فراسو پر بود از بوى پرواز
اين بال هاى شكسته آخر زمين گيرمان كرد
(غزل اى كاش... ص۹)
شاعر اين مجموعه براى به تصوير كشيدن حماسه  هايى كه روزى آفريده شدند تا آئين سردارى زنده بماند، كارى جز سرايش شعر و غزل از دستش برنمى آيد. سرودن از مردانى كه خود شعر بلند روزگاران بودند، بحق كارى است صعب كه از عهده هركسى برنمى آيد جز آنان كه با اعجاز تخيل خويش واژه ها را در تپشى شعله وار به نغمه مى نشانند:
شبيه آسمان بودى! نگاهت تا خدا جارى
شكوفا شد شبى بر شانه هايت زخم بسيارى
من از زخمى كه بر پيشانى ات گل كرد فهميدم؛
به نام عشق معنا مى شود آئين سردارى...
شما كه نامتان شعر بلند روزگاران است
چه برمى آيد از ما، جز همين ـ شعر و غزل ـ كارى...
(غزل چه برمى آيد از ما ص ۱۹)
دوستى و رفاقت هم دنيايى است؛ دنيايى كه با آن همه چيز رنگ هستى مى گيرد. دوستانى كه روزى روزگارى دوستشان مى داشتى و اينك كه نيستند در خاطراتت جلوه اى جاودانه دارند و در تلألويى رنگين كمانى تر او طبع ترا به دامن شعله مى كشانند:
كسى آمد دلم را روى دوش صبح با خود برد
همان خوبى كه احساسم به چشمانش گره مى خورد
شهيدى كه پر از شوق شهادت بود و يك لحظه
رفاقت را به دست خاطرات گم شده نسپرد...
(غزل رفاقت، براى شهيد اسدالله خيرى ص ۲۱)
شاعر همواره خود را مديون شهدا و رزمندگان مى داند و با بيانى گيرا ولى بى ادعا مى گويد:
اگر مردم مرا هم مى شناسند
فقط با حرمت نام تو بوده است
تو كه حتى خداى عشق فرمود
كه پيش از عشق نامت را سروده است
تو ديگر بى نشانى مثل زهرا «س»
براى مادرت شعرى ندارم
اگر روزى اجابت شد دعايم
سرم را بر بقيعت مى گذارم
(شعر يادگارى، چارپاره، ص ۴۱)
... و آخر اين كه:
«پيكره عظيم ادبيات كودك و نوجوان در ايران همچون كودكى است كه بر شانه هاى پدر عظيم الجثه اش ايستاده، بالندگى، خلاقيت و به سامان رسيدن آن، نتايج قابل توجهى بر فرهنگ و ساختار آن خواهد گذاشت(۳)».
ادبيات، بويژه ادبيات كودك و نوجوان در انتقال ارزش هاى انسانى به اين دو گروه سنى نقشى اساسى دارند و هم از اين روست كه عبدالحسين رحمتى به اين مهم توجه ويژه كرده و سعى داشته تا ياد حماسه هاى مفاخر ميهنش را در قالب لطيف ترين احساسات؛ يعنى شعر به نسل نوجوان منتقل كند. اميد آن كه پيوسته چشمه طبعش جارى باد!
پى نوشت:
۱ ـ رضا اسماعيلى، روزنامه ايران، يكشنبه ۳ ديماه ۸۵ ص ۱۵
۲ ـ همان ص ۱۵
۳ ـ ناصر كشاورز، روزنامه ايران، چهارشنبه ۲۲ آذر شماره ۳۵۲۲ ص ۱۸


|   شناسنامه   |   آرشيو   |