|
|
|
چرا ديگر نمى انديشيم
]كوروش صفوى]
|
|
|
كوروش صفوى فارغ التحصيل مدرسه عالى ترجمه در آلمان و اتريش، داراى دكتراى زبان شناسى از دانشگاه تهران و استاد گروه زبان شناسى دانشگاه علامه طباطبايى است. وى مقالات علمى بسيارى در مجلات مختلف زبان شناسى ايران و جهان منتشر كرده و كتاب هاى متعدد و مهمى در اين زمينه روانه سپهر انديشه كشور نموده است. چندى است با موج مباحث و انتقادات مربوط به ارتقاى علمى اساتيد از طريق نشر مقالات ISI، موضوع «ضعف تفكر» در ايران در دايره توجهات اساتيد و صاحب نظران واقع شده است. آنچه در پى مى آيد مقاله اى در همين موضوع و به قلم كوروش صفوى است.
اخيراً سؤالى مطرح شده است كه مدت ها درباره آن به صورت خودآگاه و ناخودآگاه فكر كرده ام. سؤال اين است كه چرا ما اساساً در كل علوم و بخصوص در زبان شناسى با مشكل عدم فكر كردن روبه رو هستيم. منظورم از ما،كشورهاى به اصطلاح «جنوبى» يا به تعبير ديگران، كشورهاى در حال پيشرفت است كه ايران را هم شامل مى شوند. اين مشكل عدم فكر كردن، تنها گريبانگير ما نيست؛ بلكه آن را در كشورهايى مانند پاكستان و هند و مالزى و استراليا نيز مى بينيم. در زبان شناسى چه اتفاقى افتاده كه وقتى دانشجو مى خواهد رساله اى بنويسد، بايد سراغ استادش برود و از او بپرسد «درباره چه چيزى بايد كار كنم » اين مسئله، هم در دوره فوق ليسانس و هم دكترى مطرح مى شود. معمولاً جوابى كه به اين سؤال داده مى شود، از جنس خروس قندى است و بيشتر به درد اطفال مى خورد: «شما مطالعه نداريد!» در حالى كه من مطمئنم نسل حاضر از زبان شناسان به مراتب بيشتر از نسل ما مطالعه مى كنند. در گذشته مسئله نسل ما بيشتر اين بود كه دور هم جمع شويم و درباره مسائل زبان شناسى بحث كنيم و آن بحث را به جايى برسانيم. اين كه حالا لاينز يا سوسور يا مارتينه چه گفته اند چندان براى ما مهم نبود، چون نسل ما را خيلى با اين جور اسامى درگير نمى كردند. اين مشكل را مى توان در دو لايه بررسى كرد: يكى لايه كل اجتماع كه از لايه ديگر وسيعتر است، مثل مسائل اقتصادى استادان و تأمين معيشت با حقوق حداقلى. ولى در اينجا بحث آن را مطرح نمى كنم، چون همه ما آن را بخوبى مى شناسيم. در مورد لايه دوم بايد بگويم از حدود اواسط قرن پانزدهم ميلادى با كشف قاره جديد و بعد حركت كشورهاى اروپايى مانند اسپانيا، انگليس، دانمارك و پرتغال به سوى اقصى نقاط دنيا، استعمارگرى آغاز شد. اجازه بدهيد اين پديده را كه در آن، هم استعمارگر شناخته شده بود و هم استعمار شده، در اينجا «استعمار خرد» بنامم. در مقابل استعمار خرد، «استعمار كلان» را معرفى مى كنم. از جنگ جهانى اول و بويژه دوم به بعد، مجموعه اتفاقاتى مانند نظام بلشويكى شوروى، جنگ هاى جهانى و ... باعث شد گروهى از انديشمندان اروپايى به هر دليلى به آمريكا مهاجرت كنند. اين شرايط، آمريكا را به ناحيه اى جهانى شده تبديل كرد، يعنى شرايطى پيش آمد كه امروزه تحت عنوان «جهانى شدن» از آن نام مى بريم. در چنين شرايطى، ما با نوعى «استعمار كلان» سروكار داريم كه در آن برخلاف استعمار خرد، نه استعمار گر مى داند مستعمره اش كجاست و نه مستعمره مى داند كه تحت استعمار كيست. در كتابخانه كنگره آمريكا فرمولى به نام ال.سى. (Library of Congress) براى فهرست كردن كتاب ها وضع مى كنند و بعد مى بينيم امروزه در دورافتاده ترين كتابخانه ايران هم براى فهرست كردن حتى پنجاه، شصت كتاب از همين روش استفاده مى شود، چون از طريق آن مى توان به اينترنت وصل شد و كتاب هاى مورد نظر را جست وجو كرد. به عبارتى ساده تر، فهرست نويسى به روش ال.سى. از راه جهانى سازى به ما تحميل شده است. نمونه ديگر، شكل پلاك هاى ماشين است. چون جاى پلاك در ماشين هايى كه وارد ايران مى شد باريك و كشيده بود، مجبور شديم پلاك هاى قبلى را كه به خاطر پهن بودن از زير سپر آويزان مى شدند، عوض كنيم. همين ماجرا به طرز خنده دارترى در چين ديده مى شود؛ خط چينى كه «كانجى» نام دارد و از بالا به پائين نوشته مى شود، بر روى پلاك هاى ماشين هاى وارداتى از اروپا و آمريكا و ژاپن، اجباراً از چپ به راست نوشته شد، چون پلاك ها براى درج خطوط «هيراگانا» و «كاتاكانا»ى ژاپنى و حروف لاتين طراحى شده بودند. در اين مورد نيز چينى ها تصميم گيرنده نبودند؛ تصميم را ديگران گرفتند و آنها ناخودآگاه اجرا كردند. نمونه ديگر، اين كه يك شركت خصوصى(!) در فلوريدا براى تعيين اعتبار مجلات علمى معيارى را به نام آى.اس.آى. معرفى مى كند. سپس دانشگاه هاى جهان به نسبت انتشار مجلاتى كه از اين الگو پيروى مى كنند، رتبه بندى مى شوند، ولى اسم هيچ يك از دانشگاه هاى ايران در ميان صد دانشگاه نخست اين رتبه بندى ديده نمى شود. در نتيجه وزارت علوم بخشنامه اى صادر مى كند مبنى بر اين كه از اين پس مقالات علمى بايد مطابق معيارهاى آى.اس.آى نوشته و رتبه علمى اساتيد هم براساس تعداد مقاله هاى درج شده ايشان در آى.اس.آى ارزيابى شود. اين باعث شد تا كسى كه فرضاً مقاله اى در يك مجله آى.اس.آى دارد و مالزى چاپ كرده تصور كند فيل هوا كرده و حالا بايد به همكارش كه از قضا در فلان مجله داخلى مقاله بسيار خوبى هم نوشته پز بدهد. به علاوه، يكى از ملاك هاى تعيين مقالات آى.اس.آى لزوم ارجاع به مقاله هاى غربى است. هيچ كس هم نمى گويد كه آخر در اين صورت، پنجاه درصد از مقاله علمى- پژوهشى يك ايرانى بايد نقل قول هاى ترجمه اى از كتاب هاى ديگران باشد، يعنى چاره اى نداشته باشيم جز اين كه دائم بگوييم يول و يا كوبسن و جكنداف و ... چه گفته اند. اگر من به كسى ارجاع ندهم، دنيا علمى بودن مقاله ام را قبول نمى كند. ولى علمى بودن را چه كسى براى ما تعريف كرده است كسى غير از خودمان. نمونه ديگر از استعمار كلان، روش ارجاع دادن به سبك جهانى است. حال كسى نمى داند كه مثلاً چگونه مى توان به كتاب بديع و قافيه خزائلى و سادات ناصرى ارجاع داد كه نه ناشرش معلوم است و نه تاريخ نشرش يا به كليله و دمنه كه معلوم نيست نويسنده اش ابن مقفع است يا نصرالله منشى يا مجتبى مينوى و از اين گذشته تاريخ هم ندارد. حال خطر اين جهانى سازى چه مى تواند باشد تا اين جا كه نمى شود به هيچ يك از اين موارد اعتراض كرد. اشكال از جايى شروع مى شود كه اين جهانى شدن در ما «نهادينه» بشود، يعنى بى آن كه بدانيم، به استعمار از نوع كلانش گردن بگذاريم. همين نا آگاهى از تحميلى بودن قواعد جهانى سبب مى شود تا فقط كشورهاى شمالى حق و فرصت انديشيدن داشته باشند و كشورهاى جنوبى فقط روى انديشه آنها انديشه كنند. جهانى شدگى ناخودآگاه، ما را به جايى مى رساند كه معنى انديشيدن را فراموش كنيم. وقتى واژه «انديشيدن» نامفهوم بشود، چطور مى توانيم بپرسيم «چرا نمى انديشيم »، حالا پاسخش طلبمان. چامسكى اين حق را به خودش مى دهد كه بعضى از كتاب هايش را بدون ارجاع به هيچ منبعى بنويسد، كه هيچ اشكالى ندارد؛ خيلى هم عالى است. ولى زبان شناسى ايرانى پيش از آن كه بداند فارغ از انديشه هاى چامسكى هم مى شود انديشيد، خودش را از چنين حقى محروم مى كند. به همين دليل است كه ما بيشتر «خبرنگار زبان شناسى» و- در بهترين حالت- «زبان شناسى دان» داريم تا «زبان شناس»؛ به همين دليل است كه ما هنوز نتوانسته ايم بسيارى از مسائل زبانى مان را حل كنيم؛ ما هنوز حتى يك دستور زبان فارسى كه مبتنى بر زبان شناسى باشد ننوشته ايم! در عوض، هميشه كسانى بوده اند كه از اين دستور نانوشته هم ايراد بگيرند. به اين ترتيب، جهانى شدن، ما را در مسيرى انداخته كه فكر نكردن برايمان نهادينه بشود و خيال كنيم اين رفتار، خود علم است، در حالى كه علم و انديشه جدا از مد پارچه شلوار است؛ ديدگاه هاى كسانى چون دريدا و بارت و فوكو كه اساساً نظريه هايى زبانى هستند، بيرون از حيطه زبان شناسى مدتى چنان نقل همه محافل مى شوند و درباره شان چنان بحث هاى داغى در مى گيرد كه من زبان شناس هم از آنها سر در نمى آورم. وقتى اداى عالم بودن، جاى خود را به فرهنگ علم بدهد، ديگر انديشيدن مطرح نخواهد بود. آنقدر اطلاعات وارداتى به خورد دانشجو داده مى شود كه ديگر جايى براى انديشيدن باقى نمى ماند. البته من نمى گويم كه بدون داشتن اطلاعات كافى مى توان انديشيد؛ انديشه بايد در كنار مطالعه باشد. در شرايطى كه استعمار كلان يله مى شود در محدوديت هاى اجتماعى و پس از نهادينه شدن، به زبان شناسى هم نشت مى كند، فقط و فقط از يك راه مى شود آن را كنار زد: از راه انديشيدن در كنار مطالعه.
|
|
|
|
|