سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ -
Tue, Mar 18, 2008
تاريخى (۱)
ويژه نامه نوروز ۱۳۸۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
سياسى (۱)
سياسى (۲)
سياسى (۳)
سياسى (۴)
سياسى (۵)
سياسى (۶)
سياسى (۷)
سياسى (۸)
سياسى (۹)
سياست۱
بين الملل (۱)
بين الملل (۲)
بين الملل (۳)
بين الملل (۴)
حوادث۱
حوادث۲
حوادث۳
اجتماعى (۱)
اجتماعى (۲)
اجتماعى (۳)
اقتصادى (۱)
اقتصادى (۲)
اقتصادى (۳)
اقتصادى (۴)
اقتصادى (۵)
اقتصادى (۶)
هنرى (۱)
هنرى (۲)
هنرى (۳)
هنرى (۴)
هنرى (۵)
پايدارى (۱)
پايدارى (۲)
فرهنگ و انديشه (۱)
فرهنگ و انديشه (۲)
فرهنگ و انديشه (۳)
فرهنگ و انديشه (۴)
تاريخى (۱)
تاريخى (۲)
تاريخى (۳)
ورزشى (۱)
ورزشى (۲)
قاب عكس۱
ورزشى (۳)
ورزشى (۴)
ورزشى (۵)
ورزشى (۶)
«مختصات خط امام، يادگار امام و دفتر امام»
در گفت و شنود «ايران» با حجت الاسلام و المسلمين محمدحسن رحيميان
دفتر امام
رئيس نداشت.‎/‎/
محمدرضا كائينى
001113.jpg
طلبه نوجوان از آغازين روزهاى تحصيل در قم، خود را در دايره جذبه و شيدايى آن پير مراد يافت و آنگاه كه دون صفتان زمان، آن جلوه حق را دور از وطن خواستند، او نيز در پى محبوب، ره به نجف اشرف سپرد و آرامش رفته را در جوار او بازيافت. پس از پيروزى انقلاب تا لحظه كوچ آن يار سفركرده، با دلى پرشور و ايمانى سترگ، همجوارى دوست را برگزيد تا جايى كه بار ها كتباً و شفا هاً مورد توثيق او قرار گرفت. حجت الاسلام و المسلمين محمد حسن رحيميان كه اين روز ها از سوى نسل سومى  ها درباره پاره اى از رفتارهاى برخى از متظاهرين به خط امام، فراوان مورد پرسش قرار مى گيرد، نقش تابعين را در بقا و ماندگارى انديشه امام از اصحاب فروتر نمى بيند و تأكيد مى ورزد كه صحابى بودن تا آنجا واجد فضل و ارزش است كه به زيور وفادارى آراسته باشد، وگرنه فرجامى خواهد داشت چونان فرجام برخى از به ظاهر صحابيان پيامبر(ص)‎/ با سپاس از ايشان كه ساعتى را با ما به گفت و گو نشستند و نتيجه آن را نيز با دقت، تصحيح نمودند.

اين روزها، جمع متكثّر و متضادى از گروه  ها و جريانات سياسى، خود را منتسب به خط امام مى دانند و اين در حالى است كه اين ها از نظر سياسى با يكديگر تضاد دارند و اساساً معقول نيست كه دو گروه متضاد، هر دو منتسب به يك انديشه باشند، ضمن اين كه اين ادعا در چند ماهه اخير، به كسانى تعميم پيدا كرده كه سابقه مخالفت و حتى دشمنى با فكر و انديشه امام را به شكلى ديرينه در كارنامه خود دارند و در دهه اول انقلاب در زمره ليبرال  ها قرار داشتند. آيا خط امام تا اين حد متشابه شده است كه هر كسى بتواند در عرصه سياست، آن را پوشش خود قرار دهد و اگر وضع بدين منوال ادامه پيدا كند، آيا اين روند اساساً به مخدوش شدن و از خاصيت افتادن خط امام نخواهد انجاميد؟
اين مسئله جديدى نيست. در تاريخ اسلام در ارتباط با پيامبر اسلام (ص) و در ارتباط با قرآن هم اين مسئله اتفاق افتاده است. مى بينيد كه مذاهب مختلف، همه به قرآن استناد مى كنند. قرآن متشابهاتى دارد و بيناتى و طبعاً عده اى هم كه، «يومنون ببعض و يكفرون ببعض» هستند، در بيكرانه معارف قرآن و معارف اسلام و همچنين مواضع امام كه برگرفته از متن اسلام و قرآن است، شبهه افكنى مى كنند و در گستره اين مطالب و مسائل، ممكن است بخشى از آنها براى عده اى قابل قبول باشد و يا بتوانند از آن بهره بردارى كنند، ولى بخشى قابل قبول نباشد و يا نتوانند از آن بهره بردارى كنند. طبعاً هميشه افرادى در جامعه پيدا مى شوند كه بر حسب مصلحت انديشى و منافع خودشان، فقط بخشى از مطالبى را كه يك انسان بزرگ، عنوان كرده، اخذ مى كنند و براى توجيه عمل خودشان، به آن تمسّك مى جويند. همين برخورد نسبت به قرآن هم هست. مى بينيم كه با برخى از متشابهات قرآن هم چنين برخوردى مى شود و حتى در مورد بينات هم عده  اى، بخشى را مى گيرند و بخشى را ر ها مى كنند.
اشاره كرديد كه انديشه امام هم مثل معارف دين، از جمله قرآن و سنت معصومين(ع) داراى محكماتى است و همين محكمات مى توانند براى سنجش صحت ادعاها، معيار قرار گيرند. به شكلى فهرست وار به محكمات انديشه هاى امام كه مى توان گروه هاى مدعى خط امام را با آنها مورد سنجش و ارزيابى قرار داد، اشاره بفرماييد.
قبل از پاسخ به اين سؤال، نكته اى را بايد به مطلب قبلى بيفزايم و آن اين كه گاهى مواضع افراد، مصداقى و موردى هستند. در قرآن هم از اين موارد مصداقى داريم. گر چه در ضمن اين موارد مصداقى هم درس هايى نهفته است. يك وقت قرآن مى گويد، «اقيمو الصلوه» كه يك فرمان كلى است و «اعدلوا هو اقرب لى التقوى» و يك وقت داستانِ مجادله فردى با پيامبر(ص) و يا داستان يكى از همسران ايشان است كه پيامبر(ص) رازى را به وى گفته بودند و او افشا كرده بود. طبعاً از اين مباحث هم مى شود نكاتى را برداشت كرد، ولى اين تفاوت دارد با «اقيموالصلوه» و مسائلى از اين قبيل. به هر حال در زندگى امام هم موارد شخصى و امور جزئى، مثل هر فرد ديگرى هست كه جايگاه خودشان را دارند. موضوعات جزئى مصداقى را نبايد با مسائل كلان و اساسى، خلط كرد. حتى در مورد تصميم گيرى هاى مديريتى كشور هم وضع همين گونه است. امام در مواردى به صلاحديد خود يا توصيه ديگران، احكامى را صادر كردند و به نتيجه رسيدند كه بايد مسئوليتى را به دست فردى بسپارند و بعد، آن فرد، ناصالح از كار در آمد و امام گفتند كه اشتباه كرده بودند. اين مسئله جديدى نيست و در عصر پيامبر(ص) و حضرت امير(ع) هم مكرر پيش مى آمد. حضرت امير(ع) در نامه ۴۱ نهج البلاغه، بالاترين تعبيرات را در مورد پيشينه و سوابق درخشان يكى از اصحاب خود به كار مى برند، از قبيل اينكه، «تو موثق ترين، وفادارترين و نزديك ترين افراد من بودى» و بر همين اساس هم، او را به مسئوليتى بزرگ گمارده اند. اين فرد، در معرض امتحان قرار مى گيرد و دچار انحراف و خيانت در امانت و بيت المال مى شود. حضرت على (ع) او را با سخت ترين و هولناك ترين عبارات مورد هجوم قرار مى دهند و مى فرمايند، «اگر خيانت خود را جبران نكنى و به تو دسترسى پيدا كنم، با همان شمشيرى تو را خواهم زد كه هيچ كس را با آن نزدم، جز آنكه به آتش دوزخ داخل شد». حضرت امير(ع) از مقام عصمت و علم غيب بهره مند بودند و باز چون امور را بر اساس روندى عادى، اداره مى كردند، طبيعتاً چنين مسائلى پيش مى آمد. امام علم غيب نداشتند. در مقطعى كه فردى را شايسته مى ديدند، درباره اش حكمى مى دادند و او هم ممكن است در آن مقطع، آدم درستى بوده باشد، ولى پس از مدتى به انحراف و خيانت كشيده مى شد. اين موارد را نبايد خلط كرد و گفت اگر امام در زمانى كسى را تأييد كردند، او الى الابد مؤيد ايشان است. امام گفته اند، «ميزان، وضعيت فعلى افراد است. » البته بديهى است كه اگر كسى از سابقون و مجاهدون بوده، زندان رفته، در گذشته واقعاً خدمت كرده، عبوديت مخلصانه داشته، در حال حاضر هم انسان خوبى است و تا آخر هم انشاءالله عاقبت بخير مى ماند، سابقه اش با او همراه است و از فضيلت برجسته، «السابقون السابقون اولئك المقربون» متنعم خواهد بود، اما اگر سابقه او بسيار هم درخشان باشد، ولى در شرايط بعدى، منحرف شود، طلحه و زبير هم كه باشد، همه چيز دگرگون مى شود و لذا بايد توجه كنيم كه اين قضايا همواره در تاريخ و پيرامون شخصيت هاى بزرگ الهى اتفاق افتاده است و به همين جهت امام تأكيد داشتند كه در ارزيابى شخصيت افراد بايد وضعيت فعلى آنها مد نظر قرار گيرد.
محكماتى كه گروه هاى مدعى خط امام را مى توان با آنها سنجيد، كدامند؟
در ميان محكمات امام، نخستين و برجسته ترين آنها اعتقاد، پايبندى و التزام راسخ و عميق ايشان به اسلام است و به اين كه سعادت بشر فقط در چهارچوب اسلام و احكام وحيانى آن، ميسّر مى شود. كسى كه مدعى خط امام است، آيا اين نكته را قبول دارد كه اسلام تنها نسخه شفابخش آلام بشرى و تنها راه سعادت آفرين براى كل بشريت است؟
اصل بعدى در محكمات امام، عدم جدايى سياست از دين است، همچنان كه دنيا از آخرت جدا نيست و جسم از روح جدا نيست. امام معتقدند اين امر به قدرى عقلانى و بديهى است كه سراسر معارف و احكام اسلام مبين آن است. امام تدبير و اداره جامعه را فقط در چهارچوب اسلام و احكام الهى، مشروع مى دانستند و بر حاكميت«الله» در تمام شئون فردى و اجتماعى بشر و نفى حاكميت طاغوت، راسخ بودند. تأكيد برحاكميت اسلام، يكى از اصول اساسى خط امام است. در نقطه اوج اين محورهاى اساسى، مسئله اى بسيار بديهى قرار دارد و آن اين كه اگر بناست اسلام دين سعادت بخش دنيا و آخرت باشد، اگر بناست دين از سياست جدا نباشد و اگر بناست براى تدبير جامعه، از احكام اسلامى تبعيت شود، چه كسى بايد در رأس امور باشد؟به همان دليلى كه هيچ عقلى نمى پذيرد كه در رأس حكومت ماركسيستى، يك فرد طرفدار حكومت سرمايه دارى باشد و بر عكس، در رأس يك حكومت سرمايه دارى نمى تواند يك ماركسيست قرار گيرد، طبيعى است كه در رأس يك نظام اسلامى هم يك اسلام شناس ملتزم به اسلام، معتقد به اسلام و توانمند براى رهبرى جامعه اسلامى قرار بگيرد. موضوع ولايت فقيه قبل از هر چيزى، يك موضوع عقلى است. در قرآن ادله بى شمارى در اين باب وجود دارند از جمله آنكه ولايت، منحصراً در اختيار خداوند است، «انما وليكم الله»، ولى شما فقط و فقط خداست. به حكم قرآن، هيچ انسانى بر انسان ديگر ولايت ندارد و ولايت پيامبر(ص) هم در عرض ولايت الهى نيست، بلكه در طول ولايت خداست و چون عبد مطلق خدا و مطيع محض حضرت حق است، از جانب خدا بر مردم ولايت دارد و به همين ترتيب است ولايت ائمه معصومين (ع)، «انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا.‎/‎/ »(سوره مائده آيه ۵۵ ) و بعد از آنها و در غيبت كبرى هم ولى فقيه، با شرايطى كه بايد در او جمع باشد، ولى امر مسلمين خواهد بود. در بيان صريح و قاطع حضرت امام، ولى فقيه در جايگاه رهبرى جامعه اسلامى، عيناً همان ولايتى را دارد كه ائمه معصومين(ع) و رسول الله دارند. البته ولايت تكوينى و بعد معنوى ائمه معصومين(ع) اختصاصاً به ايشان تعلق دارد و بس و براى هيچ كس قابل دسترسى نيست، اما در بعد مديريت و هدايت جامعه اسلامى، ولى فقيه عين ولايت پيامبر اكرم(ص) و ائمه معصومين(ع) را در رهبرى جامعه اسلامى دارد.
از محكمات ديگر امام، ظلم ستيزى و مبارزه هميشگى با استكبار، مستكبران و ستمگران و نفى سلطه كفار بر مسلمانان است. نقطه برجسته نهضت حضرت امام بعد از ۱۵ خرداد، با تمسّك به، «لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا»{(آيه ۱۴۱ سوره نساء) هرگز خداوند براى كافران نسبت به اهل ايمان، راه سلطه و استيلا قرار نداده است. }، در برخورد با سلطه آمريكا و مصونيت مستشاران آمريكايى در ايران بود كه براى نخستين بار ديديم كه امام، آيات قرآن را در عرصه سياست و زندگى و مبارزه با طاغوت، آن هم طاغوت بزرگ زمان يعنى آمريكا، وارد كردند و اين آيه قرآنى را در صدر اعلاميه سرنوشت ساز خود قرار دادند. ما مجموعه اى از اين عناصر را در خط مشى و زندگى حضرت امام سراغ داريم كه بايد مدعيان پيروى از خط امام را با اين معيار ها بسنجيم.
معيارهاى خط امام، همان معيارهاى اسلام ناب هستند. معيارهاى امام چيزى جداى از معيارهاى اسلام نيستند، در واقع امام مبين و آشكاركننده اسلام و زداينده غبار هايى بودند كه از سال  ها قبل بر چهره اسلام نشسته بود و امام، اين غبار ها را زدودند و چهره اسلام را روشن و شفاف كردند.
از نظر اخلاق فردى و اجتماعى، يكى از مسائل مهم در زندگى و در خط امام، عدم وابستگى به دنياست. اينكه رسيدن به سياست و قدرت، براى فرد، موضوعيت نداشته باشد و براى رسيدن به قدرت، سر و دست نشكند. امام هميشه از شهرت، از دنيا و مظاهر دنيا فرار مى كردند. هيچ دلبستگى و تعلقى به دنيا نداشتند. اين ها چيزهايى هستند كه در پيامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) بود و هر كسى هم مدعى پيروى از خط امام است، طبيعتاً بايد اين ويژگى هاى شخصى را داشته باشد.
چه تضمينى وجود دارد كسانى كه مدت  ها صحابه امام بودند، همچنان بر مواضع امام بايستند و پايدارى كنند؟
خود امام فرمودند، «ميزان، حال فعلى افراد است». من نكته اى را عرض مى كنم. آن روز ها عده اى غبطه مى خوردند كه شما هر روز امام را مى بينيد و خدمت امام مى رسيد. من مى گفتم، «اين قرب ظاهرى و مادى كه ملاك نيست. از اين منظر، شايد آن سنگى كه جلوى اتاق امام بود و ايشان هر روز پايشان را روى آن مى گذاشتند، فضيلتش خيلى بيشتر از بنده باشد. قرب فيزيكى كه ملاك نيست. » همان روز ها احساس مى كردم و عميقاً معتقد بودم و هستم كه بعضى از رزمنده  ها و بعضى از شهدا كه با آرزوى زيارت امام به شهادت رسيدند و هرگز هم امام را نديدند، بسيار بسيار به امام نزديك تر بودند تا ما و هميشه اين ضرب المثل به ذهنم آمد كه، «در يمنى نزد منى، نزد منى در يمنى» مى خواهم بگويم نفس اين قضيه به خودى خود فضيلتى نيست. البته توفيق بسيار بالايى است كه انسان مرتبت اين خدمتگزارى و ادب در پيشگاه مردان خدا را پيدا كند، درست مثل زيارت ائمه معصومين(ع) و پيامبر اكرم(ص)، چه در زمان حياتشان و چه در زمان ممات ظاهرى شان، البته به شرط آنكه آن زيارت و حضور، خالصانه باشد، والا در انسان تأثيرى ندارد. در زمان پيامبر اكرم(ص) خيلى  ها پيوسته در محضر ايشان حضور داشتند كه در همان زمان هم دل پيامبر(ص) را خون مى كردند. تاريخ درس هاى بى شمارى دارد. بودند كسانى كه بيشترين تلاش را داشتند كه خود را به پيامبر(ص) نزديك نشان بدهند و بعد از وفات ايشان، پس از مدت بسيار كمى، آن فجايع را مرتكب شدند و در خانه جانشين پيامبر(ص) و يادگار عزيزش، حضرت زهرا(س) را آتش زدند. اين ها يا از همان اول وضعيت درستى نداشتند و يا بعداً تحت تأثير شرايط و دنياطلبى، تغيير مسير دادند و دچار لغزش شدند كه، «حب الدنيا رأس كل الخطيئه». حب دنيا هم فقط متوجه مال نيست. ممكن است كسى به خاطر جاه، مقام، موقعيت و عوامل مختلفى كه به عنوان دنياخواهى مطرح هستند، گرفتار لغزش شود. البته اينهايى كه بعد  ها دچار انحراف مى شوند، معلوم مى شود كه همان زمانى هم كه ظاهراً در خط حركت مى كردند، عمق كافى نداشتند، مثل بلعم باعورا كه قرآن از سقوط او با تغيير، «فانسلخ» ياد مى كند، يعنى پوست انداخت، معلوم مى شود كه آيات خداوند در عمق جانشان رسوخ نكرده بود و مثل پوستينى بر دوش آنها بود و آنها را مى آراست و بعد در اثر دنياخواهى، منسلخ شدند و آن پوستين، از آنها كنده شد. به هر حال اين مسئله در صدر اسلام به شكل بسيار گسترده اى اتفاق افتاد و در دوران انبياى ديگر هم پيش مى آمد. اگر اين قضيه قبلاً كمى به نظرمان غيرقابل باور مى آمد، پس از انقلاب و مخصوصاً پس از رحلت حضرت امام با مسائلى كه پيش آمد، كاملاً برايمان قابل باور شده است. در اينجا بايد نكته اى را عرض كنم. اگر پس از رحلت حضرت پيامبر(ص)، جز معدودى انگشت شمار، بقيه دچار ارتداد شدند، اما در نهضت امام، همان طور كه خود ايشان فرمودند، «ملت ما بى نظيرند و حتى از مردم صدر اسلام هم بهترند. »، مى بينيم كه درست عكس آن وضعيت اتفاق افتاده است. اگر در آن زمان فقط معدودى بودند كه برنگشتند، امروز فقط معدودى هستند كه برگشته اند و عموم مسئولان و شاگردان مكتب امام و مردم همچنان بر سر پيمان خود با آرمان هاى امام پايدارند. طبعاً اين انگشت شمار ها جايگاه و پايگاه قدرتمندى ندارند كه بتوانند آسيب چندانى به نظام برسانند.
001050.jpg
رويداد هاى سال هاى اخير نشان دادند كه برخى از اين افراد و جريانات، به اعتبار نزديكى به امام، ارتباط كارى با ايشان و حتى عكس داشتن با امام، با حرف  ها و رفتارهاى شان موجبات تزلزل عده اى را فراهم آورده اند، يعنى برخى از جوان  ها و مخصوصاً كسانى كه دوره امام را درك نكرده اند، از خود مى پرسند، «وقتى اين فردى كه به امام نزديك بوده، اين گونه برخورد مى كند و اين طور درباره اش تبليغ مى شود، ما چرا كاسه داغ تر از آش باشيم؟».
در زمان حضرت امير(ع) عده اى از ارتداد پيشين خود بر گشتند و نزد ايشان آمدند و التماس كردند كه اداره امور را به دست بگيرند. هنوز خيلى نگذشته بود كه آن جنگ هاى عجيب روى داد. بعد از جنگ جمل، فردى نزد ايشان آمد و جمله اى را گفت كه بسيار بار منفى داشت. مضمون حرف او اين بود كه، «آيا مى شود سپاهى كه همسر پيامبر(ص) و ام المؤمنين و اصحاب خاص حضرت رسول(ص) در آن هستند، بر باطل باشند؟»وقتى اين فرد در باطل بودن يا نبودن عملكرد اصحاب جمل شك مى كند، بدين معناست كه به همان ميزان به حقانيت حضرت على (ع) شك دارد، چون اگر آنها بر حق باشند، پس قطعاً على(ع) بر باطل است. اگر آنها پنجاه در صد بر حق باشند، يعنى على(ع) پنجاه در صد بر باطل است. دو تا حق كه با هم نمى جنگند. در چنين مواردى، فردى كه قدرت تحليل ندارد، سرگردان مى شود. در آن سو، نزديك ترين افراد به پيامبر(ص) حضور دارند. مگر از همسر كسى به او نزديك تر پيدا مى شود؟ و حالا مردم مشاهده مى كنند كه او سوار بر شتر، پيشاپيش جماعت، به راه افتاده و طلحه و زبير هم در كنارش حركت مى كنند و در مقابل على(ع) مى ايستند.
واقعاً هر سه جنگ حضرت امير(ع) براى ما عبرت آموزند. در جنگ صفين، قرآن  ها بالاى نيزه  ها مى روند و حتى در اردوگاه حضرت امير(ع) عده اى فريب مى خورند و اين سؤال برايشان مطرح مى شود كه ما چگونه با قرآن و اهل قرآن بجنگيم؟در جنگ نهروان، مقدس نما ها و كسانى كه پيشانى هايشان از كثرت سجده، پينه بسته، در برابر حضرت على(ع)قرار مى گيرند. امروز هم همين قضايا دارد تكرار مى شود. عده اى منافقانه، قرآن بر سر نيزه  ها مى كنند و در مقابل انقلاب مى ايستند. يك عده با حربه تصلّب و تعصّب غلط دينى در مقابل خط امام و انقلاب، قد علم مى كنند. قاسطين و ناكثين و مارقين، هر زمانى ممكن است در برابر هر جبهه حقى پيدا شوند و منحصر به دوره حضرت امير(ع) نيستند. فرقى هم نمى كند كه پير باشند يا جوان، هر چند جوان با آنكه تجربه كمترى دارد، اما انعطاف پذيرى اش بيشتر است و فهم و درك او هم گاهى از اوقات، بيشتر است.
حضرت در برابر پرسش آن مرد درباره تشخيص حق از باطل در جنگ جمل، مطلب را به اين مضمون فرمودند كه مشكل تو اين است كه مسائل را از پائين به بالا نگاه مى كنى و مى خواهى حق را با اشخاص بسنجى و از آدم  ها به حق پى ببرى. تصور مى كنى طلحه و زبير و ام المؤمنين، تجسم حق هستند و مى خواهى از آنها به حق برسى، در حالى كه اين طور نيست، «اعرف الحق تعرف اهله». تو حق را بشناس و كارى نداشته باش كه اين صحابه پيامبر (ص) بود و در جنگ ها، غبار اندوه را از چهره پيامبر(ص) زدوده است. حضرت على(ع) فرمودند، «اعرف الحق تعرف اهله»، اول حق را بشناس و بعد، افرادرا با آن بسنج. اصلاً اين ملاك نيست كه كسى روزى اهل جبهه بوده. ممكن است همو روزى ضد جبهه شود. اين كه از ديوار سفارت آمريكا بالا رفته، حالا ممكن است تبديل شود به ضد خودش و طرفدار آمريكا شود. او كه روزى با امام بوده، حالا ضد ايشان بشود. يك روزى به شكل افراطى از مقام معظم رهبرى دفاع مى كرده، امروز محكم ايستاده و براى نابودى رهبرى و حتى نابودى نظام اسلامى پافشارى مى كند. هميشه احتمال چنين رويدادهايى هست.
حضرت نوح(ع)، پيامبر اولوالعزم است و نزد خداوند از جايگاه بسيار رفيعى برخوردار است و خداوند به ايشان مدالى را مرحمت كرده كه به هيچ كس



ديگرى نكرده. در مورد ساير انبيا، خداوند مى فرمايد، «سلام على موسى(ع) و هارون(ع)، سلام على ابراهيم(ع)، سلام على الياسين(ع)»، اما حضرت نوح(ع) تنها پيامبرى است كه خداوند در قرآن خطاب به ايشان مى فرمايد، «سلام على نوح فى العالمين». حضرت نوح(ع) با اين همه عظمت، طبق آيات صريح قرآن، ۹۵۰ سال براى هدايت مردم تلاش مى كند، اما از ميان صد ها هزار حادثه زندگى ايشان، قرآن بر يك حادثه تأكيد مشخص مى كند و در اوج نقطه طوفان نوح، مسئله فرزند ايشان را مطرح مى سازد. چرا؟ زيرا در اين داستان، پيام بسيار مهمى مطرح مى شود. خداوند به حضرت نوح(ع) كه يكى از بزرگ ترين مربيان و معلمان بشرى است، در مورد پسرش مى فرمايد، «انه ليس من اهلك»، يعنى هميشه بايد اين انتظار را داشته باشيم كه انسان  ها بر خلاف سابقه و شرايط محيطى خود ممكن است در مقابل حق بايستند. اينكه همسران حضرت نوح(ع) و حضرت لوط(ع) به آن شكل عمل كردند، براى ما پيام دارد.
داستان بلعم باعورا داستان يك فرد نيست؛داستان تكرار شونده تاريخ بشر و داستان تكرار شونده هر فرد بشرى است، يعنى هر انسانى مى تواند مصداقى از بلعم باعورا باشد و اين داستان براى او اتفاق بيفتد، مگر آنكه گرفتارى بلعم باعورا را پيدا نكند. در قرآن، بلعم باعورا به مقام، «آتيناه آياتنا» مى رسد، مستجاب الدعوه مى شود و طى الارض مى كند، اما «اخلد الى الارض»، يعنى به دنيا مى چسبد و «اتبع هويه» يعنى گرفتار هواى نفس و در نتيجه، «فكان من الغاوين» يعنى گمراه مى شود(آيات ۱۷۵ و۱۷۶ سوره اعراف)‎/ قرآن كتاب اخلاق و ادب است، اما در دو جا با كمال صراحت و با لحن شديد و تحقيرآميز سخن مى گويد. يك جا در مورد قوم يهود است كه مى فرمايد، «كمثل الحمار.‎/‎/ » و يك جا هم در مورد بلعم باعورا مى فرمايد، «كمثل الكلب.‎/‎/ » كسى كه، «آتيناه آياتنا» بوده است، كارش به جايى مى رسد كه قرآن درباره اش مى فرمايد، «كمثل الكلب ان تحمل عليه.‎/‎/ » تشبيه به سگ مى كند و سرانجام هم مى گويد، «فاقصص القصص لعلهم يتفكرون»(آيه ۱۷۶ سوره اعراف)، يعنى اين داستان را براى همه بگو، شايد تفكر كنند و بفهمند كه بشر به هر درجه از مراتب عرفانى، علمى، معنوى، انقلابى و.‎/‎/ هر درجه اى برسد، اگر گرفتار دنياطلبى و هواى نفس شود، همواره در معرض سقوط است.
بعد از رحلت پيامبر(ص) آيا نقش مالك اشتر ها در حفظ و قوام رسالت ايشان بيشتر بود كه پيامبر(ص) را هم نديده بودند يا نقش كسانى كه به حضور در كنار ايشان تفاخر مى كردند؟در حال حاضر هم چنين وضعيتى حاكم است و عده اى با تفاخر به صحابه و از نزديكان امام بودن، به مالك اشترهايى تهاجم آورده اند كه حفظ آرمان هاى امام و انقلاب را مردانه به عهده گرفته اند.
چه در ميان اصحاب و چه در ميان تابعين، آدم خوب هست، آدم متوسط هست و آدم بد هم هست. در ميان اصحاب چهره هاى برجسته اى بودند، جنگيدند، مبارزه كردند، درخشيدند، سختى  ها را تحمل كردند و به شهادت رسيدند. مگر مى شود كسانى چون مقداد و ابوذر را دست كم گرفت؟صحابه، مخصوصاً آنان كه در راه اسلام پايدار و پا برجا ماندند، از مقام رفيعى برخوردارند. بهره مندى از درياى بيكران رسول الله(ص)، امتياز و نعمتى است كه نصيب هر كسى نشد و همه، آرزويش را داشتند. البته در ميان آنها هم منحرفينى بودند. شايد سيد حسن نصرالله را نتوانيم از صحابه امام بشماريم، ولى به اعتقاد من، امروز نقش او در تقويت اسلام و راه امام كمتر از بسيارى از اصحاب و تابعين پيامبر اكرم(ص) در زمان خودشان نيست. عماد مغنيه، شايد يكى دو بار توفيق پيدا كرد به دستبوسى امام مشرف شود. همين طور هزاران رزمنده اى كه الآن در جنوب لبنان و در بسيج خودمان هستند و در زمان حيات امام اصلاً به دنيا نيامده بودند و يا بسيار كوچك بودند، اما جان بر كف، حاضرند براى دفاع از ارزش هاى انقلاب و راه امام، جان خود را فدا كنند. اين ها مصداق همان تابعين هستند. بسيارى از رزمنده  ها در زمان حيات امام، موفق به ديدار با ايشان نشدند، اما روح امام بودند و ايشان مى فرمودند، « من دست و بازوى شما را مى بوسم و به اين بوسه افتخار مى كنم. » در حالى كه ما هميشه امام را زيارت مى كرديم و دستبوس ايشان بوديم، اما ما كجا و آن رزمنده  ها كجا كه هميشه در دل و جان امام جاى داشتند.
به هر حال نقش تابعين در صدر اسلام، نقش برجسته اى بود و حالا هم نقش بسيار مهمى دارند. ما معتقديم كه انشاءالله اين قيام به قيام حضرت مهدى(عج) متصل خواهد شد. اخبارى كه به ما مى رسد، نشان از گسترش روز افزون خط امام در كشورهاى اسلامى و حتى غير اسلامى دارد. طرفداران و عاشقان امام رو به افزونى هستند و حاضرند با تمام وجود، جانشان را فداى راه امام بكنند. اين ها تابعينى هستند كه يقيناً نسبت به صدر اسلام، هم عددشان بيشتر است و هم دامنه مبارزاتشان گسترده تر و از نظر عشق به امام، بى نظيرند. نه فقط در ايران كه در جاى جاى جهان و كشورهاى اسلامى همچون لبنان، نسبت به امام و خط امام چنان شور و عشقى دارند كه حقيقتاً حيرت انگيز است. آنها با شنيدن نام امام و خاطرات ايشان، به شدت گريه مى كنند و اشك مى ريزند. پدر دو يا سه شهيد است و با تمام وجود مى گويد، «ما هر چه داريم از امام داريم. »آن عشق و معرفتى كه چنين افرادى نسبت به امام دارند، بى ترديد هزاران برابر عشق و معرفتى است كه من و امثال من نسبت به امام داريم.
شما سال  ها از نعمت همجوارى و همنشينى با امام برخوردار بوده ايد و نيك مى دانيد افرادى از جمله اصحاب امام بودند كه ديگر اصحاب امام، چه از لحاظ سوابق مبارزاتى و چه از نظر محبتى كه امام به آنها داشتند، به گرد پاى آنها هم نمى رسند، با اين همه، در مقام اداى وظيفه به احكام دين، با تمام رنجى كه براى امام در بر داشت، آنها را طرد كردند. از خاطراتى كه از برخورد امام با اين انحرافات داريد، شمه اى را نقل كنيد.
مصاديق بين اين برخورد ها را كه اجمالاً همگان به خاطر دارند. من تعجب مى كنم از كسانى كه مدعى پيروى از خط امام و حتى مدعى پيروى انحصارى خودشان از امام هستند، چگونه مى توانند بين اين ادعا و پيوند وثيق و صميمانه و آشكار با كسانى كه مطرود امام بودند، رابطه برقرار كنند. اين ها در آن زمان به تبعيت از امام، تند ترين برخورد ها را با اين اشخاص و جريان  ها داشتند، حالا چگونه با يك چرخش ۱۸۰ درجه اى اين دو رويكرد متفاوت را با هم جمع مى كنند و حتى در صدد دفاع از جريان مطرودى همچون نهضت آزادى هستند؟ در مورد حاج احمدآقا هم حتماً به ياد داريد كه آن جريان، هجمه هاى بسيار تند و خلاف واقعى را به ايشان وارد كرد كه در نتيجه، حاج احمد آقا، آن مطلب مفصل و آن رنج نامه را نوشت. حالا اين ها خودشان را وارث تفكر امام و خط امام و حاج احمد آقا مى دانند و در عين حال با جريانى كه چنين افتراهاى ناروايى را به ساحت امام و حاج احمد آقا وارد ساخته، ارتباط صميمى دارند. براى من كه جمع اين دو قابل تصور نيست.
در ميان اين افراد كسانى هستند كه با مساعى مرحوم احمد آقا به جايى رسيدند و از همه جهت به ايشان مديونند. اين ها در آن زمان، خود را بسيار طرفدار امام نشان مى دادند و لذا طبيعى است كه حاج احمد آقا به آنان اعتماد كرده باشند. حالا بخش قابل توجهى از همين طيف، به صف مخالفين شناخته شده خط امام و رهبرى پيوسته اند.
خداوند همه ما را از شر شيطان حفظ و به اين افراد هم رحم كند، چون به اين ترتيب، در همين دنيا فرجام بدى پيدا مى كنند. به هر حال افرادى بودند كه به رغم سوابق درخشانى كه داشتند و كسى به رفعت آنها نمى رسيد، وقتى امام احساس وظيفه كردند، آنها را به كلى طرد و به آن شكل برخورد كردند. باز من بايد در اينجا اظهار تحير كنم كه چطور مى شود كسى ادعاى پيروى از خط امام را بكند و دوستى و ارتباط صميمانه داشته باشد با جريانى كه ايدئولوگ هايشان و حزبشان منكر نظام اسلامى و منكر اصول خط امام هستند و مسئله جدايى دين از سياست را با صراحت اعلام مى كنند و استكبارستيزى و استعمار ستيزى خط امام را اساساً قبول ندارند تا برسد به آن گروه از ايدئولوگ هايشان كه اسلام و تشيع و وحى را هم قبول ندارند. من متحيرم كه اين ها چطور مى توانند با اين جريان ارتباط داشته باشند و اگر دارند، ادعاى پيروى از خط امام يعنى چه و اساساً چگونه مى توانند بسيارى از مسائل را تحمل كنند و خط و مرزشان با آنها در كجاست و كى در برابر توهين هاى آشكار آنها نسبت به امام و خط امام و حتى مبانى دينى، موضعگيرى كردند؟آن ها مقالاتى را در رد اصل ولايت فقيه نوشتند كه يكى از اساسى ترين اصولى است كه امام مطرح كردند. اين ها همه بر سر همين سفره نشستند و به جايى رسيدند و آن وقت مى بينيم كه مدعيان پيروى از خط امام، با اين ها نشست و برخاست دارند، به محافل اين ها رفت و آمد مى كنند و گاهى تصاويرشان در صف مقدم اين محافل و مجالس، در رسانه  ها منتشر مى شود. بالاخره بايد معلوم كرد كه مرز مدعيان پيروى از خط امام با اين ها در كجاست، اين دوستى  ها و معاشرت  ها و روابط بر چه اساسى ادامه دارند؟مگر ما در دينمان تولا و تبرا نداريم؟مگر امام نبودند كه چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن، در مواضع مشابهى به شدت موضعگيرى كردند؟
ايشان آن زمان كه در نجف بودند، افرادى مثل سيد موسى اصفهانى، تيمور بختيار و امثال اين ها چقدر تلاش كردند كه با اين عنوان كه ما هم عليه رژيم شاه مبارزه مى كنيم، به ايشان نزديك شوند، ولى امام در آن شرايط غربت، لحظه اى با آنها مماشات و مذاكره نكردند. همين طور در برخورد با منافقين و ساير گروه ها، امام مرزبندى بسيار دقيقى داشتند و هيچ وقت، سر سوزنى، خط و راه خودشان را با آنها خلط نكردند. بعد از انقلاب هم كه درقضيه نهضت آزادى و جبهه ملى مشاهده كرديد كه چگونه قاطعانه برخورد كردند و حكم به ارتداد جبهه ملى دادند. امروز اگر ما مدعى پيمودن راه امام هستيم، بايد همان مواضع را حفظ كنيم. گاهى اين آيات سوره محمد(ص) به ذهنم متبادر مى شوند كه، «ان الذين ارتدوا على ادبارهم من بعد ما تبين لهم الهدى»(آيه ۲۵ سوره محمد) با اين كه راه هدايت براى آنها آشكار شد، دچار ارتداد شدند. دليلش را هم مى گويد، «الشيطان سول لهم و املى لهم»(آيه ۲۵ سوره محمد)، تسويلات شيطانى و القائات شيطانى است كه انسان را به اينجا مى رساند كه، «ذلك بانهم قالوا للذين كرهوا ما نزل الله سنطعيكم فى بعض الامر.‎/‎/ » (آيه ۲۶ سوره محمد) كه اين حكايت دارد از اين كه نشست و برخاست با آنها، كار انسان را به جايى مى رساند كه، «بعض الامر» مى شود، «كل الامر» و خدا رحم كند. بالاخره اين همنشينى  ها در انسان تأثير دارند. فضايى كه انسان در آن قرار مى گيرد، مؤثر است. قرآن مى فرمايد، «يا ويلتى ليتنى لم اتخذ فلاناً خليلا.‎/ »(آيه ۲۸ سوره فرقان)، اى كاش با فلان كس رفيق نشده بودم، «.‎/ لقد اضلنى عن الذكر بعد اذ جاء نى»(آيه ۲۹ سوره فرقان)، او مرا گمراه كرد بعد از آنكه ذكر به من رسيده بود، «ان الشيطان للانسان خذولا»، كه شيطان جز گمراهى و خذلان براى انسان به ارمغان نمى آورد. انسان با هر گروهى كه دائماً معاشرت داشته باشد، بالاخره تحت تأثير قرار مى گيرد. در روايت هم داريم كه مى گويد اگر مى خواهيد كسى را بشناسيد، ببينيد با چه كسانى همنشين و هم پرواز است. اين همنشينى  ها و رفاقت ها، آن چنان در انسان تأثير مى گذارند كه تدريجاً او را همرنگ و همسوى با آنها مى كنند. خدا انشاءالله همه ما را از شر شيطان محفوظ بدارد.
در چند ماهه اخير در پى برخى از رويدادها، سؤالاتى مطرح شده اند. يكى از سؤالاتى كه مطرح مى شود، نحوه اداره دفتر امام و نظارت مستقيم ايشان بر امور است. هميشه گفته مى شد كه دفتر امام رئيسى نداشته كه اين مطلب با بعضى از مطالبى كه اين روز ها بيان مى شوند، تناقض دارد. برخى از جريانات سياسى و رسانه  ها هم از اين حرف در جهت اهداف و مقاصد خودشان استفاده مى كنند. طبيعتاً جنابعالى با آشنايى ديرپا و عميقى كه با اين دفتر و شخص امام داشته ايد، مى توانيد در اين مورد، نكات مبهم زيادى را روشن بفرماييد.
دفتر امام رئيس نداشت. اعضاى اصلى دفتر افرادى بودند تقريباً هم عرض و با تفاوت هاى اندك و مستقيماً هم زير نظر شخص امام كار مى كردند و با ايشان ارتباط مستقيم داشتند. هر كدام هم مسئوليت خاصى به عهده شان بود. اگر هم براى دفتر امام رئيسى بتوان تصور كرد، شخص مرحوم احمد آقا بود كه خود ايشان هم هيچ وقت مدعى رياست نبود و هيچ گاه خود را رئيس آقاى حاج شيخ حسن صانعى، آقاى رسولى، آقاى توسلى و امثالهم تلقى نمى كرد كه بخواهد از موضع رياست دستورى بدهد. هر يك از ما بر اساس چهارچوب وظايفى كه امام تعيين كرده بودند، وظايفمان را انجام مى داديم و احمد آقا هم با كمال بزرگوارى و سعه صدر، اين ارتباطات را به رسميت مى شناخت و هرگز تحكمى نداشت. البته بديهى است كه همه براى وى احترام فوق العاده اى قائل بوديم. ايشان نزديك ترين فرد به امام بود و همه حرف  ها را يا مستقيماً از قول ايشان نقل مى كرد و يا اگر مستقيم نبود، قطعاً بر اساس موضعگيرى  ها و نظرات امام بود. به هر حال شخص خاصى رئيس نبود. شايد منظور شما از طرح اين سؤال، مطالبى باشد كه پس از رحلت مرحوم آيت الله توسلى مطرح شدند. من پاسخ به اين شبهه را از زبان خود ايشان نقل مى كنم كه پارسال در مصاحبه اى كه با روزنامه جمهورى اسلامى انجام شد، بيان كردند و اين مصاحبه پس از رحلت ايشان هم مجدداً چاپ شد. در آنجا درباره مسئوليت ايشان سؤال مى شود و ايشان پاسخ مى دهند كه، «من مسئول ترتيب ملاقات هاى امام و نيز مسئول پاسخ گويى به سؤالات و مسائل شرعى بودم.» ايشان در اين چارچوب مسئوليت داشتند و خودشان هم هرگز در جايى ادعا نكردند كه رياست دفتر امام را به عهده داشته اند. به هر حال مسائل به اين شكل بود. امام در نجف كه بودند، اساساً دفترى نداشتند و بيت امام بود و چند نفر معدود، عمدتاً در زمينه پاسخ به استفتائات كار مى كردند.
در جماران طبعاً مسائل به شكل ديگرى درآمد، اما تا امام زنده بودند، دفتر بسيار محدود بود و افرادمعدودى در آنجا كار مى كردند. مسئوليت هاى اين افراد هم كاملاً مشخص بود. مديريت و اداره امور هم مستقيماً توسط خود امام انجام مى شد و اركان دفتر، كارهايشان را باشخص ايشان تنظيم مى كردند.
آيا مرخصى هم مى رفتيد؟
خير، به خودمان حق نمى داديم كه غيبت كنيم. نظم امام به گونه اى بود كه هر كسى كه با امام كار مى كرد، قهراً منظم مى شد؛البته چند بار در زمان مناسب، به عنوان دفتر امام به جبهه رفتيم تا به گمان خام خودمان به رزمندگان، روحيه بدهيم و چه اشتباهى مى كرديم، چون وقتى به آنجا مى رسيديم، متوجه مى شديم اين رزمندگان هستند كه به ما روحيه مى دهند، نه ما به آنها. در سفر اخيرى كه به لبنان داشتم، اين موضوع را براى سيدحسن نصرالله تعريف كردم و گفتم، «در مورد شما هم پس از شهادت حاج عماد مغنيه، آمده بوديم به شما تسلى بدهيم. حالا كه در محضر شما هستيم و سخنرانى  ها و صحبت هاى شما را مى شنويم، مى بينيم اين ماييم كه داريم از قدرت و صلابت شما روحيه مى گيريم.»
001107.jpg
آن روز ها تنها درخواست رزمندگان از ما اين بود كه براى آنها از امام وقت ملاقات بگيريم. از منطقه كه برگشتم، خدمت امام رفتم و گزارشى را تقديم و درخواست رزمندگان را مطرح كردم. امام فرمودند، «اشكالى ندارد و ترتيب ملاقات آنها را بدهيد. » بعد هم كه موضوع با مرحوم احمد آقا و مرحوم آقاى توسلى هماهنگ شد. رزمندگان در چندين نوبت در گروه هاى چند هزار نفرى مى آمدند و با امام ديدار مى كردند. اين ديدار ها شگفت آور و فوق العاده بودند و رزمندگانى كه مستقيماً از جبهه  ها به آنجا مى آمدند، شور و هيجان خاصى داشتند و صحنه هاى عجيبى را رقم مى زدند.
امروز يك جريان تبليغى در جامعه وجود دارد كه سعى مى كند اعضاى دفتر امام را به يك جريان سياسى خاص منتسب كند و اين طور القا نمايد كه آن جريان از ابتدا در اداره دفتر امام فعال بوده و از ديدگاه هاى امام اطلاع داشته است. آن ها مى خواهند از اين رانت به مقاصد سياسى خود برسند. آيا اساساً اين خط كشى  ها در مقام«دفتر امامى بودن» مطرح بود يا نه؟
كدام دفتر را مى گوييد؟ اگر بعد از رحلت امام را مى گوييد كه دفتر امام پس از رحلت ايشان عملاً وجود خارجى ندارد و عمدتاً دفتر نشر آثار امام است. اگر منظورتان دفتر امام در زمان حيات ايشان است، اين دفتر در آن دوران يك مقام جمع الجمعى داشت. در دفتر امام كسى حق تظاهر به جانبدارى از هيچ گروه و فرقه اى را نداشت. خود من شايد حدود يك ميليون بار در حضور امام، مهر ايشان را روى قبوض وجوه شرعى زده باشم. آقاى رسولى با سرعت رسيد ها را ورق مى زدند و من مهر مى زدم. حاج احمد آقا دو بار از قول امام نقل كرد كه فرموده بودند، «اين ها با چه سرعتى اين كار را انجام مى دهند!» ما هميشه به خودمان يادآورى مى كرديم كه داريم اين كار ها را به نيابت از سوى امام انجام مى دهيم. من پيوسته فكر مى كردم اين دست امام است كه دارد رسيد ها را مهر مى كند و لذا من حق ندارم بين قبضى كه مربوط به پدرم است با قبض يك آدم ناشناس، تفاوتى قائل شوم و مثلاً مركب اولى را بيشتر بگيرم يا آن را محكم تر بزنم. احساس مى كردم اگر اين طور عمل كنم، به امام خيانت كرده ام. همه ما ملتزم بوديم كه به نيابت از امام و منطبق با نگاه امام عمل كنيم و در عين حال اعضاى دفتر از جهت گرايش هاى سياسى يكدست نبودند. اعضا و اركان اصلى دفتر به مرور زمان، هر يك به دليلى و به شكلى كاملاًطبيعى و اغلب هم با گزينش يا اشاره شخص امام به دفتر آمده بودند. امام هم كه نسبت به همه نگاه پدرانه اى داشتند و لذا هر يك از اعضاى دفتر، بنا به تمايلات سياسى و اجتماعى خود، كانال ارتباطى امام با افكار و انديشه هاى مختلف موجود در جامعه هم بودند و در واقع اين واقعيت، يكى از ويژگى هاى مفيد و ارزشمند دفتر امام بود.
از دورانى كه از مصاحبت با امام برخوردار بوديد، به عنوان هديه نوروزى، خاطره اى را كه تا به حال نقل نكرده ايد، بيان بفرماييد.
خاطراتى را كه از امام داشته ام تا جايى كه حافظه ام يارى كرده، در كتاب هاى، «حديث رويش» و «در سايه آفتاب» آورده ام. مواردى هم متأسفانه يادم رفته. طبيعى هم هست. انسان اگر يك بار به زيارت بزرگى برود، تا عمر دارد آن ديدار را از ياد نمى برد، ولى ما چون هر روز از اين نعمت برخوردار بوديم، همه چيز به يادمان نمانده و متأسفانه همه موارد را هم يادداشت نمى كرديم. اين بار كه به لبنان رفتم، در شهرك خيام، در نشستى كه با جمعى از دوستان حزب الله داشتيم، بعضى از خاطرات را كه من فراموش كرده بودم، يادآورى كردنداز جمله يكى از دوستان به مناسبت ذكر خير شهيد حاج عماد مغنيه، از آخرين بارى كه به اتفاق شهيد نزد من آمدند و كارت زيارت و دستبوسى حضرت امام را به آنها دادم و اين كه آن روز ناهار را هم در دفتر امام مهمان من بودند، سخن گفت و يكى ديگر از دوستان با ذكر خاطره اى، عمق عنايت و محبت حضرت امام را به شيعيان و حزب الله لبنان يادآورى كرد. او مى گفت كه آن روز قرار بود در مراسم نيمه شعبان، جمعى از رزمندگان لبنان به ديدار امام نائل شوند، اما به دليل مشكلى كه در مسير پيش آمد، به ملاقات نرسيدند. از سوى ديگر اعلام شده بود كه حضرت امام تا بعد از ماه رمضان ملاقات ندارند و لذا اين مجموعه به شدت متأثر شدند. او مى گفت، «به هر درى زديم و به هر شخصيت و نهادى كه متوسل شديم، جواب منفى شنيديم. در آن حالت يأس، پيش تو آمديم و تو نزد امام رفتى و امام برخلاف روال هميشگى كه بعد از ظهر ها هيچگونه ملاقاتى نداشتند، پذيرفتند كه اين برادران در بعد از ظهر ايشان را زيارت كنند و با انجام اين ديدار، خوشحالى صد چندان براى آنها حاصل شد، زيرا اولاً به جاى حسينيه و جمعيت انبوه، در جمع اختصاصى و معدود، اين ملاقات انجام شد و ثانياً بعد از آن ناراحتى و تأثر شديد ناشى از انجام نشدن ملاقات عمومى، عنايت ويژه امام را در پذيرفتن يك ديدار استثنايى دريافتند و در


|   شناسنامه   |   آرشيو   |