يكشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۲ جمادى الاول ۱۴۲۹
Sun, May 18, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
ماجرا
سلامت
خانواده
گفت وگويى با ويل اسميت، بازيگر سرشناس «من افسانه ام»
تاريخ «نوشتن»
گفت و گو بامحسن پرويز، رئيس بيست و يكمين
نمايشگاه بين المللى كتاب تهران ومعاون فرهنگى وزير ارشاد
نگاهى به مجموعه شعر كودك «ابر اومد باد اومد» افسانه شعبان نژاد
به مناسبت پنجاهمين سال بازيگرى جك نيكولسون
گفت وگويى با ويل اسميت، بازيگر سرشناس «من افسانه ام»
قدم زدن در دنياى سكوت
منبع: C.B.B
ويل اسميت در ،۱۲ ۱۳ سال اخير يكى از مطرح ترين بازيگران سينما بوده و در فيلم هايى مثل «شش درجه از جدايى» و «پسران بد» توفيق هاى هنرى و تجارى بيشترى را تجربه كرده است. در اين حد فاصل او در فيلم هاى متعددى دنيا را از نيستى و انقراض نجات داده (!) و «روز استقلال»، «من روبوت» و دوگانه «مردان سپاهپوش» از آن قبيل اند. او حتى به خاطر بازى در فيلم هايى مثل «على» و «تعقيب شادى» كانديداى اسكار شده و فيلم آخر او «من افسانه ام» وى را در هيئت يكى از آخرين مردان باقى مانده در كره خاكى به تصوير مى كشد و فروش آن نيز قابل قبول بوده است...
* آيا در زمان عرضه فيلم هايى از اين دست دچار نوعى فشار روحى مى شويد يا براى شما صرفاً يك هيجان ساده و عادى و رايج است
اين بار با فشار زيادى همراه شد، زيرا كار فراوانى روى فيلم صورت گرفته و روحيات خاصى ضميمه كار گشته بود. در عين حال قدم هاى هنرى و كارهاى تخصصى زيادى نيز صرف ساخت اين فيلم شد و همه اينها مسئوليت هاى ما را بيشتر مى كرد. مسئله ديگر اين بود كه به خاطر سوژه و بافت خاص فيلم در يك ساعت اول تقريباً فقط من ديده مى شوم و چيزى جز من مشاهده نمى شود. بنابراين سرنوشت من به طرز غيرقابل انكارى با تكليف فيلم گره خورده بود و تأييد يا رد آن به معناى تأييد يا تكذيب كار من نيز بود. به اين ترتيب به راحتى مى فهميد كه تأييد مردم و فروش زياد فيلم تا چه حد براى من مهم بوده است.
* از فيلم هايى مشابه مثل «مرد اومگا» و «آخرين مرد در زمين» چقدر الهام گرفتيد
شايد از يك نگاه بتوان گفت كه اين فيلم ادغامى از منبع اصلى و «مرد اومگا» است. به اكثر فيلم هاى قبلى موجود در اين زمينه نگاهى انداختيم و حتى به كارهاى مشابه در ژانر وحشت نيز توجه كرديم. كارى كه ما مى خواستيم انجام بدهيم، تغيير كامل در پايه هاى اين ژانر بود. شايد مى شد با ساخت يك نسخه هنرى كوچك از اين موضوع به هدف رسيد و سپس فاكتورها و عناصر ديگر را به فيلم اضافه كرد و مثلاً ويژگى فيلم هاى پرفروش را به آن ضميمه ساخت. البته ما سعى كرديم جزئيات قضيه را به سران كمپانى تهيه كننده فيلم (برادران وارنر) نگوييم.
*اما داستان از لس آنجلس به نيويورك انتقال يافته است. چرا
معمولاً محل شكل گيرى يك داستان در تشريح آن بسيار نقش دارد و به يكى از عناصر تأثيرگذار در آن تبديل مى شود. اگر قرار بود شهرى را تصور كنيم كه به خاطر وقوع اتفاقى خاص خالى از سكنه شده و ماجراهاى ما در آن اتفاق بيفتد، نيويورك براى اين مورد مساعدتر از لس آنجلس مى بود و تأثير عميق ترى را به جا مى گذاشت. تصاوير اوليه اى كه فرانسيس لارنس (مديرفيلمبردارى «من افسانه ام») از خيابان هاى خالى و متروك نيويورك به دست مى دهد، تكاندهنده اند. زيرا به واقع هيچگاه نتوانسته ايم شهر را اين چنين ببينيم و تازگى و بديع بودن موضوع بر اين قضيه مى افزايد. من تأثيرگذارى اين صحنه ها را در سالن هاى سينما بر روى تماشاگران عادى ديده ام و چون براى آنها غير منتظره و بى سابقه است ناگهان سكوت بر آنان مستولى مى شود، با اين اوصاف تصميم اكيوا گولدزمن براى كشاندن قصه از لس آنجلس به نيويورك تصميم عاقلانه اى بود.
* سكانس هاى تنها ماندن و ايزوله بودن شما پرشمار و صحنه هاى آن طولانى است. چطور با آن كنار آمديد و از چه طريق خودتان را در چارچوب هاى فكرى لازم قرار داديد
به عنوان يك بازيگر براى هر رلى بايد راهى را جهت حل شدن در مقتضيات آن بيابيد. از خود مى پرسيد چه چيزى باعث مى شود آن موضوع در مغز و جانتان جارى گردد. شروع به تحقيق درباره كسانى كرديم كه مثلاً مدتى مديد را در زندان هاى انفرادى گذرانده و با هيچ كس در تماس نبود ه اند. در نهايت به اين نتيجه رسيديم كه افراد صاحب اين وضعيت خواه ناخواه دست به يك برنامه ريزى دقيق مى زنند و كارهايشان به طور ناگزير بيش از حد دقيق و تكرارى مى شود. ساعات روز را به دقت به بخش هاى مختلف تقسيم كرديم و براى هر واحد و هر ساعت كار خاصى را قائل شديم. كار به بررسى تصوراتى كشيد كه معمولاً در اين شرايط به ذهن افراد تنها هجوم مى برند. مثلاً اين كاراكتر تصور مى كند كه ليوان و فنجان با او حرف مى زنند و از او ساعت را مى پرسند. در آن صورت كاراكتر «مورد سؤال قرار گرفته» بايد هيچ جوابى ندهد زيرا در ذهن و فكرش به اين نتيجه رسيده كه اين سؤال ها فقط برخى تصورات است و بايد به آن بى اعتنايى كرد. بنابراين هر چه در اين مقطع در فيلم مى بينيد صرفاً سكوت و خيال است و با اين وجود نوعى زندگى و حيات و ريسك و خطر از همين تنهايى برمى خيزد و اين را مى توانيد در صحنه هاى مربوطه حس كنيد. گمان من اين است كه آدم در اين گونه موارد شروع مى كند به حيات بخشيدن به اشيا و آنها را زنده و طرف صحبت خود فرض كردن. هر چه هست پس از يك تنهايى طولانى مدت سؤال و جواب و عنصر بازتاب و واكنش براى انسان رنگ مى بازد و ديگر وجود خارجى ندارد و اين امر يك وجه تازه و متفاوت را به او و رفتارهايش مى بخشد كه بايد مورد توجه قرار گيرد. وقتى در اجتماع هستيد، هر سؤال و جواب و هرگونه واكنشى برايتان عادى است. سؤال مى كنيد و جواب مى شنويد و حتى گاهى دعوا هم مى كنيد زيرا كار و چيز بدى از يك آدم ديده ايد و يا ديگرى به شما توهين كرده است اما وقتى تنهاى تنها هستيد چطور امكان دارد كه چنين چيزى برايتان روى دهد بنابراين بخشى عمده از سناريوى فيلم را در اين سكانس ها تشريح افكارى تشكيل مى دهد كه به ذهن آن مرد تنها هجوم مى برند و او فقط با خودش و افكارش طرف است. سكوت همه جا را مى گيرد اما مشاهده و حس و قوه تصور آن آدم به همه چيز جان مى بخشد و باعث مى شود ريتم زندگى و فيلم به پيش برود.
* اين شايد پنجمين بار در يك فيلم باشد كه تقريباً به تنهايى دنيا را از نابودى نجات مى دهيد(!)، چه چيزى در اين رل ها و فيلم ها شما را به سوى خود مى كشد كه اين قدر به آن تن مى دهيد
نمى دانم چطور مى توان اين تصور را داشت زيرا همان صحنه ها به بيننده ها مى گويند كه بسيارى از مردم مرده اند و ديگر وجود ندارند و اگر قرار بود من منجى آنها باشم، نبايد دچار اين سرنوشت مى شدند! حتى اگر فيلم هاى بيشترى از اين قبيل را تجربه كنم، باز مى توانيد مطمئن باشيد كه ستاره ها و آسمان مرا براى چنين كارى انتخاب نكرده اند. من اصولاً فيلم هاى علمى، تخيلى، حادثه اى را دوست دارم و به عنوان مثال بدانيد كه من سرى فيلم هاى «جنگ ستاره ها» را از سال ها پيش و دوران كودكى ام تا به حال تعقيب و آنها را تماشا مى كرده ام تا ببينم ماجراهاى آن به كجا مى انجامد.
* براى اين رل ها مجبوريد دائماً در فرم مناسب بدنى باشيد و پيوسته به تمرينات ورزشى بپردازيد، ولى اگر اين موضوع نبود، آيا دلتان نمى خواست بى خيال باشيد و پرخورى كنيد و نگران شكم تان نباشيد !
متأسفانه يا خوشبختانه اكثر موارد در زندگى مدرن با مسئله آمادگى جسمانى تان ارتباط مى يابد و به آن مربوط مى شود. شايد دلم بخواهد كه دائماً شيرينى و شكلات بخورم اما زندگى هنرى و اجتماعى من به شكلى است كه اين اجازه را نمى دهد و بايد چنان ميلى را سركوب كنم. فعاليت هاى شغلى من بسيار زياد است و به عنوان مثال اواخر زمستان گذشته در يك مهلت ۲ هفته اى از ۸ كشور سردرآوردم. همه اين كارها و سفرها و مسائل بدون اين كه به لحاظ جسمانى كاملاً آماده باشيد، امكانپذير نخواهد بود. بنابراين شكم بى شكم!
* با كارهايى مثل «تعقيب شادى» و «من افسانه ام» از آثار كمدى فاصله گرفته ايد. آيا دوست داريد بيشتر در زمينه هايى كار كنيد كه تخصص اول تان نيست
من در درجه اول به دنبال چيزهايى هستم كه برايم تازگى داشته باشد. برخى چيزها غيرقابل بازگشت و مختص زمان خويش اند. يعنى موفقيت دوگانه «مردان سياهپوش» وابسته به زمان خودش و شرايط موجود بود و سن و وضعيت من نيز در آن زمان كاملاً مساعد و با موضوع همراهى مى كرد، اما آن وضعيت براى زمان حاضر صدق نمى كند. اين يك موضوع و دستمايه خوب براى فيلم ها است كه روى نكته اى زوم كنند كه تأثير بزرگى بر زندگى آدم ها گذاشته اند و ساير اتفاقات را گرداگرد آن واقعه بسازند. من و اكيوا گولدزمن در حال كار روى فيلم ديگرى بوده ايم كه تابستان امسال اكران مى شود و درباره يك ابرقهرمان است كه معتاد به الكل است و نام آن را «هنكاك» گذاشته ايم. اين يك كمدى تلخ است اما هسته مركزى قصه يك واقعه بد بزرگ و جا دادن ساير اجزا و اتفاقات گرداگرد آن است. اينها ميدان و گستره بيشترى را براى مانور، در قياس با آثار كمدى صرف نصيب من ساخته است.
تاريخ «نوشتن»
سفرنامه جاناتان سويفت گاليور!
مهران رادين
جاناتان سويفت در ۱۶۶۷ ميلادى در دوبلين - پايتخت ايرلند - از پدر و مادرى انگليسى زاده شد و همين امر هم، مشكلاتى را بعدها برايش رقم زد. چون انگليسى ها به تحقير و طعنه، ايرلندى اش مى خواندند و او هرچه فرياد مى زد كه پدر و مادرم انگليسى اند، گوش كسى بدهكار نبود. حدس مى زنم فريادهاى مكرر گاليور در سرزمين لى لى پوت كه هيچ كس حرفش را نمى فهميد زاييده همين فريادهاى سويفت باشد!
پدر جاناتان پيش از آن كه او به يك سالگى برسد براساس قرارداد معوق مانده اى كه با مرگ داشت در بيست و هفت سالگى درگذشت و ما نمى دانيم كه بعدها روحش مثل روح پدر هملت بر وى ظاهر شد يا نه اما به هرحال با عايدى بيست ليره در سال كه بايد خرج او و مادرش مى شد، هيچ روحى به خودش زحمت بازگشت به عالم زندگان را نمى داد!
مشكلات مالى، عاقبت مادر جاناتان را قانع كرد كه كودك را به عمويش واگذارد و به زادگاهش بازگردد. اگر اين اتفاق در سال ۱۶۷۳ نمى افتاد و مثلاً حوالى سال ۲۰۰۰ بود، با يقين مى گفتم كه مادر جاناتان به عموى گرامى گفته: «بگير! اين هم بچه برادرت! خودت بزرگش كن! خسيس هاى لعنتى!» اما از آنجايى كه در آن سال ها هنوز اخلاقيات بخش مهمى از زندگى مردم اروپا را تشكيل مى داد و همه مردم تا حدودى احساساتى بودند، احتمالاً صحنه وداع مادر با جاناتان شش ساله شبيه صحنه وداع مادر ديويد كاپرفيلد در رمان مشهور چارلز ديكنز بوده است؛ پر از سوز و گداز اما بى فايده براى كودك! ظاهراً سال هاى بعد براى جاناتان يتيم بسيار بد گذشته چون عمو، بسيار سختگير بوده اما در تربيت وى نيز سخت كوشيده و پس از آن كه تحصيلاتش به پايان رسيده وى را به تنها دانشگاهى كه مخصوص پروتستان ها بوده، سپرده است.
گويا برنامه دانشگاه كه مبنايش فلسفه «اسكولاستيك» قرون وسطى بوده چنگى به دل محصل جوان نزده و چنان كه سنت آن هنگام تمام جوانان شورشى بوده جاناتان وقت خود را صرف مطالعه شعر و ادب و تاريخ كرده است و به همين علت وى را به دليل «فقدان هوش و ناشايستگى» از امتحانات رد كرده اند و عاقبت به نحوى كه منافى با شأن او بوده - امروزه مى گويند با پارتى بازى! - در سال ۱۶۸۶ به وى درجه علمى داده اند. او البته با كوشش بسيار به تحصيل اش ادامه داده - كه شما مى توانيد اين «كوشش بسيار» را در «بى خيالى سر كلاس و بى اعتنايى به استادان» مستتر ببينيد! - اما با شورش ۱۶۸۹ ايرلند، مجبور شده كه دانشگاه را ول كند و به خدمت يكى از اشراف انگلستان موسوم به «سرويليام تمپل» كه خانه اش در يكى از ولايات جنوبى انگلستان بوده درآيد و منشى او شود. تمپل كه يكى از رجال علم و ادب و سياست بوده كتابخانه معتبرى نيز داشته كه جاناتان جوان را به آن چيزى كه به طور معمول مى گويند «گنج ناخواسته» رهنمون شده و بهره ها برده و آخرش هم شاعر شده! در همين زمان، متعاقب انتشار مقاله اى از سر ويليام تمپل به نام «علم و معرفت قديم و جديد» كه در آن به انكار علم و معرفت جديد كمربسته بود، محققان زمانه تيشه برداشتند تا تكليف ريشه اين سياستمدار كهن گرا را روشن كنند. جاناتان هم گويا به هواخواهى تمپل - شايد هم با افزوده شدن چند ليره بيشتر به عايدى ساليانه اش!- مطلبى را سر و سامان داده با عنوان «جنگ و ستيز كتاب ها» و در آن به ستايش نويسندگان قديم يونان و رم و خرده گيرى از علماى جديد روزگار پرداخته است. آن فانتزى غنى «سفرنامه گاليور» كه بعدها ظهور مى كند احتمالاً ريشه در اين كتابچه دارد كه در آن كتاب هاى قديم و جديد يك كتابخانه به مناقشه مشغول مى شوند و به جان هم مى افتند و گرچه پيروزى نسبى نصيب كتاب هاى قديم مى شود اما عاقبت طرفين جنگ متاركه مى كنند. جاناتان سويفت در اين كتاب، همه كسانى را كه تمپل را به باد انتقاد گرفته اند مورد استهزا قرار مى دهد حتى پسرعمويش «درايدن» را كه شاعر معروفى بود و عموزاده نيز لطف جاناتان را بى پاسخ نمى گذارد و به او مى گويد: «پسرعمو سويفت، تو كه هرگز شاعر نمى شوى پس بى خود به خودت زحمت نده!» بعدها «ماتيو آرنولد» شاعر و منتقد قرن نوزدهم نوشت: «حق با سويفت بود كه طرف ادبيات قديم را گرفته بود. اساس كار هنرمند بايد بر «شيرينى و روشنايى» باشد، وگرنه مبهم گويى و زمخت كردارى و ملال انگيزى كه هنر نيست!»
در همين زمان، سويفت داستانى نيز مى نويسد به نام «لاوك» [نيزه] و خود در ديباچه آن مى گويد: «در ميان دريانوردان چنين مرسوم است كه چون در دريا به نهنگى برمى خورند لاوكى ميان تهى به سويش پرت مى كنند كه او را از حمله بردن به كشتى بازدارند و من نيز خواسته ام كه با نوشتن اين داستان اژدهاى «هابز» يعنى «لوياتان» را از حمله بردن به مذهب و حكومت منصرف كنم.» و هابز از فلاسفه بدبين و مادى انگلستان در قرن هفدهم است كه بنياد علم را حس مى داند و بنياد اخلاق را سود و زيان و بنياد سياست را زور و استبداد. و «لوياتان» نيز نام اژدهاى هولناكى است در كتاب مقدس. مى گويند كه سويفت اواخر عمرش، يك روز كه مشغول خواندن «لاوك» بود فرياد زد: «خداوندا، وقتى كه من اين كتاب را نوشتم عجب نبوغى داشتم.» و منتقدان پس از وى نيز مضمون اين فرياد را تأييد كرده اند!
خب! در اينجا مى خواهم كتاب زندگانى سويفت را سريع تر ورق بزنم و برسم به «نامه هاى بزاز» كه سلسله مقالاتى بودند كه انتشارشان به محبوبيت روزافزون وى در ايرلند انجاميد وچه كاتوليك ها و چه پروتستان هاى ايرلند او را قهرمان ملى خود ناميدند. نخستين مقاله در ۱۷۲۴ منتشر شد و در آن سويفت در قالب نامه اى به مردم ايرلند از قول يك بزاز، از آنان خواست كه زيربار پول جديد «جرج اول» نروند چون ورشكست خواهند شد و شاه انگليس حق ندارد كه مردم را وادار به قبول آن كند. پس از انتشار اين نامه ها، دولت انگليس بلافاصله اطلاعيه اى منتشر كرد و اعلام كرد كه سيصد ليره به كسى جايزه خواهد داد كه هويت اصلى نويسنده اين نامه ها را مشخص كند. با اين همه كسى سويفت را لو نداد. شايد به اين دليل كه در آن روزگار، مردم براى شرافت شان بيشتر از پول ارزش قائل بودند. با اين همه، صاحب چاپخانه را گرفتند و محاكمه كردند اما سويفت همه توان مالى و روابط سياسى اش را بسيج كرد تا هيأت منصفه را از محكوم كردن آن بيچاره بازدارد و موفق هم شد و هيأت منصفه به جاى محكوم كردن صاحب چاپخانه، كسانى را محكوم كرد كه در تحميل پول جديد به مردم ايرلند كوشيده بودند و عاقبت امتياز ضرب پول جديد لغو شد. از اين پس سويفت، به محبوب ترين شخصيت ايرلند بدل شد و چون سال ها بود كه به كسوت روحانيت درآمده بود، هر وقت كه مردم ايرلند از «رئيس كليسا» نام مى بردند مقصود، او بود.
سفرنامه گاليور در سال ۱۷۲۶ منتشر شد و چون خالى از كنايات سياسى نبود سويفت به خاطر آن كه خود را از آزار ارباب قدرت حفظ كند آن را به گاليور نامى نسبت داد و براى ايز گم كردن پسرعمويى هم به نام «ريچارد سيمسون» براى گاليور تراشيد و او را ناشر كتاب معرفى كرد البته نام اصلى نويسنده در مدت كوتاهى از پرده برون افتاد اما به دليل محبوبيت كتاب، كسى به آزار وى نپرداخت.
يك سال بعد، ترجمه فرانسه كتاب منتشر شد و بر شهرت و محبوبيت سويفت افزود. او اكنون نويسنده اى بود كه اثرش در سراسر اروپا خوانده مى شد.
او سال هاى پايان عمرش را در ايرلند گذراند و گويا در ۱۷۴۲ به بيمارى «اختلال در مشاعر» كه امروزه آن را آلزايمر مى ناميم دچار آمد و پس از سه سال در ۱۹ اكتبر ۱۷۴۵ در هفتاد و هفت سالگى، بدرود حيات گفت و در كليسايى كه خود مسئوليتش را به عهده داشت به خاك سپرده شد.
سفرنامه گاليور در زبان انگليسى، همان جايگاهى را داراست كه «گلستان» سعدى در زبان پارسى و طنز آن، يادآور طنزهاى عبيدزاكانى است. اين كتاب كه امروزه «ساده نگارى» آن، محبوب كودكان است رمانى است پيچيده از لحاظ معانى و رويكردهاى فلسفى اما زبانش ساده و پاكيزه است.
آنچه عامه مردم از اين كتاب مى دانند بخش نخست آن يعنى سفر به سرزمين «لى لى پوت» است در حالى كه داراى «چهار بخش» است و بخش هاى ديگر، گرچه در بعضى از نسخ سينمايى، اشاراتى به آنها شده اما هنوز رويكردهاى عميق فلسفى شان - جدا از طنز گزنده شان براى انسان معاصر - عموماً ناشناخته مانده است. سويفت نويسنده اى است در ايران تقريباً ناشناخته و آنان كه «گاليور» را مى شناسند تنها آن را در شكل و شمايل قصه اى كودكانه مى بينند كه در سرزمين آدم كوچولوهاى «لى لى پوت» خلاصه شده است! و اين، بد است بسيار بد است!
گفت و گو بامحسن پرويز، رئيس بيست و يكمين
نمايشگاه بين المللى كتاب تهران ومعاون فرهنگى وزير ارشاد
استقبال از نمايشگاه كتاب ۲۱ بى سابقه بود
بخش اول
دكتر پرويز مى گويد كاربيست ويكمين نمايشگاه كتاب از سال گذشته شروع شد.اين برنامه ريز ى سبب شد نمايشگاه امسال رونق بيشترى داشته باشد و در نتيجه آن، به تعداد بازديدكنندگان نمايشگاه بيست و يكم كتاب تهران، بيش از يك ميليون نفر افزوده شد.همچنين با حضور حدود ۷۸ كشور خارجى،نمايشگاه تهران به دومين نمايشگاه بزرگ كتاب دنيا از لحاظ تعدد كشورهاى شركت كننده و عرضه كننده كتاب تبديل شد. با اودرباره ابعاد مختلف نمايشگاه اين دوره سخن گفته ايم
گروه فرهنگ و هنر
364956.jpg
با توجه به برآوردهايى كه پيش از برگزارى نمايشگاه داشتيد روند برگزارى را چطور مى بينيد و چقدر به برنامه هايى كه از قبل داشته ايد، رسيديد
قبل از هر چيز بايد از همه عزيزانى كه به برگزارى نمايشگاه كمك كرده اند تشكر كنم چه كسانى كه با حضور در نمايشگاه گرمى بخش اين اتفاق و رويداد فرهنگى بوده اند، از مقام معظم رهبرى - كه پس از يك سفر طولانى و طبيعتاً خستگى ناشى از سفر- حضور در نمايشگاه را اولويت دادند و در روز پايانى براى بازديد از نمايشگاه تشريف آوردند. رياست جمهور هم به دليل كسالتى كه داشتند، نتوانستند در مراسم افتتاحيه شركت كنند، ولى حضور چهار ساعته بعدى ايشان در بازديد از غرفه ها نشان داد كه اهميت ويژه اى به مسأله كتاب و نمايشگاه مى دهند. معاون اول رئيس جمهور نيز در مراسم افتتاحيه حضور پيدا كردند و در بازديدى جداگانه كه تقريباً ۵‎/۵ ساعت طول كشيد با غرفه داران به گفت وگو پرداختند و رياست محترم مجلس شوراى اسلامى هم دو بار با دقت و وسواس با ناشران گفت وگو و كتاب ها را ارزيابى كردند. شخصيت هاى طراز اول و چهره هاى فرهنگى ديگرى هم كه به نمايشگاه آمدند از همه اينها گرفته تا آحاد مردم و حتى بچه هاى كوچكى كه دست در دست پدر و مادرهايشان به جشن كتاب آمدند تا از نمايشگاه كتاب بازديد بكنند، همه به رونق نمايشگاه كمك كردند. اما يك گام جلوتر براى ما راه اندازى نمايشگاه كتاب و فراهم كردن اين فضا بود. البته فراهم كردن اين فضا صرفاً برعهده ما نيست و به طور حتم ما به تنهايى نمى توانيم چنين فضاى بزرگى را فراهم كنيم. اين حركت محصول يك تلاش جمعى است كه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى آن را مديريت مى كند. امسال ۲۸ نهاد در برگزارى نمايشگاه كتاب ما را يارى دادند. بعضى از اين نهادها نقش مستقيم و آشكارترى دارند مثل بانك صادرات. امسال بانك صادرات با وجود زمان اندكى كه وجود داشت و سال اولى بود كه برحسب دعوت ما به نمايشگاه آمدند، واقعاً زحمت شبانه روزى كشيدند. برخى نهادهاى آشكار ديگرى هم هست مثل پست، سازمان هايى از شهردارى تهران، اتوبوسرانى، مترو، تاكسيرانى و راهنمايى و رانندگى اينها آنهايى هستند كه مردم مى بينند. نهادهايى هم بودند كه حضور بالفعل نداشتند مثل شوراى اسلامى شهر تهران. جلسات ستاد هماهنگى توسط اين شورا انجام گرفت. بخش ديگرى از ماجرا به دوش ستاد مديريت بحران بود كه به اصطلاح بين قسمت هاى مختلف هماهنگى ايجاد كرده و آنجا نيرو مستقر كند و مراقب باشد تا اتفاقى رخ ندهد. همه دوستان به ما كمك هاى زيادى كردند و ما بايد به خاطر همدلى كه در برگزارى نمايشگاه كتاب در همه اركان اجرايى دولت و نهادهاى عمومى غيردولتى بود خدا را شكر بكنيم.
ارزيابى شخصى شما از اين دوره نمايشگاه چه بود
ما تقريباً سال گذشته ۲۴ ارديبهشت ماه به وزير محترم فرهنگ و ارشاد اسلامى نامه نوشتيم و درخواست كرديم كه شوراى سياستگذارى نمايشگاه تعيين شود. يعنى عملاً دو روز بعد از پايان نمايشگاه بيستم نامه نوشته و درخواست خود را مطرح كرديم. برگزارى نمايشگاه با اين حجم يك سال فرصت لازم داشت. اين فرصت لازم بود تا با موارد پيش بينى نشده مواجه نشده و براى برطرف كردن اشكالات فرصت داشته باشيم. من به شما قول مى دهم كه اگر مكان نمايشگاه كاملاً از پايان دوره بيستم در اختيار ما بود و ما مطمئن بوديم چه فضاهايى را در اختيار داريم، نمايشگاه بسيار بهتر از آنچه برگزار شد، برگزار مى شد. يا به طور مثال در نمايشگاه بين المللى كتاب تراز اول دنيا مرسوم است كه سايت نمايشگاه به طور دائم فعال باشد و اطلاعات مربوط به نمايشگاه به طور دائم بر روى سايت قرار بگيرد. ما اين اشكالات را تا آنجايى كه مطرح بود، برطرف كرديم زمانى كه من كار را تحويل گرفتم براى راه اندازى سايت نمايشگاه تنها ۱۰ روز قبل از برگزارى قرارداد به روز كردن آن بسته مى شد بعد از نمايشگاه هم جمع مى شد اما الآن به اين صورت نيست شما اگر در طول سال مراجعه كنيد سايت فعال است. ما علاقه منديم ناشرى كه علاقه مند به شركت در نمايشگاه است جلوتر بداند چه مقدار فضا در اختيارش قرار مى گيرد و اين فضا كجاست. ممكن است ناشرى بخواهد در محل انتشارات خود براى غرفه اش تبليغات كند، بايد بتواند. ما نسبت به اين مسائل آگاه هستيم، اگر نمى توانيم برآورده كنيم به خاطر محدوديت هايى است كه فضا براى ما ايجاد مى كند. امسال يكى از نكته هاى خارج از پيش بينى ما حضور مردم بود. روز جمعه دوم، حضور اينقدر زياد بود كه عملاً در راهروها توقف ايجاد مى شد. با وجود اينكه طراحى راهروها مطابق استانداردهاى بين المللى است، به گونه اى كه ما در بسيارى از جاها تقريباً يك سوم (تا حدود ۴۰ درصد) فضا را به غرفه ها اختصاص داديم و بقيه اش مربوط به فضاهاى عمومى و راهروهاست، با اين حال آنقدر جمعيت فشرده بود كه گاهى توقف ايجاد مى كرد. در كنار اين مسأله اطلاع رسانى امسال نسبت به سال قبل بهتر بود و ما توقع داشتيم كه كليه اشكالات اطلاع رسانى برطرف شود اما اين اتفاق نيفتاد. چون ميزان مراجعات بسيار بالا و فوق تصور ما بود. پيش بينى كه ما كرده بوديم پيش بينى گسترده اى بود. ما پاسخگويى به جمعيت مشابه سال گذشته را مدنظر داشتيم ولى با افزايش ۳۰ تا ۵۰ درصدى جمعيت برخى محاسبات برهم خورد و اين نشان مى دهد كه ما براى سال آينده بايد جمعيتى گسترده تر از امسال را در نظر بگيريم. به نظر من در مجموع نمايشگاه با موفقيت نسبى همراه بود.
آقاى دكتر ، نمايشگاه مشخصه هاى مثبت زيادى داشت. برخلاف هميشه كه كارها را براى دقيقه ۹۰ مى گذارند اين اتفاق رخ نداد. كمى هم درباره محل مصلى به عنوان محل برگزارى نمايشگاه صحبت كنيد. آيا اين محل براى سال سوم هم مكان نمايشگاه خواهد بود يا تغيير مى كند
من توضيح كوتاهى را از سال گذشته بگويم. سال گذشته ما بخشى از فضاى شركت سهامى نمايشگاه كه نمايشگاه كتاب هر سال آنجا برگزار مى شد را از دست داديم. آن زمان ما اطلاع رسانى كافى كرديم و برخى معاندانه نخواستند كه واقعيت را بشنوند. آنها بهانه اى براى جنجال پيدا كردند. وگرنه ما خيلى راحت اطلاع رسانى كرديم. گفتيم فضاى شركت سهامى نمايشگاه ها در آن حدى بازسازى شده و بازسازى مى شود كه پاسخگوى نياز عمومى اين شركت باشد. برخى فضاهاى آن نمايشگاه بايد تخريب مى شد.
توجه داشته باشيد كه از اولين روز برگزارى نمايشگاه بين المللى كتاب تهران در اين محل ۲۰ سال مى گذرد. اصطكاك زيادى به اين محل وارد شده است كه ديگر امكان برگزارى نمايشگاه را از ما مى گيرد. بعضى تعمداً اطلاعات خود را در اين مورد ناديده گرفتند. روى سخنم با كسانى است كه اين ماجرا را مى دانستند مثلاً كسانى كه در دوره نمايشگاه شانزدهم محل نمايشگاه را تحويل گرفتند ، آيا نديدند كه بعضى از سالن ها تار عنكبوت بسته و كبوتر لانه كرده و احتمال خطر آتش سوزى و مشكل برق وجود دارد. مسئولان مربوطه از آنها امضا گرفتند كه بايد با مسئوليت شخصى خود اين مكان را تحويل بگيريد. نديدند در يكى از نمايشگاه ها كه باران آمد داخل بسيارى از سالن ها آب نفوذ كرد و اين آب داخل سالن هاى نمايشگاه جمع شد. خب اينها را ديده اند اما تعمداً ناديده گرفتند. سال گذشته كه مشكل مضاعفى ايجاد شده بود شهردارى تهران قصد داشت در محدوده سئول دو تا پل احداث كند مربوط به روى خيابان چمران ديگرى هم به يادگار امام متصل مى شد. پلى كه روى چمران هست باعث شده بود ورودى از چمران به خيابان سئول باريك شود و بخشى از پاركينگ معمول مورد استفاده نمايشگاه از بين برود. به لحاظ ترافيكى امكان برگزارى يكپارچه نمايشگاه در آن مكان اساساً وجود نداشت بعضى ها با زيركى توأم با نوعى فريب سعى كردند كه بحث را به سمت پل دوم منحرف كنند. پل دوم اصلاً مد نظر نيست.
درباره فضاى داخلى هم اگر دوستان به ياد داشته باشند يكى از سالن ها شب هنگام در نمايشگاهى كه سال ۸۵ برگزار شد؛ آتش گرفت.
اگر اين اتفاق در روز رخ مى داد طبيعتاً خطراتى متوجه مردم مى شد. اين سالن همان زمان از دور خارج شد يعنى سالن را كلاً خراب كرده بودند و دوستان ما در نمايشگاه نوزدهم با چادرزدن از اين سالن استفاده كردند. براى نمايشگاه بيستم بسيارى از سالن ها كلاً تخريب شده بود. ما هم نقشى در اين تخريب نداشتيم. با اين تفاسير فضاى مكفى براى برگزارى يكپارچه نمايشگاه بين المللى كتاب تهران وجود نداشت. ميزان تقاضاها هم كه مدام افزايش پيدا مى كرد. ما از مكان هاى مختلفى بازديد كرديم در بين اين مكان ها دو نقطه شرايط نسبتاً مناسبى براى برگزارى بخشى از نمايشگاه كتاب را داشتند. يكى استاديوم آزادى و ديگرى مصلى بود. در استاديوم آزادى بايد فضاى طولانى در اختيار گرفته مى شد. اما در آنجا به تعدادى سازه نياز بود. كه اين سازه هاى ثابتى كه دو منظوره باشد هم بتواند مورد استفاده نمايشگاهى داشته و هم طول ايام سال مورد استفاده ورزشى قرار بگيرد. در مورد اين مسئله با آقاى على آبادى هم به تفاهم رسيديم منتها بودجه اين كار در آن شرايط قابل تأمين نبود. طبيعتاً گزينه استاديوم آزادى حذف شد و مصلى بزرگ امام خمينى (ره) باقى ماند. محل شبستان مصلى براى ما محل كاملاً مناسب و خوبى بود اما رواق ها امكانات لازم را نداشت تا بتوانيم از آن استفاده كنيم. اولين امكانى كه در رواق ها وجود نداشت برق بود. در صورت ديگر سقف رواق ها ايزوله نبود و در صورت بارش باران آب نفوذ مى كرد. اين شد كه ما بعد از جمع بندى نهايى به اين نتيجه رسيديم سالن هاى موجود در محل قبلى كفاف بخش خارجى را مى دهد اما بخش داخلى را مى توان به شبستان مصلى انتقال داد. پيش بينى كرديم اين مسئله برپايه نظرات كارشناسى صورت گرفته بود. بعضى ها سروصدا كردند كه چون رئيس جمهور گفته بايد از اينجا منتقل شود مسئولين نمايشگاه اين كار را انجام مى دهند. اولاً رئيس جمهور براساس صحبت بى پايه و اساس موضوع را مطرح نمى كرد. ايشان از تجربه دوران شهردارى خود استفاده كرده بود و تجربيات ديگرى كه كارشناسان به ايشان ارائه داده بودند استفاده كردند. دوم اگر قرار بود پايه و اساس كار ما دستور رئيس جمهور باشد كه اساساً بايد گزينه محل شركت سهامى را حذف مى كرديم. آقاى رئيس جمهور طبيعتاً پافشارى روى اين نظراتى كه كارشناسان انجام بدهند خواهند كرد و نظر كارشناسى ما اين بود كه تقسيم بندى به اين شكل قابل انجام است يك عده به زعم بنده با مقاصد سياسى به دنبال ايجاد سروصدا بودند.
پارسال من تعمداً به خاطر اين كه فضا، فضاى آلوده اى نشد و مشكل ايجاد نشود از گفتن اين نكته پرهيز كردم اما به نظر بين آن كسانى كه گرداننده و دست پشت پرده اين ماجرا بودند با مقاصد سياسى اين موضوع را مطرح كردند كه «چه نشسته ايد كه مصلى محل برگزارى نمايشگاه نيست. استدلال هايى هم كه مى شد جالب بود مثلاً يكى از آنها اين بود در محل شركت سهامى با توجه به سالن هاى متعدد امكان اين وجود دارد كه مردم بعد از بازديد يك سالن در فضاى آزاد خستگى دركنند.» اين شبستان يك تكه است و مردم را خسته مى كند اين استدلال براى من جذاب بود. هنوز به نتيجه نرسيدم كه چطور است بعضى آدم ها نمايشگاه بين المللى كتاب ما را مدام با ساير نمايشگاه هاى بين المللى در ساير نقاط دنيا مقايسه مى كنند و مى گويند كه آنجا اين كار را مى كنند و آن كار را اما جاهايى اظهارنظرات نادرى از خودشان بروز مى دهند كه خيلى عجيب است. عموم نمايشگاه هاى بين المللى در سراسر دنيا در دو يا حداكثر سه سالن برگزار مى شود يعنى در هيچ جا نمايشگاه سالن هاى متعدد و كوچك با فضاى مفرحى در وسط آن ندارد.
نمايشگاه فرانكفورت، نمايشگاه لندن و سوئيس سه نمايشگاه بزرگى است كه در دنيا دارد برگزار مى شود. حتى كشورهاى عربى كه از آن نمايشگاه ها الگو گرفته اند مثل نمايشگاه ابوظبى و نمايشگاه رياض تقريباً به همين صورت است. نمايشگاه توكيو، نمايشگاه اندونزى، جملگى در چند سالن بزرگ است كه غرفه بندى مى شود. يكى از دوستان عكسى از نمايشگاه كتاب لندن گرفته اند. وقتى اين تصوير را در كنار تصويرى كه از شبستان گرفته بوديم در كنار هم قرار داديم را ببينيد بعيد است كه احساس تفاوت بكنيد يعنى اگر زيبايى هاى بصرى شبستان را در اين تصوير نبينيد احساس مى كنيد كه اين دو نمايشگاه در يك جا برگزار مى شود.
بعد كه ما دلايل را طرح كرديم و در اين مورد كمى قانع شدند ايراد بعدى اين بود كه نمايشگاه به صورت يكپارچه برگزار شود و تعدادى از ناشران را هم تحريك كردند كه ثبت نام نكنند. احساس ما اين بود كه بايد با ناشران دلسوزانه برخورد كنيم. ممكن است چند نفرى شيطنت كرده و رفتار سياسى داشته باشند اما عموم ناشران اين گونه نيستند. حتى ما وظيفه داشتيم براى آنها هم كه ثبت نام نكردند برنامه ريزى انجام دهيم كه هر گاه پشيمان شدند و برگشتند امكان ثبت نام وجود داشته باشد.
364875.jpg
اين باعث شد كه در اواخر كار تنگناهايى ايجاد شود. طبيعتاً براى ما مديريت واحد نمايشگاه راحت تر بود تا مديريت دو كاره.
امسال هم مصلى، شبستان را در اختيار ما قرار داد و طراحى و غرفه بندى هاى شبستان را انجام داديم. اما مشكل رواق ها همچنان باقى بود. ما پيش بينى مى كرديم دست كم رواق شرقى به صورت كامل ايزوله خواهد شد و سه طبقه اش در اختيار ما قرار خواهد گرفت. اين اتفاق رخ نداد و ديرتر توانستيم اين بخش را تحويل بگيرم. اگرچه نسبت به پارسال زمان مناسبى در اختيار داشتيم. تمام همكاران ما به صورت شبانه روزى زحمت كشيدند تا تمام طبقات رواق شرقى را آماده كردند و كارها خيلى بهتر از سال گذشته پيش رفت. يك هفته مانده به زمان آغاز نمايشگاه ما توانستيم شبستان و رواق ها را در اختيار قرار بدهيم كه غرفه بندى شوند. اما دو نكته را بايد براى سال آتى يادآورى كرد. اول اين كه ما به غير از مصلى جايى را نداريم كه نزديك ۱۱۰ هزار مترمربع فضاى مسقف در اختيارمان قرار بدهد. طبيعتاً انتخاب ديگرى در ميان نخواهد بود. رئيس محترم سازمان فرهنگى و هنرى شهردارى تهران در يكى از صحبت هايشان به آماده شدن باغ كتاب اشاره كرده بودند كه نكاتى را پديد آورد و متأسفانه فرصت نشد تا بنده به صورت حضورى با ايشان راجع به اين مسئله صحبت كنم.
بعضى ها مى خواستند نشان بدهند كه تقابلى بين ما و شهردارى وجود دارد و دكتر قاليباف راجع به اين ماجرا توضيح داد كه باغ كتاب اصلاً براى اين كار نيست و خود آقاى نوريان هم گفتند من فقط گفتم آنجا آماده مى شود نگفتم كه نمايشگاه بين المللى كتاب بايد به آنجا منتقل شود. امكان انتقال به باغ كتاب وجود ندارد چون براى كار ديگرى طراحى شده است. فضاى آنجا تنها ۴۰ هزارمترمربع است. يعنى خيلى كمتر از ۱۱۰ هزار مترمربعى كه امسال مورد نياز بوده كما اينكه ممكن است سال آتى فضاى بيشترى مورد نياز باشد.
پس به غير از مصلى گزينه ديگرى نداريم. اما نكته دوم اين كه اختيار مصلى هم دست ما نيست. مصلى متولى خاص خودش را دارد. در رواق ها هم معماران كار مى كنند. ما هم نه مى توانيم و نه علاقه داريم كه جلوى اين ساخت و ساز را بگيريم ولى در نهايت به غير از اين مصلى جاى ديگرى نداريم و قطعاً بايد نمايشگاه كتاب سال آتى را هم در مصلى برگزار كنيم. مگر اين كه معجزه اى رخ دهد و كسى بتواند يك سازه ۱۱۰هزار مترى در عرض چند ماه آماده كند كه در منطقه مناسب ترى باشد و اولويت هاى مصلى را هم داشته باشد .
تعداد شركت كننده ها امسال نسبت به گذشته چه اندازه رشد داشت
ما براى تعداد شركت كننده ها طبيعتاً عواملى را در نظر مى گيريم.تعدادى خودشان باوسيله شخصى مى آيند. تعدادى هم باوسايل نقليه عمومى. اطلاعاتى كه از انتقال با وسايل نقليه عمومى به ما داده شد، بالاى ۲ ميليون نفر بود . برآوردى كه ما به طور متعارف مى كنيم براساس شمارش افرادى است كه از مبادى ورودى وارد نمايشگاه مى شوند . با ميزان پاركينگ ها و ماشين هايى كه در پاركينگ ها پارك مى كنند آدم هايى كه با وسيله شخصى يا عمومى مى آيند مقايسه مى كنيم. برآورد نهايى از جمعيتى كه به نمايشگاه كتاب آمده اند، امسال حدود ۴‎/۵ ميليون نفر بود . اين رقم سال قبل حدود ۳‎/۵ ميليون نفر اعلام شد.
ادامه دارد
نگاهى به مجموعه شعر كودك «ابر اومد باد اومد» افسانه شعبان نژاد
افتاده عكسش توى چشماى رود!
364947.jpg
يزدان سلحشور

يك
«- باد، باد، باد
باد اومد
- كدوم باد
- همون كه هو هو خنديد
بادبادكم تا ديدش
به آسمون ها پريد
- كدوم، كدوم بادبادك
- اون كه سواره باده
مى پره خيلى شاده
- اون كه دو تا چشم داره
گوش داره با گوشواره
- كدوم، كدوم گوشواره
- گوشواره هايى كه قشنگ و نازه
مثل دم بادبادكم درازه
بادبادكم رفته ميون آسمون
نخش ميون دست من
چشماى من دنبال اون»
«ابر اومد باد اومد» افسانه شعبان نژاد، ويژه مخاطبان گروه هاى سنى «الف» و «ب» تعريف شده است يعنى مخاطبان پيش از دبستان و سال هاى نخست دبستان كه با «زبان»، بيشتر در شكل «شكسته» و گفتارى آن آشنايند تا شكل مكتوب و رسمى اش، احتمالاً به همين دليل است كه شعرهاى اين كتاب از «زبان شكسته» بهره مى برند و البته در رعايت شيوه نگارش، گاه به دليل سردرگم نشدن مخاطبانى كه با كلمات ساده مكتوب آشنايى دارند، شكل مكتوب «دست» به كار گرفته مى شود نه شكل واقعى اش در زبان شكسته كه «دس» است يا «چشم» در شعر خودش را به رخ مى كشد و جايگزين «چش» مى شود يا «آسمونا» جايش را به «آسمون ها» مى دهد.
اين نوع نگرش به زبان شكسته البته توجيه پذير است اما مشكل از آنجايى خودش را نشان مى دهد كه وزن عروضى به كار رفته در اين شعرها كه تابع عروض زبان شكسته است در تقاطع با كلمات رسمى و مكتوب، دچار تصادف مى شود و مشكل ايجاد مى كند براى خوانش و اگر خواننده بخواهد درست بخواند بايد «دس» بخواند و «چش» و آسمونا - گرچه شايد در برخى از موارد، بشود با تسامح و تساهل، روايت مكتوب اين كلمات را هم پذيرفت. گرچه اندك است اين موارد - اينها البته چالش هاى شاعر است با متنى كه بايد مورد پذيرش اين دسته از مخاطبان قرار گيرد؛ صرف نظر از اين كه برخورد مخاطبان اين گروه سنى با «وزن عروضى» ارائه شده در اين شعرها، زمينه ساز شكل گيرى قضاوت شان در مورد موسيقى كلمات در آينده است و از جنبه آموزشى نيز بايد مورد بررسى مجدد قرار گيرد.
« - دود، دود، دود
دود اومد
- كدوم دود
- اون كه از اينجا مى ره
از روى چوب سوخته
پا مى شه بالا مى ره
- كدوم چوب
- چوبى كه مادربزرگ
گذاشته در اجاقش
آش مى پزه، بوى آش
پيچيده در اتاقش
- كدوم آش
- آشى كه سبزى هاى خوشبو داره
مادربزرگم اونو، توى سفره مى گذاره
سفره مادربزرگ، آبيه همرنگ رود
ديده نمى شه ديگش
قايم شده پشت دود»
شكل روايى اين شعرها از بازى هاى كودكانه آمده است كه شاعر با نشانه ها و اسامى تازه، آن را پوشش داده و از آن خود كرده كه يك موفقيت است. همه ما با اين بازى ها آشنايى داريم كه بر مبناى «تداعى ها» شكل مى گيرند و ميراث پدران و مادران ما هستند براى آموزش كودكانى كه هنوز با اشيا، روابط ميان آنها و جهان پيرامونى شان آشنايى كامل ندارند.
دو
تصويرسازى شعبان نژاد در اين شعرها، برپايه اتصال اجزاى ظاهراً از هم گسسته اما در واقع به هم پيوسته اى است كه نه تنها يك تصوير را كامل مى كنند كه راوى يك قصه كوتاهند كه وجه روايى آن براى كودك سرگرم كننده است اما جنبه آموزشى مهم اين شعرها، در همان تداعى ها نهفته است و اين كه على رغم گسستگى ظاهرى عناصر و اشيا، يك وجه مشترك - وجهى كه حاصل خويشاوندى معنايى آنان در «زبان» است - آنها را به هم متصل مى كند و تأكيد شاعر بر اين وجوه، در درجه نخست به ارتقاى درك زبانى مخاطبى مى انجامد كه بايد در سال هاى بعد، رويكرد جدى ترى به مقوله «زبان» و كاربردهاى آن داشته باشد.
شايد در نگاه نخست ساده به نظر برسد رابطه ميان «دود»، «چوب سوخته»، «اجاق»، «آش»، «سفره»، «ديگ» و در پايان دوباره «دود» اما حذف عناصر و اشياى مزاحم كه از ارتباط مستقيم معنايى اين كلمات با كودك پيشگيرى مى كنند يك هنر است كه تا وارد اين عرصه نشويد قادر به درك كامل مشكلات كار نخواهيد بود! اين ارتباطى است ساخته شده ميان كلمات و آماده براى پذيرش اما قبل از اين مرحله، شك دارم كه غير از يك ذهن مستعد و آشنا به مكانيزم ذهنى كودكان و البته شاعر، بتواند به اين غناى تصويرى از طريق تكه تكه كردن ابتدايى پازل و بعد چيدن دوباره قطعات كنار هم، دست يابد.
«- رود، رود، رود
رود اومد
- كدوم رود
- اون كه نه نزديكه، نه خيلى دوره
مادرجونم كنارش
روسرى قشنگمو مى شوره
- كدوم، كدوم روسرى
- همون كه رنگش آبيه
پر از گل و گلابيه
- كدوم، كدوم گلابى
- همون كه توى باغ ما نشسته
روى سرش چارقدى
به رنگ سبزه بسته
- كدوم باغ
باغى كه گل داره، گلابى داره
يك آسمون صاف و آبى داره
باغ قشنگ ما كجاست پاى رود
افتاده عكسش توى چشماى رود»
استفاده شاعر از شكل سؤال و جواب نيز يك خطر كردن است چرا كه احتمال به وجود آمدن يك خلأ حسى هميشه وجود دارد و كودكان اغلب، چندان تمايلى به ادامه يك معناى كامل نشده تا كامل شدن نهايى اش ندارند و بيشتر خواهان رسيدن به يك نقطه پايانى در هر سطر يا حداكثر هر دو سطر هستند. شعبان نژاد در حفظ «روند حسى» شعر و ايجاد اشتياق براى تداوم خوانش مخاطبان كودك نيز موفق است و آنان اين معانى كامل نشده را تحت تأثير بلند و كوتاهى سطرها و موسيقى تند آنها، پى مى گيرند. به هرحال، نظرسنجى هاى خوشه اى از مخاطبان، نشان داده كه آنها نسبت به شعرهاى افسانه شعبان نژاد واكنش خوبى دارند و از آنها استقبال مى كنند و حافظه بسيارى از اين مخاطبان مملو از شعرهاى اوست.
به مناسبت پنجاهمين سال بازيگرى جك نيكولسون
مشهور و ديرپا
364845.jpg
وصال روحانى ‎/منبع: Entertainment Weekly
جك نيكولسون در ۷۱ سالگى معترف است كه در كنار بسيارى رل ها و فيلم هاى خوب در برخى كارهاى بد نيز شركت كرده، اما ادعا مى كند كمتر پيش آمده كه همان فردى نشان ندهد كه براى ايفاى آن انتخاب شده و معمولاً درست مطابق با رل محوله جلوه كرده و همانى بوده است كه بايد باشد. آخرين كار اين بازيگر مشهور و عميق و ديرپا كه «The Bucket List» نام دارد و از ۶ ماه پيش در سطح جهان اكران شده، به نوعى تأييد كننده حرف هاى وى است و او را در رل مردى پير نشان مى دهدكه مبتلا به سرطان و در حال گذراندن آخرين ماه هاى زندگى خود است و در نتيجه مى كوشد كارهاى باقى مانده و دلخواهش را در همين مدت اندك صورت دهد تا آرزو به دل از اين دنيا نرود. اين به واقع يك كمدى تلخ است و مقدمات و كارهاى اوليه و تداركات نيكولسون براى حضورى موفق در آن وسيع بود و تا حدى هم اسباب حيرت ناظران شد. او در ارتباط با رل محوله، سرش را براى مدتى از ته تراشيده بود و گاه با همان هيبت نيز در مجامع و انظار ظاهر مى شد و در احوالات بيماران مشرف به مرگ نيز تحقيق كرده بود. يكى از جاهايى كه در آن طاس بودن موقتى سر نيكولسون آشكارا به چشم خورد و به زير ذره بين رسانه ها و مردم رفت محل برگزارى يكى از مسابقات تيم بسكتبال لس آنجلس ليكرز در ليگ حرفه اى بسكتبال آمريكا (A.B.N) بود. او مثل معمول در كنار زمين و در صف جلو نشسته بود و بازى تيم محبوبش ليكرز را از نزديك تماشا مى كرد كه دوربين هاى تلويزيون را در حالى كه كلاهش را از سر برداشته بود آشكار كردند و تصويرش را با سرى تراشيده روى اسكرين بزرگ ورزشگاه به نمايش در آوردند و تماشاگران به سختى توانستند شوك و تعجب خود را از بابت اين مسئله پنهان نگه دارند و با اين كه قسمت عمده اى از موهاى سر او سالها است كه ريخته است، اما از ديدن آن سر به كلى تراشيده و براق غافلگير نشوند. نيكولسون كه طى عمر طولانى هنرى اش و با پيشينه نيم قرن بازى درسينما صاحب ۳ جايزه اسكار شده و مجموعاً ۱۲ بار كانديداى اين جايزه معتبر و البته تبليغاتى شده است، مى گويد:«هرچقدر هم كه اعتبار و كلاس و غرور براى خود قائل و معتقد به لزوم حفظ قيافه و وضعيت عادى و هميشگى خود باشيد، رل محوله به شما و فيلمى كه در حال بازى در آن هستيد، در درجه بالاترى از اهميت قرار مى گيرد و در نتيجه من نيز براى فيلم
«The Bucket List» و براساس رلى كه در آن داشتم، موهايم را تراشيدم. اگر خودتان را مهم تر از رل و فيلم مربوطه بدانيد، لزوماً بازيگر بزرگى نخواهيد شد. من كوشيده ام كاملاً در قالب محوله فرو روم و همانى شوم كه از من و براساس سناريو خواسته شده است و اين به معناى حل شدن در موضوع و داستان است. اگر روزى ديديد كه اين مسائل را از دستور كارم خارج كردم و سطحى و عادى و هميشه با آرايش دلخواهم در جامعه ظاهر شدم، بدانيد كه ديگر آن بازيگر دلخواه نيستم و ايراد پيدا كرده و منافع خودم را بر فيلم ارجح دانسته ام و به واقع دارم زندگى خودم را مى كنم.»
«The Bucket List» كه شايد معادل نسبى فارسى آن چيزى همانند «فهرست آرزوهاى قبل از مرگ» و يا «ليست تابوت» شود، همان طور كه قبلاً گفتيم درباره واپسين ماههاى زندگى يك فرد مبتلا به سرطان است كه براى انجام دهها كار دلخواه به تعويق افتاده اش شتاب را در دستور كارش قرار مى دهد و به تكاپو مى افتد و نيكولسون ايفاگر رل چنان آدمى است و يكى ديگر از پيرهاى معتبر دنياى سينما يعنى مورگان فريمن سياهپوست نيز در اين فيلم حضور دارد. راستى آرزوهاى خود نيكولسون در سال هايى كه شايد آن قدرها هم نتوان ايام پايانى عمر او تلقى نكرد، چيست شايد كسى به درستى جواب اين سؤال را نداند، ولى در اين شكى نيست كه قطعاً نياز درجه اول وى، پول و ثروت نيست، زيرا او براثر ۵۰ سال بازيگرى در سينما آن قدر پول به هم زده است كه به راحتى تا پايان عمرش كفاف مى كند و فقط براى بازى در «بت من يك» به سال ۱۹۸۹ و ايفاى رل ظاهراً سطحى ژوكر در آن بين ۵۰ تا ۷۰ ميليون دلار كاسب شد، زيرا اضافه بر دستمزد مستقيمى كه بابت ايفاى آن نقش گرفت، در سود حاصله فيلم نيز شريك بود و آن فيلم متعلق به تيم برتون، بسيار خوب و زياد فروخت.
گفتيم كه نيكولسون سابقه نيم قرن بازيگرى در سينما دارد و در مقام توضيح بايد بگوييم كه نخستين فيلم او The crybaby killer بود كه در سال ۱۹۵۸ اكران شد.
از سه جايزه اسكار او دو تا براى نقش اول مرد و در فيلم هاى «پرواز بر فراز آشيانه فاخته» (۱۹۷۵) و «بهترين شكل ممكن» (۹۷) و يكى هم براى رل دوم مرد در «شرايط مهرورزى» (۸۳) بوده و فقط يك مرد ديگر داريم كه ۳ اسكار بازيگرى را تصاحب كرده باشد و او والتر بره نان است، با اين تفاوت كه ۳ جايزه بره نان هر سه براى نقش هاى دوم سهم وى شد و كلاً فقط يك هنرپيشه داريم كه بيشتر از نيكولسون اسكار برده و او كاترين هپبورن بازيگر زن آمريكايى است كه ۴ اسكار (همگى نقش اول!) را تصاحب كرد. همچنين فقط يك بازيگر مرد ديگر داريم كه مثل نيكولسون از دهه ۱۹۶۰ به بعد، در هر دهه حداقل يك مرتبه نامزد اسكار شده باشد و او مايكل كين بريتانيايى است و در مورد كل تعداد دفعات كانديدايى اسكار بازيگرى نيز فقط يك نفر داريم كه از نيكولسون فراتر رفته و او مريل استريپ بازيگر زن ۵۸ ساله آمريكايى است كه ۱۴ بار نامزد شده و اين دو مورد بيشتر از تعداد دفعات كانديدايى نيكولسون است.
موضوع وقتى جالب تر مى شود كه اين شايعه تقريباً ثابت شده را به ياد آوريم كه جك نيكولسون انتخاب اصلى فرانسيس فورد كاپولا براى ايفاى رل مايكل كورلئونه پسر كاراكتر مارلون براندو در تريلوژى «پدرخوانده» بود، اما او نپذيرفت و آن رل بسيار مشهور به ال پاچينو رسيد و جايگاه آن بازيگر جوان را در سينما بسيار تثبيت و آينده او را درخشان كرد.
با اين حال در بهار ۲۰۰۸ انتظار نداشته باشيد كه نيكولسون بابت جواب منفى ،۳۷ ۳۸ سال قبل اش به كاپولا افسوس بخورد و يا اگر دريغى را در دل دارد، آن را بروز بدهد. بازيگرى كه در پيشينه اش رل ها و فيلم هاى ماندنى و جالب ديگرى مثل «ايزى رايدر»، «طالع»، «محله چينى ها»، «حرفه؛ خبرنگار»، «آخرين جزئيات» و «Missouri Breaks» هم ديده مى شود و در فيلم هاى «درخشش»، «سرخ ها»، «درباره اشميد» و «معدودى مرد خوب» بازى شگفت انگيزى دارد، مى گويد: «از نظر من، آنها (تهيه كنندگان «پدرخوانده») نمى توانستند بازيگرى بهتر از ال پاچينو براى آن رل بيابند و او كاملاً برابر با نقش بود. نه اين كه فكر كنيد نمى دانستم آن فيلم بسيار خوب از آب درخواهد آمد، مى دانستم اما تصور و باورم اين بود كه اگر برخى رل ها و افراد خاص و مربوط به قشرهاى ويژه و مثلاً ايتاليايى ها و يا سرخپوست ها نوشته و ارائه مى شود، آن رل ها را بايد حتماً همان قشرها بازى كنند. با اين تعريف و باور پاچينو بهتر از من و سايرين براى اين رل بود. وقتى هم كه فيلم اكران شد و من به تماشاى آن نشستم، صحت نظرم ثابت شد، زيرا به چشم ديدم كه هيچ كس نمى توانست به خوبى پاچينو آن كار را صورت دهد و اين شامل من نيز مى شد. تازه، فرض كنيد كه من برخلاف باورى كه برايتان شرح دادم آن رل را مى پذيرفتم و بازى مى كردم وتبديل به جوان ترين فرزند خاندان كورلئونه مى شدم. در آن صورت مطمئن باشيد مارلون براندو كه انتظار انتخاب فردى قدرى جوانتر از من را براى آن نقش داشت و فاصله محل زندگى اش با من بسيار كم بود، تا آخر عمر سر به سر من مى گذاشت.»
نيكولسون كه با كارگردانان بزرگى مثل رومن پولانسكى، استنلى كوبريك، جان هپوستون، مارتين اسكورسيزى، ميلوش نورمن و ميكل آنجلو آنتونيونى كاركرده و با وارن بيتى، جيمزال بروكس و الكساندر پين نيز همكارى داشته و البته بازيگر محبوب باب رافلسون نيز بوده و در ۵ فيلم اين كارگردان حضور داشته است، فرمول موفقيت ودستور كارش را بسيار آسان و صريح بيان مى دارد و آن كار كردن با بهترين ها است و بهتر بگوييم تلاش براى چنين كارى است و بايد اذعان داشت كه وى در اكثر دفعات در اين امر موفق بوده است. نيكولسون كه در ۱۹۸۵ در «شرف پريتزى» كار ماقبل آخر جان هيوستون گماشته و مأمور قتل گنگسترها بود و در «The Departed» فيلم اسكارى سال۲۰۰۶ اسكورسيزى به رئيس گنگسترها تبديل شده بود، مى گويد: «هميشه سعى كنيد با فيلمسازان بزرگ كار كنيد، حتى اگر در بررسى هاى اوليه به نظرتان بيايد كه فيلم آنها فروش زيادى نخواهد كرد و يا رل محوله به شما كوچك و اندك است. من هيچ گاه نكوشيده ام در دنباله و ادامه اى بر فيلم هاى موفق قبلى ام حضور يابم و مثلاً در يك نسخه ديگر بت من شركت كنم.البته در اكثر موارد اين كار امكانپذير نيست و قضيه به خودى خود منتفى است، زيرا كاراكترهاى محوله به من در فيلم اورژينال يا مرده اند و يا به حبس هاى طولانى مدت رفته اند و كوتاه كردن آن حبس به زحمت اش نمى ارزد!»جك نيكولسون كه بازى هاى روانى اش در رل هاى عميق و خطرناك موجب تحسين و نگاه شيطنت بارش در سينما معروف وبراى كارهايى سبك تر و غيرجدى مانند «ساحره هاى ايست ويك» و «وقتى مريخ حمله مى كند» نيز به كار گرفته شده و در كارهاى پليسى مانند «گارد مرزى» و «قول» نيز براى كارگردانانى مثل شون پن بازى كرده است، در بهار۲۰۰۸ و در حالى كه اكران «فهرست تابوت» كارنامه بازيگرى او را غنى تر كرده است، مى گويد: «تعداد زيادى از اكتورها چه ميانسالان پرتجربه ها و چه جوانان و كم تجربه ها از من مى پرسند وقتى صاحب قدرت در اين حرفه مى شوند، چه بكنند و من پيوسته به آنها مى گويم در پى جور كردن تبليغات بيشتر و رفتن به روى جلد اين مجله و آن نشريه معتبر نباشند و برعكس از آن قدرت و نفوذ براى نيل به رل هاى غنى بعدى و فيلم هاى برتر سود جويند. راز ديرپايى و موفقيت من در اين حرفه اين است كه به رغم ۷۱ ساله شدن و عبور از مرز ۵۰سال بازيگرى، هنور براى هر نقشى هر چه دارم ارائه مى كنم و باورم اين است كه فقط وقتى رل فيلم بعدى ام را به من مى دهند كه در كار قبلى ام نيز بدرخشم. هنوز كه هنوز است سرصحنه لاين ها و عبارت هاى ديالوگ خود را بهتر از هر كسى و حتى سناريست فيلم حفظ و بر آن صاحب تسلط هستم و زمانى هم كه سرانجام وارد تابوت شوم و از درون قبر بشنوم كه از بيرون دارند بيانيه مرگ من و يادبود مرا مى خوانند، بدانيد كه دارم همان عبارات را از آن داخل لب خوانى مى كنم!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |