يكشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۲ جمادى الاول ۱۴۲۹
Sun, May 18, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
ماجرا
سلامت
خانواده
تأملاتى در باب «نقد هنر»
به بهانه كشف مدرك هاى جعلى برخى از ارباب قدرت
نقد و نظر
تفاوت هاى عرفان دينى با معنويت گرايى هاى غيردينى
تأملاتى در باب «نقد هنر»
چه كسى هنر را نقد مى كند
364914.jpg
دكتر رضا داورى اردكانى ‎/ بخش دوم و پايانى
مقام ارسطو در تاريخ هنر بى نظير است و رساله شعر او در زمره غنايم آثار تفكر قرار دارد. به نظر من، هيچ كتابى به اين كوچكى و به اين عظمت درباره هنر نوشته نشده است. كتاب «پوئتيك‎/بوطيقاى» ارسطو درباره هنر شاعرى، اگر بزرگ ترين كتاب در باب شاعرى و بى نظير نباشد، كم نظير است. كتاب كوچك ناتمامى است. اگر هم تمام مى شد، پيداست كه خيلى مفصل نبود. ظاهراً اين رساله جزو آثار ازوتريك ارسطو نيست، بلكه از آثار اگزوتريك اوست. ارسطو در اين اثر به حقيقت شعر پرداخت و پرسيد: شعر چيست او از حيث صورت و مضمون در شعر تحقيق و تأمل كرد.
شما مى توانيد با آراى ارسطو در باب شعر موافق نباشيد، و قبول نداشته باشيد كه شعر محاكات است. اينجا باز تذكرى به مترجمان گرامى كه ميمزيس (Mimesis) ارسطو را «تقليد» ترجمه كرده اند بدهم. Imitation به معنى تقليد نيست. قدماى ما آن را محاكات ترجمه كرده اند و شعر را محاكات دانسته اند. شما مى توانيد نظر ارسطو را درباره محاكات قبول نداشته باشيد. شاعر و هنرمند ملزم نيستند كه نقد و نظر نقاد و فيلسوف را بپسندند و بپذيرند. شاعر و هنرمند به نقد نيازى ندارند. چه كسى هنر را نقد مى كند ناقدان، بيشتر و معمولاً، نه حقيقت اثر هنرى بلكه مقصد و مقصود هنر و هنرمند را در نظر مى گيرند و اساس كارشان نيز اين است كه آيا آن مقصود را موجه يا غيرموجه مى شمارند. پس به اين اعتبار پست مدرن هاى ماركسيست درست مى گويند كه نقد هرچه باشد، حتى نقد هنر هم سياسى است. كسى كه با هنر سروكار دارد، معمولاً كارى به نقد هنر ندارد، يعنى هنرمند به ملاحظه نقد، اثر خود را تغيير نمى دهد. نقد هنر در فلسفه و با فلسفه به وجود آمده است و اين نقد بيشتر صورى است. اين نقد از زمان افلاطون تاكنون بوده و تحولات مهمى هم داشته است. ارسطو مى گفت كه شعر محاكات است. وقتى مى شنويم كه هنر محاكات طبيعت است، بايد بدانيم طبيعتى كه ارسطو در نظر داشت، نه اين ماده مرده اى است كه در برابر ماست و ما هم آن را مرده مى بينيم. فوزيس (Physis) يونانى جان داشت. فوزيس يونانى عين حركت و ابداع بود. بنابراين، حال ما مى شنويم در نظر ارسطو، هنر تقليد طبيعت است، طبيعى است به نظر ما درست نيايد؛ زيرا طبيعت كه ماده مرده و بى جان است، ديگر به قول افلاطون تقليدش چه مى تواند باشد چيزى كه خودش مرده است، تقليدش كه مرگ اندر مرگ است. براى اين كه خاطرتان مكدر نشود، سخنى را از نويسنده بزرگ انگليسى، خانم ويرجينيا وولف نقل مى كنم. او ظاهراً با توجه به قول ارسطو در باب محاكات گفته است: «مى گويند هنر نسخه ثانى اين جهان است، اين كثافت نسخه اولش بس است، ديگر نسخه ثانى نمى خواهد.» البته اين سخن معارضه با ارسطو نيست. خيال نكنيد كه ويرجينيا وولف به ارسطو پاسخ داده است. او قصد ورود به بحث فلسفى نداشته است. حرف ويرجينيا وولف در جاى خود خيلى مهم است. من هم گاهى در احوال بد آگاهى ـ كه اگر هم بد است، چه كنم كه آدم نمى تواند همه چيز خودش را تغيير بدهد ـ فكر مى كنم كه بد هم نگفته، يا خيلى هم بد نگفته است. البته بعد هم پشيمان مى شوم و مى گويم نه، درست نيست.
مرا به كار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست
ارسطو اثر كوتاه اما بزرگى پديد آورد. اين اثر را چند مترجم در اوان تمدن اسلامى به عربى ترجمه كردند. در كتابى كه ترجمه شده، تراژدى را مديح و كمدى را هجا و هجو ترجمه كردند. استاد فقيد دانشمند، مرحوم دكتر عبدالحسين زرين كوب، نوشته است كه كتاب ارسطو در علم بلاغت اسلامى چندان تأثير نداشته است. حق با استاد است. اگر منظور اين بوده كه مطالب ارسطو چندان موردنظر علماى فن بلاغت عالم اسلامى قرار نگرفته است، گويى اصلاً مطلب چنان كه بايد، منتقل نشده است. براى اين كه وقتى تراژدى به مديح ترجمه مى شود، پيداست كه مطلب ارسطو منتقل نشده است. اما همين هم، نشان دهنده تأثير ارسطوست. اين تقسيم بندى در شعر عربى و فارسى به دو قسم، خود گواه تحت تأثير بودن است. تقسيم بندى هاى ديگر ارسطو هم در انديشه بلاغى مسلمين مؤثر افتاده است؛ يعنى اقسام ديگرى غير از مديح و هجو هم كه ارسطو براى شعر برشمرده، كمابيش در نقد ادب ما آمده است. من نمى گويم علت بلاغت دوره اسلامى يكسره تحت تأثير ارسطو بوده است، بلكه نظر دكتر زرين كوب را قبول دارم. علم بلاغت اسلامى علمى مستقل است و مطالب خاص خود را دارد. اصلاً اين حجمى كه مثلاً كتاب مطول دارد، به حجم كتاب ۳۰-۲۰ صفحه اى ارسطو نمى خورد. اما همين كتاب حجيم هم بركنار از تأثير ارسطو نبوده است. نكته مهمى كه مى خواهم بگويم اين است كه از همان زمان كه كتاب ارسطو آمده، ما نقدالشعر داشته ايم. اصلاً اصطلاح نقد شعر از همان زمان بوده است. حال اگر كسى مثل من بگويد كه نقد به دوره جديد و تجدد اختصاص دارد، مى گوييد لااقل يك نفر به نام «قدامة بن جعفر كاتب شيرازى» كه با آراى يونانيان آشنا بوده، در قرن چهارم هجرى كتابى به نام نقدالشعر نوشته است. شايد علاوه بر آن، كتابى هم به نام نقدالنثر نوشته باشد. نقدالنثر را نمى دانيم، اما مسلم است كه كتاب نقدالشعر را قدامة بن جعفر نوشته است.
شعر را نقد مى كرده اند، چگونه شعر را نقد مى كرده اند آيا مى شود شعر را نقد كرد چگونه بايد شعر را نقد كرد چه كسى تا حالا شعر را نقد كرده است ما نسخ خطى را نقد كرده ايم، تصحيح انتقادى نسخ هم يك كارى است، ولى ما كى شعر را نقد كرده ايم مگر مى شود اشعار سعدى و حافظ را نقد كرد چگونه نقد كرده ايم البته ما نقد و نقد ادبى و نقد شعر داشته ايم، اما شعر را كه نقد نكرده ايم. از دكتر زرين كوب نام بردم، زيرا او منتقد بزرگ ادبيات بود. او در اين رشته صاحب آثار و مقالات بود. قبل از ايشان هم، يا نسل كم و بيش نزديك به ايشان، افرادى مانند دكتر خانلرى اهل نقد بودند و قبل از خانلرى هم بهار بود. اما آيا شعر را مى شود نقد كرد آيا تا صورت و ماده شعر را از هم جدا نكنيم، مى توانيم آن را نقد كنيم يعنى شعر را بايد به صورت و ماده (مضمون) تقسيم كنيد و بگوييد صورتش فلان حسن را دارد و ماده اش مثلاً قابل اعتنا نيست. البته نقد مدرن هم هست كه در آن به ضبط و ربط و هماهنگى اثر هنرى توجه مى شود، بى آن كه به هنرمند و منافع و مضار و نتايج اش كار داشته باشد. نقد اگر حقيقى است، بايد به كليت و وحدت اثر توجه كند. اما در نقد دوران جديد و مخصوصاً در نقد كانت و هگل به هماهنگى صورت و ماده توجه خاصى شده است. در دوران اسلامى چنان كه گفته شد نقد شعر بوده است و در ابتدا از نقد ماده شعر هم، كه كار مشكلى است، به كلى غافل نبوده اند. معهذا، ما نقد هنر نداشته ايم. ما به بحث هنر جز شعر و موسيقى ـ كه هنرش را داشته ايم ـ چنانكه بايد نپرداخته ايم و البته بيشتر به بحث شعر پرداخته ايم. شايد بتوان گفت كه چون بقيه هنرها بيشتر حضور داشته اند، از آنها پرسش نمى شده است. ماهى كه در آب است، از آب نمى پرسد. گمان مى كنم كه تا جوانى و نوجوانى من، شعر هم در جامعه حضورى لااقل بيشتر از اكنون داشت. اكنون شعر تقريباً در جامعه ما غايب است. به هر حال، نقدى كه در گذشته بود، نقد صورت بود. بحث وزن و قافيه و بديع و عروض و... بود و البته كتاب هاى مفصل و خوبى هم در اين باب نوشته شده است. ولى وجود كتاب ها نبايد ما را از اين نكته غافل سازد كه چرا اين همه به صورت پرداختيم.
حتماً خوانده ايد و مى دانيد كه به نظر هگل ـ كه در امر هنر صاحب نظر بزرگى است و كتاب مهمى در هنر نوشته و علاوه بر آن در كتاب هاى ديگرش هم متعرض هنر شده است و از تاريخ هنر هم اطلاع كافى دارد ـ هنر شرقى در برابر هنر كلاسيك قرار دارد. صفت خاص هنر كلاسيك تعادل و توازن آن است؛ يعنى در اين هنر، صورت و ماده با هم مى خوانند. وقتى مثلاً به يك اثر كلاسيك نظر و توجه مى كنيد، مى بينيد كه از آهنگى برخوردار است و ناهموارى و تكلف و درشتى در آن ديده نمى شود. صاحب نظر تا درشتى نبيند، اعتراض نمى كند و حرفى نمى زند. بايد مانعى پيش آيد كه در مقابل آن بايستند و بگويند چه شد كه تكلف و تصنع پديد آمد. نقد دريافت كليت و وحدت اثر هنرى است. در نقد هم تا به درشتى برنخوريم، نقد نمى كنيم. يا بهتر بگويم تا قصد تصرف نكنيم، نقد نمى كنيم. تا دى اكسيد كربن هوايمان كشنده نشود، از وضع هوا شكايت نمى كنيم، بلكه هوا را تنفس مى كنيم. هگل گفته است كه هنر كلاسيك تعادل دارد و هنر شرقى صورت و ماده اش با هم هماهنگ نيست. مى دانيد چرا هگل چنين گفته است در اين مورد من حدس مى زنم ظاهراً هگل نمى توانسته است مستقيماً با آثار هنرى غيرغربى تماس برقرار كند. اگر او با زبان فردوسى و سعدى آشنا بوده است، شايد از علم بلاغت شرقى و اسلامى چيزى مى دانسته است. در علم بلاغت اسلامى بيشتر نظر به صورت است و بدين جهت هگل مى توانست بگويد كه در اين هنر صورت بر ماده غلبه دارد. اين كه علم بلاغت ما به صورت پرداخته و از حقيقت شعر و شاعرى دور مانده است، يك امر قابل تأمل است، اما چون گزارش تمام و كاملى از شعر نيست، با استناد به آن نبايد درباره شعر حكم شود. در شعر فارسى و حتى تا آنجا كه من مى دانم در موسيقى و معمارى و نقاشى هم، صورت و ماده با هم تركيب اتحادى دارند.
* رئيس فرهنگستان علوم و استاد دانشگاه تهران
** مكتوب حاضر متن ويرايش و تلخيص شده سخنرانى دكتر رضا داورى است كه در سومين هم انديشى «نقد هنر» كه از سوى فرهنگستان هنر برگزار شد، ارائه گرديد.
به بهانه كشف مدرك هاى جعلى برخى از ارباب قدرت
دكتر بودن مهم است!
364935.jpg
اكبر جبارى
به خاطر داريم كه در سالهاى نخستين انقلاب و با آغاز جنگ تحميلى يكى از مباحث داغ محافل علمى بحث «تخصص» و «تعهد» بود. همه مى پرسيدند كه آيا براى مشاغل و مديريتهاى كشور تخصص لازم است يا تعهد كافى است نخست كفه تعهد در اين ترازو سنگين تر مى نمود. بعدها كفه تخصص سنگين شد و در نهايت هردو كفه برابر ايستادند تا ديگر هيچ بحثى نباشد!
اما دركنار اين بحث، بحث ديگرى درميان بود كه پنهان اما پرقدرت به پيش مى رفت و آن بحث داغ «مدرك» بود. تعهد داشته باش، متخصص هم باش اما اگر مدرك- آنهم از نوع دانشگاهى اش- نداشته باشى كلاهت پس معركه خواهد بود. «مدرك» اسم اعظمى شد تا همه با توسل بدان و استعانت از آن «متعهدانه» و «متخصصانه» به «خدمتگزارى» تشرف يابند.
داستان مدرك و مشكلات در پيش روى اهالى آن، قصه پر غصه ايست كه هر از چندى در قالب ماجرا و حكايتى غالباً تراژيك، سر برمى آورد و آرامش اهالى آن را برهم مى زند. گرچه مى توان از جهات گوناگونى اين پديده و قصه را تحليل نمود و حتى در يك احساس همدلانه با اهالى مدرك، بر ذلت و تنگناى آدمى گريست. تنگنايى كه شرافت آدمى را به تكدى گرى چند ورق كاغذ و سائل مدرك تقليل و تغيير مى دهد. اما فارغ از نگاه احساسى و در يك تأمل پديدارشناسانه مى توان اين قصه را به «گفت» آورد تا بشنويم معنا و حقيقت «مدرك» و «مدرك گرايى» در اين آب و خاك را.
ايرانِ پس از مشروطه، دورانى را تجربه مى كند كه با مدرنيته رضاخانى تعيين مى شود و تعين مى يابد. مدرنيته رضاخانى مدرنيته اى بود كه به زور اسلحه سعى در برهم زدن همه مناسبات گذشته داشت. در اين مدرنيته كه توأم با مداخلات استعمار در مقدّرات اين مملكت بود شكل جديدى از زندگى عرضه مى شد كه نظام جديد سياسى، اقتصادى، نظامى و فرهنگى، مناسبات جديدى را نيز پديد مى آورد. در اين نظام جديد يك حادثه بزرگ رخ داد كه خود علت حوادث بزرگى ديگر گرديد و آن رخداد چيزى نبود جز ظهور معناى جديد علم. علم در اين معناى جديد ديگر همان معناى قرآنى و دينى را نداشت و يا حداقل محصور در آن نمى ماند. علم جديد ترجمه science لاتين بود. محتواى اين علم را مراكز دانشگاهى تعيين مى كردند. مراكزى كه به كمك مشاوران و مستشاران فرنگى داير شده بود. علم جديد با چنان سرعتى توانست قدرت و استيلاى خود را نشان دهد كه تاريخ چند هزارساله علم را يا در كنج كتابخانه ها و يا در سينه هاى عالمانش مدفون نمايد. اما نكته جالب توجه در اين مرز و بوم نه استيلاى علم بل اقتدار و استيلاى توهم علمى بود. مسلم است كه علم هيچگاه با سرنيزه و مدرنيته رضاخانى پديد نمى آيد و بل آنچه ظهور مى كند جز صورتكى از علم نيست كه خود را در پس روش علمى مخفى مى سازد. اما حيرت آور، قدرت و اقتدار اين توهم بزرگ بود. اقتدارى كه به زودى ملاك و مناط همه گزينش ها و انتخاب ها و انتصاب ها مى شود. علوم اسلامى و قديمه نيز در ظلِ اين توهم بزرگ اجازه حيات مى يابند. رشته هاى دانشگاهى يكى پس از ديگرى شكل مى گيرد و توليد انبوه عالم يا همان كارشناس آغاز مى شود. فرقى هم نمى كند، از علم فيزيك و شيمى و زيست شناسى گرفته تا علوم دينى مانند الهيات، فقه و ديگر علوم اسلامى. همه در قالب واحدهاى درسى عرضه مى شود. كافيست دويست واحد بگذرانيم تا به مقام «دكترى» نائل آييم. دكتراى فيزيك، دكتراى زيست شناسى، دكتراى الهيات، دكتراى علوم اسلامى و... هر علمى در بسته بندى هاى مشخص و معين تا عاليترين درجات قابل حصول است. ديگر نيازى نيست كه كتابى مانند اسفار ملاصدرا با آن حجم زيادش خوانده شود. جزوه و خلاصه هاى جمع و جورى موجود است كه به طور فشرده «اطلاعات» را در دسترس قرار مى دهد. ديگر قرار نيست كتاب كم حجمى مانند «فصوص الحكم» نزد چندين استاد، آن هم طى سال ها تلمذ شود. وقتى كه «معرفت» جاى خود را به «اطلاعات» مى دهد مى توان در فرصتى اندك، انبوهى از كتابها و علوم را بر صفحه مانيتور كامپيوتر «جست وجو» كرد.
دراين ميان وضعيت علوم انسانى به طور خاص، متمايز بود. شكل گيرى علوم انسانى در مراكز علمى ايران در ذيل اين توهم بزرگ به گونه اسفبارى منجر به پديد آمدن صورت هاى جديدى از انحطاط گرديد. از جمله اين صُور «مدرك گرايى» بود.
مدرك گرايى در ايران را مى بايست در ذيل اين توهم بزرگ و فرايند شكل گيرى علوم انسانى جست وجو كرد. اقتدار اين توهم چندان بود كه بسيارى از عالمان علوم اسلامى كه در مراكز سنتى و حوزه هاى علميه دينى به عالى ترين مدارج و مراتب علمى و عملى دست يافته بودند، نيز در مراكز دانشگاهى شروع به تحصيل و دريافت عناوينى مانند «دكتر» و «كارشناس» نمودند.
وضعيت علوم انسانى با توجه به سيطره كميت و غلبه روشهاى پوزيتيويستى در ايران شرايطى را پديد آورد كه عملاً چنان انحطاط و عقب ماندگى در اين علوم حاكم شود كه هيچ سخن تازه اى ديگر شنيده نمى شود. علوم انسانى در ايران بواسطه اين انحطاط چيزى جز تقليد و تكرار مضحك و كُميك از نظريه هاى علوم انسانى غربى نبود كه منجر به ظهور چند محصول عمده گرديد:
۱- خلط مبادى مدرن و مسائل ايرانى
سيطره نظريه هاى علوم انسانى در مراكز علمى ايران به طور كاملاً ايدئولوژيك فضاى ارعابى را پديد آورد كه هرگونه تخطى و سرپيچى از آنها با واكنشهاى تند و راديكال مراكز علمى مواجه مى شد. هر تحقيق و پژوهشى مى بايست در چارچوبهاى «علمى» و روشمند صورت گيرد. فرقى نمى كند موضوع تحقيق تان درباره مسئله حجاب و پوشش خانمها در شهر تهران باشد، يا درباره قبيله بنى قريظه در صدر اسلام. روش و چارچوب نظرى را نظريه هايى تعيين مى كنند كه در مرزهاى فرهنگى و فكرى دنياى غربى پيش ازاين تعيين و تعريف شده اند.
۲- شيادى هاى علمى
نتيجه اين ارعاب و سيطره نظريه هاى غربى در مراكز علمى ايران چيزى جز خلط و التقاط مبادى انديشه غربى و مسائل زيست جهان شرقى نبود. پژوهش هاى كتابخانه اى و ميدانى درباره مسائل موجود در زيست جهان ايرانى بربنياد نظريه هاى غربى منجر به ارائه راهكارها و دستورالعمل هايى مى شد كه براى ارباب سياست و مديران اجرايى چونان وحى منزل مى نمود. نسخه پيچى هاى اهل علم(!) براى مديران سياسى و ارباب اجرا، بدل به بازار داغى براى شيادى ها و كلاهبرداريهايى شد كه در عالم علم زدگى بسيار جالب به نظر مى رسيد.
۳- تعطيلى تفكر
در دنياى غرب با توجه به مسائل تاريخى و تمدنى آن و در يك فرايند طبيعى (بخوانيد منطقى) علوم انسانى جايگزين علوم فلسفى مى شود و اين نيز هيچگاه به معناى تعطيلى تفكر و فلسفه نبود.
ازآنجايى كه علوم انسانى در غرب نتيجه منطقى و محصول انديشه هاى فلسفى قرون ۱۷ و ۱۸ اروپا بود لذا علوم انسانى نيز در همان بستر و بر بنياد انديشه اى بنا مى شود كه با زيست جهان غربى تناسب داشت و اين زيست جهان نيز خود منجر به چنين تأملاتى مى گرديد. اما نخستين دستاورد ورود نظريه هاى علوم انسانى و سلطه آنها در مراكز علمى ايران تعطيلى تفكرى بود كه در زيست جهان ايرانى ريشه داشت. شايد براى بسيارى، عجيب بنمايد كه چرا فرهنگ ايران زمين ديگر شاهد ظهور فيلسوف و متفكر نيست!
درخت تفكر در كدامين بستر و زمين مى تواند ريشه دواند آيا با سيطره علوم انسانى آنهم به شكل تقليدى ديگر زمينه و بسترى براى ريشه درخت تفكر باقى مانده است
آنچه در اين ميان بسيار تأسفبار مى نمايد، تغييراتى است كه از رهگذر سيطره علوم انسانى در سطوح جامعه و زيست جهان ايرانى شكل مى گيرد. اين تغييرات همزمان با دو فرايند معكوس درحال شكل گيرى است. نخست بى اعتبارى و بى ارزش شدن علوم انسانى در نظر و چشم انداز عامه مردم. دو ديگر نفوذ اين علوم در ناخودآگاه جمعى جامعه.
از يكسو مى توان گرايش مردم به رشته هاى رياضى، فنى و تجربى را به خوبى ديد. علاقه خانواده ها بيشتر به رشته هايى است كه از جهت بازار كار و آينده شغلى فرزندانشان كارآمد باشد. رشته هاى علوم انسانى (به غير از رشته حقوق) غالباً فاقد اين چشم انداز روشن شغلى براى محصلين شان است. پزشك و مهندس شدن بهترين آينده ايست كه هر خانواده ايرانى براى فرزندش تصور مى كند. اما از سوى ديگر، علوم انسانى در ميان ذهن عوام تحصيلكرده چونان امر فوق العاده اى تصور مى شود كه دستيابى به آنها مى تواند به اعتبار و جايگاه معنوى افراد بيفزايد. چنين وضعيتى را مى توان در تلقى عامه نسبت به رشته هايى مانند روانشناسى ديد. عوام تحصيلكرده رشته روانشناسى را رشته اى مى دانند كه به انسان قدرت مى بخشد. روانشناسى چونان قدرتى براى شناخت، تحليل و حل بحران هاى روحى و روانى انسان دانسته مى شود.
جامعه ايرانى بيشتر مايل است در اين فرايند معكوس ارزشهاى مادى خود را به وسيله علوم فنى و تجربى بدست آورد و ارزشهاى معنوى را از رهگذر علوم انسانى.
نقد و نظر
تفاوت هاى عرفان دينى با معنويت گرايى هاى غيردينى
خدامحورى در برابر انسان محورى
364923.jpg
حجت الاسلام بهمن شريف زاده
اغلب فرقه هاى معنويت گراى غيردينى جديد در مهد تمدن غرب شكل گرفته و رشد و نما يافته اند، تمدنى كه بر پايه فكرى «اومانيزم» استوار شده و ماهيتى انسان محور دارد و هم ازاين رو فرقه هاى معنويت گراى پديد آمده در بستر اين تمدن، اومانيستى و انسان محورند. دنياى غرب اگرچه براى گريز از بحران هاى ناشى از مدرنيزم به گذشته نگاهى گزينشى كرد و از آن بين معنويت را برگزيد و به آن روى آورد و از شعار چند صد ساله خويش كه بشر را منحصر به جسد مادى مى دانست، دست كشيد؛ ولى هرگز بر اصولى همچون اومانيزم كه دنياى مدرن خويش را بر آن بنيان نهاده بود، پشت نكرد. رويكرد دنياى مدرن به معنويت، روى آوردن به خدا و محور ساختن او در انديشه و رفتار نبود، بلكه سامان بخشى معنويتى بر محور انسان بود. البته معناى اين سخن آن نيست كه اين فرقه ها را بى خدا بدانيم بلكه سخن از محوريت انسان به جاى خدا است كه در برخى فرقه ها اين محوريت تا آنجا است كه خدا در وجود انسان تعقيب مى شود و او به خدايى مى رسد. محور بودن انسان در معنويت گرايى هاى نوپديد، مقتضى خارج شدن خدا از غايت و هدف حركت هاى باطنى است. در آموزه هاى بسيارى از فرقه هاى معنويت گراى غيردينى حتى سخنى از خدا و حركت به سوى او نيست؛ زيرا هدف از حركت رسيدن به توانايى هاى كشف نشده انسان، آرام گرفتن، درمان دردها و رهايى از رنج هاى بيرونى و درونى و جايگزين كردن شادمانى anando با آن است كه اين اهداف هم به ادعاى آنها بدون اعتقاد به خدا و پيامبران و فقط با مأوا گزيدن در درون خود، قابل تحصيل است. درحالى كه عرفان اسلامى ماهيتى خدا محور دارد؛ به اين معنا كه خداوند را مطلوب و مقصود حركت درونى و سير انفسى انسان دانسته و هر چه غير از او را به سان ذره اى در حركت به سوى او مى بيند و اين نيست مگر از آن رو كه عارفان خداوند را يگانه موجود حقيقى دانسته و هرچه غير از او را تجلى و اعتبار او مى دانند، البته در بين همه تجليات او، انسان را از برترين قابليت برخوردارى مى دانند؛ چراكه او را مظهر همه اسماء و صفات الاهى دانسته و برترين تجلى حضرت حق معرفى مى كنند؛ هم از اين رو است كه آدمى را لايق خلافت الاهى و شايسته مقام ولايت مى دانند؛ ولى اين قابليت از ديدگاه عارفان در انسانى بروز مى كند كه بنده و سرسپرده محض خداوند شود. عرفان اسلامى كمال آدمى را در حركت پيوسته به سوى بندگى محض خدا مى بيند و اين بندگى هم فقط با رهيدن از بند خويش و پشت كردن بر خودخواهى پديد مى آيد. خودخواهى هاى آدمى نيز فقط پس از پيدايش محبت كامل به خداوند و خالى ساختن قلب از حب خويش پديد مى آيد.
سالك راه معرفت بايد از آغاز بكوشد انگيزه اى جز حب خداوندى در دل نپروراند. رسيدن به بهشت، گريز از دوزخ، دستيابى به مراتب و مقامات والاى مقربان، توانايى بر كرامات و خوارق عادت، هيچ كدام نبايد غرض از سلوك قرار گيرد؛ بلكه فقط بندگى است كه انگيزه سالك راستين است و تا دستيابى و حصولش، انگيزه سالك مى ماند.
هر اندازه عرفان اسلامى انسان را به فارغ شدن از خود و توجه به خدا فرا مى خواند، فرقه هاى معنويت گراى جديد غيردينى او را به خود و توانايى ها و داشته هاى خود فرا مى خواند. عارفان مسلمان بر اين باورند كه همه شقاوت ها و بدبختى هاى آدمى از خودخواهى او است و آدمى تا از خود و توجه به خود نرهد، سعادتمند نمى شود، حال آن كه در فرقه هاى جديد معنويت گرا، يكتا مقصد حركت، خود است، فقط به خود دعوت مى شود و از خود سخن گفته مى شود و اين همان چيزى است كه سبب تباين دينى عرفان اسلامى از فرقه هاى جديد معنويت گرا مى شود. اكنون مى توان گفت با توجه به همين نقطه افتراق است كه از منظر عرفان اسلامى نمى توان به فرقه هاى پيشگفته، عرفان گفت، زيرا معرفتى كه عارف از آغاز براى آن پا در مسير دشوار سلوك مى گذارد و عرفان را براى آن عرفان مى نامند، معرفت الله است كه ملازم با معرفت به فقر و كاستى خويشتن است، سالك از خويشتن عبور مى كند تا به خدا برسد كه هركس خود را به كاستى ها شناسد، خداوند را به كمالات خواهد شناخت من عرف نفسه فقد عرف ربه، درحالى كه مقصد و مقصود در فرقه هاى معنويت گراى غيردينى، خود است، پس هر حركتى انجام شده و هر گامى برداشته شود، براى خود مى شود كه اين نزد عارف مسلمان بر تشديد گمراهى و نابينايى خواهد افزود. اكنون با توجه به تباين ذاتى عرفان اسلامى با فرقه هاى معنويت گراى جديد غرب به تفاوت هاى ديگرى كه ريشه در اين تباين دارد، مى توان اشاره كرد.
* مكتوب حاضر گزيده اى از مقاله حجت الاسلام و المسلمين بهمن شريف زاده است كه در ۲۳ ارديبهشت ماه در همايش «پيامبر اسلام (ص) ، عرفان و معنويت نو » در محل تالار علامه امينى دانشگاه تهران ارائه شد .


|   شناسنامه   |   آرشيو   |