چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۴ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Wed, Jun 18, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
جوان
خانواده
قرآن
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
رسانه
اوقات شرعى
لذات «نوشتن»
گفت وگو با مجيد نظافت ، عضو شوراى شعر خراسان
نگاهى به مجموعه شعر نوجوان «بوى گل در مى زند» رضا اسماعيلى
لذات «نوشتن»
سفرنامه اى از قباديان
يزدان سلحشور
* يك
«... كه من مردى دبيرپيشه بودم و از جمله متصرفان در اموال و اعمال سلطانى. و به كارهاى ديوانى مشغول بودم، و مدتى در آن شغل مباشرت نموده در ميان اقران شهرتى يافته بودم. در ربيع الآخر سنه سبع و ثلثين و اربعمائه، كه امير خراسان ابوسليمان جغرى پيك داوود بن ميكال بن سلجوق بود، از مرو برفتم، به شغل ديوانى، و به پنج ديه مروالرود فرود آمدم كه در آن روز قران رأس و مشترى بود. گويند كه هرحاجت كه در آن روز خواهند باريتعالى و تقدس روا كند. به گوشه اى رفتم و دو ركعت نماز بكردم و حاجت خواستم تا خداى تبارك و تعالى مرا توانگرى حقيقى دهد. چون به نزديك ياران و اصحاب آمدم، يكى از ايشان شعرى پارسى مى خواند. مرا شعرى در خاطر آمد كه از وى درخواهم تا روايت كند، بركاغذى نوشتم تا به وى دهم كه اين شعر برخوان. هنوز بدو نداده بودم كه او همان شعر بعينه آغاز كرد. آن حال به فال نيك گرفتم و با خود گفتم خداى تبارك و تعالى حاجت مرا روا كرد. پس از آنجا به جوزجانان شدم و قريب يك ماه ببودم... شبى در خواب ديدم كه يكى مرا... سوى قبله اشارت كرد و ديگر سخن نگفت. چون از خواب بيدار شدم، آن حال تمام بر يادم بود. بر من كار كرد. با خود گفتم كه از خواب دوشين بيدار شدم، اكنون بايد كه از خواب ۴۰ ساله نيز بيدار شوم. انديشيدم كه تا همه افعال و اعمال خود بدل نكنم فرج نيابم... سر و تن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز كردم و يارى خواستم از بارى تبارك و تعالى به گزاردن آنچه بر من واجب است و دست بازداشتن از منهيات و ناشايست، چنانكه حق، سبحانه و تعالى، فرموده است. پس از آنجا به شبورغان رفتم. شب به ديه بارياب بودم و از آنجا به راه سمنگان و طالقان به مروالرود شدم.
پس به مرو رفتم و از آن شغل كه به عهده من بود معاف خواستم و گفتم كه مرا عزم سفر قبله است. پس حسابى كه بود جواب گفتم و از دنياوى آنچه بود ترك كردم، مگر اندك ضرورى.»
حكيم ابومعين ناصر بن خسرو بن حارث القباديانى البلخى المروزى را اكنون ديگر همه مى شناسيم به يمن ساده گويى و پاكيزه زبانى و درشت كلامى و شايسته مرتبگى اش شعر و نثرش زبانزد است و آنان كه بعد وى زيستند البته بهره ها بردند و اگر نام نياوردند، از «شدت روزگار» بود كه ديوانشان را نيز ديگران به سرانجام رساندند و جمع آوردند و پاكيزه بركاغذ و پوست برنوشتند كه دانيد از «كه» گويم كه خوانيد هر روز و شام و تفأل زنيد به ديوانش كه حافظ قرآن است.
شعر ناصرخسرو سرسلسله شعر آئينى ايران است به نام آورى و البته بوده اند ديگران اما نه به اين جايگاه و مرتبت و از ميان قلل، بلندترين شان به چشم آيد چون در دوردست باشى و ما از روزگار وى، هزاره اى - اندى بيش، اندى خرد - دوريم.
آنچه در روايت ناصر خسرو از روزگار خويش آمده البته صراحت شعرهاى وى را دارا نيست و بيشتر، راوى، ناظر است تا مداخله گر در امور روايت، ايدئولوژى در «سفرنامه» غايب نيست اما پنهان است و «وضعيت» است كه كلام آخر را بر زبان مى آورد و گاه «شخصيت» است كه «وضعيت» را دگرگون مى كند.
ناصر خسرو در «سفرنامه»اش، ديگر، بسته و وابسته شاعرى اش نيست و چندان در بند «حكم» دادن نيست، «روايتگر» است به آن معنا كه امروزه به اين «واژه» استفاده مى كنيم. آنچه از وى مى دانيم اين است كه در قباديان از نواحى بلخ به سال ۳۹۴ هجرى متولد شد و به سال ۴۸۱ در يمكان بدخشان بدرود حيات گفت. چنان كه خود گفته از شغل دبيرى تن شست و به جست و جوى حقيقت بارسفر حج بر بست. اين سفر هفت ساله به حجى چهار باره انجاميد و در اين ميان شمال شرقى و شمال غربى و جنوب غربى و مركز ايران و بلاد ارمنستان و آسياى صغير و حلب و طرابلس و شام و فلسطين و جزيرة العرب و مصر و قيروان و نوبه و سودان را سياحت كرد.
در مصر، به آل على (ع) گرويد و مذهب، دگر كرد و چون ايران آن روزگار، زير فرمان خلفاى بغداد بود به مذهب و دستور، فرمان به قتلش آمد و معمول بود در آن روزگار اين گونه فرامين كه «شيعه» را خون مباح بود و مال مباح و ايمن نبود از بلاياى اميران.
* دو
نثر ناصرخسرو - اگر از پاره اى كلمات درگذريم - همان است كه امروزه قابل فهم است براى عامه مردم و سخن گويند آن گونه و نويسند آن گونه؛ و كارآمد است از لحاظ زيبايى براى آنان كه خواهند روايت كنند و قصه نويسند چنان كه در بلاد ديگر نويسند و البته آنان نيز بهره گيرند از ميلتون و شكسپير و زشت باشد كه ما گنجينه به خاك واگذاريم و درپى گنج همسايه، طمع كنيم و هيچ نيابيم چرا كه «زبان» را چون «درياى نور» به ايران نياورند تا خزانه به آن فخر فروشد.
نخست چيزى كه ناصرخسرو در «سفرنامه» بلندمرتبه كرده «وصف» است كه اين «وصف»، «مكان» را «مصور» كند نه به تجمل، نثر را جواهرنشان سازد و خواننده را مقيد كند به درك كلامى دشوار كه «روايت» را مخدوش سازد. «زمان» و «مكان» در نثر ناصرخسرو، امروزين اند و به همين دليل، چون پس از هزاره اى آن را - متن را و نثر را و سفرنامه را - سراغ گيريم انگار كه روزى چند از تقويم شمسى - ديروزى، دى هفته اى، دى ماهى - نوشته شده باشد و بسيار از آن آموزيم در روزگارى كه نويسندگان - گروهى كه گربيش نباشند نه كم اند- «وصف» نتوانند در متن آرند و دور زنند ميدان «اتفاق» را و به شعر رو آورند و شاعرانه نويسند و البته، مردمان هيچ در نيابند كه مقصود چه بود، چه شد.
«وصف»، چشم اسفنديار قصه نويسى امروزين ماست و نوخاستگان را چون گويى «كه چه خوانده ايد » گويند «هيچ»! و مباهات كنند به هيچ!
ما چه دانيم كه ارج اين «جوهر» چه باشد در گنجينه اى كه در خاك، بر جاى نهاده ايم و چه دانيم كه صندوق نگشوده را چه توان جست اگر جوهرى نباشيم كه نيستند - بيش و كم - آنان كه قلم به دست گيرند و البته بسيار نويسند و چون كم اقبال بينند، شكوه كنند از روزگار كه مردمان اندر نيابند كه چه گوييم! و مردمان چون به «سفرنامه» نظر كنند بيش دريابند مقصود را و در روايت غرقه شوند و نوآمدگان حسد برند بر گذشتگان، درگذشتگان و گويند مردمان نبش قبر كنند و زندگان را نبينند كه چه سان بر نردبان روايت فراز آمده اند و البته، بر فراز نباشند! خود دانند و كتمان كنند از خويش! چونان پيرى كه در آينه نظر كند و موى سياه بيند و موى سياه نباشد؛ از خانه برون نشود كه مردمان چيزى گويند و وهم، در وى زايل شود!
«شهر مصر بر كنار نيل نهاده است به درازى، و بسيارى كوشك ها و منظره ها چنان است كه اگر خواهند آب به ريسمان از نيل بردارند. اما آب شهر همه سقايان آورند از نيل، بعضى به شتر و بعضى به دوش. و سبوها ديدم از برنج دمشقى كه هر يك سى من آب گرفتى و چنان بود كه پنداشتى زرين است. يكى مرا حكايت كرد كه زنى است كه پنج هزار از آن سبو دارد كه به مزد دهد: هر سبويى ماهى به يك درم. و چون بازسپارند، بايد سبو درست باز سپارند. و در پيش مصر جزيره اى در ميان نيل است كه وقتى شهرى كرده بودند، و آن جزيره مغر بى شهر است و درآنجا مسجد آدينه اى است و باغ هاست، و آن پاره اى سنگ بوده است در ميان رود. و اين دو شاخ از نيل هر يك را به قدر جيحون تقدير كردم، اما بس نرم و آهسته مى رود. و ميان شهر و جزيره جسرى بسته است به سى و شش پاره كشتى، و بعضى از شهر، ديگر سوى آب نيل است و آن را «جيزه» خوانند؛ و آنجا نيز مسجد آدينه اى است، اما جسر نيست، به زورق و معبر گذرند.»
و روايت را در اين روزگار جسر [پل] نباشد، به زورق و معبر بايد گذشت. زورق ها از «گذشته» آيند چون نشينى به «آينده» رسى و چون «ننشينى، روند و تو در اين سوى آب بمانى و زمان بگذرد و هيچ جايگاه نيابى در ياد مردمان؛ و لذت «نوشتن» در ياد مردمان ماندن است نه به خلوت، از لطايف خويش، لبخند بر لب آوردن!
گفت وگو با مجيد نظافت ، عضو شوراى شعر خراسان
مصائب شعر متعهد
372489.jpg
زينب بردبار‎/ قسمت اول
به من مى گويد بهترين تقسيمى كه ديدم تقسيم شعر نجيب و شعر غيرنجيب است. كلمه «شورشى» را دوست دارد و كوله بارى از خاطره است. شاعرانى كه نسل متعهد شعر را مى سازند و همچنين شاعر - نويسنده هايى كه كمتر به اين قبيل دغدغه ها پايبند هستند. هنوز در مشهد زندگى مى كند و به اصول خود پايبند است. عضو شوراى شعر خراسان و سردبير فصل نامه شعر و داستان «تارنگ» است. با لهجه شيرينى حرف مى زند و خلاصه حسابى شاعر است. در ادامه گفت وگويى را مى خوانيد كه با او درباره شعر متعهد، مشكلات و الزامات اش ترتيب داده ايم.
* آقاى نظافت، بد نيست در مورد شعر با صفت متعهد صحبت كنيم.
تشكر مى كنم كه از لفظ شعر متعهد استفاده كرده ايد . ضمن اينكه كافى است از كلمه «شعر» استفاده كنيم زيرا شعر و اساساً هنر درخواست خود متعهد است.
آنچه هيچ تعهدى ندارد و صرفاً به زيبايى حسى فرو كاسته شده است به اشتباه شعر يا هنر خوانده مى شود. اثر هنرى از جان يك هنرمند مى تراود و انسان بى اعتقاد چندان با معنا نيست. هر كسى به هر رو به چيزهايى معتقد است كه به صورت غيرمستقيم در اثرش حضور مى يابد. در اينجا تأكيد بر عبارت «غيرمستقيم» لازم مى آيد. چرا كه مستقيم گويى نيز از حيطه هنر خارج است. اثر مى بايست به گونه اى نامحسوس و غيرمستقيم به اعتقاد هنرمند اشاره از سوى ديگر كند. اگر كسى چنان لاابالى و بى فكر باشد كه هيچ عقيده اى در او يافت نشود، نمى تواند اثرى هنرى خلق كند. به هر حال اين شعر كه طبق تعريف ما متعهد بود نمى تواند به چيزى مانند جنگ بى اعتنا باشد. ببينيد عده اى در كشورى انقلاب كرده و مشق دموكراسى مى كنند. در چنين شرايطى كشور ديوانه اى با حمايت چند ابرقدرت به آنها حمله مى كند. هيچ آدم معقولى يافت نمى شود كه دچار دغدغه نشود و نخواهد در مقابل اين واقعه واكنش دهد. بخشى از جمعيت هنرمند هم نيروى خود را براى فعاليت در چنين شرايطى كه به صورت دفعى پيش آمده است به كار مى گيرند. بعد از جنگ هشت ساله به معناى كلى كلمه تمام نمى شود. نبرد فقر و غنا و هماوردى ظالم و مظلوم در سطح جهان هنوز ادامه دارد.
شعر حماسى به مسائل اجتماعى همواره در تكاپوى بيان وعرضه همين ستيزه هاست. على رغم همه اين حرف ها باز تكرار مى كنم كه با شعر صريح و مستقيم گو مخالف هستم. اين وقايع بايد در جان شاعر ته نشين شود و سپس به موقع خود با فرم مناسب و متناسب عرضه شود. نه اين كه براى هر كنگره اى يك دفتر شعر به زور حق التأليف بنويسم.
* چرا ادبيات متعهد (على الخصوص شعر جنگ) آن شور و هيجان گذشته را ندارد.
بخشى از آن طبيعى است. ما سال هاست كه از دوران جنگ به لحاظ زمانى فاصله گرفته ايم، امروزه دغدغه اول توده مردم وقايع جنگ نيست. از نظر ما جنگ موضوع مهمى بوده و هست اما با مسائل تازه ترى نيز مواجه هستيم. در دوره هاى زمانى خاصى بنا به فعاليت هاى تقويمى رسانه ها شروع به بحث از ادبيات دفاع مقدس مى كنند. اغلب ديده مى شود كه با نگرانى مى گويند شعر جنگ از ميان رفته است. به گمان من اينگونه نيست بلكه تعريف شعر جنگ تغيير كرده است. نكته بعدى نهادهاى متولى امور هنر و شعر دفاع مقدس هستند. اين نهادها با چند مشكل مواجه هستند. اول آنكه بعضى از اين نهادها موازى كارى مى كنند. اين نهادها كه تعريف مشخصى از شعر جنگ ندارند به دور از يك برنامه ريزى مدون به صورت جداگانه پيش مى روند. بدترين اتفاقى كه ممكن است پيش بيايد اين است كه آثار نازل و كم مايه در برنامه آنها قرار مى گيرد. اين ساده گرفتن سليقه مردم را فرو مى كاهد و ضمناً اين معنا را القا مى كند كه شعر متعهد همين آثار شعارى معمولى هستند. از آنجا كه برنامه مدونى براى پيشبرد پروژه هاى ادبيات دفاع مقدس وجود ندارد، پروژه ها «مسئول» محور مى شوند. خيلى از اين مسئولين با اين كه در جايگاه هاى مديريتى ديگرى موفق بوده اند اما تخصصى در زمينه ادبيات ندارند. به همين دليل تنها شعرهايى كه مثلاً با رديف چفيه، پوتين، شهيد ... نوشته شده اند در زمره ادبيات متعهد قرار مى گيرند. در اين ميان ممكن است آثار فاخرى كه در اعماق خود سوز و گداز جنگ دارند از دايره ادبيات دفاع مقدس كنار گذاشته شوند. گذشته از اين كاركردن با هنرمندان براى مسئولين كمى دشوار است. چون دنياهاى يكديگر را درك نكرده در نمى يابند. آن وقت شعر ضعيفى كه با رديف هاى شعارى نوشته شده است به شعر يك شاعر بزرگ تر ترجيح داده مى شود. در ادامه طبيعتاً شاعر نيز قطع همكارى مى كند. طى سال هاى پس از جنگ سليقه مخاطبين ارتقا يافته است. مخاطب اشعار متعهد ديگر طالب آثار پخته تر و عميق است. نه شعرهاى مستقيم و مهيج كننده كه به كار روزهاى جنگ مى خورند. اما معلوم نيست مسئولى كه در رأس كار است سليقه به روزى داشته باشد. به هر حال ممكن است شخص مسئول پس از مدتى با ادبيات و هنر عجين شود. اما بزودى بايد جاى خود را به ديگرى بدهد. كسى كه به جاى ايشان مى نشيند ممكن است هنوز بى تجربه باشد و اين دور همين طور ادامه مى يابد. به همين خاطر كار جدى كمتر مى شود و بيشتر به سمت كارهاى تريبونى مى رويم.
موضوع ديگرى كه از سوى ديگر وضع همين نهادها را نامنظم مى كند اين است كه بودجه مشخصى براى اين امر از سوى وزارت ارشاد ديده نشده است. شعر هنر اول اين مملكت است ولى هنوز به لحاظ بودجه و چارت سازمانى طفيلى موسيقى است. فقط ۶ ماه است كه دفتر شعر و موسيقى از هم جدا شده اند. حرف هايم را جمع كنم. نهادهاى موازى، نداشتن چشم انداز جامع و برنامه ريزى، پسند نازل برخى مسئولين، فقدان بودجه مشخص و تغيير مسير در پروژه ها اصلى ترين دلايلى هستند كه مى توانم ياد كنم.
* به نظرم شما در مورد مسئله اى به نام مديريت فرهنگى سخن مى گوييد كه به تازگى در برنامه دانشگاه ها ديده مى شود. به نظر شما با تأسيس اين رشته مشكل ادبيات حل مى شود
سؤال شما را با يك پرسش پاسخ مى دهم. مى دانيم كه هم اكنون هاليوود، به فضاهاى فرهنگى جهان خط دهى مى كند. مباحث ارزشى به كنار، اما آنها در مسير باطل خود برنامه مشخص و هدف گذارى دارند. به عنوان مثال گاهى فيلم هاى خود را با دو روايت مى سازند، يك روايت ۱۲۰ دقيقه اى را براى اروپا و يك نسخه مثلاً ۱۰۰ دقيقه اى را براى آسيا تهيه مى كنند، زيرا مى دانند مى خواهند چه تأثيرى را و در كجا بگذارند.
* شما مشكلات شعر متعهد را سر تا پا به گردن مسائل مديريتى مى اندازيد (هرچند اينها بى اهميت نيستند) سارتر سعى مى كند در «ادبيات چيست» از زمان و نمايشنامه متعهد دفاع كند. اما حتى او شعر را از اين مقوله مستثنى مى داند، شايد مشكل شعر متعهد در تعريف و وجه تسميه آن باشد. شايد اساساً شعر نمى تواند متعهد باشد چراكه به قول سارتر كلمات در شعر شىء هستند يا به هر دليل ديگر
هنر خود به وجود نمى آيد. بلكه بايد انسانى پيدا شود كه آن را بنويسد. اگر آن شخص متعهد باشد شعر او نيز متعهد مى شود.
* بسيارى از شاعران تاريخ ادبيات ما مثل منوچهرى و سوزنى و... كارى به كار تعهد نداشتند. گذشته از اين چطور مى توان شعر را به مؤلف آن برگرداند. راجع به رابطه مؤلف و اثر از نيمه قرن بيستم بحث هاى بسيارى درگرفته است. فرويد معتقد بود از خلال اثر مى توان مؤلف را شناخت ولى بعدها بارت، فوكو و... منكر درك رابطه قابل تحليل و شناخت ميان مؤلف و اثر شدند
من نيز با نظريه «فرويد» هم عقيده نيستم زيرا ما نمى توانيم با داشتن يك قطعه از پازل تمام آن را بشناسيم. انسان موجودى يك بعدى نيست. لحظات شادى و لحظات غم هر دو بر شاعر مى گذرند و او تحت تأثير حالات مختلف خود اشعار گونه گون مى نويسد. اما وقتى به همه آثار يك نويسنده توجه كنيد مى توانيد به يك شمايى كلى از او برسيد. به دفاتر قيصر امين پور نگاه كنيد. به نظر مى رسد آدمى ملايم واخلاق گرا بود. از مسائل جامعه اش دور نبود. پس از اين كه جوش و خروش هاى جوانى را پشت سر گذاشت به مسائل ماورايى و معنوى توجه مى كند. سير رشد و تطور قيصر و شعر قيصر در كتاب هايش مشخص است.
نگاهى به مجموعه شعر نوجوان «بوى گل در مى زند» رضا اسماعيلى
قلبى ترك خورده
372375.jpg
مهران رادين
* يك
خوب و مهربان تو
اى خداى بى همتا
تو جهان هستى را

آفريده اى زيبا
خالق گل و شبنم
ابر و تندر و بادى
مهر و ماه روشن را
تو به آسمان دادى
آسمان آبى را
بى ستون بنا كردى
گوهر درخشان را
در صدف، تو پروردى

خالق غم و شادى
خالق شب و روزى
بال شاپرك ها را
كرده اى تو گلدوزى

روى بال ماهى ها
كرده اى تو نقاشى
بر لبان گل، خنده
اى خدا، تو مى پاشى

در گلوى هر بلبل
تو ترانه مى ريزى
تو براى كفتر ها
آب و دانه مى ريزى

كرده اى تو مهد مهر
قلب پاك مادر را
مهربان ترين هستى
اى خدا، براى ما

خوب و مهربانى تو
اى خداى بى همتا
پايتخت مهر توست
شهر سينه هاى ما
«بوى گل در مى زند» مجموعه اى است ـ به استناد روى جلد خود ـ ويژه مخاطبان نوجوان از رضا اسماعيلى كه شاعر كهنه كارى است در شعر بزرگسال و در اين نوع شعر، هم سهل مى گويد، هم قابل فهم و البته برخوردار از «كشف» و متصل به «شهود» كه بسيار نيست اما به آن اندازه هست كه شعر را خواندنى كند.
او متولد۱۳۳۹ است و از شاعران جوانى كه در دهه ،۶۰ به شاعران انقلاب موسوم شدند و گر چه از نام آورترين شان نبوده، اما دو دهه شاعرى، زبانش را محكم تر كرده و «روگفتن»ها را كمتر و شعر را بيشتر؛ شعر نوجوان براى وى عرصه تازه اى است به گمانم؛ در مقدمه كتاب اشاره اى نشده به زمان سرودن اين شعرها اما زبان شعرهاى كتاب به ما مى گويد كه بايد متأخر باشند چون لااقل ۱۰ سال قبل، اسماعيلى مشكل تر مى سرود و كارهايش روانى كارهاى اخير را نداشت. او در مقدمه كتابش نوشته: «نوجوانى فصل قشنگى از زندگى است؛ مرزى بين كودكى و بزرگسالى. راستش را بخواهى من هم حس تو را دارم. چيزى كه در اين سن و سال آدم را اذيت مى كند اين است كه تكليف خودش را با خودش نمى داند؛ چرا كه در اين سن و سال به آدم به چشم كودك نگاه مى كنند و نه به چشم بزرگسال! وقتى فكر مى كنى كه ديگر بزرگ شده اى و بايد پدر و مادرت تو را جدى بگيرند و در كارها با تو مشورت كنند، جواب مى شنوى كه: «تو هنوز بچه اى و اين حرف ها به تو نيامده است.» وقتى هم كه مى خواهى دوباره به دنياى كودكى خودت برگردى و بى هيچ مسئوليتى به شيطنت و بازيگوشى مشغول شوى، ناگهان بر سرت فرياد مى زنند كه: «دست از اين كارهاى كودكانه بردار، تو ديگر بچه نيستى!» به همين خاطر است كه مى گويم در دوران نوجوانى، آدم تكليف خودش را با خودش نمى داند. به هر حال اين دوران را بايد پشت سر گذاشت. از مرز كودكى عبور كرد و به ايستگاه بزرگسالى رسيد.»
به گمانم مشكل اين شعرها هم از همين جا شروع مى شوند؛ از آنجا كه شاعر از ايستگاه نوجوانى مى خواهد يك راست به ايستگاه بزرگسالى برسد و اين ايستگاه را به عنوان ايستگاه قبول ندارد حداكثر فكر مى كند قطار، براى اين ايستاده تا قطار روبه رو بيايد و رد شود!
نگاه اسماعيلى در اين مجموعه شعر، نگاهى بزرگسالانه است به جهان و اين البته اصلاً برنمى گردد به نگاه آئينى اش يا شعرهاى آئينى اش كه از اين دست آثار - به شكل موفق اش- در شعرهاى رحماندوست و ابراهيمى بسيار است، بلكه به ارتفاع و زاويه ديد بزرگسالانه اش برمى گردد كه به رغم سادگى نسبى زبان، به آن آسيب مى زند و ورود كلماتى مثل «مهر» به جاى «مهربانى» يا حتى پس و پيش كردن اركان جمله، شعر را يكسره به حيطه اى مى كشاند كه آن را شعرى غيرمستحكم در حوزه شعر بزرگسال بدانيم كه سرودن اش «سهل» بوده نه «سهل و ممتنع» و حتى از «ضعف تأليف» هم در رنج است؛ «كرده اى تو مهد مهر‎/ قلب پاك مادر را‎/ مهربان ترين هستى‎/ اى خدا، براى ما» كه سر راست اش مى شود اين: «قلب پاك مادر را تو گهواه ى مهربانى كرده اى اى خدايى كه براى ما مهربان ترين هستى» كه خيلى راحت به ما مى گويد كه فاقد «كشف و شهود» است و عنصر شاعرانه خاصى ندارد. اسماعيلى در اين كتاب، شعرهاى سخت ترى هم دارد كه به ما گوشزد مى كند كه اين شعرها نه براى نوجوانان كه براى بزرگسالان نوشته شده و چون در گزينش بعدى، زبانشان زياد محكم از آب درنيامده، شاعر به اين «گمان» رسيده كه براى «نوجوانان گرامى» مطلوب است؛ و اين اشتباهى است كه لااقل ۹۹درصد شاعران موفق و نيمه موفق بزرگسال مرتكب مى شوند و تصور مى كنند كه به راحتى مى توانند وارد اين حوزه تخصصى شوند و حرفى براى گفتن داشته باشند.
*دو
شعرهاى اين كتاب گرچه در پاره اى از بخش هاى خود از زبانى ساده بهره مندند اما بخش اعظم شان، از گزاره هاى شعرهاى آئينى بزرگسالانه كه اسماعيلى يكى از چهره هاى موفق آن است، لطمه ديده اند و تطابق نگاه و زبان ندارند با «نوع ادبى» مورد اشاره روى جلد كه به مخاطب مى گويد بايد منتظر شعر نوجوانانه باشد؛ مثل «بنگر به آسمان‎/ اين خلقت خدا‎/ اين خلقت شگفت‎/ اين گنج پربها‎/ بنگر به آسمان‎/ اين پرده جهان‎/ در پشت پرده چيست ‎/ دنياى جاودان» يا: «اى آسمان، ابرى بباران‎/ برفصل خشك ظلم و خنجر‎/ تا فصل بى مهرى سرآيد‎/ از راه آيد، فصل بهتر‎/ فصل طلوع نور مهدى (عج) فصل غروب رنگ ظلمت‎/ فصل خوش و رنگين كمانى‎/ زيباترين فصل عبادت.» يا: «من قدس مظلومم‎/ قلبى ترك خورده‎/ يك خنده پرپر‎/ يك زخم پژمرده‎/ در قاب چشمانم‎/ تصوير غم پيداست‎/ بر قامت سرخم‎/ زخم ستم پيداست‎/ بر من شبيخون زد‎/ اهريمنى خونخوار‎/ لبخند من پاشيد‎/ شد قلب من آوار.» مواردى كه به آنها اشاره شد، غير از وزن كوتاه شان، هيچ نسبت ديگرى با شعر نوجوان ندارند و در بهترين حالت، شعرهاى ساده و آئينى و بزرگسالانه نيمه موفقى مى توانند باشند و بعضى اوقات، متأسفانه در همين حد هم، ناموفق اند. مى ماند چند«بند» نسبتاً موفق و ساده كه قادر نيستند به تنهايى و فارغ از كليت شعر، با مخاطب نوجوان به توافق زيباشناختى برسند. توصيه ام به رضا اسماعيلى اين است اگر مى خواهد به شكل جدى در اين «نوع ادبى» وارد شود كمى به اين حوزه، جدى تر نگاه كند. اين حوزه، يك حوزه حرفه اى است و حضور در آن، وقت و تجربه بيشترى مى طلبد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |