|
نگاهى به مجموعه شعر «تو/تهران/ 1385» از آرش نصرت اللهى
موفقيت درگام دوم
|
|
|
[يزدان مهر ]
يك «تو/تهران/ 1385» دومين كتاب آرش نصرت اللهى ست كه نخستين آن در ۱۳۸۳ و با نام « رفته ام خودم را بياورم» منتشر شد. او به روايت نام آخرين شعر اين كتاب [كه نامى به شدت غير عادى يا به شكل اديبانه اش غير متعارف است!] اين شاعر بسيار جوان است. در درجه نخست، شاعرى شهرستانى ست، در مرحله بعدى و از اين «فرض» مى توان به اين «حكم» دست يافت كه شاعرى جوان و شهرستانى و نمونه تيپيك اين گونه شاعران در دهه هشتاد است. بگذاريد كمى خوانده هاى خودم را پيش از آگاهى شما نسبت به انديشه هاى شاعر و نوع ارائه آن در اين كتاب، وارد «متن» كنم و بگويم گرچه او نمونه اى تيپيك از اين گونه شاعران است اما در سى سالگى توانسته، هم از راديكاليسم [متعلق به دهه هاى پيشين] شهرستانى عبور كند و به شعرى كما بيش متعادل برسد هم نگاه شهرستانى خود نسبت به جهان را كما بيش حفظ كند [كه اين دومى، امتياز بزرگى ست و تبلور معناى كتاب نخست وى كه «رفته ام خودم را بياورم» و نشاندهنده اين سويه قابل تأييد و تكريم در جهان نگرى وى است كه هنوز « بومى گرايى» در شعر جوان هشتاد، پايه و مايه دارد.] به گمانم هنوز زود باشد كه در باب «شعر نصرت اللهى» [يعنى شعرى با وجوه قابل تفكيك از زبان شعرى زمانه و همعصران و همنسلانش] صحبت كنيم. چنان كه زود است كه در اين حوزه درباره ديگر شاعران شاخص اين نسل صحبت كنيم [و مثلاً اشاره اى كنيم به نامى چون«گروس عبدالملكيان» كه گرچه از پايگاه نشر و انتشار و حضور نمايان تر - به چشم گيرتر- در عرصه ادبى برخوردار است اما لااقل، پانزده شاعر ديگر در همين حدود سنى، آثارشان در همين پايه و مايه است و البته از وجوه متمايز- يا كاملاً متمايز- زبانى برخوردار نيستند و به زعم من، نصرت اللهى، در مقايسه، مستقل تر است زبان اش.] با اين همه، در شعر وى نيز، همچون شعر شاعران مطرح هفتاد، بيشتر با « فضاى مستقل» [ كه حاصل نگاه مشخص شعرى در محور عمودى است] مواجهيم تا با «زبان مستقل» [كه حاصل نگاه مشخص شعرى در محور افقى و مصراع هاست] شعر «ديوارهاى اهلى»، به عنوان يكى از شعرهاى قابل توجه «تو/ تهران۱۳۸۵/»، در چهارچوب شعرى « به مناسبت» كه به زلزله بم اختصاص دارد، از رويكردهاى ياد شده برخوردار است يعنى هم از وجوه مثبت و رو به پيش و هم از وجوه كمتر مثبت [مثل آسيبى كه چون «روغن جلا»، روى شعر كشيده شده و آن هم، آخرين رمق هاى آن راديكاليسم زمان گذشته شهرستانى است كه تحميل «استعاره هاى برون شعرى » به شعر است و كلاً شعر را به دو نيمه استعارى و «واقع نمايانه» تقسيم كرده كه وجه واقع نمايانه البته، جذاب تر است]/ « نيست كه خشت هاى خانگى/ اهلى اند پيش از تو ديوار مى دانست قسمت هايى از صداى تو در پنجه هاى باد قسمت هايى از تو در دست هاى من نه/ ديگر / نمى لرزى و براى هميشه خاك را به خاطر سپرده ام به آخرين بارى كه فكر مى كرديم فكر مى كنم فردا.// آمفى تئاتر شهر/ صداى بسطام و هاى هاى ارگ كه با غبار قديمى خود/ نزديك مى شود -آى.// همه چيزهاى زيرم! سمفونى فكرهاى آدم كم كم بلند مى شود صداى تو را از چنگ باد بم را كه از چنگ خاك مى خواهم دوباره ديوارها را / اهلى كنم!» دو « تو/ تهران/ 1385»، كلاً نام جذابى براى مجموعه يك شاعر شهرستانى نيست مگر آنكه كتاب درباره مواجهه اين شهرستانى با رويكردها و فضايى متفاوت با تهران باشد و «تهران» با نگاهى ديگر ، روايت شود كه چنين اتفاقى هم در كتاب نيفتاده. انتخاب چنين نامى، يادآور نامى ديگر است كه در دهه هفتاد و از شرق گيلان به تهران آمد و عنوان دومين كتابش «تهران در رنو» بود و البته بهانه اى در «فرامتن» هم براى انتخاب چنين نامى داشت چرا كه تهران را در رنويى كه هميشه محتاج تعمير بود، ديده بود؛ در واقع، پنجره ها و شيشه جلوى رنو، جاى پرده نقره اى سينما را برايش گرفته بود تا او را با اين فضاى تازه آشنا كند. اين تأثير، البته تنها تأثير نصرت اللهى از شعر دهه هفتاد نيست. موفق ترين شعر كتاب [يعنى همان واپسين شعر، كه نام نامتعارف اش را به منظور اكتشاف سن و سال و موطن شاعر ذكر كردم] به شكلى كاملاً روشن و نمايان، متأثر از بهترين شعرهاى «حركت ناگهانى اشيا» ايرج ضيايى [شاعرى مستقل از شعر هفتاد اما تأثيرگذار بر روند توسعه آن] تا است و البته، يادآور شعرى از على رضا آبيز در نخستين كتابش كه آن هم به «ريشه ها» برمى گردد و به آباء و اجداد و سنت ها و اين شباهت، فقط به دليل مكان «وقوع» و فرهنگ آن منطقه [آستارا] نيست، واقعاً بيان نصرت اللهى متأثر است از آن شعرها؛ گرچه، به دليل حضور خاطرات قديم تر، كه جلوه هاى زيباترى از زندگى سنتى ايرانى دارد، شعرهاى ضيايى و آبيز، ازرنگ و بوى ديگرى برخوردار است؛ در مقايسه با شعر نصر ت اللهى اما؛ «شكل روايى» شعر وى متفاوت است با شكل روايى آن شعرها و شاعر مصر است كه با استفاده از «جدول كارى» به «شيفت بندى» زندگى خانوادگى اش بپردازد كه كاش، روى اين «شكل روايى» بيشتر متمركز مى شد و به «امكانات بالقوه آن» بيشتر توجه مى كرد، كاش! «آستارا- خيابان شريعتى شرقى- خيايان سرباز گمنام- كوچه دولت اول- پلاك۶ نرسيده به دريا مى رسى به نوجوانى من نوجوانى من با شيفت بندى ساده روز شيفت اول: پدر/ از لاى تصنيف هاى آذرى/ درمى آيد «تاريخ» را از من مى پرسد «تصميم كبرا» را/ ديكته مى كند به برادرم لالايى براى خواهرم خواب رفته روى گهواره پاهاى خواب رفته.// شيفت دوم: مادر تا شدگى هاى روز را/ مى آويزد هموارم/ مثل پيراهن اتو شده پشت نيم كت ها كلمات را كش مى روم/ براى سطرهاى خالى.// شيفت سوم: رگ هاى خانه پر از مادر است چشم هاى خانه پر از خواهر با برادرم و عصرهاى فوتبال خاك را از خواب كوچه/ برمى داريم برمى داريم بادبادكى كه رابطه اى است ميان ايوان و ابر شب شروع مى شود با پدر/ كه ابياتى شده از «حيدر بابا» و شام/ به اندازه اى كه فردا هم زير ظهر قرار بگيرد! و ديگر اينكه، او با استعداد است و البته در اين مملكت، استعدادها، اغلب شانس زيادى براى موفقيت ندارند چون متكى به استعداد خود، بى خيال پشتكار مى شوند!
|