يكشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۷ - ۱ ذيحجه ۱۴۲۹
Sun, Nov 30, 2008
فرهنگ و هنر
۴۰۸۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
لذات «نوشتن»
نگاهى به مجموعه شعر «تو‎/تهران‎/ 1385» از آرش نصرت اللهى
لذات «نوشتن»
روايات بناكتى
[يزدان سلحشور ]
«محمدبن اسحاق روايت كند از عبدالله بن عباس، رضى الله عنه، كه گفت: از لفظ سلمان شنيدم كه گفت: من از دهى بودم، از ولايت اصفهان كه آن را «جى» گفتندى و پدرم دهقان آن ده بود و مجوسى بود و من خدمت آتش كردمى و آن را سجده بردمى و پدرم مزرعه داشت. روزى مرا بدان مزرعه فرستاد. در راه كليسايى بود و ترسايان در آنجا بودند. خاطرم بر آنجا ميل كرد. چون درآمدم، جمعى ديدم كه انجيل مى خواندند و بعضى دعا و تضرع مى كردند. مرا آن حالت از ايشان خوش آمد. پرسيدم از ايشان كه: «دين شما دين كيست » گفتند: «دين عيسى عليه السلام است». پرسيدم: «اهل اين دين بيشتر كجا باشند » گفتند: «در شام». از پدر بگريختم و به شام رفتم و از آنجا به نصيبين پيش قسيسى، و از او تعليم انجيل كردم و او مرا به روم به عموريه فرستاد، پيش مردى كه در علوم نصارى نظير نداشت. از خدمت او تحصيل علوم كردم. چون وقت وفات او رسيد، گفتم: «مرا چه وصيت مى كنى » گفت: «اى پسر، نزديك است به آن زمان كه دراى محمدى بزنند و علم نبوت برپا مى كنند. بر او رو كه شفاى كار بر اويابى، و ختم نبوت به وى است و از عرب خواهد بود.» من با كاردانى به زمين عرب رفتم. آن جماعت با من غدر كردند و مرا به يهوديى از بنى قريظه فروختند. او مرا به مدينه برد. چون سيد، صلى الله عليه و آله، به مدينه آمد، روزى قدرى خرما برگرفتم و به خدمت رسول، صلى الله عليه و سلم رفتم. پيش او بنهادم و گفتم صدقه است. سيد دست بر آن نهاد؛ اصحاب را گفت: «بسم الله، شما به كار بريد» من شنوده بودم كه پيغامبر آخرالزمان صدقه نخورد و هديه قبول كند و بخورد. روزى ديگر، قدرى خرما ببردم و گفتم «اين هديه است» قبول كرد و بخورد و به اصحاب داد و شنيده بودم كه مهر نبوت، بر كتف مباركش بود. از پس پشتش بايستادم. به فراست بدانست كه چه مى خواهم. مهر نبوت به من بنمود. چون آن بديدم، در پاى مباركش افتادم و ايمان آوردم و مرا دلخوشى ها داد و گفت: «خود را از آن يهودى بخر» و او نمى فروخت. عاقبت به چهل اوقيه زر و سيصد بيخه درخت خرما كه از براى بنشانم و بپرورم. مرا بفروخت. سيد، صلى الله عليه و آله، صحابه را فرمود: «برادر خود، سلمان را، معاونت كنيد.» سيصد بيخه درخت خرما توزيع كردند. رسول، صلى الله عليه و آله، به دست مبارك خود بنشاند.»
«روضه اولى الالباب فى معرفه التواريخ و الانساب» را امروزه به نام «تاريخ بناكتى» مى شناسيم براساس لقب مؤلف اش كه «فخر بناكتى» بوده و البته نامش، فخرالدين ابوسليمان داوود. بناكتى از مؤلفان و شاعران قرن هفتم و هشتم هجرى است. پيشه اش شاعرى بوده و مورد مرحمت و رأفت غازان خان نيز. كتاب، در باب تاريخ عمومى عالم است از خلقت آدم تا جلوس سلطان ابوسعيدخان، و بناكتى، دنباله وقايع را تا سال ۷۱۷ هجرى كه آغاز دوره سلطان ابوسعيد است، توسع روايت داده. تاريخ بناكتى به ۹ قسم، تحرير شده و آن اقسام چنين است: تاريخ انبيا، ذكر ملوك فرس، تاريخ اسلام تا انقراض خلافت عباسى، سلاطين ايران در عهد اسلامى، تاريخ يهود، تاريخ نصارا، تاريخ هنود و صور اقاليم، ذكر ممالك هندوستان و پادشاهان ايشان، تاريخ ختا و تاريخ مغول تا سلطان ابوسعيد. آنچه كه از شيوه روايت اين كتاب درمى يابيم، سادگى در عين زيبايى است و البته، نثرى كه كارآمد است براى داستان مدرن و فاصله اش با نثر قرن ۱۴ هجرى به قدرى است كه مى توان گمان برد كه نگارنده اى آن را در دهه هاى بيست يا سى، به نگارش درآورده و البته از بسيارى متون آن دهه ها، به نثر روان و روشن امروز، نزديكتر است و همچنين پاكيزه تر. اما اهميت قضيه در آن است كه در روايت سلمان پارسى، ما شاهد حضور «نظرگاه» ـ به معناى مدرن آن ـ در «متن» ايم و اين، عجب است از متنى كه لااقل ۶۰۰ سال با ما فاصله دارد.
نگاهى به مجموعه شعر «تو‎/تهران‎/ 1385» از آرش نصرت اللهى
موفقيت درگام دوم
400362.jpg
[يزدان مهر ]

يك
«تو‎/تهران‎/ 1385» دومين كتاب آرش نصرت اللهى ست كه نخستين آن در ۱۳۸۳ و با نام « رفته ام خودم را بياورم» منتشر شد. او به روايت نام آخرين شعر اين كتاب [كه نامى به شدت غير عادى يا به شكل اديبانه اش غير متعارف است!] اين شاعر بسيار جوان است. در درجه نخست، شاعرى شهرستانى ست، در مرحله بعدى و از اين «فرض» مى توان به اين «حكم» دست يافت كه شاعرى جوان و شهرستانى و نمونه تيپيك اين گونه شاعران در دهه هشتاد است. بگذاريد كمى خوانده هاى خودم را پيش از آگاهى شما نسبت به انديشه هاى شاعر و نوع ارائه آن در اين كتاب، وارد «متن» كنم و بگويم گرچه او نمونه اى تيپيك از اين گونه شاعران است اما در سى سالگى توانسته، هم از راديكاليسم [متعلق به دهه هاى پيشين] شهرستانى عبور كند و به شعرى كما بيش متعادل برسد هم نگاه شهرستانى خود نسبت به جهان را كما بيش حفظ كند [كه اين دومى، امتياز بزرگى ست و تبلور معناى كتاب نخست وى كه «رفته ام خودم را بياورم» و نشاندهنده اين سويه قابل تأييد و تكريم در جهان نگرى وى است كه هنوز « بومى گرايى» در شعر جوان هشتاد، پايه و مايه دارد.]
به گمانم هنوز زود باشد كه در باب «شعر نصرت اللهى» [يعنى شعرى با وجوه قابل تفكيك از زبان شعرى زمانه و همعصران و همنسلانش] صحبت كنيم. چنان كه زود است كه در اين حوزه درباره ديگر شاعران شاخص اين نسل صحبت كنيم [و مثلاً اشاره اى كنيم به نامى چون«گروس عبدالملكيان» كه گرچه از پايگاه نشر و انتشار و حضور نمايان تر - به چشم گيرتر- در عرصه ادبى برخوردار است اما لااقل، پانزده شاعر ديگر در همين حدود سنى، آثارشان در همين پايه و مايه است و البته از وجوه متمايز- يا كاملاً متمايز- زبانى برخوردار نيستند و به زعم من، نصرت اللهى، در مقايسه، مستقل تر است زبان اش.] با اين همه، در شعر وى نيز، همچون شعر شاعران مطرح هفتاد، بيشتر با « فضاى مستقل» [ كه حاصل نگاه مشخص شعرى در محور عمودى است] مواجهيم تا با «زبان مستقل» [كه حاصل نگاه مشخص شعرى در محور افقى و مصراع هاست] شعر «ديوارهاى اهلى»، به عنوان يكى از شعرهاى قابل توجه «تو‎/ تهران۱۳۸۵‎/»، در چهارچوب شعرى « به مناسبت» كه به زلزله بم اختصاص دارد، از رويكردهاى ياد شده برخوردار است يعنى هم از وجوه مثبت و رو به پيش و هم از وجوه كمتر مثبت [مثل آسيبى كه چون «روغن جلا»، روى شعر كشيده شده و آن هم، آخرين رمق هاى آن راديكاليسم زمان گذشته شهرستانى است كه تحميل «استعاره هاى برون شعرى » به شعر است و كلاً شعر را به دو نيمه استعارى و «واقع نمايانه» تقسيم كرده كه وجه واقع نمايانه البته، جذاب تر است]‎/
« نيست كه
خشت هاى خانگى‎/ اهلى اند
پيش از تو ديوار
مى دانست
قسمت هايى از صداى تو در پنجه هاى باد
قسمت هايى از تو در
دست هاى من
نه‎/ ديگر ‎/ نمى لرزى
و براى هميشه
خاك را به خاطر سپرده ام
به آخرين بارى كه فكر مى كرديم
فكر مى كنم
فردا.‎/‎/
آمفى تئاتر شهر‎/ صداى بسطام
و هاى هاى ارگ
كه با غبار قديمى خود‎/ نزديك مى شود
-آى.‎/‎/ همه چيزهاى زيرم!
سمفونى فكرهاى آدم
كم كم بلند مى شود
صداى تو را از چنگ باد
بم را كه از چنگ خاك
مى خواهم دوباره ديوارها را ‎/ اهلى كنم!»
دو
« تو‎/ تهران‎/ 1385»، كلاً نام جذابى براى مجموعه يك شاعر شهرستانى نيست مگر آنكه كتاب درباره مواجهه اين شهرستانى با رويكردها و فضايى متفاوت با تهران باشد و «تهران» با نگاهى ديگر ، روايت شود كه چنين اتفاقى هم در كتاب نيفتاده. انتخاب چنين نامى، يادآور نامى ديگر است كه در دهه هفتاد و از شرق گيلان به تهران آمد و عنوان دومين كتابش «تهران در رنو» بود و البته بهانه اى در «فرامتن» هم براى انتخاب چنين نامى داشت چرا كه تهران را در رنويى كه هميشه محتاج تعمير بود، ديده بود؛ در واقع، پنجره ها و شيشه جلوى رنو، جاى پرده نقره اى سينما را برايش گرفته بود تا او را با اين فضاى تازه آشنا كند. اين تأثير، البته تنها تأثير نصرت اللهى از شعر دهه هفتاد نيست. موفق ترين شعر كتاب [يعنى همان واپسين شعر، كه نام نامتعارف اش را به منظور اكتشاف سن و سال و موطن شاعر ذكر كردم] به شكلى كاملاً روشن و نمايان، متأثر از بهترين شعرهاى «حركت ناگهانى اشيا» ايرج ضيايى [شاعرى مستقل از شعر هفتاد اما تأثيرگذار بر روند توسعه آن] تا است و البته، يادآور شعرى از على رضا آبيز در نخستين كتابش كه آن هم به «ريشه ها» برمى گردد و به آباء و اجداد و سنت ها و اين شباهت، فقط به دليل مكان «وقوع» و فرهنگ آن منطقه [آستارا] نيست، واقعاً بيان نصرت اللهى متأثر است از آن شعرها؛ گرچه، به دليل حضور خاطرات قديم تر، كه جلوه هاى زيباترى از زندگى سنتى ايرانى دارد، شعرهاى ضيايى و آبيز، ازرنگ و بوى ديگرى برخوردار است؛ در مقايسه با شعر نصر ت اللهى اما؛ «شكل روايى» شعر وى متفاوت است با شكل روايى آن شعرها و شاعر مصر است كه با استفاده از «جدول كارى» به «شيفت بندى» زندگى خانوادگى اش بپردازد كه كاش، روى اين «شكل روايى» بيشتر متمركز مى شد و به «امكانات بالقوه آن» بيشتر توجه مى كرد، كاش!
«آستارا- خيابان شريعتى شرقى- خيايان سرباز گمنام- كوچه دولت اول- پلاك۶
نرسيده به دريا
مى رسى به نوجوانى من
نوجوانى من
با شيفت بندى ساده روز
شيفت اول:
پدر‎/ از لاى تصنيف هاى آذرى‎/ درمى آيد
«تاريخ» را از من مى پرسد
«تصميم كبرا» را‎/ ديكته مى كند به برادرم
لالايى براى خواهرم
خواب رفته روى گهواره پاهاى خواب رفته.‎/‎/
شيفت دوم:
مادر
تا شدگى هاى روز را‎/ مى آويزد
هموارم‎/ مثل پيراهن اتو شده
پشت نيم كت ها
كلمات را كش مى روم‎/ براى سطرهاى خالى.‎/‎/
شيفت سوم:
رگ هاى خانه پر از مادر است
چشم هاى خانه پر از خواهر
با برادرم و عصرهاى فوتبال
خاك را از خواب كوچه‎/ برمى داريم
برمى داريم بادبادكى
كه رابطه اى است ميان ايوان و ابر
شب شروع مى شود
با پدر‎/ كه ابياتى شده از «حيدر بابا»
و شام‎/ به اندازه اى كه فردا هم
زير ظهر
قرار بگيرد!
و ديگر اينكه، او با استعداد است و البته در اين مملكت، استعدادها، اغلب شانس زيادى براى موفقيت ندارند چون متكى به استعداد خود، بى خيال پشتكار مى شوند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |