يكشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۷ - ۱ ذيحجه ۱۴۲۹
Sun, Nov 30, 2008
ماجرا
۴۰۸۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
آگهى ترحيم براى فرار از مجازات
[حميده گودرزى ]
نقشه پسر تبهكار كه باچاپ آگهى ترحيم مادرش و برگزارى مراسم عزا، سعى داشت راز كلاهبردارى مادرش را براى هميشه مخفى نگه دارد با هوشيارى شاكى پرونده فاش شد.
مادر و پسر چندى قبل با تهيه مدارك جعلى، خانه يك زن سالخورده را فروخته بودند.
مرد سالخورده اى با مراجعه به شعبه هشتم دادسراى ناحيه دو - سعادت آباد- از زنى به نام «نسرين» به اتهام كلاهبردارى شكايت كرد و گفت: اواخر سال گذشته براى خريد خانه به دفتر يك مشاور املاك در شمال غرب تهران رفتم.
صاحب بنگاه هم ، يك آپارتمان ۹۰ مترى در طبقه سوم ساختمان ۶ طبقه اى در محدوده كوى نصر تهران نشانم داد. پس از بررسى هاى لازم هم براى خريد ، اعلام آمادگى كردم.
بدين ترتيب، صاحب بنگاه براى عقد قرارداد فروش خانه با نسرين، كه مدعى بود صاحب اصلى آپارتمان است قرار ملاقاتى گذاشت. آن روز نسرين سند آپارتمان، كارت ملى و شناسنامه اش را به بنگاه آورد. من هم بعد از مشاهده اسناد با «نسرين» به توافق رسيدم تا آپارتمان را ۱۲۰ ميليون تومان بخرم. آن روز ۳۵ ميليون تومان به عنوان پيش پرداخت به فروشنده دادم. صاحب بنگاه هم مبايعه نامه اى نوشت و قرار شد بقيه پول را هنگام انتقال سند در دفترخانه پرداخت كنم. او در عين حال كليد خانه را هم به من داد. اما در موعد مقرر وقتى با فروشنده تماس گرفتم تا زمان تنظيم سند و تسويه حساب را مشخص كنم او بهانه مى گرفت و از من مى خواست چند روزى صبر كنم.
تا اين كه ديروز وقتى براى سركشى به خانه جديدم رفته بودم ناگهان مرد جوانى را ديدم. او كه با ديدنم شوكه شده بود به تصور اين كه دزد هستم به داد و فرياد پرداخت. من هم به او گفتم صاحب خانه هستم. اما او با شنيدن اين موضوع عصبانى تر شد و گفت: خانه متعلق به مادرش است. بعد هم براى اطمينان خاطر سند واقعى خانه را نشانم داد و گفت: «مادرم به دليل كهولت سن چند ماهى است كه در خانه ما زندگى مى كند به همين خاطر كليد خانه را به نسرين زن همسايه سپرديم تا هر چند وقت يك بار به آنجا سركشى كند. با اين وضعيت فكر مى كنم او با جعل سند، اين خانه را فروخته است. من كه با وقوع اين حادثه كاملاً سردر گم شده بودم، سراغ صاحب بنگاه رفتم كه او از اين موضوع اظهار بى اطلاعى كرد.
بازپرس «حفارى» پس از شنيدن حرف هاى شاكى به مأموران اداره چهاردهم پليس آگاهى تهران مأموريت داد نسرين را دستگير كنند. از سوى ديگر «نسرين» وقتى دريافت پليس در تعقيب اش است مخفى شد تا اين كه مردم با آگهى ترحيم اين زن روبه رو شدند. با اين حال شاكى پرونده پس از تلاش فراوان دريافت زن كلاهبردار زنده است. بدين ترتيب با كمك مأموران او را به دام انداخت. پسر نسرين هم به اتهام همدستى بامادرش دستگير شد. با اين حال هر دو منكر ارتكاب هر گونه جرمى شدند.
هم اينك متهمان با قرار قانونى بازداشت هستند و تحقيق از آنها ادامه دارد.
آرزوى مرگ
400278.jpg
[فرناز قلعه دار]
«آقاى قاضى شما را به همه مقدسات عالم قسم مى دهم هرچه زودتر حكم قصاص مرا اجرا كنيد تا راحت شوم. به خدا خسته شدم و ديگر تحمل اين زندگى را ندارم.»
در اتاق اجراى احكام دادسرا سرگرم مطالعه يكى از پرونده هاى جنايى بودم كه ناگهان با شنيدن اين جمله ها از زبان يك زندانى بى اختيار توجهم به او جلب شد. برايم خيلى عجيب بود تمام زندانى هايى كه به اين شعبه مى آيند، به هر درى مى زنند تا براى مدت كوتاهى هم كه شده زمان اجراى حكم خود را به تعويق بيندازند، اما حالا با شنيدن اين حرف از زبان مرد زندانى خيلى متعجب شده بودم. چنان ملتمسانه از قاضى اجراى احكام تقاضاى عجله در اجراى حكم اعدام را داشت كه بشدت كنجكاو شدم علت اين همه عجله براى مرگ را بدانم.
دست هاى مرد زندانى با دستبند آهنى به هم گره خورده بود. پاهايش را نيز زنجير زده بودند. دو مأمور زندانى دو طرفش نشسته و بشدت مراقبش بودند، اما او رنجورتر و كم توان تر از آن به نظر مى آمد كه قادر به فرار باشد.
در اين ميان قاضى اجراى احكام هم انگار مى خواست علت اين همه التماس مرد زندانى براى مرگ را بداند، از او پرسيد: چى شده چه اتفاقى افتاده حالا كه شاكى هاى پرونده ات نمى خواهند تو را اعدام كنند، خودت دنبال اعدامى
مرد زندانى درحالى كه نيشخند مى زد، سرش را به نشانه تأسف تكان داد و با حالتى درمانده گفت: آقاى قاضى آنها از من پول مى خواهند، بايد ديه بدهم، من كه آه ندارم با ناله سودا كنم، اين همه پول را از كجا بياورم
خانواده ات نمى توانند كمك كنند
- كدام خانواده شش ماه است از طريق مددكارى زندان براى هر كه مى شناختم نامه فرستادم، تلفن زدم اما اثرى از هيچ كدامشان نيست. امروز به طور دقيق هفت سال و شش ماه است كه در زندانم، اما حتى يك بار هم سراغى از من نگرفته اند. انگار نه انگار من هنوز ناسلامتى زنده ام، اما همه آنها مرا مرده مى دانند.
به هر حال چاره ديگرى ندارى، خانواده مقتول ديه خواسته اند. آنها نمى خواهند اعدامت كنند.
- از شما خواهش مى كنم، التماس مى كنم بگذاريد اعدامم كنند وگرنه بايد چند سال ديگر با همين وضعيت در زندان بمانم و عذاب بكشم.
با شنيدن حرف هايش كنجكاوى ام بيشتر شد. بنابراين از قاضى اجازه خواستم چند دقيقه اى با آن مرد زندانى گفت و گو كنم. درحالى كه حوصله نداشت و عصبى به نظر مى رسيد، پرسيدم:
چند سالته
- 35 سال.
اما خيلى پيرتر به نظر مى رسى. مثل اين كه در زندان خيلى سخت مى گذرد
- خدا حتى يك لحظه اش را هم نصيب هيچ كس نكند. هر ساعت زندان براى آدم مثل يك قرن مى گذرد. معلومه كه آدم پير مى شه.
قبل از اين كه زندانى شوى، چه كار مى كردى
- هيچى، بيكار بودم و هنگام سرقت هم ناخواسته مرتكب قتل شدم. باور كنيد بدبخت ترين آدم روى زمين هستم. از وقتى به دنيا آمدم، بدبختى هم با من بود. بچه بودم، پدرم مرد. خواهر بزرگترم با مادرم در خانه هاى مردم كار مى كردند. وقتى عقلم رسيد و روى پاى خودم ايستادم، رفتم دنبال كار. هر كارى فكر كنى كردم، نوكرى، كارگرى، باربرى. تا كلاس پنجم بيشتر درس نخواندم يعنى نتوانستم درس بخوانم. مادرم پول نداشت تا برايم لباس، كيف و كتاب بخرد. همين قدر پول در مى آورد كه شكم گرسنه مان را نصفه، نيمه سير كند. بزرگتر كه شدم، خانواده ام اصرار كردند به تهران بيايم و كار كنم. اما بزرگترين اشتباه زندگى ام آمدن به تهران بود. يك سال تمام به هر درى زدم تا كار مناسبى پيدا كنم، اما همه كارها موقتى بود. زمستان و تابستان در سرما و گرما سر چهارراه ها مى ايستادم تا شايد كسى كارگر بخواهد و مرا سر كار ببرد، اما آن هم فايده اى نداشت. بالاخره شيطان وسوسه ام كرد و تصميم به سرقت گرفتم، چرا كه تنها راه باقيمانده برايم سرقت ماشين بود. بنابراين يك شب از شرق تهران خودرويى را دربست گرفتم. وقتى او را به غرب تهران و خيابان هاى خلوت كشاندم، چاقويم را درآوردم و از راننده ميانسال كه خيلى هم ترسيده بود خواستم پول هايش را به من بدهد و از ماشين پياه شود، اما او توجهى نكرد فقط التماس مى كرد دست از سرش بردارم. مى گفت او نيز بدبخت و محتاج است. اين ماشين تنها راه درآمد او و خانواده اش است. اما آن لحظه من كه خود شيطان شده بودم، به التماس هايش توجهى نكردم، وقتى ديدم از ماشين پياده نمى شود با چاقو او را زدم و جسدش را وسط خيابان انداختم و با ماشين فرار كردم، اما از آنجا كه خون مظلوم بالاخره يك روز پاى آدم را مى گيرد، چند هفته بعد دستگير شدم. وقتى محاكمه ام كردند، خانواده مقتول قصاص خواستند، قاضى هم مرا به قصاص محكوم كرد. با ورود به زندان بدبختى ام كامل شد. اعتياد، هپاتيت، ديسك كمر و ناراحتى اعصاب همه و همه در زندان نصيبم شد.
پس چرا تا حالا اعدام نشده اى
- از شانس بدم چند سال بعد خانواده مقتول تقاضاى ديه كردند.
پس بايد خوشحال باشى كه زنده مى مانى
- چرا بايد خوشحال باشم. بعد از هفت سال و شش ماه حبس و بدبختى با اين همه بيمارى آزاد شوم كه چه كار كنم
برو پيش مادر و خواهرت.
- از روزى كه به زندان افتادم، از آنها هيچ خبرى ندارم، چند بار تماس گرفتم، حتى به خانه مان نامه هم دادم، اما هيچ جوابى ندادند. از آن گذشته در اين سالها حتى يك بار هم سراغى از من نگرفته اند. انگار از اين كه زندانى شده ام، خوشحالند.
اگر كسى پيدا شود ديه را به خانواده مقتول بپردازد، چه مى كنى
- نمى خواهم كسى اين كار را بكند. من امروز به اينجا آمده ام تا تقاضا كنم اسم مرا در فهرست اعدامى هاى اين ماه قرار دهند، چون فكر مى كنم مرگ برايم آزادى است. من با اين همه بيمارى مگر چند سال ديگر زنده هستم. اگر از زندان بيرون بروم، جز اين كه جامعه را آلوده كنم، هيچ فايده اى براى ديگران ندارم. پس بهتر است اعدامم كنند. من در زندان خيلى ها را ديده ام كه حاضرند هر كارى انجام دهند شايد روزنه اميدى پيدا شود تا از مرگ نجات يابند، اما من خودم مشتاقانه به پيشواز مرگ مى روم. شايد آنها كه مى خواهند زنده بمانند در اين دنيا اميد و آرزويى دارند، اما من هيچ نوع دلبستگى به اين دنيا ندارم. ضمن اين كه مرتكب قتل هم شده ام و بايد مجازات شوم. از كودكى طعم فقر و بدبختى را چشيدم. آرزو داشتم روزى براى خودم آدمى بشوم، آنقدر پولدار و ثروتمند شوم كه به تمام بچه هاى فقير و يتيم و بى پناه كه مى شناسم و مى بينم كمك كنم، اما افسوس كه هيچ يك از آرزوهايم برآورده نشد. حتماً خدا مرا لايق ندانست، حالا هم فقط يك آرزو دارم، مرگ!
با گفتن اين كلمه از قاضى خداحافظى كرد، همراه مأموران به سوى خودروى زندان به راه افتاد.
هنوز صداى زنجيرهاى آهنى قفل شده به پايش كه روى زمين كشيده مى شد، در راهروى دادسرا به گوش مى رسيد و من مات و مبهوت به آرزوى عجيب مرد جوان فكر مى كردم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |