printlogo


کد خبر: 177373تاریخ: 1395/12/28 00:00
دعا برای آتش نشان های شهید

سرسفره «هفت سین»


گروه حوادث- سمانه شهباز/ آفتاب تازه طلوع کرده بود مثل همیشه آماده شد تا راهی محل کارش شود، اما این رفتن انگار با همیشه حسابی فرق داشت، گویی به خودش هم الهام شده بود شاید این رفتن برگشتی نداشته باشد. قبل از اینکه از خانه برود به اتاق خواب دخترش رفت در را باز کرد و نگاهی به «هلما» کوچولویش انداخت. قرار بود سال بعد دخترکوچولویش به پیش دبستانی برود. از دور نگاهی به صورت معصوم‌اش انداخت که درخواب عمیقی فرور فته بود. برای تنها فرزندش هزاران آرزو داشت، اما...
 نزدیکش شد و بالای سرش ایستاد. آرام و بی‌صدا بوسه‌ای بر گونه‌های سرخش زد. بعد هم مثل همیشه عروسک مورد علاقه‌اش را زیر پتو کنار «هلما» گذاشت تا نترسد. پدر جوان پس ازآخرین نگاه، از اتاق خارج شد، انگار خودش هم می‌دانست این آخرین دیداراست،گرچه معتقد بود هر اتفاقی که قرار باشد رخ می‌دهد، چه آتش‌نشان باشی و چه شغل دیگری داشته باشی. این جملات را زمانی که به خواستگاری همسرش رفته بود بارها تکرارکرده بود،چراکه او و خانواده‌اش با شغل حسین مشکل داشتند. با این حال پس ازکلی صحبت بالاخره توانست رضایت دختر مورد علاقه‌اش وخانواده او را جلب کند و راهی خانه بخت شوند. این خانواده 13 سال خوشبخت و عاشقانه کنار هم زندگی کردند، اما افسوس که فاجعه تلخ و نابهنگام پلاسکو، زندگی آنها را  یکباره ویران کرد.
شهید حسین سلطانی، فرمانده گروه نجات ایستگاه 24 واقع درخیابان نبرد بود که صبح پنجشنبه 30 دی راهی محل کارش شد اما دیگر به خانه بازنگشت.این آتش‌نشان فداکارساعتی بعد به همراه همکارانش برای نجات جان مردم خود را به ساختمان پلاسکو رساند ومردانه به نبرد شعله‌های سرکش آتش رفت،اما اونیزبه خیل شهدای آتش‌نشان پیوست.آقای مصری- پدر همسر شهید حسین سلطانی- در گفت‌ و‌گو با خبرنگارحوادث روزنامه ایران درباره دامادش گفت: «13سال پیش وقتی حسین برای خواستگاری به خانه ما آمد دخترم بشدت مخالفت کرد و گفت که زن آتش‌نشان نمی‌شود.اومعتقد بود شغل آتش‌نشان‌ها بسیار خطرناک است،به همین خاطر رفتن با خودشان است و برگشت‌شان با خدا.دخترم می‌گفت نمی‌خواهد همیشه ترس از دست دادن همسرش را داشته باشد، اما حسین استدلال‌های دخترم را قبول نداشت و می گفت هیچ‌کس از فردای خودش خبر ندارد. اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد هیچ‌کس به غیرازخدا نمی‌تواند مانعش شود، چه آتش‌نشان باشی و چه شغل دیگری داشته باشی. حسین بقدری خوش برخورد و مهربان بود که سرانجام دل دخترم را به دست آورد و آنها به عقد هم درآمدند. باعث افتخارم بود که حسین دامادم شده است او آتش‌نشان بود و حافظ جان و مال مردم.می دانستم از دخترم هم مراقبت خواهد کرد و حواسش به خانواده‌اش است. در تمام این سال‌ها دلم گرم بود که دخترم خوشبخت زندگی می‌کند و از خوشحالی آنها ماهم شاد بودیم، اما حالا نوه 5 ساله‌ام «هلما» دائم بهانه پدرش را می‌گیرد و بی‌تابی می‌کند. دخترم نیزدرفراغ همسرمهربان وفداکارش می‌سوزد و حسابی دلتنگ همسرشهیدش است. ضمن اینکه همه ما در فراغ از دست دادن قهرمان خانواده سوگواریم وروزهای سخت و دشواری را پشت سرمی گذاریم
دامادم حسین متولد سال 61 بود. از وقتی او را شناختیم در آتش‌نشانی کار می‌کرد ضمن اینکه عاشق کارش بود و از اینکه می‌توانست جان و مال مردم را نجات دهد به خودش افتخار می‌کرد. دامادم مرد خوش اخلاق و مهربانی بود و به واسطه سال ها کاردرآتش‌نشانی، متخصص شده بود. او درکلاس کارشناس‌های انگلیسی که به ایران آمده بودند برترشد. او در تیم فوتبال آتش‌نشانی هم بازی می‌کرد و در مسابقات مختلف چند مقام آورد و لوح‌های تقدیر و مدال‌های مختلف هم گرفت. او لیسانس آتش‌نشانی هم داشت.در تمام سال‌هایی که حسین داماد خانواده ما بود از او هیچ چیزبه غیرازمهربانی و لبخند و کمک به اطرافیان ندیدیم. او مرد منطقی و خوش برخوردی بود؛ برای رفاه خانواده‌اش بشدت زحمت می‌کشید و حتی روزهایی که شیفت کاری‌اش نبود فعالیت می‌کرد. دخترم از زندگی با حسین راضی بود و با دیدن لبخـــــــــــند روی لب هایشان ما هم شاد می‌شدیم، گرچه هربار که دامادم به مأموریت می‌رفت دخترم دلشوره می‌گرفت و ناراحت بود، اما آنها زندگی خوبی داشتند تا اینکه آن روزنحس، پایان خوشی‌های خانواده سه نفره‌شان شد.
پدرهمسرحسین با صدای بغض آلود ادامه داد: روز پنجشنبه وقتی خبر آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو منتشر شد همه نگران شدیم با اینکه ایستگاهی که دامادم در آن فعالیت می‌کرد درمحدوده ساختمان پلاسکو نبود اما آنها به محل حادثه اعزام شده بودند. حسین هم برای نجات گرفتاران و اطفای حریق راهی ساختمان شده بود. از همکارانش شنیدیم که حسین در زمان حادثه ابتدا جان یکی ازآتش‌نشان‌ها را نجات داده و او را به بیرون از ساختمان آورده است؛همکارانش که متوجه خطر شده بودند به او گفته بودند دیگر وارد ساختمان نشود اما حسین درجواب گفته:پای حامد هوایی- همکارش که در همین حادثه به شهادت رسید – شکسته و نمی‌تواند خودش را به تنهایی نجات دهد. به همین خاطر راهی ساختمان شده تا او را هم نجات دهد که پس از چند دقیقه ساختمان به طور کامل ویران می شود و...
خدا می‌داند که چه لحظه‌های سخت و بحرانی را پشت سرگذاشتیم. هیچ‌کدام‌مان آرام و قرار نداشتیم.دخترم تاب و تحمل نداشت و هلما کوچولو گریه می‌کرد و پدرش را می‌خواست؛براستی که سخت‌ترین لحظات زندگی‌مان را گذراندیم تا اینکه 8 روز بعد ازحادثه، پیکر دامادم و همکارش شهید حامد هوایی هم کشف شد.هنوز هم با گذشت حدود دوماه از این حادثه مرگبار نمی‌توانیم با این موضوع کنار بیاییم. تنها از خدا می‌خواهم به همه ما صبر عطا کند تا بتوانیم این غم بزرگ را تحمل کنیم.ازمردم عزیزمان هم درخواست داریم سرسفره هفت سین و دعای تحویل سال، تمام شهدا بویژه شهدای آتش‌نشان و خانواده‌های داغدارشان را از دعای خیرشان بهره‌مند نمایند.

برش

دلنوشته مادر آتش نشان شهید حادثه «پلاسکو»

گروه حوادث/ مادر شهید رضا نظری، یکی ازآتش‌نشان‌های جان باخته درحادثه پلاسکو، دلنوشته‌ای به یاد فرزند جوانش برای گروه حوادث روزنامه ایران ارسال کرد.او نوشته است: «چرخ گردون می چرخد، روزها از پس هم می‌گذرد. بهار، تابستان، پاییز، زمستان.اما برای ما روزگار فقط ایستاده است.در سی امین روز از فصل سردش می‌گویند بهاری دیگر در راه است ولی افسوس که زندگانی من در خزانی سخت مانده است و انگار قرار به رفتن ندارد.مات و مبهوت فقط نگاه می‌کنم. همه چیز در حرکت است ولی من همچنان میخکوب بر زمین، در روز 30 دی جامانده ام. نفس زندگی‌ام رفت و در کما به سر می‌برم. زنده هستم ولی زندگی نمی‌کنم. چشمانم باز است ولی نمی‌بینم. از درون آب می‌شوم، در نبودت‌ ای پاره تنم. «رضا»ی عزیزم دلم می‌گیرد از این همه غفلتی که تو را از ما گرفت. دلم می‌شکند از نادانی برخی انسان‌ها که اگر نکات ایمنی را رعایت می‌کردند نوروز امسال برایمان جور دیگری رقم می‌خورد.‌ نمی‌دانم آیا نوروز بر شما مبارک می‌شود وقتی دل این‌همه مادر در فراق عزیزانشان دردمند است.
 واژه تبریک بر زبانم نمی‌چرخد می‌دانم که ملتی با من غمگین هستند وعده‌ای نیز خود را در این حادثه مقصر می‌دانند.کما اینکه خود می‌دانند با رعایت ایمنی ساختمان می‌شد جلوی این اتفاق تلخ را گرفت و این نوروز بر ما هم مبارک می‌شد. رضای عزیزم از بدو تولدت با عشق و محبت تو را در بالینم پروراندم و هر سال نوروز را به شوق یکسال بزرگ شدن و دیدن پیشرفت میوه زندگی‌ام سپری کردم. حال کجایند ببینند که نتیجه 30ساله زندگی‌ام به خاطر غفلت عده‌ای در زیر خروارها خاک خفته است. تقاضا دارم از همه عزیزانی که صدای مرا می‌شنوند، من نیز چون شما آرزوهای دور و درازی برای دردانه پسرم داشتم. من نیز چون شما می‌خواستم عیدم را در کنار فرزندم مبارک کنم ولی... اگر مرا می‌بینید اگر شما هم چون من قلبتان شکست، تقاضا دارم فقط با رعایت نکات ایمنی از تکرار این قبیل حوادث جلوگیری کنیم و غفلت خودمان را به پای تقدیر و سرنوشت نگذاریم و اجازه ندهیم دل مادر دیگری چون من  در فراق فرزندش دردمند شود.
عید برای ما نامبارک شد اما برای شما هموطنان و مردم عزیزم آرزوی عـــــیدی مبارک دارم و طلب خیر می‌کنم برای تک تک شما عزیزان. ان‌شاءالله که درسال جدید شاهد هیچ حادثه‌ای نباشیم.»
 


Page Generated in 0/0086 sec